Grace to You Resources
Grace to You - Resource

اکنون، به انجیل عالی و برجستۀ لوقا، که برای ما عزیز و دوست‌داشتنی است، می‌پردازیم و فصل ۲۳ را بررسی می‌کنیم. در پیغام قبلی، آیات ۴۴ تا ۴۶ و مرگ خداوندمان عیسی مسیح را از نظر گذراندیم. حال، به آیات ۴۷ تا ۴۹ می‌رسیم: «تکلیف در جلجتا.» لوقا واکنش‌ها به مرگ مسیح را مختصر شرح می‌دهد: «واکنش سربازان رومی، واکنش جمعیت، واکنش پیروان مسیح.» بسیار بِجا و سنجیده است که توضیح و تفسیر دربارۀ مرگ مسیح را با توضیح و تفسیر این واکنش‌ها، که واکنش‌هایی درست هستند، پایان دهیم. واکنش سربازان رومی همان است که باید باشد. واکنش جمعیت همان است که باید باشد. واکنش پیروان مسیح همان است که باید باشد. هر یک از این واکنش‌ها منحصر به خودشان هستند. اما، در کنار هم، تصویر کاملی را شکل می‌دهند که باید واکنش و به عبارتی تکلیف همۀ ما باشد. بدیهی است که بررسی واکنش‌های مختلف به صلیب مسیح می‌تواند به درستی با آیین شام خداوند مناسبت داشته باشد.

زمانی که خداوند این آیین را برای ما مقرر نمود، مقصود این نبود که ما فقط تاریخچۀ صلیب مسیح را به یاد آوریم، بلکه واکنش‌های صحیح نیز به ما یادآوری شود. آیین شام خداوند، که ما را به رویداد صلیب بازمی‌گرداند، بنا شده است تا ما را به اعتراف به گناه برانگیزد، تا خود را دوباره به اطاعت از خدا سرسپرده نماییم. این آیین حس قدردانی و وجد و شادی را دوباره در ما زنده می‌کند. آیین شام خداوند شهادت است. به عبارتی، این آیین مالامال از نیایش و پرستشِ مطلق است. همۀ اینها اصل و ماهیت این آیین را تشکیل می‌دهند. اکنون، که به واکنش‌های آن روز در جلجتا می‌اندیشیم، ما هم باید دل‌های خودمان را محک بزنیم و از خود بپرسیم واکنش یا تکلیف ما به صلیب چیست؟

آیات ۴۷ تا ۴۹: «اما یوزباشی، چون این ماجرا را دید، خدا را تمجید کرده، گفت: در حقیقت، این مرد صالح بود. و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه‌زنان برگشتند. و جمیع آشنایان او از دور ایستاده بودند، با زنانی که از جلیل او را متابعت کرده بودند تا این امور را ببینند.» لوقا وقت را هدر نمی‌دهد. لحظه‌ای که مسیح در آیۀ ۴۶ نَفَس آخر را می‌کشد و جانش را تسلیم می‌کند، بی‌درنگ، شاهد واکنش‌ها هستیم. ما پرابهت‌ترین لحظۀ تاریخ، مرگ مسیح، را بررسی نمودیم. ما فهمیدیم مسیح به خاطر گناهان همۀ کسانی که به او ایمان می‌آورند خشم مطلق خدا را متحمل گشت. خدا به طور مشخص از دوازده ظهر تا سه بعد از ظهر در جلجتا حاضر می‌شود و در تاریکی، در زمین‌لرزه، در رستاخیز مردگان از قبر، و در شکافتن پردۀ قدس‌الاقداس، از بالا به پایین، حضور خودش را آشکار می‌سازد. خدا با پیش‌درآمدی از روز خداوند، که روز داوری است، حضور خودش را نمایان می‌سازد. فقط در جلجتا است که خدا گناهکاران را داوری نمی‌کند و به جای گناهکاران داوری خویش را بر پسر خودش نازل می‌نماید. این‌چنین، عهد جدید آغاز می‌شود. به همین دلیل است که در لحظۀ مرگ مسیح پردۀ معبد شکافته می‌شود، چون راه دسترسی به خدا کاملاً گشوده می‌گردد. وظیفۀ معبد تمام می‌شود. وظیفۀ کاهنان پایان می‌یابد. نظام قربانی حیوانات برچیده می‌شود. عهد عتیق پایان می‌یابد. لحظه‌ای که مسیح چشم را از جهان می‌بندد، پایان عهد عتیق است.

ما جزییات مربوط به معبد را بررسی نمودیم. اکنون، وقتش است به سه واکنش نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم: واکنش من به این رویداد سرنوشت‌ساز و بی‌مانند چیست؟ من چه تکلیفی دارم؟

نخستین تکلیف اعتقاد آوردن و پذیرفتن و باور کردن است. آیۀ ۴۷: «اما یوزباشی، چون این ماجرا را دید، خدا را تمجید کرده، گفت: در حقیقت، این مرد صالح بود.» هم متی و هم مرقس از این فرمانده می‌گویند. شهادت این فرمانده بی‌نظیر است. پس لازم است کمی با این فرماندۀ رومی آشنا شویم. این فرمانده، که یوزباشی نامیده می‌شود، سرپرست یا سردستۀ صد سرباز رومی بود. قشون یا سپاهِ رومیان را این دسته‌های صد نفره تشکیل می‌دادند. کل ارتش روم دارای بیست و پنج قشون بود. هر قشون شامل شش هزار نفر بود که به ده یگان ششصد نفره تقسیم می‌شدند. هر یگان سه بخش بود. هر بخش به دو دستۀ صد نفره تقسیم می‌شد. در نتیجه، یک دستۀ صد نفرۀ سربازان کوچک‌ترین واحد نظامی رومیان به حساب می‌آمد. هر دستۀ صد نفرۀ سربازان یک فرمانده داشت. این فرماندهان رزمنده بودند، از نظامیان نورچشمی نبودند. آنها موفق شده بودند توانایی رزمی خودشان را ثابت کنند و چون از خدمت رزم‌آوری سربلند بیرون آمده بودند، به این جایگاه و موقعیت رسیده بودند. این فرماندهان جان خود را کف دست می‌گذاشتند و باید در دشوارترین و پرخطرترین زمان‌ها فرماندهی سربازان را عهده‌دار می‌شدند.

یکی از همین فرماندهان نگهبان عیسی بود. او فرماندۀ سربازانی بود که مسوول این زندانی بودند. به احتمال زیاد، این فرمانده سردستۀ سربازانی بود که شبِ پنج‌شنبه، در باغ جتسیمانی، مسیح را بازداشت می‌کنند و مراقب او هستند تا مبادا فرار کند یا کسی او را فراری دهد. آن سربازان گوش به فرمان این فرمانده هستند و همراه با او خدمت می‌کنند. آنها در همۀ محاکمه‌های عیسی حضور دارند، و به طور خاص وقتی مسیح برای محاکمه در حضور پیلاطس آورده می‌شود، نگهبان و مراقب او هستند. همین فرمانده و سربازانش عیسی را مسخره می‌کنند. همین فرمانده و سربازانش خرقۀ کهنۀ یک سرباز را به جای ردای سلطنتی بر دوش مسیح می‌اندازند، چوبی به دستش می‌دهند که انگار عصای پادشاهی است، و تاج خار بر سرش می‌گذارند که انگار تاج پادشاهی است. همین‌ها هستند که با آن مثلاً عصا به صورتش می‌کوبند، آب دهان بر صورتش می‌اندازند، مسخره‌اش می‌کنند، و به او ریشخند می‌زنند. همین سربازان هستند که شاهدان عینی کل آن هفت‌خوانی هستند که مسیح از آنها عبور می‌کند. آنها همۀ گفتگوها را می‌شنوند، همۀ اتهام‌ها را می‌شنوند، هرچه سران مذهبی یهود به ضد مسیح می‌گویند می‌شنوند. این سربازان حکم بی‌گناهی مسیح را که دست‌کم شش بار تکرار می‌شود می‌شنوند. آنها شاهد هستند که رفتار عیسی به رفتار هیچ زندانی دیگری شباهت ندارد. او کاملاً بی‌گناه است. بی‌گناهی‌اش بارها و بارها و بارها تأیید می‌شود. اما خودش هیچ به فکر انتقام گرفتن نیست، هیچ داد و بیداد نمی‌کند، از ناعدالتی که به او روا می‌شود گلایه نمی‌کند. محاکمه‌های ناعادلانه را با فیض و متانت اما پرعظمت و پرابهت تاب می‌آورد. در سکوت، هر تمسخر و ناسزا را تحمل می‌کند و لب به اعتراض باز نمی‌کند. به صورتش آب دهان می‌اندازند، به او زخم زبان می‌زنند، با او بدرفتاری می‌کنند. اما هرگز آنها را لعنت نمی‌کند، هرگز تهدیدشان نمی‌کند.

آن سربازان حتماً از واکنش عیسی و تفاوتِ رفتارش بهت‌زده بودند. تا آن روز، ندیده بودند کسی را به این شکل محاکمه کنند: آدم بی‌گناهی را پای صلیب بیاورند و آنها هم مأمور مصلوب کردن او باشند. دست‌کم، چهار سرباز مأمور اجرای آن حکم بودند. اما، تا اینجا، بی‌همتا بودن عیسی بر آنها تأثیر خاصی نداشته است. آنها سربازانی سنگ‌دل هستند. عیسی نیز در مقابلِ رفتارهای آنها واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. اما آنها در سنگ‌دلی یکه‌تازند و ذره‌ای رحم و دلسوزی ندارند. اصلاً به او رحم نمی‌کنند. میخ‌ها را به دست و پای او می‌کوبند، مثل هر وقتی که آدم‌های دیگر را مصلوب می‌کردند. صلیب را بالا می‌کشند و پایۀ آن را در گودال فرو می‌برند و با هر تکان و حرکتی زخم‌های خون‌چکان بدن مسیح را بیشتر پاره‌پاره می‌کنند. بر لباس‌های عیسی قرعه می‌اندازند و آنجا می‌ایستند و جان دادن او را تماشا می‌کنند، مثل صدها مصلوب دیگر که جان دادن آنها را دیده بودند. اما، در همۀ آن لحظه‌ها، شاهد اتفاق‌هایی هستند که آنها را به فکر فرو می‌برد. می‌شنوند که عیسی برای قاتلان خودش دعا می‌کند: «ای پدر، اینها را بیامرز، زیرا که نمی‌دانند چه می‌کنند.» آنها شاهدند که مسیح چه بزرگ و شرافتمند رنج می‌کشد! آوای کلام او را با پدرش می‌شنوند. کلامش را می‌شنوند که به دزدی که او را دشنام می‌داد و بعد توبه می‌کند وعدۀ بهشت می‌دهد.

آن‌گاه، چشم آنها واقعه‌ای محال می‌بیند: نیمروز نیمه‌شب می‌گردد، سه ساعت ظلمت مطلق. پس از آن، زمین‌لرزه‌ای روی می‌دهد که سنگ‌ها را می‌شکافد. دیگر نمی‌توانند واقعیت را منکر شوند.: تاریکی، زمین‌لرزه، و حال واپسین گواه رخ می‌نماید: مسیح، پیش از جان سپردن، با صدای بلند بانگ برمی‌آورد: «ای پدر، به دست‌های تو روح خود را می‌سپارم.» هرگز چنین چیزی را ندیده‌ بودند. کسانی که مصلوب می‌شوند، چون اکسیژن به مغزشان نمی‌رسد، پیش از آن که واقعاً جان دهند مرگ را به چشم می‌بینند. در این حالت، نَفَس به نَفَس نمی‌رسد، چه رسد به آنکه از حنجره فریاد بزنند! این مرد به ارادۀ خودش جان می‌دهد و مرگ را بندۀ خود می‌کند!

مرقس می‌گوید: «و چون یوزباشی، که مقابل وی ایستاده بود، دید که بدین‌طور صدا زده، روح را سپرد، گفت: به راستی که این مرد پسر خدا بود.» آن فرمانده از کجا این حقیقت را می‌داند؟ انجیل یوحنا ۱۹:‏۷ می‌فرماید: «یهودیان مسیح را متهم کردند و گفتند که او خود را پسر خدا ساخته است.» به این دلیل است که آن فرمانده می‌فهمد مسیح پسر خدا است. به گفتۀ متی، دقیقاً، همان لحظه که عیسی بانگ برمی‌آورد، زمین‌لرزه روی می‌دهد. این همزمانی رویدادها نه فقط آن فرمانده را بلکه سربازان را تا آستانۀ ایمان آوردن پیش می‌برد. با وقوع زلزله و سایر رویدادها، آنها بی‌نهایت می‌ترسند. عبارت کوتاه «بی‌نهایت، ترسان گشتند،» دقیقاً همان عبارتی است که در رویداد تبدیل چهرۀ مسیح و در زمانی به کار می‌رود که پطرس و یعقوب و یوحنا با دیدن مسیح در جلال بی‌نهایت ترسان می‌شوند. چنین ترسی معمولاً کسی را فرا می‌گیرد که به حقیقت ذات و شخصیت مسیح پی می‌برد. سربازان می‌فهمند پسر خدا را مصلوب کردند. به گفتۀ لوقا، آن فرمانده می‌گوید: «در حقیقت، این مرد صالح [یعنی عادل] بود.» این صِرفاً جمله‌ای در وصفِ بی‌گناهی مسیح نیست. این جمله‌ای است در توصیف عدالت، که موجب می‌شود آن فرمانده و سربازانش خدا را تمجید نمایند و خدای حقیقی را بشناسند و پسر حقیقی خدا را بشناسند که آن یگانه عادل است. آن فرمانده و سربازان نخستین کسانی هستند که لحظاتی پس از مصلوب شدن مسیح به او ایمان می‌آورند. آنها دقیقاً پس از مرگ مسیح به او ایمان می‌آورند.

جزییات فراوان دیگری هم دربارۀ آن فرمانده و سربازان و اینکه در ذهنشان چه می‌گذشت وجود دارد که ما نمی‌دانیم. اما باید صبر کنیم به آسمان برویم تا از آن جزییات باخبر شویم! آیا می‌دانستند این وعدۀ عهدعتیق است که مسیحِ موعود «عادل» نامیده می‌شود؟ مزمور ۱۶:‏۱۰ او را «قدوس» می‌نامد. کتاب اشعیا ۵۳:‏۱۱ او را «عادل» می‌نامد. کتاب ارمیا ۲۳:‏۵ نیز مسیح را «عادل» می‌نامد. بیش از هفت بار بر بی‌گناه بودن عیسی تأکید می‌گردد. واژۀ «عادل» در زبان یونانی dikaios «دیکایوس» می‌باشد. از چشم‌انداز انسان، کل این اتفاق جنایتی بهت‌آور است که بویی از انصاف و عدالت نبرده است و همۀ کسانی که در مصلوب کردن مسیح دست دارند شریک جرم و مقصرند، گویی این رویدادی است که خلاف ارادۀ خدا است. اما، از چشم‌انداز الهی، صلیب مسیح عدالت مطلق است و ارادۀ خدا. این اتفاق تلنگری به آن سربازان است. در واقع، آنها نه فقط یک بی‌گناه را بلکه یک عادل را کشتند. مسیح بی‌گناه است، چون او را به جرمی که مرتکب نشده است متهم می‌کنند. او عادل است، چون راست‌کردار و درست‌کار و بدون گناه است. آنها پسر خدا را کشتند.

فقط آن فرمانده ایمان نمی‌آورد، سربازان هم ایمان می‌آورند. وقتی به آسمان برویم، می‌توانیم جزییات را از آنها بپرسیم. آنها در بطن ماجرا بودند، کلام عیسی را شنیدند، اتهام‌ها بر ضد او را شنیدند، و به نتیجۀ درست رسیدند. البته آنها با یاری روح‌القدس ایمان آوردند. علاوه بر آن دزد، روح مبارک خدا شماری از آن سربازان سنگ‌دل و بت‌پرست رومی را نیز به ملکوت مسیح می‌آورد. آنچه به چشم دیدند و همۀ شواهد و مدارکی که جلوی چشمشان بود آنها را متقاعد می‌کنند و ایمان می‌آورند.

آیۀ بعد جمعیتی را به ما معرفی می‌کند که ملزم می‌شوند. «و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه‌زنان برگشتند.» در اینجا، دوباره با جماعت دمدمی‌مزاج رو‌به‌رو می‌شویم. هفتۀ صلیب عجب هفته‌ای است، هفتۀ فراز و نشیب احساسات! دوشنبه، که مسیح وارد شهر می‌گردد، در مسیر قدم‌هایش شاخه‌های نخل پهن می‌کنند و به او خوش‌آمد می‌گویند که پسر داوود و مسیح موعود آمده است: «هوشیعانا پسر داوودا!» به او، که پادشاه است، که مسیح موعود است، خیر مقدم می‌گویند. او امید قلب‌هایشان است. او شادی دل‌هایشان است. ورود این پادشاه شادمانی روی شادمانی است. چقدر سرخوش و شاد و خرّم هستند! از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجند. روز شور و نشاط است. لحظه‌ای که با شادی چشم‌انتظار آن بودند فرا رسیده و سرانجام مسیح موعود از راه رسیده است. آن‌قدر احساساتی شده‌اند که قلبشان می‌خواهد از شدت تاپ‌تاپ از سینه بیرون بزند. از این تصور که پس از قرن‌ها، سرانجام، مسیح موعود آمده است آرام و قرار ندارند. آن لحظه‌ها لحظه‌های سرشار از شوق و شادمانی‌اند.

اما، چند روز بعد، صبح جمعه، احساسات آنها از این رو به آن رو می‌شود. از شور و نشاط و شادمانی دیگر خبری نیست. هرچه هست خشم و تنفر و دشمنی شدید است، تا آنجا که فریاد می‌زنند: «او را مصلوب کن، او را مصلوب کن! نمی‌خواهیم بر ما سلطنت کند. خون او بر ما و فرزندان ما باد!»

حال، در پای صلیب، دوباره بی‌نهایت احساساتی می‌شوند. در این فراز و نشیب احساسات، این بار، برای آخرین بار احساساتشان تا بی‌نهایت فوران می‌کند. آنها چه احساسی دارند؟ «ترس، بیم، هراس.» آنها بر سینه می‌کوبند. آنها وحشت کرده‌اند. آیۀ ۴۸: «و تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه‌زنان برگشتند.» اینها جماعتی هستند که از بامداد در جلجتا جمع شده و رفته‌رفته به جمعیت آنها افزوده شده بود. این جماعت دمدمی‌مزاج پای صلیب به تماشا ایستاده‌اند. واژۀ «تماشا» در زبان یونانی theoria «تِئوریا» می‌باشد. این تنها مرتبه‌ای است که کتاب‌مقدس از این واژه نام می‌برد. رویداد صلیب رویدادی است که مانند آن وجود ندارد. در جلجتا، رویدادی بی‌مانند و تماشایی اتفاق می‌افتد. در جلجتا، منظره‌ای الهی به چشم می‌آید. حال، واکنش جماعت چیست؟ ترس و وحشت.

چرا می‌ترسند؟ این جماعت ابتدا یک نمایش خنده‌دار را به تماشا نشستند. برنامه به این شکل ترتیب داده شده بود که به عیسی بخندند، به او ناسزا بگویند، به او طعنه بزنند، او را به تمسخر بگیرند. اما، ناگاه، خدا به صحنه می‌آید و آن جماعت می‌دانند که تاریکی و زمین‌لرزه نشانۀ حضور خدا است. اینجا است که طنز به سوگ تبدیل می‌شود. سه ساعت، کسی لب نمی‌گشاید. به فرمودۀ انجیل‌ها، کسی حرف نمی‌زند و صدای کسی درنمی‌آید. مسیح نیز در آن سه ساعت کلامی بر زبان نمی‌آورد. اما خدا خشم و غضب خویش را نازل می‌کند و آن جمعیت با مشاهدۀ تاریکی و زمین‌لرزه و شکافتن سنگ‌ها، از ترس، لرزه به اندامشان می‌افتد. کلام خدا می‌فرماید: «تمامی گروه که برای این تماشا جمع شده بودند، چون این وقایع را دیدند، سینه‌زنان برگشتند.» با دیدن تاریکی و زمین‌لرزه و حضور خدا، آن جماعت به شهر بازمی‌گردد. ساعت سه بعد از ظهر است. سه تا پنج بعد از ظهر وقت قربانی برّه‌های پِسح است. مردم باید به معبد بروند. اگر تا آن لحظه به گوش آنها نرسیده باشد، وقتی به معبد می‌رسند، می‌فهمند چه هرج و مرجی به پا شده است! ده‌ها هزار حیوان باید به دست کاهنانی قربانی شوند که اکنون ترس و وحشت وجودشان را فرا گرفته است، چرا که پردۀ قدس‌الاقداس، که محل حضور خدا است و آنجا را از سایر بخش‌های معبد جدا می‌کند، از بالا به پایین پاره شده است.

در عهدعتیق، رفتن به حضور خدا چنان ترسناک بود که فقط یک نفر، آن هم کاهن اعظم، سالی یکبار در روز کفاره می‌توانست به قدس‌الاقداس قدم بگذارد. کاهن اعظم ابتدا باید برای گناهان خودش قربانی تقدیم می‌نمود تا بتواند به قدس‌الاقداس داخل شود و سپس شتابان از آنجا خارج گردد. اما اکنون راه ورود به قدس‌الاقداس گشوده شده است. در وصف نمی‌گنجد که چه نابسامانی و آشفتگیی در معبد به وجود آمده بود! اصلاً نمی‌دانستند چکار می‌کنند.

آن جماعت از محل مصلوب شدن عیسی و آن دو دزد راهی معبدند تا مراسم عید پِسح را برگزار کنند. اما دیگر شاد و سرخوش نیستند. نمایش طنز تمام شده و جای خود را به سوگواری داده است. اکنون، جمعیتی را می‌بینیم که سینه‌زنان از جلجتا پایین می‌آیند. آن رویداد تماشایی دیگر برای آنها جذابیت ندارد. روحشان زخمی شده است و دیگر شفا نمی‌یابد. دردشان بی‌تسکین است. احساس گناه و تقصیر یک لحظه راحتشان نمی‌گذارد. آن جماعت می‌دانند خدا در آنجا حضور یافت. هنوز حرف‌های کفرآمیزی را که بی‌پروا بر زبان آوردند به یاد دارند و همین موجب دلهره و نگرانی آنها شده و احساس گناه و ترس و وحشت وجودشان را گرفته است. از این‌رو، ماتم گرفته‌اند و به سینه می‌کوبند.

این صحنه آن باجگیر در انجیل لوقا ۱۸:‏۱۳ را به ذهن می‌آورد که از شدت ترس و احساس گناه نمی‌تواند چشمان خود را به سوی آسمان بلند کند، بلکه سر به زیر می‌افکند و به سینه می‌کوبد و می‌گوید: «خدایا، بر من گناهکار ترحّم فرما!» یهودیان معمولاً هنگام احساس گناه و ترس سرپیچی از خدا این‌گونه واکنش نشان می‌دادند. واقعاً معجزه بود که آن جمعیت این‌چنین ترسیدند و وحشت کردند. چنین ترس و وحشتی واکنشی درست است. ترس از خدا واکنشی درست است. ترس از خدا واکنشی تحسین‌برانگیز است. ترس و وحشت از اینکه به عیسی مسیح گناه کرده و به او ایمان نیاورده‌ایم واکنشی درست است. ترس و وحشت از اینکه به سبب رفتارتان با مسیح داوری می‌شوید ترس و وحشتی است که دقیقاً هر گناهکاری باید داشته باشد. چنین ترسی سودمند است. من معتقدم این احساس گناه، هرچند نتیجه‌اش در آیات نامبرده عنوان نمی‌شود، اما پیش‌درآمد و راهگشای ثمره‌ای در آینده است.

آن جماعت با احساس گناه از تپه پایین می‌آید. این احساس گناه، روز به روز، افزایش می‌یابد. محال است بتوانند خاطرۀ آن واقعه را از ذهنشان پاک کنند. وقتی پطرس در روز پنطیکاست موعظه می‌کند، در پایان موعظه‌اش می‌گوید: «جمیع خاندان اسراییل یقیناً بدانند که خدا همین عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است.» آن جماعت، خودشان، به قدر کافی با این احساس گناه روزافزون و ترس از داوری الهی به خاطر کاری که انجام دادند دست و پنجه نرم می‌کردند. وقتی هم موعظۀ پطرس را می‌شنوند، به گفتۀ آیۀ ۳۷ دل‌ریش می‌گردند. دل‌های آن جماعت از قبل با آنچه پای صلیب اتفاق افتاده نرم شده بود. به نظرم، آن احساس گناه و ترس و وحشتی که هنگام پایین آمدن از جلجتا وجود آن جمعیت را فرا می‌گیرد دل‌های آنها را برای موعظۀ پطرس در روز پنطیکاست آماده می‌کند. از این‌رو، آنها به پطرس و سایر رسولان می‌گویند: «ای برادران، چه کنیم؟» در واقع، سوالشان این است که چگونه ممکن است از غضب خدا به خاطر گناهمان به مسیح نجات یابیم؟ پطرس به ایشان می‌گوید: «توبه کنید و هر یک از شما به اسم عیسی مسیح به جهت آمرزش گناهان تعمید گیرید و عطای روح‌القدس را خواهید یافت.» نجات یابید و رستگار شوید! «پس ایشان کلام او را پذیرفته، تعمید گرفتند و در همان روز تخمیناً سه هزار نفر بدیشان پیوستند.» آن ماتم و سینه‌زنی، که نتیجۀ ترس و وحشت و بیم و هراس از رفتارشان با عیسی است، پیش‌درآمد توبه در روز پنطیکاست می‌گردد.

در کتاب اعمال رسولان فصل ۳، پیغام انجیل عیسی مسیح، پیغام عیسی مسیح که مصلوبش کردند، پیغام او که خداوند و مسیح است، از زبان رسولان مسیح در گوشه و کنار اورشلیم طنین‌انداز است. رهبران مذهبی یهود رسولان را از موعظه نمودن منع می‌کنند. رهبران مذهبی یهود رسولان را بازداشت می‌کنند. اما منع و بازداشت به جایی نمی‌رسد، چرا که نهالی که در دل بسیاری از مردم کاشته شده بود جوانه زد. با اینکه رهبران مذهبی یهود صدای رسولان را ساکت کرده بودند، اعمال رسولان ۴:‏۴ می‌فرماید: «بسیاری از آنانی که کلام را شنیدند ایمان آوردند و عدد ایشان قریب به پنج هزار رسید.» سه هزار مرد، احتمالاً به اضافۀ زنان، جمعیتی پنج هزار نفره را تشکیل دادند. در هفته‌های پس از مرگ مسیح، هزاران نفر به مسیح ایمان می‌آورند. آن روز در جلجتا، که دل آن جماعت از ترس خدا لبریز می‌گردد، پیش‌درآمد این نجات عظیم است.

چنین واکنشی واکنش درست است: «ترس، احساس گناه، دلهره و دلواپسی، بیم و هراس.» همۀ این احساسات باید به توبه و ایمان به مسیح ختم شوند. توبه و ایمان که حاصل شود، نجات و رستگاری رخ می‌نماید. واکنش درست آن رومیان این است که متقاعد می‌شوند و ایمان می‌آورند عیسی پسر خدا است. واکنش درست آن جماعت این است که وجودشان را ترس و وحشت فرا می‌گیرد. آن‌گاه، هزاران نفر از آنها توبه می‌کنند و ایمان می‌آورند مسیح خداوندشان است.

اکنون، به سراغ گروه بعدی می‌رویم. آیۀ ۴۹: «و جمیع آشنایان او از دور ایستاده بودند، با زنانی که از جلیل او را متابعت کرده بودند تا این امور را ببینند.» این جمع کوچک آشنایان و زنان از پیروان عیسی بودند. یکی از آن زنانی که از جلیل او را پیروی می‌کرد سوسن است که انجیل لوقا فصل ۸ از او نام می‌برد. مریم مجدلیه، مریم، مادر خداوندمان، و سایر زنانی که از پیروان مسیح بودند در آن جمع حضور داشتند. یوحنا در انجیل یوحنا فصل ۱۹ آیات ۲۵ تا ۲۷ از این بانوان نام می‌برد و آنها را معرفی می‌کند: «پای صلیب عیسی، مادر او و خواهر مادرش، و مریم، همسر کَلوپا، و مریم مجدلیه ایستاده بودند.» سایر زنان نیز که از پیروان مسیح بودند در آنجا حضور داشتند که انجیل لوقا فصل ۸ از آنها نام می‌برد.

شاگرد محبوب مسیح، یوحنا، نیز پای صلیب ایستاده است. یوحنا در فصل ۱۹ از انجیل خود به ما می‌گوید آنها از همان ابتدای اجرای حکم، نزدیک صلیب، پای صلیب، ایستاده بودند. عیسی می‌فرماید: «ای زن، اینک پسر تو، و به آن شاگرد گفت: اینک، مادر تو.» مسیح سرپرستی مادرش را به یوحنا می‌سپرد. ولی اکنون دیگر پای صلیب نیستند. آیۀ ۴۹ می‌فرماید: «از دور ایستاده بودند.» طبیعی است که نمی‌توانستند آنجا بایستند و شاهد تمسخر و ریشخند کسی باشند که دوستش دارند و عزیز دلشان است. به همین دلیل، از آنجا دور می‌شوند. سپس، در اوج تاریکی و وحشت داوری، چه بسا گمان می‌کنند حضورِ خدا آمده است تا جان رومیان و یهودیان را بگیرد. اما، برخلاف تصورشان، غضب خدا بر مسیح نازل می‌شود، در حالی که آشنایان و بستگانش از دور نظاره‌گرند.

نمی‌دانیم در ذهن آنها چه می‌گذشت، چون همۀ آنچه می‌دانیم این است که کلام خدا می‌فرماید: «تا این امور را ببینند.» به نظرم، این عبارت حق مطلب را به‌جا می‌آورد. آنها بی‌هیچ حرف و سخنی آنجا ایستاده‌اند تا این امور را ببینند. دلیلش چیست؟ چون نمی‌دانند چه بگویند. یِکه خورده‌اند. حیران مانده‌اند. چطور ممکن است این اتفاق‌ها روی دهند؟ نمی‌توانستند آن اوضاع و شرایط را درک کنند. او مسیح موعود است، این را خیلی خوب می‌دانند. او پسر خدا است، این را خیلی خوب می‌دانند. اما از مشاهدۀ اتفاق‌هایی که برای او روی می‌دهد گیج و سراسیمه هستند. نمی‌توانند آن وقایع را هضم کنند. نمی‌توانند بفهمند اوضاع از چه قرار است. اصلاً آن اتفاق‌ها برای آنها معنا ندارد. شاگردان در راه عموآس نیز همین روحیه و حال و هوا را دارند. آنها هم نمی‌فهمند اوضاع از چه قرار است. اصلاً سر در نمی‌آورند. از نظرشان همه‌چیز تمام شده است. حیران مانده‌اند. مُهر سکوت به لب زده‌اند. شوکه شده‌اند. البته که اگر صلیب پایان همه‌چیز باشد، نمی‌توان جز سکوت کردن و یِکه خوردن واکنش دیگری داشت. اگر صلیب پایان ماجرا باشد، جز شوکه شدن و مات ماندن چکار می‌توان کرد؟ آن زنان لب باز نمی‌کنند، چون نمی‌دانند چه بگویند. آنها سکوت پیشه می‌کنند و حیران می‌مانند، تا فصل ۲۴.

یک‌شنبه صبح، زنان و پیروان عیسی می‌فهمند او زنده است. دور از انتظار نیست که پای صلیب حیران می‌مانند. دور از انتظار نیست که پای صلیب شوکه می‌شوند. اما رستاخیز مسیح آن بهت و حیرت را به شادی عظیم تبدیل می‌کند. حتی نمی‌توانیم تصور کنیم آن روز چه غمی در دل داشتند! حتی نمی‌توان غم و اندوه آنها را آن روز در پای صلیب توصیف نمود. ولی مسیح که از مردگان قیام می‌کند، غمشان شادی می‌گردد.

لوقا با اشاره به این سه گروه به ما یادآوری می‌کند عیسی جان خود را فدا نمود تا به گناهکاران یقین بخشد او پسر خدا است، تا گناهکاران از گناهان خود توبه کنند، تا گناهکاران به مرگ مسیح و رستاخیز او ایمان بیاورند، تا حاصلش نجات و رستگاری باشد.

واکنش شما چیست؟ تکلیف شما چیست؟ آیا متقاعد شده‌اید؟ آیا ایمان آورده‌اید؟ آیا حیرت و سرگشتگی شما در جلال رستاخیز مسیح محو و ناپدید گشته است؟ امیدوارم چنین باشد.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize