در این پیغام، به رسالۀ یعقوب فصل اول بازمیگردیم تا این بخش عالی را از کلام خدا بررسی بکنیم. این بخش پُر از امید برای کسانی است که با سختیها و مشکلات دست و پنجه نرم میکنند.
قبل از شروع این مطالعه و بررسی، نامهای را برای شما میخوانم. چند هفته پیش، یک نفر با من تماس گرفت و پرسید که آیا ممکن است با آقایی که یک فاجعه در زندگیاش اتفاق افتاده تلفنی صحبت بکنم؟ من هم با کمال میل جواب مثبت دادم و با این شخص تماس گرفتم.
وقتی آن آقا گوشی را برداشت، گفتم جان مکآرتور هستم و از کالیفرنیا تماس میگیرم. آن آقا ساکن ایالت کُلرادو بود. وقتی خودم را معرفی کردم، یک لحظه مات و مبهوت ماند. او به پیغامهای من در رادیو و نوار کاست گوش داده بود. اما، تا جایی که میدانم، حضوری با من صحبت نکرده بود. با کمال تعجب گفت: «باورم نمیشود شما با من تماس گرفتید. الان پشت میز نشستم و برای شما نامه مینویسم. دقیقاً، وسط نامه، شما به من تلفن زدید. خدا را شکر.»
حالا قسمتی از این نامه را برای شما میخوانم: «ماجرایی را برای شما تعریف میکنم که مربوط به یک سال قبل است. این اتفاق برای من به قدری بغرنج است که نمیتوانم آن را با همۀ جزییات در یک نامه توضیح بدهم. من دان هستم. من شما را خیلی کوتاه در کلیسای محفل فیض ملاقات کردم. بیست و دوم دسامبر ۱۹۸۵، من در کلیسا در چهار ردیف عقب نشسته بود. همسرم به خاطر بیماری همراهم نیامد. ما یک پسر چهار ساله داریم، به نام لوک، و یک دختر بیست و دو ماهه.
در ماه مارس ۱۹۸۵، دکترها تشخیص دادند همسرم در مخچۀ راست یک غدّه دارد. سوم آوریل ۱۹۸۵، کارولین جراحی شد و دکترها آن غدّه را همراه هشتاد درصد از مخچۀ راستش بیرون آوردند. روز جمعۀ نیک، وضعیت کارولین پایدار شد و او را از بخش مراقبتهای ویژه به بخش عمومی منتقل کردند.
پنجم آوریل ۱۹۸۵، حدود ده و نیم شب، رفتم منزل پدر و مادر کارولین. رفتم بچهها را ببوسم و به آنها شب به خیر بگویم. همان لحظه بود که متوجه شدم دخترم، سارا، که آن زمان هشت ماهه بود، چشمانش حالت طبیعی ندارد و به یک نقطه خیره مانده است. یک لحظه با خودم گفتم دخترم از دست رفت. اما پزشکان بیمارستان کودکان از مایع نخاع دخترم نمونهبرداری کردند و تشخیص دادند او مِننژیت نخاعی دارد. خلاصه، به من گفتند ممکن است زنده نماند. اگر هم زنده بماند، شاید دچار نقص عضو بشود. بیست و چهار ساعت طول میکشد تا بفهمند دخترم زنده میماند یا نه. آن لحظه بود که دیگر حال خودم را نفهمیدم. دیگر کاری از دستم برنمیآمد.
دخترم آنجا، روی تخت، بستری بود، دو بازو و یک پایش را آتِل بسته بودند. به پای چپ، دست راست، دست چپ، و سر او سِرم وصل بود. به قفسۀ سینۀ او سه دستگاه وصل بود و نمیتوانست تکان بخورد. من گریه و زاری میکردم که خدایا، چرا این طفل معصوم؟ اما پاسخی نداشتم. به هر حال، تصمیم گرفتم به همسرم، کارولین، که در بیمارستان دیگری بستری بود، دربارۀ دخترمان حرفی نزنم.
«صبح عید رستاخیز، ساعت هفت صبح، در بیمارستان کودکان، دخترم را با همۀ سیمها و سِرمها، که به او وصل بود، در آغوش گرفته و روی صندلی نشسته بودم که یک پرستار آمد و خبر داد وضعیت سارا پایدار شده است. مانیتورها نشان میدادند بدنش به آنتیبیوتیکها جواب داده و میتوانند تمام دستگاهها را از او جدا بکنند.
«آن چند روز، یک پایم این بیمارستان بود و یک پای دیگرم آن بیمارستان. آن روزها خودروی کارولین دستم بود. او در ماشین به یک ایستگاه رادیویی محلی در کُلرادو گوش میداد. آنجا بود که برای اولین بار موعظۀ شما را شنیدم. تاریخش یادم نیست. اما، آن زمان، یک سری پیغام را از کتاب اعمال رسولان موعظه میکردید که چطور با آزار و جفا کنار بیاییم. اولین بار که پیغام شما را شنیدم، ماشین را زدم کنار و زدم زیر گریه.
«همسرم، کارولین، پس از جراحی، با این بیماری جنگید. با اینکه مهارتهای حرکتی او هرگز به حالت عادی بازنگشت، اما تسلیم نشد. او به فرزندانش، به من، و به منجی و خداوندش وفادار ماند.
«پشت این نامه، مقداری از یادداشتهای همسرم را از مطالعۀ کتابمقدس دربارۀ زندگی در ملکوت خدا ضمیمه کردم. البته که به خاطر آسیب مغزی دستخط او چندان خوانا نیست. همسرم عالِم کتابمقدس نبود، اما خداوند را دوست داشت. هشتم ماه مِی، سال ۱۹۸۶، همسرم در آغوشم از دنیا رفت. دیگر نمیشد سومین غدّه را جراحی کرد. خدا را شکر که منجی ما بر مرگ پیروز شده است. الان که این نامه را مینویسم چشمانم پُر از اشک است و بوی گلهای مراسم خاکسپاری در بینیام پیچیده است.
«این نامه را نمینویسم که برای من دلسوزی بکنید. فقط دلم میخواهد بدانید سازمان «فیض بر شما» چقدر به من و خانوادهام برکت داده است. به جز خانوادهام، از طرف اشخاص دیگری هم از شما تشکر میکنم. لطفاً مراتب تشکر و قدردانی مرا به کارمندان سازمان «فیض بر شما» و کلیسای «محفل فیض» ابراز بکنید.»
چقدر این جملۀ پایانی نامه را دوست دارم: «بسیاری از اعضای کلیسای شما برای کارولین و من و خانوادهام دعا کردند. در ضمن، برای شما و ساختمان جدیدتان دعا میکنیم، دوست شما، دان هامِل.»
این نامۀ مردی است که یک تجربۀ دردناک و عاطفی را پشت سر گذاشت. او در بخشی از نامهاش میگوید: «همسرم در آغوشم از دنیا رفت.» سپس در جملۀ بعدی میگوید: «خدا را شکر که منجی ما بر مرگ پیروز شده است.» از اینجا میفهمیم که حتی در عمیقترین دردهای جانکاه برای یک ایماندار امیدی عظیم وجود دارد. برای یک ایماندار، در عمق مشکلات، پیروزی موج میزند. همهچیز به دیدگاه ما بستگی دارد.
امروز صبح، از خانوادهای به نام رومانِسکی نام بردم که دیروز دو دخترشان را از دست دادند. الان آنها خانۀ آقای راس و خانم هایدی اقامت دارند. از آقای راس حال و روز خانوادۀ رومانِسکی را پرسیدم. گفت: «راستش را بخواهی، امروز، حالشان خوب و دلشان شاد است.»
آیا درست شنیدم؟ آنها شادند؟! دو دخترشان را در تصادف رانندگی از دست دادند، اما شادند؟ بله. آنها شادند، چون هر دو دختر آنها عیسی مسیح را میشناختند، اما دو دانشجوی دیگر که همراه آنها بودند و زنده ماندند، مسیح را نمیشناسند. این دلیل شادی آنها است. پس همهچیز به دیدگاه ما بستگی دارد. برای یک ایماندار، هر آزمایشی در زندگی میتواند یک تجربۀ شاد باشد اگر که دیدگاه ما درست باشد.
حالا شما بدترین آزمایشی را که ممکن است به آن دچار بشوید تصور بکنید. شاید برای عدهای مشکل مالی بزرگترین مشکل باشد، چون همۀ سرمایه و پسانداز شما از دست رفته است. برای دیگران ممکن است اخراج شدن از سر کار و از دست دادن شغل بدترین اتفاق باشد، چون دیگر درآمد ندارید که خرج خانواده را بدهید و شرمندۀ خانواده هستید. شاید از گزارش پزشکان ناراحت شدید که فهمیدید باید بیدرنگ قلبتان را جراحی بکنند. شاید فهمیدید خودتان یا شوهرتان یا پسرتان تومور مغزی دارید. شاید یک نفر خبر داده دخترتان تصادف کرده و جانش را از دست داده است. شاید تازه فهمیدید به دخترتان تجاوز شده. شاید یک معتاد به خانۀ شما دستبرد زده و زنتان را کشته است. شاید فرزندتان بیماری خطرناک دارد و چند روز بیشتر زنده نخواهد بود.
رشتۀ سختیها و مشکلات سر دراز دارد. چه بخواهیم چه نخواهیم، این مشکلات گریبانگیر ما میشوند. ایوب میگوید: «انسان برای مشقّت مولود میشود، چنان که شرارهها بالا میپرد.» هر کسی که تقلا میکند برای خودش یک دنیای خیالی بسازد که همهچیز در آن کامل باشد، در واقع، زمینه را برای غم و غصۀ بیشتر آماده میکند، چون باید انتظار سختیها را داشته باشد. واقعیت این است که همین انتظار و پیشبینی غم و اندوه و محنت و درد، که دیر یا زود گریبانمان را میگیرد، روی بالاترین و عمیقترین شادیها و خوشیهای ما سایه میاندازد. از اینرو، حتی قشنگترین رویدادهای زندگی در سایۀ این غمها قرار میگیرد. شاید به همین دلیل است که کتابمقدس گریۀ عیسی مسیح را برای ما ثبت کرده، اما در هیچ آیهای گفته نمیشود عیسی خندید. البته که احتمالاً او خندیده، اما خوشحالی عیسی مسیح قطعاً به خاطر غم و اندوه عمیق او برای معضل گناه بشر کمرنگ میشود. همۀ ما اگر واقعبین باشیم، میدانیم که مشکلات از راه خواهند رسید. همۀ ما در مقطعی از زندگی باید با محنت و رنج و سختی چشم در چشم بندازیم و باید بدانیم چطور با سختیها کنار بیاییم.
این هفته، وقتی کلام خدا را مطالعه میکردم، به این فکر کردم که برای من سختترین آزمایش و دردناکترین تجربه که باید از آن بگذرم چه خواهد بود. سپس به ایوب فکر کردم که خانواده و محصولات و حیوانات و همهچیز را از دست داد. واقعاً ایوب همۀ دارایی و همۀ فرزندانش را از دست داد. بدتر از آن، همسری داشت که درکی از هیچچیز نداشت. خود ایوب بیمار شد که قطعاً برای او آزمایشی بسیار سخت بود.
اما یک نفر دیگر به ذهنم آمد که به نظرم احتمالاً با دشوارترین آزمایش مواجه شد. به اعتقاد من، خدا ابراهیم را از آزمایشی عبور داد که بدون شک آزمایشی است خارج از تصور. در این خصوص، در کتاب پیدایش فصل ۲۲ آیۀ ۱ چنین میخوانیم: «واقع شد بعد از این وقایع که خدا ابراهیم را امتحان کرد.» در این آیه، واژۀ «امتحان» در زبان یونانی peirasmos «پیراسموس» میباشد. این یک آزمایش و یک آزمون برای ابراهیم بود. او با سختترین آزمایش ممکن روبهرو شد. خدا ابراهیم را آزمود. «به او گفت: ای ابراهیم! عرض کرد: لبیک. گفت: اکنون، پسر خود را که یگانۀ تو است و او را دوست میداری، یعنی اسحاق را بردار.» به این جمله توجه بکنید: «پسر خود را که یگانۀ تو است و او را دوست میداری.» گویا خدا مخصوصاً میخواهد توجه ابراهیم را جلب بکند که اسحاق فقط پسرت نیست، پسر یگانۀ تو است، او فقط پسر یگانۀ تو نیست، بلکه او را دوست میداری.»
حالا به ادامۀ آیه توجه بکنید: «به زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوههایی که به تو نشان میدهم برای قربانی سوختنی بگذران.» واقعاً که باورش سخت است. خدا به ابراهیم میگوید: «من از تو قربانی میخواهم و یک قربانی انسانی میخواهم، پسرت را میخواهم. من میخواهم آنجا بروی و پسرت را برای من قربانی بکنی.»
البته که این فرمان خدا با الهیات ابراهیم سازگار نبود. در عهد خدا، قربانی انسان سابقه نداشت. قربانی انسان رسم بتپرستان بود. کسی که فرزند خدای راستین بود هرگز انسانی را برای خدا قربانی نمیکرد. گذشته از این، اسحاق پسر وعده بود. خدا قوای جنسی ابراهیم را احیا کرد تا همسرش سارا، که او نیز رَحِمش مرده بود، از ابراهیم باردار بشود و پسری به دنیا بیاورد، پسر عهد، پسر وعده، پسر امید، پسری از سارا که همۀ عمرش نازا بود. حالا چرا خدا باید از ابراهیم قربانی انسانی طلب بکند وقتی که هرگز قبلاً چنین خواستهای نداشت؟ این فرمان خدا در تضاد با همۀ حقایقی بود که ابراهیم دربارۀ خدا میدانست. چرا خدا باید به مرد و زنی صد ساله، که همۀ عمر نازا بودند، توانایی بدهد پسری به دنیا بیاورند، سپس از آنها بخواهد جان آن پسر را بگیرند؟ چرا خدا به ابراهیم وعده داد که او پدر امتها خواهد بود و نسلی از او به وجود خواهد آمد به شمار ستارگان آسمان و شنهای دریا، اما باید آن فرزند یگانه را بکشد؟ کل ماجرا بسیار عجیب و غریب بود. همۀ امید ابراهیم برای زیاد شدن نسلش از بین میرفت، همۀ امید به وعدهای که خدا به او داده بود از بین میرفت. ابراهیم باید عزیز دلش را میکشت، باید وعدههای خدا را از بین میبرد. انگار با این کار به کلام خدا ضربه میزد، به شخصیت خدا ضربه میزد، به وفاداری خدا به عهدش ضربه میزد. او باید پسر وعدۀ خدا را بکشد، باید نسلی را که قرار است ماشیح از آن به دنیا بیاید از بین ببرد. اصلاً در تصور نمیگنجد. در واقع، آنچه این آزمایش را به دشوارترین آزمایش تبدیل میکند این نیست که اسحاق باید کشته میشد، بلکه ابراهیم باید با دست خودش جان او را میگرفت.
زمین تا آسمان فرق است که عزیز دل شما از دنیا برود یا اینکه از شما بخواهند جان عزیز دلت را بگیری. عجب آزمایشی! آزمایشی که قابل درک نبود، نه با الهیات همخوانی داشت، نه با ذات خدا، نه با تدبیر خدا برای رستگاری انسان. این آزمایش نه با کلام خدا مطابقت داشت، نه با محبت خدا همخوانی داشت، و نه از نظر محبت ابراهیم به اسحاق این آزمایش قابل درک بود. اگر قرار باشد از میان فرمانهایی که خدا به انسان میدهد در یک فرمان جای بحث و گفتگو وجود داشته باشد، قطعاً این حکم خدا به ابراهیم یکی از آنها میباشد.
با این توصیف، ما انتظار داریم ابراهیم از خدا توضیح بخواهد و به خدا بگوید: «این کار اصلاً منطقی نیست. من نمیتوانم چنین کاری بکنم.» اما به این اقدام ابراهیم در آیۀ ۳ توجه بکنید: «بامدادان، ابراهیم برخاسته، الاغ خود را بیاراست و دو نفر از نوکران خود را با پسر خویش، اسحاق، برداشت.» آیا درست شنیدیم؟ صبح زود، ابراهیم آمادۀ رفتن میشود. «و هیزم برای قربانی سوختنی شکسته، روانه شد.» ابراهیم باید خودش هیزم آماده میکرد تا پسرش را قربانی بکند. «و به سوی آن مکانی که خدا او را فرموده بود رفت.» عجب مردی! عجب مرد حیرتانگیزی! او نه سوال میکند، نه درنگ میکند، نه بحث میکند، نه جدال میکند، نه کُنش و واکنش خاصی نشان میدهد.
حالا به آیۀ ۴ نگاه بکنید: «در روز سوم، ابراهیم چشمان خود را بلند کرده، آن مکان را از دور دید. آنگاه، ابراهیم به خادمان خود گفت: شما در اینجا نزد الاغ بمانید تا من با پسر به آنجا رویم و عبادت کرده، نزد شما باز آییم.» حتماً که باید زیر این آیه را خط بکشید. فراموش نکنیم که ابراهیم میگوید هر دو نفر بازمیگردند. «پس ابراهیم هیزم قربانی سوختنی را گرفته، بر پسر خود، اسحاق، نهاد و آتش و کارد را به دست خود گرفت و هر دو با هم میرفتند و اسحاق پدر خود، ابراهیم، را خطاب کرده، گفت: ای پدر من! گفت: ای پسر من، لبیک! گفت: اینک، آتش و هیزم، اما برّۀ قربانی کجا است؟» عجب درد جانکاهی! این پسر خوشبین، این پسر از همهجا بیخبر، با مهربانی و ملایمت از پدرش میپرسد برّه کجا است تا با قربانی آن خدا را پرستش بکنیم. «ابراهیم گفت: ای پسر من، خدا برّۀ قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت. و هر دو با هم رفتند.»
من باور دارم ابراهیم در عمق وجودش میدانست خدا تدبیر و برنامهای دارد که با ذات خدا و عهد خدا سازگار خواهد بود. قطعاً که نمیدانیم در ذهن ابراهیم چه میگذشت. اما حتماً که ذهنیت او درست بود. آیۀ ۹ میگوید: «چون به آن مکانی که خدا به او فرموده بود رسیدند، ابراهیم در آنجا مذبح را بنا نمود و هیزم را بر هم نهاد و پسر خود، اسحاق، را بسته، بالای هیزم، بر مذبح گذاشت. و ابراهیم دست خود را دراز کرده، کارد را گرفت تا پسر خویش را ذبح نماید.» بله. ابراهیم باید خودش مذبح را بنا میکرد. اسحاق نیز مقاومت نمیکند. واقعاً که باورکردنی نیست! حالا میفهمیم چرا کلام خدا میفرماید ابراهیم به خدا ایمان آورد و این برای او عدالت به حساب آمد. حالا میفهمیم چرا عهدجدید میگوید ابراهیم پدر ایمانداران است. او بزرگترین نمونۀ اعتماد و توکل به خدا است، البته بعد از عیسی مسیح. این مرد، ابراهیم، در آستانۀ فرو بردن چاقو در سینۀ پسرش میباشد. واقعاً که از تصور خارج است. عجب آزمایشی! همهچیز در این آزمایش ضد و نقیض است. آزمایشی وصفناپذیر، دردناک، مرگبار، ناسازگار با هر آنچه ابراهیم دربارۀ خدا میدانست. با این حال، ابراهیم تسلیم است، مطیع است، حاضر است به هر قیمتی خدا را عبادت بکند. خدا این آمادگی ابراهیم را به حساب کاری گذاشت که ابراهیم قرار بود با پسرش انجام بدهد. خدا آمادگی و رضایت و تسلیم ابراهیم را پذیرفت و اجازه نداد ابراهیم پسرش را قربانی بکند. آیۀ ۱۱: «فرشتۀ یهوه از آسمان وی را ندا در داد و گفت: ای ابراهیم، ای ابراهیم! عرض کرد: لبیک. گفت: دست خود را بر پسر دراز مکن و به او هیچ مکن، زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی.»
بله. این یک امتحان بود و ابراهیم در این امتحان قبول شد. او حاضر بود به هر قیمتی از کلام خدا اطاعت بکند. «چون که پسر یگانۀ خود را از من دریغ نداشتی.» ابراهیم به ما نشان میدهد که ممکن است با چیزهایی که برای ما عزیز هستند امتحان بشویم. ممکن است با عزیزانمان، پسر و دختر و زن و شوهر یا دوستانمان، آزمایش بشویم. شاید مجبور بشویم اسحاق خودمان را تقدیم کنیم، کسانی را که خیلی دوستشان داریم به خداوند تقدیم بکنیم، البته نه اینکه با مرگ عزیزانمان آنها را به خدا تقدیم بکنیم، بلکه شاید موقعی که زنده هستند باید آنها را به خدا بسپریم تا به راهی بروند که خدا میخواهد، نه راهی که ما میخواهیم.
ابراهیم حاضر شد اسحاق را تقدیم بکند، هرچند اسحاق برای او بسیار عزیز بود. ابراهیم این آمادگی و رضایت را برای تقدیم اسحاق نشان داد، با وجودی که او پسرش بود. اما ابراهیم احساس مالکیت نداشت. او اسحاق را تسلیم اراده خدا نمود. چرا؟ چون ابراهیم حاضر بود هر کاری که خدا از او میخواهد انجام بدهد.
همۀ ما در زندگی آزمایشهای زیادی خواهیم داشت. ولی من اصلاً نمیتوانم آزمایشی را مثل آزمایش ابراهیم تصور بکنم. اگر خدا چنین چیزی از من بخواهد، واقعاً نمیدانم چکار خواهم کرد. چنین آزمایشی در ذهنم نمیگنجد.
اما به نظرم میتوانیم از این آزمایش ابراهیم نتیجه بگیریم که هرچه اطاعت دشوارتر باشد، آن اطاعت چشمگیرتر خواهد بود. هرچه اطاعت دشوارتر باشد، خودانکاری بیشتر خواهد بود. اطاعت ابراهیم نیازمند خودانکاری فراوان است. بنابراین، عالیترین اطاعت به حساب میآید. ابراهیم آزمون را پشت سر گذاشت. خدا به او میگوید: «زیرا که الان دانستم که تو از خدا میترسی.» به عبارتی، تو به هر قیمتی واقعاً حرمت و احترام خدا را نگه میداری. عجب آزمایشی!
سپس، در رسالۀ عبرانیان فصل ۱۱، این آزمایش ابراهیم شرح داده میشود. چگونه ابراهیم از عهدۀ این آزمایش برآمد؟ رسالۀ عبرانیان فصل ۱۱ آیۀ ۱۷، با دو عبارت، کل ماجرا را واضح و روشن بیان میکند. زیر این آیه را خط بکشید: «به ایمان، ابراهیم چون امتحان شد.» بله. این یک آزمون بود. این حکم خدا به ابراهیم یک آزمون بود که او در آن آزمون قبول شد. آیۀ ۱۷: «چون امتحان شد، اسحاق را گذرانید و آن که وعدهها را پذیرفته بود پسر یگانۀ خود را قربانی میکرد که به او گفته شده بود که نسل تو به اسحاق خوانده خواهد شد.» اما چگونه ابراهیم توانست این کار را انجام بدهد؟ جوابش آیۀ ۱۹ میباشد: «چون که یقین دانست که خدا قادر در رستاخیز مردگان است.»
چرا ابراهیم حاضر شد چنین کاری بکند؟ چون او باور داشت خدا قادر است مردگان را زنده بکند. آیا ابراهیم رستاخیز مردگان را به چشم دیده بود؟ تا جایی که ما خبر داریم، او چنین چیزی ندیده بود. اما ابراهیم باور داشت که خدا قادر است مردگان را زنده بکند. ابراهیم واقعاً باور داشت خدا آنقدر به کلام خودش امین و وفادار است که اگر وعدهای میدهد، برای وفای به آن وعده، حتی مردگان را زنده خواهد کرد. عجب ایمانی!
البته شاید ابراهیم کمی ناامید شد وقتی فهمید قرار نیست جان پسرش را بگیرد، چون احتمالاً دلش میخواست رستاخیز از مردگان را به چشم ببیند. واضح است که از دل ابراهیم خبر نداریم. اما باور داشت که اگر لازم باشد، خدا اسحاق را از مردگان قیام خواهد داد.
حالا ما از این آزمایش ابراهیم چه درسی یاد میگیریم؟ ما یاد میگیریم که انسان میتواند دشوارترین آزمایشهای زندگی را پشت سر بگذارد اگر واقعاً به خدا توکل داشته باشد، اگر باور داشته باشد که خدا بر تخت سلطنت تکیه زده است، که خدا به وعدهاش وفا میکند، که خدا هرگز اشتباه نمیکند، که خدا همیشه کلامش را به انجام میرساند، که خدا اهدافش را به مقصد خواهد رساند. چنین ایمانی است که در آزمون قبول میشود.
وقتی ابراهیم آزمایش یا peirasmos «پیراسموس» شد، وقتی او امتحان یا آزموده شد، که در زبان یونانی «peirasominos» «پیراساومینوس» میباشد، او در آن آزمون قبول شد. برای همین است که کلام خدا به ما میگوید ابراهیم بزرگترین نمونۀ ایمان میباشد.
در این خصوص، در رسالۀ غلاطیان فصل ۳ آیۀ ۷ چنین میخوانیم: «پس آگاهید که اهل ایمان فرزندان ابراهیم هستند.» بله. هر کسی که به خدای حقیقی ایمان دارد، از نظر روحانی، فرزند ابراهیم است. ابراهیم پدر ایمانداران میباشد. او سرمشق ایمان است. به گفتۀ آیۀ ۹، «اهل ایمان با ابراهیم ایماندار برکت مییابند.» ابراهیم میدانست از نسل او امتهای جهان برکت خواهند یافت. ابراهیم میدانست خداوند به کلامش امین است و به وعدهاش وفا خواهد کرد.
عزیزان، ما باید بدانیم که خدا اجازه میدهد آزمونها وارد زندگی ما بشوند. آنچه ما را در میانۀ آزمایشها حفظ میکند توکل ما به خدا و ایمان ما به خدا است که میدانیم همهچیز را برای هدف مقدس خودش به کار میگیرد. بله. آسایش دنیوی آرزوی ما است و دلمان میخواهد همهچیز در زندگی رو به راه باشد. ما دلمان میخواهد راحتی مطلق داشته باشیم، میخواهیم تمام سختیهای زندگی را از میان برداریم، میخواهیم مطمئن بشویم همهچیز کاملاً سر جای خودش قرار دارد. راستش، در زندگی خودم هرگز به چنین لحظهای نرسیدم. هر از گاه، به خیالم لحظۀ راحتی و آسودگی مطلق از راه رسیده، بعد میفهمم از این خبرها نیست!
واقعیت این است که همین راحتی و آسایش موقت و گذرا ما را فریب میدهد که خیال بکنیم ممکن است برای همیشه از مشکلات و سختیها مُعاف باشیم، در حالی که اینطور نیست. مزمورنویس در مزمور ۳۰ آیۀ ۶ میگوید: «من در کامیابی خود گفتم: جنبش نخواهم خورد تا ابدالاباد.» به عبارتی، فکرم اشتباه بود. آن روزها که قوی و پرتوان بودم، به خیالم همیشه اوضاع همینطور باقی میماند.
البته میتوانید بیخیال باشید و برای خودتان یک بهشت تخیلی درست بکنید و هرگز هیچ مشکلی را پیشبینی نکنید، میتوانید در عالم تخیل به خودتان وعده و وعید راحتی و آسایش بدهید. اما این چیزی نیست که عیسی مسیح وعده داد. او میگوید: «بیدار باشید و دعا کنید تا در معرض آزمایش نیفتید.» بله. مراقب باشید، حواستان به آزمایشها باشد، دعا بکنید، برای قوت روحانی دعا بکنید، بیدار باشید و دعا بکنید.
این هفته، نوشتهای را از آقای توماس مِنتون خواندم که یک جملۀ آن در ذهنم حک شد. من از مطالعۀ آثار این نویسندۀ برجسته خیلی لذت میبرم. او از مسیحیان معروف به «خالصان» میباشد. او میگوید: «خدا یک پسر بدون گناه داشت. اما هیچ فرزندی بدون صلیب ندارد.» بله. این یک واقعیت مسلم است. آزمایشها سراغ ما خواهند آمد. به گفتۀ مزمور ۲۳: «چون در وادی سایۀ مرگ نیز راه بروم، از بدی نخواهم ترسید، زیرا تو با من هستی.» آزمایشها از راه میرسند. ولی ما به حضور خدا اطمینان داریم.
الان لازم است نکتهای را به شما بگویم. آزمایشها میتوانند از راههای مختلف و به هدفهای مختلف وارد زندگی ما بشوند. اول از همه، آزمایشها از راه میرسند تا قدرت ایمان ما را بسنجند. یک مثال عالی در این مورد کتاب دوم تواریخ فصل ۳۲ آیۀ ۳۱ میباشد. این آیه در توصیف حزقیای پادشاه چنین میگوید: «خدا او را واگذاشت تا او را امتحان نماید و هرچه در دلش بود بداند.» در اینجا چه کسی باید از دلش باخبر بشود؟ قطعاً که آن یک نفر خدا نیست. خدا نیاز ندارد از طریق آزمایش بفهمد در دل حزقیا چه میگذرد. خدا دانای مطلق است. آیا خدا شما را آزمایش میکند تا از دلتان باخبر بشود؟ خیر. خدا نیازی به این کار ندارد. خدا ما را میآزماید تا ما بفهمیم در دلمان چه خبر است. به عبارتی، خدا به ما کمک میکند آن وارسی روحانی را انجام بدهیم. خدا به ما در خودآزمایی کمک میکند. من و شما باید بدانیم قدرت ایمانمان چقدر است. از اینرو، خدا آزمایشها را وارد زندگی ما میکند تا قوت یا ضعف ایمانمان را به ما نشان بدهد. اگر همین الان از یک آزمایش دشوار میگذرید، این آزمایش قوت یا ضعف ایمان شما را آشکار میکند. اگر مُشت به خدا گره میکنید، اگر تعجب میکنید چرا این اتفاق افتاده، اگر دائم تشویش و دلهره دارید و نگران و مضطربید، اگر از صبح تا شب دلشوره دارید، به روشنی نشان میدهید ایمانتان ضعیف است.
از سوی دیگر، اگر در هنگامۀ یک آزمایش در خداوند آرام هستید، اگر آن آزمایش را به دستان خداوند سپردید، اگر بار آن آزمایش را به دوش خداوند میگذارید، اگر تا حد امکان در آن شرایط دشوار دلتان شاد است، اگر منتظر خدا هستید تا راه گذر از آن آزمایش را به شما نشان بدهد، آنگاه، قوت ایمانتان را در خودتان میبینید. از اینرو، از یک نظر، باید برای آزمایشها شکرگزار باشیم، چون آزمایشها در بازبینی ایمانمان به ما کمک میکنند. برای همین، آزمایشها کمکحال ما هستند. من همیشه دلم میخواهد بدانم ایمانم در چه وضعیتی قرار دارد تا در صورت نیاز قویتر بشود. هرچه ایمانم قویتر باشد، احتمال اینکه برای خدا مفید باشم بیشتر است.
در این راستا، حبقوق نبی در وضعیتی بود که نمیتوانست بفهمد چرا خدا وعده داده بود که قرار است امت کلدانیان به قوم حبقوق بتازد و آنها را ویران و نابود و تار و مار بکند. با این حال، حبقوق چنین میگوید: «اگرچه انجیر شکوفه نیاورد و میوه در تاکها یافت نشود و حاصل زیتون ضایع گردد و مزرعهها آذوقه ندهد و گلّهها از آغُل قطع شود و رَمهها در طویلهها نباشد، اما من در یهوه شادمان خواهم شد و در خدای نجات خویش وجد خواهم نمود. یهوه خداوند قوت من است و پایهایم را مثل پایهای آهو میگرداند و مرا بر مکانهای بلندم خرامان خواهد ساخت.» یعنی، اگر کل زندگی روزمره به هم بریزد، باز در خداوند شاد خواهم بود. سپس در انتها میگوید: «برای سالار سرایندگان، با همراهی سازهای زِهی.» یعنی این آیهها یک سرود پرستش و ستایش میباشد.
پس حبقوق، در حالی که نمیتوانست آن سرّ را درک بکند، توکلش به خدا جنبش نخورد. حبقوق از طریق آن سختی به قدرت ایمانش پی برد. بنابراین، یکی از اهداف آزمونها نشان دادن قدرت ایمانمان است تا بتوانیم در مسیری پیش برویم که ایمانمان قویتر بشود.
همۀ ما میدانیم ایوب آزموده شد. در نتیجۀ آن آزمایش، ایوب در فصل ۴۲ چنین میگوید: «از شنیدن گوش دربارۀ تو شنیده بودم، اما الان چشم من تو را میبیند. از این جهت، از خویشتن کراهت دارم و در خاک و خاکستر توبه مینمایم.» به عبارتی، ایوب میگوید: «ای خداوند، به گناهم اعتراف میکنم. واقعاً هیچگاه تو را آنگونه که اکنون میبینم ندیده بودم. الان میفهمم که شماری از پندار و گفتار و احساسم دربارۀ تو گناهآلود بودند. ای خداوند، ضعف ایمانم آشکار شده است.» پس آزمایشها آزمونی هستند برای قوت ایمان ما.
اما مورد دوم این است که باید قبول بکنیم که آزمایشها برای فروتن کردن ما وارد زندگی میشوند. آزمایشها به ما یادآوری میکنند مبادا بیش از اندازه به قوت روحانی خودمان تکیه بزنیم. آزمایشها قدرت ایمانمان را نمایان میکنند. به نظرم این موضوع به روشنی در شهادت شگفتانگیز ایمان پولس در رسالۀ دوم قرنتیان ۱۲ توصیف شده است. او در آیۀ ۷ میگوید: «مبادا زیاده سرافرازی نمایم.» پولس میگوید: «مبادا فخر بکنم به خاطر فراوانی مکاشفههای الهی و صعود به آسمان سوم.» پولس کارهای زیادی انجام داد. او به قدرت روحالقدس معجزه میکرد و قدرت آیات و عجایب داشت و کارهای بزرگ میکرد و از خدا مکاشفه میگرفت. به خاطر همۀ اینها او میتوانست خودش را شخص بسیار بزرگی بداند. «تا آنکه از زیادی مکاشفات زیاده سرافرازی نکنم، خاری در جسم من داده شد تا مرا لطمه زند، مبادا زیاده سرافرازی نمایم.»
بله. باید بدانیم که خدا اراده میکند آزمایشها به زندگی ما وارد بشوند، به خصوص زمانی که در خدمت روحانی برکت فراوان داریم. خدا با آزمایشها ما را فروتن نگه میدارد، مبادا بیش از اندازه به قوت روحانی خودمان تکیه بزنیم و خیال بکنیم هیچ نیرویی نمیتواند ما را از پا درآورد.
حالا به دلیل سوم آزمایشها میرسیم. من این حقایق را از دیدگاه کتابمقدس و از دیدگاه شخصی بررسی میکنم. من معتقدم خداوند آزمایشها را به زندگی ما میآورد تا ما را از امور دنیوی جدا بکند، تا دلبستگیهای دنیوی را از ما بگیرد.
آیا متوجه هستید هرچه از سن شما میگذرد امور دنیوی برای شما اهمیت کمتری پیدا میکند؟ شما مال روی مال میاندوزید، مبلمان میخرید، ماشین میخرید، خانه میخرید، حساب بانکی شما پُر میشود، در این کار و آن کار موفق میشوید، مسافرت میروید، اینجا را میبینید، آنجا را میبینید، اما آیا توجه کردید، با گذشت زمان، همۀ اینها اهمیت کمتری پیدا میکنند؟ زمانی خیال میکردید همۀ اینها دلپذیرترین داشتههای زندگی است. ولی حالا دیگر این احساس را ندارید، چون هیچیک از آن داشتهها نمیتوانند مشکلات عمیق زندگی را چاره بکنند. وقتی آزمایشها وارد زندگیتان میشوند، وقتی تشویش و دلهره و نگرانی و درد و رنج به شما هجوم میآورد، میبینید که آن امور دنیوی دردی از شما دوا نمیکنند. اینجا است که همۀ آن امور دنیوی کاملاً بیمعنی میشود. آزمایشها شما را از امور دنیوی جدا میکنند، چون به شما نشان میدهند از عهدۀ هیچ مشکلی برنمیآیند. به وقت دلشوره و دلهره، آن امور دنیوی برای ما تسکین و تسلی نخواهد بود. ما باید از امور دنیوی جدا بشویم.
در این خصوص، در انجیل یوحنا فصل ۶، فیلیپ نزد عیسی مسیح میآید و میپرسد چگونه باید نان تهیه بکنیم تا شکم این مردم را سیر بکنیم. فیلیپ با دیدگاه دنیوی به مسایل نگاه میکرد: اینجا نه از فروشگاه خبری است و نه ما به اندازۀ کافی نان داریم. یک جمعیت عظیم و گرسنه منتظر است. چگونه قرار است برای پنج هزار مرد به اضافۀ زنان و کودکان غذا تهیه بکنیم؟
سپس خداوند از فیلیپ میپرسد: «از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟ و این را از روی امتحان به او گفت.» خداوند میخواست ببیند آیا چشم فیلیپ به منابع دنیوی است یا نه. البته که چشم فیلیپ به منابع دنیوی بود. اما آن منابع در آن موقعیت کارآمد نبودند. سپس خداوند خوراک آفرید و فیلیپ را بیدرنگ از امور دنیوی جدا کرد و او را با امور روحانی سیراب نمود.
حالا برویم سراغ موسی و به نمونۀ او نگاه بکنیم. موسی در کاخ فرعون پرورش یافت. موسی مثل یک شاهزادۀ مصری تربیت شد و چهل سال آنجا آموزش دید. موسی در دربار فرعون یک مقام برجسته داشت. موسی جایگاه اجتماعی بالایی داشت، چون مصر در آن زمان گل سرسبد جهان بود. همهگونه امکانات آموزشی، پول و ثروت، عزت و اعتبار، حرمت و افتخار، هرچه موفقیت و کامیابی، کل رفاه و آسایش دنیا در اختیار موسی بود. اما، به گفتۀ رسالۀ عبرانیان فصل ۱۱ آیۀ ۲۶، موسی «عار مسیح (آن مسحشدۀ خداوند) را دولتی بزرگتر از خزائن مصر پنداشت.»
پس موسی چشم از همۀ اینها برداشت و سختی و محنت قومش جلوی چشمش آمد. خداوند، با آن آزمایش، موسی را از امور دنیوی جدا کرد. هدف آزمایشها همین است.
از نظر من، آزمایشها یک هدف چهارم نیز در پی دارند. آزمایشها توجه ما را به امید ابدی جلب میکنند. شما را نمیدانم. اما آزمایشهای زندگی من معمولاً مرا به جایی میرسانند که دلم میخواهد به آسمان بروم. موضوع خیلی ساده است. آزمایشها ما را به امید ابدی فرا میخوانند، مثل آن آقای عزیز که برای ما نامه نوشت و دربارۀ همسرش چنین گفت: «او در آغوشم از دنیا رفت. خدا را شکر که منجی ما بر مرگ پیروز شد.» برای این آقا، ناگهان آسمان شیرینتر و دلپذیرتر از هر زمان دیگر میشود. برای آن خانواده، که دو دخترشان را از دست دادند، بیش از پیش، آسمان شیرینتر و دلپذیرتر شد. برای آنها این دنیا رنگ و بوی خودش را از دست داد و دیگر مثل قبل به دنیا علاقه ندارند. اگر شما هم عزیزی از دست بدهید، آیا دچار چنین احساسی میشوید؟ اگر عزیزترین آدمهای زندگی شما و عزیزترین شخص زندگی شما، یعنی خداوند عیسی مسیح، در آسمان است، اگر گرانبهاترین دارایی شما مثل یک گنج در آسمان اندوخته شده است، حتماً که به این دنیای گذرا بیعلاقه خواهید شد.
بنابراین، آزمایشها ورشکستگی منابع انسانی را به ما نشان میدهند، ما را از دنیا جدا میکنند، و امید آسمانی را در دلمان شکوفا میکنند. در این خصوص، به گفتۀ رسالۀ رومیان فصل ۸، «روحالقدس بر روحهای ما شهادت میدهد که فرزندان خدا هستیم و هرگاه فرزندانیم، وارثان هم هستیم، یعنی وارثان خدا و همارث با مسیح، اگر شریک مصیبتهای او هستیم تا در جلال وی نیز شریک باشیم. زیرا یقین میدانم که دردهای زمان حاضر نسبت به آن جلالی که در ما ظاهر خواهد شد هیچ است.»
به عبارتی، پولس میگوید: «وقتی به رنج و سختی دچار میشوم، بیشتر و بیشتر تشنۀ رفتن به جلال میشوم. کل آفرینش ناله میکند و منتظر تحقق آن امید و آن جلال است.» آیۀ ۲۱، «آزادی جلال فرزندان خدا.» سپس پولس در آیۀ ۲۳ و ۲۴ میگوید، «در خود آه میکشیم، در انتظار خلاصی جسم خود، زیرا که به امید نجات یافتیم.»
به این ترتیب، ما از آزمایشها میگذریم و آزمایشها ما را بیشتر شیفتۀ امور ابدی میگردانند. آزمایشها به ما کمک میکنند تا مشتاق آن شهر ابدی باشیم. آزمایشها باعث میشوند به عالم بالا بیندیشیم. از نظر روحانی، این اتفاق بسیار مهمی است. آزمایشها باعث میشوند به امور الهی و آسمانی فکر بکنیم. این همان گفتۀ پولس در رسالۀ دوم قرنتیان ۴:۱۶ میباشد: «از این جهت، خستهخاطر نمیشویم، بلکه هرچند انسانیت ظاهری ما فانی میشود، اما باطن روز به روز تازه میگردد. زیرا که این زحمت سبک ما، که برای لحظهای است، بار جاودانی جلال را برای ما زیاده و زیاده پیدا میکند. در حالی که ما نظر نمیکنیم به چیزهای دیدنی، بلکه به چیزهای نادیدنی، زیرا که آنچه دیدنی است زمانی است و نادیدنی جاودانی.»
چگونه پولس به چنین دیدگاهی رسید؟ آیۀ ۸: «در هر چیز زحمت کشیده، متحیر، در جفا، پیوسته مرگ عیسی خداوند را در بدن خود حمل میکنیم.» آیۀ ۱۲، «مرگ در ما کار میکند.» بله. مشکلات پولس فراوان بودند. تعجبی ندارد که او دنیا را دوست نداشت. پولس ترجیح میداد در جلال باشد.
پس میبینید که آزمایشها هدف بسیار مفیدی دارند. آزمایشها قوت ایمان ما را امتحان میکنند. آزمایشها ما را فروتن میکنند تا مبادا بیش از حد به قوت روحانی خودمان تکیه بزنیم. آزمایشها ما را از امور دنیوی جدا میکنند و ما را به امید آسمانی فرا میخوانند.
حالا نوبت هدف پنجم میباشد که خیلی مهم است. آزمایشها به ما نشان میدهند واقعاً چه چیزی را دوست داریم. آیا برای ابراهیم عزیزتر از اسحاق کسی یا چیزی وجود داشت؟ مگر چیزی یا کسی میتوانست برای او عزیزتر از اسحاق باشد؟ در نهایت، خدا برای ابراهیم عزیزتر از اسحاق بود. به همین دلیل، ابراهیم آزمایش شد تا معلوم بشود خدا را بیشتر از اسحاق دوست دارد.
واکنشی که شما به آزمایشها نشان میدهید مشخص میکند واقعاً چه چیزی را دوست دارید. اگر از همه بیشتر خدا را دوست داشته باشید، از خدا تشکر میکنید برای آنچه از طریق آزمایشها انجام میدهد. از خدا کمک بخواهید این حقیقت را به شما نشان بدهد. دعا بکنید که بتوانید در آزمایش خدا را جلال بدهید، چون خدا اجازه میدهد در زندگی آزمایش بشوید. ولی، اگر واقعاً خودتان را بیشتر از خدا دوست دارید، به خدا میگویید: «چرا این کار را با من میکنی؟» با این روحیه، شما عصبانی و ناراحت خواهید شد و اوقات شما تلخ میشود و پُر از تشویش و اضطراب خواهید بود.
پس، اگر میبینید چیزی برای شما عزیزتر از خدا است، خدا آن عزیزکردۀ شما را از زندگیتان بیرون میبرد. در زندگی خودم دنبال این هستم که هیچچیز برای من عزیزتر از خداوند نباشد، چون نمیخواهم به جایی برسد که خدا دست به کار بشود و آن را از زندگیام حذف بکند. البته که خدا لزوماً همیشه این کار را نمیکند.
چند روز قبل، که به این موضوع فکر میکردم، توجهم به کتاب تورات جلب شد. وقتی به کتاب تثنیه رسیدم، در فصل ۱۳ آیۀ ۳ این آیه را خواندم: «سخنان آن نبی یا بینندۀ خواب را مشنو،» اینها نبی کاذبند. «زیرا که یهوه، خدای شما، شما را امتحان میکند تا بداند که آیا یهوه خدای خود را به تمامی دل و به تمامی جان خود محبت مینمایید؟» بله. خداوند شما را امتحان میکند تا ببینید واقعاً چه کسی را دوست دارید. آیا خدا را با تمام دل و جان دوست دارید یا نه.
در همین زمینه، در انجیل لوقا ۱۴:۲۶ چنین میخوانیم: «اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران حتی جان خود را نیز دشمن ندارد، شاگرد من نمیتواند بود. و هر که صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید نمیتواند شاگرد من گردد.»
در اینجا منظور خداوند چیست؟ آیا او واقعاً میگوید ایماندار بودن یعنی نفرت داشتن از همۀ مردم، از جمله خودت؟ خیر. منظور خداوند این است که اگر خدا را به آن اندازه دوست نداری که حاضر باشی در صورت لزوم خودت را از پدر، مادر، همسر، فرزندان، برادر، خواهر، و حتی جان خودت جدا بکنی، پس خدا را بالاتر از هر چیز و هر کسی دوست نداری. تو لایق نیستی شاگرد مسیح باشی.
اما ببینیم منظور از جدا شدن چیست؟ منظور این است که ارادۀ خدا را در اولویت قرار بدهید، بدون توجه به اینکه دیگران چه درخواست و تقاضایی از شما دارند، بدون توجه به اینکه پدر، مادر، همسر، فرزند، برادر، خواهر، یا حتی جسم و جان خودتان چه درخواستی دارند. شما اول و قبل از هر چیز ارادۀ خدا را بهجای میآورید، فارغ از اینکه دیگران چه توقع و انتظاری از شما دارند. اینجا است که آشکار میشود خدا را بیشتر از هر چیز و هر کسی دوست دارید.
در مورد ابراهیم، خدا میخواست ابراهیم و همۀ ما بفهمیم که ابراهیم چه کسی را بیشتر از همه دوست دارد. خدا از ابراهیم میخواهد که اسحاق، یگانه پسرش را که دوست میداشت قربانی بکند. ابراهیم در آن آزمون قبول میشود. ابراهیم چه کسی را بیشتر از همه دوست داشت؟ او خدا را بیشتر از همه دوست داشت. ارزش یک آزمایش اینجا معلوم میشود. ابراهیم فهمید که او خدا را بیشتر از همه دوست دارد. همۀ ما نیز فهمیدیم ابراهیم خدا را بیشتر از همه دوست دارد. این نکتۀ بسیار مهمی است که وقتی از یک آزمایش عبور میکنید، متوجه بشوید آن آزمایش دربارۀ محبت شما به خدا چه چیزی را آشکار میکند.
حالا یک هدف ششم نیز در آزمایشها وجود دارد که واقعاً بسیار مفید است. آزمایشها به ما میآموزند برکت خدا را قدر بدانیم. عقل ما میگوید برای دنیا ارزش قائل بشویم. احساس ما میگوید لذتها و خوشیهای دنیا را قدر بدانیم. اما ایمان به ما میگوید کلام خدا را قدر بدانیم، لطف خدا و برکت خدا را قدر بدانیم. عقل ما میگوید تا جایی که میتوانی از دنیا حظّ ببر، هرچه میتوانی از دنیا بگیر و ببر. احساس ما میگوید دنیا دو روز است، به هر قیمتی لذت دنیا را ببر. اما ایمان میگوید از کلام خدا اطاعت بکن و برکت بگیر.
از اینرو، آزمایشها برکت اطاعت را به ما میآموزند. در میانۀ یک آزمایش، ما اطاعت میکنیم و برکت مییابیم. این همان چیزی است که آزمایشها به ما تعلیم میدهند. آزمایشها به ما نشان میدهند که اطاعت به هر قیمتی برکت خدا را به همراه دارد. مزمورنویس در مزمور ۶۳:۳ از تجربۀ خودش میگوید: «چون که رحمت تو از حیات نیکوتر است. پس لبهای من تو را تسبیح خواهد خواند.» یعنی «خدایا، رحمت و فیض تو را دیدهام و این بهترین برکت برای من است.»
در این مورد، عیسی مسیح نمونه و سرمشق کامل برای ما است. در رسالۀ عبرانیان فصل ۵ میخوانیم: «او در ایام بشریت خود، چون که با بانگ شدید و اشکها نزد او که به رهانیدنش از مرگ قادر بود، تضرّع و دعای بسیار کرد.» عیسی مسیح در باغ جتسیمانی در حال گذر از آزمایش بود. این کلام رسالۀ عبرانیان باغ جتسیمانی را به تصویر میکشد. از عرق پیشانی عیسی قطرههای خون چکید. او گریست و از خدا تقاضا کرد تا او را نجات بدهد.
ادامۀ آیه میگوید: «و به سبب تسلیم خویش مستجاب گردید، هرچند پسر بود (آن هم پسر محبوب)، به مصیبتهایی که کشید اطاعت را آموخت و کامل شده، جمیع مطیعان خود را سبب نجات جاودانی گشت.» بله. عیسی مسیح با رنجهایی که متحمل شد مطیع گشت و خدا او را سرافراز نمود.
رسالۀ فیلیپیان فصل ۲ همین حقیقت را به شکل دیگر بیان میکند. «چون در شکل انسان یافت شد، خویشتن را فروتن ساخت و تا به مرگ مطیع گردید. از این جهت، خدا نیز او را بسیار سرافراز نمود.»
بنابراین، آزمایشها سراغ ما میآیند تا ما از مسیر رنجها و دردها گذر بکنیم تا در آن رنجها و دردها اطاعت بیاموزیم، سپس از برکت کامل خدا بهرهمند بشویم. وقتی به یک آزمایش دچار میشوید، اگر یاد بگیرید از خدا اطاعت بکنید، شور و شادی برکت خدا را خواهید چشید. این وعدۀ خدا است.
در ادامۀ بررسی هدف آزمایشها، حالا نوبت مورد هفتم است. این هدف بسیار ارزشمند است. رنج و سختی از راه میرسد تا ما را قادر بسازد دیگران را کمکحال باشیم به وقت سختی. گاه، وقتی رنج و سختی سراغمان میآید، ممکن است هدف دیگری جز این نداشته باشد که ما بهتر بتوانیم به دیگران در رنجهای آنها کمک بکنیم. در انجیل لوقا فصل ۲۲ عیسی مسیح به پطرس میگوید: «ای شمعون، ای شمعون، اینک، شیطان خواست تو را چون گندم غربال کند.» یعنی شیطان میخواهد تو را بگیرد و تو را بجنباند. «اما من برای تو دعا کردم تا ایمانت تلف نشود، و هنگامی که تو بازگشت کنی، برادران خود را استوار نما.»
بله. این هدف واقعاً شگفتانگیز است. به گفتۀ رسالۀ عبرانیان فصل ۲ و ۴، عیسی مسیح کاهن اعظم امین و رحیم است که قادر است مدد بکند کسانی را که نزد او میآیند. عیسی مسیح هر آزمایشی را که ما از آن عبور میکنیم پشت سر گذاشت. به همین دلیل، عیسی مسیح کاهن اعظم رحیم و امین است.
بنابراین، ما از آزمایشها عبور میکنیم تا بتوانیم به دیگران کمک بکنیم. چقدر شگفتانگیز است که خدا به ما مجال میدهد تجربه کسب بکنیم تا بتوانیم دیگران را راهنمایی بکنیم.
در نهایت، هشتمین هدف آزمایشها این است که در ما قوت پایدار و ماندگار به وجود بیاید تا برای خدا مفیدتر بشویم. در این خصوص، آقای توماس منتون چنین گفته است: «وقتی همهچیز آرام و راحت است، ما به احساس زندگی میکنیم، نه به ایمان. ولی ارزش یک سرباز هرگز در مدتی که صلح برقرار است معلوم نمیشود.» بله. این گفته کاملاً درست است. خداوند در آزمایشها هدف دارد. هدف این است که قوت و توان روحانی ما را بیشتر بکند. وقتی از یک آزمایش عبور میکنید، عضلات روحانی شما ورزیده میشوند و شما برای آزمایش بعدی قویتر میگردید. این به آن معنا است که میتوانید حتی با یک دشمن بزرگتر مبارزه بکنید. در نتیجه، مفیدتر میشوید. شما از یک آزمایش به آزمایش دیگر و از یک آزمون به آزمون دیگر میروید. همۀ این آزمایشها و آزمونها شما را بیشتر تقویت میکنند و شما را بیشتر مفید میسازند. طی عبور از آزمایشها، اطمینان و قوت قلبتان بیشتر میشود و این اطمینان و یقین باعث میشود مفیدتر بشوید. هرچه مفیدتر باشید، بیشتر به درد بخور خواهید بود و خدا از شما بیشتر استفاده میکند. آنگاه، به قوت روحالقدس، خدا را بیشتر جلال خواهید داد.
در جمعبندی، دوباره مرور میکنیم که خدا در آزمودن ما چه هدفی دارد. ابتدا، خدا قوت ایمان ما را امتحان میکند تا بدانیم ایمانمان قوی است یا نه. دوم، آزمایشها ما را فروتن میکنند، مبادا بیش از اندازه به قدرت روحانی خودمان تکیه بکنیم. سوم، آزمایشها ما را از امور دنیوی جدا میکنند. چهارم، آزمایشها ما را به امید آسمانی فرا میخوانند تا در عالم بالا تفکر و زندگی بکنیم، نه در اینجا، روی زمین. پنجم، آزمایشها به ما نشان میدهند چه چیزی را واقعاً دوست داریم. ششم، آزمایشها به ما یاد میدهند برکت خدا را قدر بدانیم هنگامی که در عبور از رنج و سختی برکت خدا در زندگیمان جاری میشود. هفتم، آزمایشها به ما توانایی میدهند تا در آزمایشهای دیگران مددکار آنها باشیم و بارهای یکدیگر را به دوش بگیریم. هشتم، آزمایشها در ما قوت پایدار و ماندگار به وجود میآورند تا بیشتر مفید باشیم، تا خدا بتواند ما را برای خدمتهای بزرگتر به کار بگیرد تا برای خدمت خدا پرثمر باشیم.
همۀ اینها هدفهای بسیار ارزشمند هستند. همۀ اینها در تدبیر خدا جای دارند، همه به فیض خدا.
با این توصیفها، جانِ کلام این است که آزمایشها دیر یا زود از راه میرسند. به گفتۀ رسالۀ یعقوب فصل ۱، امتحان ایمان شما در راه است (فصل ۱ آیۀ ۳). سپس آیۀ ۱۲ میگوید: «خوشا به حال کسی که متحمل تجربه شود، زیرا که چون آزموده شد، پاداش خواهد گرفت.» پس آزمایشها از راه خواهند رسید، هیچ راهی برای جلوگیری از آنها وجود ندارد.
با این حساب، میگوییم: «میدانم آزمایشها در راهند، میدانم خدا از همۀ آزمایشها هدف دارد و اهدافش را به انجام میرساند. من این را قبول دارم. اما سوالی که هنوز برای من باقی است این میباشد: چگونه از میان آزمایشها عبور بکنم؟ چطور از عهدۀ آزمایشها برآیم؟»
اینجا است که رسالۀ یعقوب فصل ۱ آیۀ ۲ تا ۱۲ واقعاً با دل ما صحبت میکند. اول از همه، باید روحیه و خُلق و خوی شاد داشته باشیم. اولین راه پایداری در یک آزمایش نگرش شاد است: «ای برادران من، کمال خوشی دانید.» دومین طریق داشتن ذهنی آگاه و فهمیده میباشد: «چون که میدانید.» بله. آزمایشها محصول خواهد داشت. سومین طریق ارادۀ تسلیم است: «صبر را عمل تامّ خود باشد.» به عبارتی، بگذارید هرچه باید اتفاق بیفتد، چون خدا در حال کار است. چهارمین طریق پایداری در آزمایشها در آیۀ ۵ تا ۸ بیان میشود، یعنی دل باایمان: آنچه نیاز دارید از خدا درخواست بکنید و به ایمان درخواست بکنید (آیۀ ۶). باید دل باایمان داشته باشید تا باور بکنید خدا از آزمایشها هدفی دارد و همۀ چیزهایی را که برای عبور از آن آزمایش نیاز دارید خدا تأمین خواهد کرد. در نهایت، به گفتۀ آیۀ ۹ تا ۱۱ باید روح فروتن داشته باشیم.
بنابراین، شما با خُلق و خوی شاد، ذهن فهمیده، ارادۀ مطیع، قلب باایمان، و روح فروتن در آزمایشها پایداری میکنید.
در پیغام بعدی، دو مورد آخر را بررسی خواهیم کرد، یعنی دل باایمان و روح فروتن. آیههایی که در پیغام آینده بررسی میکنیم دربارۀ این حقیقت میباشد که از خدا درخواست حکمت بکنیم، به ایمان درخواست بکنیم و شک نکنیم. این آیهها دربارۀ شخص دو دل صحبت میکند که از خداوند چیزی نخواهد یافت. سپس به روح فروتن میپردازیم تا ببینیم یک روح فروتن چگونه در آزمایشها پایداری خواهد کرد.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
