Grace to You Resources
Grace to You - Resource

انجیل لوقا فصل ۲۰ آیات ۲۷ تا ۴۰ متنی است که آن را در این پیغام موعظه می‌کنیم. این آیات ابهت خداوند عیسی مسیح را به شکل حیرت‌آوری برای ما مکشوف می‌کنند. حتماً انتظار ندارید در زمینۀ آیاتی که توصیفگر تاخت و تاز دشمنانی هستند که آرزویشان مرگ مسیح است ابهت مسیح را ببینید. حال آنکه، در انتها، مثل همیشه، خداوند مظفر و پیروز و پرجلال و سربلند است.

آیۀ ۲۷: «و بعضی از صدوقیان، که منکر قیامت هستند، پیش آمده، از وی سوال کرده، گفتند: ای استاد، موسی برای ما نوشته است که اگر کسی را برادری که زن داشته باشد بمیرد و بی‌اولاد فوت شود، باید برادرش آن زن را بگیرد تا برای برادر خود نسلی آورد. پس هفت برادر بودند که اولی زن گرفته، اولاد نیاورده، فوت شد. بعد، دومین آن زن را گرفته، او نیز بی‌اولاد بمرد. پس سومین او را گرفت و همچنین تا هفتمین و همه فرزند نیاورده، مردند. و بعد از همه، آن زن نیز وفات یافت. پس، در قیامت، زن کدام‌یک از ایشان خواهد بود، زیرا که هر هفت او را داشتند؟ عیسی در جواب ایشان گفت: ابنای این عالم نکاح می‌کنند و نکاح کرده می‌شوند. لیکن آنانی که مستحق رسیدن به آن عالم و به قیامت از مردگان شوند نه نکاح می‌کنند و نه نکاح کرده می‌شوند. زیرا ممکن نیست که دیگر بمیرند، از آن جهت که مثل فرشتگان و پسران خدا می‌باشند، چون که پسران قیامت هستند. و اما اینکه مردگان برمی‌خیزند، موسی نیز در ذکر بوته نشان داد، چنان که خداوند را خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب خواند. و حال آنکه خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است، زیرا همه نزد او زنده هستند. پس بعضی از کاتبان در جواب گفتند: ای استاد، نیکو گفتی. و بعد از آن هیچ‌کس جرأت آن نداشت که از وی سوالی کند.»

من همیشه حیرت می‌کنم که بشر همواره چشم به راه زندگی پس از مرگ بوده است. اعتقاد به زندگی پس از مرگ، در هر فرهنگ و در هر دوره و زمانه، در دل انسان‌ها زنده است. اگر دست‌نوشته‌ها و متن‌های کُهن مصریان را که امروز به نام «کتاب مردگان» معروف است مطالعه کنید، متوجه می‌شوید در دوران باستان و در تاریخِ بشر این اعتقاد راسخ به زندگی پس از مرگ، همواره، وجود داشته است. باستان‌شناسان در مقبرۀ یکی از فرعون‌ها، به نام خِئوپُس، به دیرینگی پنج هزار سال، یک قایق خورشیدی پیدا کردند که فرعون آن را ساخته بود تا پس از مرگش، در آسمان‌ها، سوار بر آن گردش کند. در مذهب یونان باستان، رسم بر این بود که سکه‌ای را از جنس نقره در دهان جسد می‌گذاشتند تا به اصطلاح پول بلیتش باشد برای گذر از رودخانۀ اسرارآمیز مرگ و ورود به سرزمین رستاخیز از مردگان. حتی سرخ‌پوستان جنازۀ دلاورانشان را با تیر و کمان و گاه همراه با اسب کوچک مردۀ آنها در کنارشان خاک می‌کردند تا در آن دنیا آن دلاور بتواند با نشاط و سرخوشی به شکار برود. اهالی اسکاندیناوی را معمولاً همراه با زره و یک اسب مرده به خاک می‌سپردند تا در آن دنیا مجهز باشد. در سرزمین گیرین‌لند [از نواحی کشور دانمارک]، کودکان را همراه با یک سگ به خاک می‌سپردند تا راهنمای آنها باشد در سرزمین سرد و ناشناخته‌ای که در پیشِ‌رو داشتند. بشر، حتی در همان تمدن‌های ابتدایی و اولیه، همواره احساسی از زندگی پس از مرگ را در دل داشت. در فرهنگ‌ها و تمدن‌های پیشرفته‌تر، برای نمونه، بنجامین فرانکلین، با اینکه مسیحی نبود، به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشت. او نوشتۀ سنگ قبرش را خودش به قلم درآورد که تا امروز هنوز در مقبره‌اش در کلیسایی به نام «کلیسای مسیح» در ایالت فیلادلفیا حفظ شده است. جملۀ روی سنگ قبر آقای فرانکلین گویای اعتقادش به زندگی پس از مرگ است. آن نوشته از این قرار است: «پیکر فرانکلین ناشر همچون جلد کتابی قدیمی اینجا آرامیده تا خوراک کِرم‌ها شود. این کتاب ورق‌ورق می‌شود و محتویاتش متلاشی می‌گردد، حروف و واژگانش از هم گسسته می‌شوند، و زرق و برق و زینتی برای آن باقی نمی‌ماند. اما اصل اثر از دست نمی‌رود، و روزی دوباره با ویرایشی جدید، آراسته و پیراسته‌تر، رونمایی می‌شود. نویسندۀ این کتاب، روزی، آن را بازنویسی و اصلاح خواهد کرد.» این گفتۀ آقای فرانکلین است. چه در تمدن‌های کُهن و چه در فرهنگ فرهیختۀ امروزی، قلب اعتقاد به زندگی پس از مرگ در سینۀ هر بشری می‌تپد.

یهودیان نیز از این قاعده استثنا نیستند. آنها به رستاخیز و حیات پس از مرگ، به شدت، اعتقاد داشتند. اثر این اعتقاد در بسیاری از نوشته‌های یهودیان به چشم می‌آید. برای نمونه، کتاب دومِ مکابیون یکی از این نوشته‌ها است. کتاب نامبرده جزو نوشته‌های معروف به آپوکریفا به حساب می‌آید که البته الهام روح‌القدس نیست و در کتاب‌مقدس جایی ندارد. این کتاب در آن چهارصد سال بین عهدعتیق و عهدجدید نوشته شد. کتاب دومِ مکابیون، که تخمین زده می‌شود یک قرن قبل از میلاد مسیح نوشته شد، دیدگاه جالبی دربارۀ رستاخیز دارد که البته دیدگاهی بسیار خام و ابتدایی است. کتاب مکابیون داستان یکی از بزرگان را به نام رازیس تعریف می‌کند. این مرد، برای آنکه به دست یونانیان که از آنها بیزار بود گرفتار نشود، دل و رودۀ خودش را با ضرب شمشیر بیرون می‌آورد. سپس روی صخرۀ بلندی می‌ایستد و با پرتاب خودش دل و روده و اندرونش را به روی جمعیت می‌ریزد و جان می‌دهد. این کتاب آپوکریفا در ادامه می‌نویسد: «او دعا می‌کند و از خداوند آفرینندۀ جان و روح درخواست می‌کند اندرونش را به او بازگرداند.» این متنی است از نوشتۀ کتاب دومِ مکابیون ۱۴:‏۴۶. این نوشتۀ کتاب آپوکریفا است که نه حقیقت دارد و نه رویدادی تاریخی است و نه در کتاب‌مقدس جای دارد، اما طرز فکر مردم آن زمانه را بازتاب می‌دهد.

یکی دیگر از نوشته‌های یهودیان در قرن اول میلادی کتابی است به نام «باروک» که گویای نکته‌های مشابهی با کتاب قبلی است. در کتاب باروک چنین می‌خوانیم: «به یقین، زمین، دوباره، مردگان را جان می‌بخشد. شکل و قیافۀ آنها همان شکل و قیافۀ قبلی است. زمین بدن‌ها را در خود می‌بلعد، بدن‌ها را در خود نگه می‌دارد، و روزی آنها را قیام می‌دهد.» این یکی از نوشته‌های قرن اول میلادی است که در زمان مسیح موجود بوده و مردم با آن آشنایی داشتند. کتاب یادشده از رستاخیز مردگان می‌گوید. اما باورش این است که شما، به همان شکلی که می‌میرید، با همان شکل و شمایل زنده می‌شوید و رابطه‌های قبلی خودتان را از سر می‌گیرید. کتاب باروک در ادامه می‌نویسد: «آن‌گاه، زمانی می‌رسد که آنها تک‌تک آشنایان و بستگان خود را خواهند شناخت و آنها را کاملاً تشخیص خواهند داد.» به عبارتی، همه به همان شکلی که از دنیا می‌روند دوباره زنده می‌شوند و همه همدیگر را می‌شناسند. «آن زمان است که بدن‌هایشان در شکوه و شوکت آسمانی دگرگون می‌شود، خودشان به شکوه و شوکت فرشتگان تبدیل می‌شوند، و به ستاره‌ها می‌پیوندند. آن‌گاه، به هر شکل و شمایلی که دلشان می‌خواهد تبدیل می‌شوند، زیبایی‌شان دلپسندتر می‌شود و از نور به درخشندگی جلال می‌رسند.» بنا بر این دیدگاه، شما، دقیقاً، با همین شکل و شمایل فعلی در دنیا، از مردگان قیام می‌کنید و پس از آنکه همه را شناختید، یک دگردیسی و دگرریختی، به شباهت ستارگان، در شما رخ می‌دهد و در مرحلۀ بعدی به هر چیزی که دلتان می‌خواهد تبدیل می‌شوید.

سایر کتاب‌های آپوکریفا، از جمله کتاب عزرا، کتاب خنوخ، و بقیۀ دست‌نوشته‌های یهودیان، بیانگر امید رستاخیزند که البته در همۀ آنها یک سردرگمی ناشی از ناشناخته‌ها به چشم می‌آید. به هر حال، در وجود همۀ آدمیان در هر عصر و دورانی این حس وجود داشت که می‌دانستند دنیای دیگری وجود دارد و حیات انسان به این دنیا ختم نمی‌شود. کتاب تَلمود یهودیان نیز به رستاخیز بدن‌ها اشاره می‌کند. این کتاب مرجع تعلیم معلمان یهودی است که در اصل شامل انبوهی از احکام و سنّت‌هایی است که مجتهدان و مراجع تقلید یهودیان آنها را بنا گذاشتند. در کنار همۀ اینها، البته که یهودیان کتاب‌مقدس را در دست دارند و می‌دانند کلام خدا قیامت و رستاخیز مردگان را وعده داده است. در مزمور ۱۶:‏۹، داوود می‌گوید: «دلم شادی می‌کند و جلالم به وجد می‌آید. جسدم نیز در اطمینان ساکن خواهد شد، زیرا جانم را در عالم اموات [به عبارتی در قبر] ترک نخواهی کرد و قدوس خود را نخواهی گذاشت که فساد را بیند. طریق حیات را به من خواهی آموخت. به حضور تو کمال خوشی است و به دست راست تو لذت‌ها تا ابدالاباد.» داوود این امید را اعلام می‌کند که وقتی از دنیا چشم می‌بندد، در قبر نمی‌ماند و طریق حیات را خواهد یافت، خداوند او را به حضور خودش می‌برد و داوود تا ابدالاباد در کمال خوشی زنده خواهد بود. در مزمور ۴۹:‏۱۵ مزمورنویس می‌گوید: «خدا جان مرا از دست هاویه [یعنی قبر] نجات خواهد داد، زیرا که مرا خواهد گرفت.» اینجا باز هم این خاطرجمعی به چشم می‌آید. ایوب می‌گوید: «گرچه خدا مرا بکشد، بر او امید خواهم داشت.» مزمورنویس می‌گوید: «اما من روی تو را خواهم دید.» این یقین و اطمینان از کتاب‌مقدس سرچشمه می‌گیرد. مزمور ۱۳۹ آیۀ ۸ همین را می‌گوید: «اگر به آسمان بروم، تو در آنجا هستی. اگر به دنیای مردگان بروم، تو در آنجا هستی.» به عبارتی، شما، هر کجا بروید، چه در آسمان چه در قبر، در حضور خداوند خواهید بود، یعنی وجود شما از بین نخواهد رفت و هر کجا باشید، خدا آنجا حضور دارد. کتاب هوشع فصل ۶ و اشعیا فصل ۲۶ گویای همین حقیقت می‌باشند. از یک آیۀ مشخص دیگر هم در نبوت دانیال فصل ۱۲ آیۀ ۲ نام می‌برم: «تمام کسانی که مرده‌اند زنده می‌شوند، بعضی برای حیات جاودانی و برخی برای خجالت و رسوایی ابدی.» رستاخیز برای همه خواهد بود، عده‌ای برای ورود به حیات جاویدان زنده می‌شوند و عده‌ای برای حقارت و سرافکندگی ابدی. به وقت قیامت، عده‌ای وارد بهشت می‌شوند و عده‌ای روانۀ جهنم.

بنابراین، یهودیان دربارۀ رستاخیز و حیات پس از مرگ کلام خدا و دست‌نوشته‌ها و روایت‌ها را در دست داشتند. در سراسر تاریخ اسراییل و قطعاً در زمان عیسی مسیح این باور مشترک در میان یهودیان وجود داشت که پس از مرگ دنیای دیگری وجود دارد، دنیایی که در آن یا در حضور خدا خواهیم بود یا باید بدون حضور خدا به سَر ببریم. یهودیان به رستاخیز بدن‌ها اعتقاد داشتند، به اینکه یا به حیات جاویدان داخل می‌شویم یا سرنوشتمان حقارت و شرم و روسیاهی خواهد بود. این پیش‌زمینۀ آیاتی است که در این موعظه قصد بررسی آنها را داریم. البته شماری از یهودیان به زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشتند. آنها صدوقیان بودند. این اشخاص با توضیح کوتاه و مختصری دربارۀ عدم اعتقادشان، در آیۀ ۲۷، به ما معرفی می‌شوند: «و بعضی از صدوقیان، که منکر قیامت هستند، پیش آمده، از وی سوال کرده.» این جماعت رستاخیز را باور نداشتند. با وجود باور مشترک یهودیان به رستاخیز، با وجود آیات کلام خدا در عهدعتیق، که به شماری از آنها دربارۀ رستاخیز اشاره کردم، گروهی از یهودیان، به نام صدوقیان، سرسخت و قاطع، در این مورد بی‌اعتقاد بودند. یک نفر گفته است: «پس برای همین آنها این‌قدر غمگین بودند.» اگر قیامتی در کار نباشد، امیدی برای آینده وجود ندارد. کتاب اعمال رسولان ۲۳:‏۸ دوباره آنها را معرفی می‌کند: «زیرا که صدوقیان منکر قیامت و ملائکه و ارواح هستند، لیکن فریسیان قائل به هر دو.» بله، ارواح و فرشتگان و رستاخیز. صدوقیان قطب مخالف فریسیان بودند که به رستاخیز و فرشتگان و ارواح اعتقاد داشتند. صدوقیان فرقۀ بزرگ و پرجمعیتی نبودند، ولی قدرت داشتند. صدوقیان از اشراف‌زادگان و اشخاص طبقۀ بالای اجتماع به حساب می‌آمدند. آنها ثروتمند و بانفوذ بودند. رؤسای کَهَنه که لوقا فصل ۱۹ آیۀ ۴۷ و فصل ۲۰ در چند آیۀ اول از آنها نام می‌برد بیشترشان جزو صدوقیان بودند. کاهنان اعظم نیز از صدوقیان بودند. بیشتر اعضای شورای عالی یهود را صدوقیان تشکیل می‌دادند. این شورا هفتاد عضو داشت که رهبران مذهبی اسراییل به شمار می‌آمدند که مجوز داشتند برای ملت فتوا بدهند و حکم و رأی قانونی صادر کنند. از این‌رو، آنها، اگرچه جمعیتشان زیاد نبود، بر کرسی قدرت تکیه زده بودند و نفوذ داشتند.

حالا در آیۀ ۲۷ به سراغ این صدوقیان می‌رویم. «و بعضی از صدوقیان پیش آمده، از وی سوال کرده.» آنها روز چهارشنبه نزد مسیح می‌آیند. متی در انجیل متی فصل ۲۲ و مرقس در انجیل مرقس فصل ۱۲ به این ملاقات اشاره می‌کنند. متی می‌گوید آنها همان روز نزد مسیح می‌آیند. این همان روزی است که قبلش فریسیان از مسیح سوال کرده بودند. چهارشنبۀ آخرین هفتۀ زندگی مسیح در این دنیا، سر او چقدر شلوغ بود! مسیح روز جمعه مصلوب می‌شود. اما چهارشنبه را در معبد تعلیم می‌دهد، با مردم گفتگو و با رهبران مذهبی بحث می‌کند. فریسیان با عیسی تنش داشتند، هیرودیان با عیسی تنش داشتند، حالا هم که نوبت صدوقیان است. آنها به شدت از عیسی خشمگین بودند. وقتی انجیل را مطالعه می‌کنیم، از صدوقیان خبر چندانی نمی‌شنوید. آنها را در زمان خدمت مسیح در جلیل نمی‌بینید. وقتی مسیح در یهودیه رفت و آمد می‌کند، از صدوقیان خبری نیست. اما صدوقیان را در مکانی پیدا می‌کنید که پاتوق همیشگی آنها است، یعنی معبد. آنها زمانی وارد صحنه می‌شوند که مسیح معبد را پاکسازی می‌کند. مسیح در ابتدای خدمتش و دوباره در پایان خدمتش معبد را پاکسازی می‌کند. حتماً یادتان می‌آید که در انجیل لوقا فصل ۱۹ این رویداد را بررسی کردیم. صدوقیان امور معبد را اداره می‌کردند. آنها بسیار قدرت داشتند، توانگر و ثروتمند بودند و به فکر سود و منفعت اقتصادی. مسیح بساط کسب و کار و تجارت پرسود آنها را به هم ریخته بود. صدوقیان از عیسی بیزار بودند. آنها به خاطر کاری که مسیح همین چند ساعت قبل انجام داده بود به شدت از او خشمگین بودند. مسیح معبد را پاکسازی کرده و خریداران و فروشندگان و صرّافان را از آنجا بیرون انداخته بود. این اقدام مسیح تاختن به صدوقیان بود. مسیح به الهیات فریسیان تاخته و معادله‌های اقتصادی صدوقیان را به هم ریخته بود. صدوقیان در ادارۀ معبد قدرت داشتند.

اکنون می‌خواهم کمی در مورد سابقه و پیش‌زمینۀ صدوقیان صحبت بکنم. از لحاظ سیاسی، آنها مایل به همکاری با رومیان بودند. چون به خیالشان رستاخیزی در کار نیست، چون دربارۀ زندگی پس از مرگ و آخرت و آن دنیا هیچ‌گونه نگرانی وجود ندارد، صدوقیان همۀ سرمایۀ خودشان را فقط برای این دنیا ذخیره کرده بودند. آنها در پی قدرت و ثروت و موقعیت و تسلط یافتن بودند. پس، برای رسیدن به این هدف‌ها، باید با رومیان دست دوستی بدهند، چرا که روم سرزمینشان را اِشغال کرده بود و بر کشورشان قدرت و اقتدار داشت. رومیان باید به آنها اختیار و آزادی عمل می‌دادند. صدوقیان نمایندۀ صاحب‌اختیار رومیان بودند. از این‌رو، صدوقیان هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند تا چاکری و نوکری خودشان را به رومیان ثابت کنند و به آنها خوش‌خدمتی کنند تا بتوانند موقعیتشان را حفظ کنند. مردم از صدوقیان بدشان می‌آمد. مردم از صدوقیان بیزار بودند. برای همین، جمعیت صدوقیان زیاد نبود. کسی دلش نمی‌خواست جزو جماعت صدوقیان باشد. مردم به خاطر نشست و برخاست صدوقیان با رومیان از آنها بیزار بودند. مردم به خاطر نظام فاسدی که صدوقیان باعث و بانی آن بودند و مردم را مجبور به اطاعت از آن نظام می‌کردند از صدوقیان بدشان می‌آمد. صدوقیان اصول و قواعدی مشخص را پیروی می‌کردند تا رومیان را راضی نگه دارند، اما، با این اقدامشان، یهودیان را عصبانی می‌کردند. شیوۀ مدیریت و ادارۀ معبد نیز همواره موجب آزار و رنجش ملت اسراییل بود. در ویرانی سال ۷۰ میلادی، زمانی که رومیان همۀ دارایی یهودیان را که بر ضد رومیان شورش کرده بودند از آنها می‌گیرند و اورشلیم و معبد را ویران می‌کنند و ملت اسراییل را سرکوب می‌کنند و هزاران شهر و روستا را در اطراف اسراییل با خاک یکسان می‌کنند و جمعیت انبوهی را به قتل می‌رسانند، زمانی که رومیان همه‌چیز را نابود می‌کنند، صدوقیان از صحنۀ روزگار ناپدید می‌شوند. آنها، وقتی موقعیت و قدرتشان را از دست می‌دهند، به تاریخ می‌پیوندند.

صدوقیان از نظر مذهبی بسیار متعصب و سختگیر بودند. عده‌ای آنها را لیبرال می‌نامیدند. بله، آنها به این معنی لیبرال بودند که به رستاخیز و فرشتگان و ارواح اعتقاد نداشتند. امروز، الهیدان‌هایی که آموزه‌های کتاب‌مقدس را دستچین می‌کنند لیبرال یا آزاداندیش نامیده می‌شوند. حال آنکه، صدوقیان در خصوص اِعمال قانون و عدالت در سرزمین اسراییل سنگ‌دل و بی‌رحم بودند. این سنگ‌دلی و بی‌رحمی روش آنها برای حفظ قدرت بود. یوسِفوس به ما می‌گوید صدوقیان از سایر فرقه‌های مذهبی یهود ستمگرتر و خشن‌تر بودند. به گفتۀ یوسِفوس، فریسیان کمتر از صدوقیان به مردم سخت می‌گرفتند. صدوقیان ستم‌پیشه بودند و خواسته‌های خودشان را به مردم تحمیل می‌کردند. آنها، برای حفظ قدرت و موقعیتشان، شریعتِ خدا را به نفع خودشان تفسیر می‌کردند. از این‌رو، صدوقیان از آن مذهبیان افراط‌گرا و سنّت‌گرا بودند که روایت‌ها و سنّت‌هایی را که دهان به دهان به گوش آنها رسیده بود و همچنین دست‌نوشته‌های کاتبان را قبول نداشتند، در حالی که فریسیان آن روایت‌ها و سنّت‌ها و دست‌نوشته‌های کاتبان را به رسمیت می‌شناختند. صدوقیان فقط کلام مکتوب خدا را قبول داشتند و به خودشان می‌بالیدند که سرسپردۀ ایمان خالص و ناب هستند و بس. صدوقیان شریعت موسی را واژه به واژه به مفهوم واقعی کلمه تفسیر می‌کردند و در مورد احکام و آداب و تشریفات مربوط به پاکی و طهارت شرعی بسیار بسیار سختگیر و ایرادگیر بودند. آنها منکر زندگی پس از مرگ و برکت و پاداش گرفتن در آن دنیا بودند. به گفتۀ یوسِفوس، باور صدوقیان این بود که وقتی انسان می‌میرد، روح نیز همراه با جسم از بین می‌رود و نه کیفر و پاداش و نه اصلاً حیاتی پس از مرگ وجود دارد. همه می‌دانستند صدوقیان چنین باوری دارند. عهدجدید نیز آنها را به همین شکل توصیف می‌کند.

اکنون، این پرسش مطرح می‌شود که صدوقیان چطور می‌توانستند خودشان را افراط‌گرا و سنّت‌گرا و مخلص و معتقد به کتاب‌مقدس بدانند، اما کلام خدا را دربارۀ رستاخیز قبول نداشته باشند؟ پاسخ این است که صدوقیان، در اصل، فقط شریعت یهود را باور داشتند، یعنی به پنج کتاب نوشتۀ موسی، که همان تورات است، اعتقاد داشتند. از نظر آنها، هر تعلیم و باوری باید تسلیم و فرمانبر تورات باشد. نظر به اینکه صدوقیان هوادار ایمان ناب و خالص بودند، از قرار معلوم، تورات برای آنها مبنای مطلق و اولویت بود و بقیۀ کتاب‌های عهدعتیق را صرفاً تفسیر و توضیح پنج کتاب موسی می‌دانستند، و از آنجایی که در هیچ آیه‌ای از آن پنج کتاب به رستاخیز اشاره نمی‌شود، بنابراین، از نظر آنها آموزۀ رستاخیز در بطن ایمان ناب و خالص جایی نداشت. از این‌رو، هر اشاره‌ای به رستاخیز، حتی اگر یکی از نویسندگان کتاب‌مقدس به آن اشاره کرده باشد، انحراف و کج‌روی به حساب می‌آمد. صدوقیان معتقد بودند که تورات از آموزۀ رستاخیز نام نمی‌برد، پس نباید رستاخیز را باور داشته باشیم، چرا که بقیۀ عهدعتیق فقط تفسیر کتاب‌های موسی به حساب می‌آیند و نوشتۀ موسی نیستند. در نتیجه، بقیۀ کتاب‌های عهدعتیق باید با این دورنما که رستاخیزی وجود ندارد تفسیر شوند. صدوقیان باور خودشان را این‌گونه توجیه می‌کردند. آنها به شکلی زندگی می‌کردند که انگار فردایی وجود ندارد. صدوقیان سختگیر و ایرادگیر بودند و کمر مردم را با سنگ‌دلی و بی‌رحمی زیر بار شریعت خُرد می‌کردند تا بتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند و به قیمت سوءاستفاده از مردم خودشان را غرق لذت کنند و خواستۀ دلشان را برآورده سازند و هر کاری که دلشان می‌خواهد انجام بدهند. از طرف دیگر، فریسیان، بی‌چون و چرا، به رستاخیز اعتقاد داشتند و بسیار مایل بودند دربارۀ رستاخیز بحث و گفتگو کنند. به نظرم، آنها کم و بیش پیروِ کتاب باروک و شمار دیگری از نویسندگان بودند که اعتقاد داشتند ما، به همان شکلی که از دنیا می‌رویم، از مردگان قیام می‌کنیم. این را از آن نظر می‌گویم که سوال فریسیان این بود که آیا ما برهنه از مردگان قیام می‌کنیم یا لباس به تن داریم؟ آنها نمی‌توانستند این را هضم کنند که همۀ انسان‌ها عریان قیام می‌کنند. بنابراین، نتیجه‌گیری فریسیان این بود که همه لباس به تن خواهند داشت. بعد، این سوال مطرح می‌شد که کجا لباس به تن می‌کنیم؟ سپس این بحث پیش می‌آمد که آیا لباس تازه‌ای به تن می‌کنیم یا با همان لباسی که به تن داشتیم، در واقع، با همان لباسی که دفن شدیم، قیام خواهیم کرد. پرسش بعدی که فریسیان علاقه داشتند درباره‌اش صحبت کنند این بود که اگر کسی در این دنیا دچار معلولیت جسمی یا ناتوانی ذهنی است، آیا با همان معلولیت و ناتوانی از مردگان قیام خواهد کرد یا نه؟ بسیاری از فریسیان باور داشتند که با همان لباسی که هنگام مرگ به تن دارند و یا با معلولیت و ناتوانی جسمی یا ذهنی که در این دنیا به آن دچارند از مردگان قیام می‌کنند. شماری از فریسیان اعتقاد داشتند کل یهودیان در سراسر تاریخ، در سرزمین اسراییل، از مردگان قیام می‌کنند. به عبارتی، هر کجای جهان که از دنیا بروند، در سرزمین اسراییل زنده می‌شوند. در واقع، اعتقاد بر این بود که زیر زمین شبکۀ گسترده‌ای از تونل‌های زیرزمینی و شیب‌دار وجود دارد که هر زمان یهودیان در زمین دفن می‌شوند، پیکرشان قِل‌قِل می‌خورد و از تونل‌های زیرزمینی عبور می‌کند تا به سرزمین اسراییل می‌رسند و در آنجا تلنبار می‌شوند. بنابراین، از راه این تونل‌ها و مجراهای زیرزمینی، به همین راحتی، به اسراییل می‌رسند و در سرزمینشان از مردگان قیام می‌کنند.

فریسیان عاشق این‌گونه بحث‌ها و گفتگوها بودند و گاه و بی‌گاه با صدوقیان در این مورد صحبت می‌کردند. صدوقیان همۀ این حرف‌ها را مُضحک و خنده‌دار می‌دانستند. به نظر صدوقیان، این حرف‌ها عجیب و غریب و باورناپذیر و توهین‌آمیز بودند. صدوقیان چنین حرف‌های مُضحکی را مسخره می‌کردند و به آنها می‌خندیدند. این‌چنین بود که صدوقیان به جماعتی معروف شدند که آموزۀ رستاخیز را به تمسخر می‌گیرند. بی‌اعتقادی آنها به رستاخیز چنان شهرۀ عام و خاص گشته بود که به خاطر بحث‌ها و استدلال‌هایشان، به اصطلاح، در هنر عصبانی کردن فریسیان و بقیۀ مردم استاد بودند. صدوقیان با آموزۀ رستاخیز جوک و لطیفه می‌ساختند. یکی از مواردی که در آموزۀ رستاخیز از دیدگاه صدوقیان ناجور و نامعقول به نظر می‌رسید این بود که اگر کسی در این دنیا چند بار ازدواج کرده باشد، اگر قرار است با همان لباس و همان شکل و شمایل و معلولیت و رابطه‌های این دنیا از مردگان قیام کند، در آن دنیا زن یا شوهر چه کسی خواهد بود؟ از قرار معلوم، هیچ‌گاه برای این پرسش پاسخی نیافته بودند. پس، حالا که نوبت آنها است که از استاد استادان سوالی بپرسند، این سوال بهترین انتخابشان است. صدوقیان بسیار مهارت داشتند که چگونه از بی‌ایمانی و بی‌اعتقادی خودشان به آموزۀ رستاخیز دفاع کنند. آنها یک عمر کارشان این بود. به خیال خودشان، با این سوال، به اصطلاح، گُل می‌کارند! اکنون، در روز چهارشنبه، با این هدف نزد مسیح می‌آیند که از دست او که تهدیدی برای آنها بود خلاص شوند. این را انجیل یوحنا فصل ۱۱ آیۀ ۴۷ به روشنی بیان می‌کند: «رؤسای کَهَنه [که صدوقیان بودند] و فریسیان شورا نموده.» صدوقیان و فریسیان در مورد الهیات تفاهم نداشتند، ولی هر دو آرزوی مرگ عیسی را داشتند. در موعظۀ قبلی، تلاش فریسیان را بررسی کردیم که تقلا می‌کنند رومیان عیسی را دستگیر کنند. اما رؤسای کَهَنه روش دیگری پیش می‌گیرند. بعید می‌دانم قصد آنها این بود که رومیان عیسی را دستگیر کنند. به نظرم، اصلاً برایشان مهم نبود. البته، در نهایت، آنها هم با بقیه هم‌صدا می‌شوند. به اعتقاد من، نگرانی صدوقیان این بود که کسی کاری نکند تا رومیان تحریک و برآشفته و حساس شوند و جایگاه و موقعیت صدوقیان را به خطر بیندازند. حال آنکه، در این همدستی فریسیان و صدوقیان، به گفتۀ انجیل یوحنا ۱۱:‏۴۷، آنها شورا می‌کنند و می‌گویند: «چه کنیم؟ زیرا که این مرد معجزات بسیار می‌نماید؟» آنها هیچ‌گاه معجزه‌های مسیح را انکار نکردند، حتی زنده کردن ایلعازر را. «اگر او را چنین واگذاریم، همه به او ایمان خواهند آورد و رومیان آمده، جا و قوم ما را خواهند گرفت.» ترس آنها از دست دادن جایگاه و موقعیتشان بود. «اگر دست روی دست بگذاریم و کاری نکنیم، رومیان می‌آیند و موقعیتمان را از ما می‌گیرند.» این نظر رؤسای کاهنان بود. اما فریسیان دلشان می‌خواست رومیان عیسی را دستگیر کنند تا مردم، بی‌درنگ، بفهمند عیسی ماشیح نیست، چون نتوانسته دشمن را سرنگون کند. حال آنکه، صدوقیان، از ترس از دست دادن موقعیتشان، اصلاً دلشان نمی‌خواهد رومیان درگیر این ماجرا بشوند. پس «یکی از ایشان، قیافا نام، که [از صدوقیان بود،] بدیشان گفت: شما هیچ نمی‌دانید و فکر نمی‌کنید که به جهت ما مفید است که یک شخص در راه قوم بمیرد و تمامی طایفه هلاک نگردند.» به عبارتی، باید کاری کنیم که او کشته شود. اگر او کشته نشود، همۀ ما هلاک خواهیم شد. فریسیان و صدوقیان همدست می‌شوند. فریسیان قطعاً خواستار مرگ عیسی بودند، اما صدوقیان الزاماً خواستار مرگ او نبودند، چون نمی‌خواستند با رومیان درگیر شوند. ولی قیافا، که کاهن اعظم بود، قدم پیش می‌گذارد و می‌گوید: «یک دقیقه صبر کنید ببینید چکار باید بکنیم. اگر او زنده بماند، ما همه‌چیزمان را از دست می‌دهیم.» نظر نهایی آنها این است که عیسی باید بمیرد. هدف صدوقیان از آمدن نزد مسیح این است که با پرسشی که کسی تا آن زمان نتوانسته پاسخی برای آن پیدا کند او را در چشم مردم بی‌اعتبار کنند. این اصلی‌ترین پرسش آنها است. این پرسشی است که مطمئنم در همۀ بحث‌ها و مناظره‌ها همه را گیج و سردرگم کرده است. با این سوال، آنها با خیال خودشان به اصطلاح گُل می‌کارند! «به‌به! با این سوال دربارۀ رستاخیز دست او را در حنا می‌گذاریم و او را در نظر خاص و عام مضحکۀ مردم می‌کنیم.»

دومین هدف صدوقیان این است که می‌خواهند رستاخیز را آموزه‌ای بی‌معنی و نامعقول جلوه بدهند. آیۀ ۲۸: «از وی سوال کرده، گفتند: ای استاد!» این لقبی برای اَدای احترام بود. در آیۀ ۲۱ نیز لقب استاد را به کار می‌برند که مخصوص برجسته‌ترین معلمان مذهبی یهود بود. آنها عیسی را با این لقب محترم و پرافتخار خطاب می‌کنند تا بگویند حالا که او را «استاد» می‌نامیم، از او انتظار پاسخی حکیمانه داریم. «موسی برای ما نوشته است که اگر کسی را برادری که زن داشته باشد بمیرد و بی‌اولاد فوت شود، باید برادرش آن زن را بگیرد تا برای برادر خود نسلی آورد.» طبیعی است که آنها اسم موسی را می‌آورند و از تورات می‌گویند و به کتاب تثنیه فصل ۲۵ اشاره می‌کنند. الان به شما یادآوری می‌کنم کتاب تثنیه فصل ۲۵ آیۀ ۵، که بخشی از شریعت خدا برای ملت اسراییل است، چه می‌فرماید: «اگر برادران با هم ساکن باشند و یکی از آنها بی‌اولاد بمیرد، پس زن آن وفات‌یافته به شخص بیگانه داده نشود.» حالا چند برادرند که یکی از آنها ازدواج می‌کند و قبل از آنکه صاحب فرزندی بشود تا بتواند از خودش نسلی به‌جای بگذارد از دنیا می‌رود و زنش نباید با غریبه ازدواج کند. «بلکه برادر شوهرش به او درآمده، او را برای خود به زنی بگیرد و حق برادرشوهری را با او به‌جا آورد و نخست‌زاده‌ای که بزاید، به اسم برادر فوت‌شدۀ او وارث گردد تا اسمش از اسراییل محو نشود.» در کتاب تثنیه، قوم اسراییل در آستانۀ ورود به سرزمین موعود است تا هر خانواده و هر طایفه سهم مشخصی از آن سرزمین را صاحب شود. از این‌رو، بسیار اهمیت داشت که طایفه‌های اسراییل صاحب فرزندان و نوادگان باشند تا وعده و عهد خدا با اسراییل به انجام برسد، یعنی وعدۀ بخشیدن سرزمین موعود به طایفه‌های اسراییل. اما تکلیف کسی که بی‌آنکه صاحب پسری شود از دنیا برود چه می‌شود؟ در این صورت، برادرِ آن شخص باید با بیوۀ او ازدواج کند تا نسل خانواده را حفظ کند، چرا که این هدف خدا و عهد خدا و وعدۀ خدا بود. این راهی است برای حفظ بقای امت اسراییل و شناسایی قوم و سرزمینی که خدا برای آنها تعیین نموده بود. این رسم «ازدواج با بیوۀ برادر» نام دارد. نخستین بار، در عهدعتیق و در کتاب پیدایش فصل ۳۸ در خانوادۀ یهودا، پسر یعقوب، با این رسم آشنا می‌شویم. اونان [پسر یهودا] حاضر نمی‌شود این رسم را به‌جای بیاورد و با بیوۀ برادر درگذشته‌اش ازدواج کند و نسل او را حفظ بکند. در نتیجه، به گفتۀ کتاب پیدایش فصل ۳۸، خدا جان اونان را می‌گیرد. خواست خدا این بود که قوم خودش و طایفه‌های آنها را محفوظ نگاه دارد تا طرح و برنامه و نبوت خودش را به انجام برساند.

صدوقیان، مانند همۀ یهودیان، با تورات و با این رسم آشنا بودند. بنابراین، دربارۀ این رسم با مسیح صحبت می‌کنند. چه بسا چشمگیرترین نمونۀ این رسم زندگی روت است. حتماً یادتان می‌آید اِلیملک بی‌آنکه وارثی داشته باشد از دنیا می‌رود. زمانی که روت به اسراییل بازمی‌گردد، یکی از خویشاوندان اِلیملک، به نام بوعز، قدم پیش می‌گذارد و با روت ازدواج می‌کند و آنها صاحب پسری می‌شوند به نام عوبید. عوبید پدر یَسا است و یَسا پدر داوود، و از نسل داوود، در نهایت، خداوند عیسی مسیح به دنیا می‌آید. خدا، در نخستین سال‌های تاریخ اسراییل، برای بنا گذاشتن این رسم هدف مشخصی داشت. حالا صدوقیان این رسم را پیش می‌کشند تا نشان دهند آموزۀ رستاخیز از نظرشان ناجور و نامعقول است. آیۀ ۲۹: «هفت برادر بودند.» متی در توصیف این ماجرا می‌گوید: «در میان ما هفت برادر بودند.» آیا منظورشان این است که این یک اتفاق واقعی است؟ نمی‌دانیم این اتفاق واقعی بوده یا نه. شاید این را از روی ریاکاری می‌گویند و شاید هم یک روزی یک جایی این اتفاق افتاده بود. «هفت برادر بودند که اولی زن گرفته، اولاد نیاورده، فوت شد. بعد، دومین آن زن را گرفته، او نیز بی‌اولاد بمرد. پس سومین او را گرفت و همچنین تا هفتمین و همه فرزند نیاورده، مردند.» وای که چه خانم خطرناکی! اگر من جای برادر چهارم بودم، جان خودم را برمی‌داشتم و از آنجا فرار می‌کردم! اگر برادر پنجم و ششم و هفتم بودم که دیگر اصلاً کسی نمی‌توانست مرا پیدا بکند! این خانم سَرخور است. هفت برادر با این زن ازدواج می‌کنند و همه می‌میرند! حالا می‌رسیم به آیۀ ۳۲ که خدا رحم می‌کند و آن زن نیز فوت می‌کند. چه نعمتی نصیب همه می‌شود! خدا می‌داند با وفات این خانم جان چند نفر حفظ می‌شود!

صدوقیان این موقعیت عجیب و غریب را توصیف می‌کنند و بعد می‌پرسند: «پس، در قیامت، زن کدام‌یک از ایشان خواهد بود؟ زیرا که هر هفت او را داشتند» می‌توانید تمسخر و پوزخند را در چهرۀ آنها تصور کنید. خدا می‌داند چند بار تا به حال این سوال را مطرح کرده بودند، چند بار تا به حال دربارۀ نامعقول و بی‌معنا بودن رستاخیز جوک ساخته و با این مثال‌ها و تشبیه‌ها این آموزه را مسخره کرده بودند! اما فریسیان معتقد بودند زندگی در آن دنیا نیز مانند همین دنیا خواهد بود، با همین آدم‌ها، همین خصوصیات، همین لباس‌ها، همین نقاط ضعف و قوت، همین رابطه‌ها. عده‌ای هم که پیروِ مکتب مِیمانیدیس [از عالِمان یهودی] بودند اعتقاد داشتند حتی پس از رستاخیز انسان‌ها بچه‌دار هم می‌شوند. در اصل، طرز فکر این عالِم یهودی طرز فکر فرقۀ مورمون‌های امروزی است. پس بدعت مورمون‌ها بدعت تازه‌ای نیست. به همین دلیل، صدوقیان می‌خواهند نشان دهند که آموزۀ رستاخیز در نظرشان بیهوده و بی‌معنی است. آن معنا و مفهوم رستاخیز که در آن زمان رواج داشت از نظر صدوقیان لطیفه بود. آنها نزد مسیح می‌آیند، آموزۀ رستاخیز را به تمسخر می‌گیرند، و سرانجام پاسخ را از کلام خدا می‌شنوند. قبل از اشاره به پاسخ این سوال، لازم است به انجیل متی ۲۲:‏۲۹ مراجعه کنیم که همین ماجرا را توصیف می‌کند: «عیسی در جواب ایشان گفت: گمراه هستید، از این‌رو که کتاب و قوت خدا را درنیافته‌اید.» عجب جمله‌ای! اگر به خودتان می‌گویید حتماً چقدر برای خداوند دردناک بوده که با تازیانه برود و بساط کسب و کار آنها را به هم بریزد، آیا می‌توانید تصور کنید چقدر برای صدوقیان زجرآور بوده که خداوند این‌گونه الهیات آنها را نشانه بگیرد؟! آن مذهبیان به خودشان می‌بالیدند که تفسیرگران و عالِمان کلام خدا هستند. عبارت «گمراه هستید» در زبان یونانی فعلی است به نام planao «پِلانائو» که به این معنا است: «باعث سرگردانی، باعث گمراهی.» یعنی «شما خودتان باعث سرگردانی خودتان شده‌اید.» شما خودتان را گمراه کردید. شما خودتان را از حقیقت و از واقعیت محروم کرده‌اید. شما درنیافته‌اید. دلیلش چیست؟ چون شما کتاب‌مقدس را درک نمی‌کنید. عجب جملۀ محکوم‌کننده‌ای!

می‌دانم که در حال حاضر انجیل متی را بررسی نمی‌کنیم و نمی‌توانیم الان به تفسیر و توضیح آیات این انجیل بپردازیم. ولی می‌توانم ساعت‌ها در مورد عبارت «کتاب را درنیافته‌اید» صحبت بکنم، که البته الان وقتش نیست. اما همین‌قدر بگویم که منظورم این است که آنها معنای کلام خدا را به درستی نفهمیدند. تفسیر درست و دقیق کتاب‌مقدس سرچشمۀ درک و بینش و معرفت راستین است. کلامی از این دردناک‌تر برای صدوقیان وجود نداشت که کسی به آنها بگوید: «کتاب را درنیافته‌اید! شما تفسیرگران نادان و ناآگاه کتاب‌مقدس هستید. شما کلام خدا را درست نفهمیدید. شما خودتان را گمراه کرده‌اید. شما از حقیقت بیراهه رفتید. شما کتاب‌مقدس را درک نمی‌کنید.» این جمله‌ها می‌توانند توصیفگر همۀ معلمان کاذب باشند. صدوقیان به خودشان مغرور بودند که عالِم به کتاب‌مقدس هستند، در حالی که واقعاً کلام خدا را نمی‌شناختند. مسیح به آنها می‌فرماید: «کتاب و قوت خدا را درنیافته‌اید.» اگر آنها واقعاً کتاب‌مقدس را می‌شناختند، می‌دانستند که خدا رستاخیز را وعده داده است. اگر آنها قدرت خدا را می‌شناختند، درک می‌کردند که خدا قادر است انسان‌ها را در حالت و موقعیتی از مردگان زنده کند که جایی برای بی‌معنی و نامعقول بودن باقی نماند. آن صدوقیان از نظر روحانی کور بودند. سپس خداوند حقیقت را به آنها می‌گوید. آیۀ ۳۴: «عیسی در جواب ایشان گفت: ابنای این عالم نکاح می‌کنند و نکاح کرده می‌شوند.» عبارت «ابنای این عالم» اصطلاحی عبری است، به این معنا: «ساکنان این دنیا،» یعنی همۀ ما، یعنی بشر فانی. منظور عیسی مسیح چیست؟ منظورش این است که ازدواج، رابطۀ زناشویی، بچه‌دار شدن، زایمان، و هرچه در این دایره می‌گنجد محدود به این دنیا است و در آن دنیا جایی ندارد. همۀ این مسایل متعلق به این دنیا است، نه آن دنیا. ازدواج و زندگی زناشویی مخصوص این دنیا و این عصر است. شما پیروان بدعت مورمون، توجه کنید چه می‌گویم: «خیال‌بافی نکنید که تا ابد در سیارۀ خودتان به رابطۀ جنسی مشغولید و بچه‌های آسمانی به دنیا می‌آورید!» ای مسلمان‌ها، حالا شما توجه کنید چه می‌گویم: «زهی خیال باطل که در بسترهای سبز و خرّم در آن دنیا با هفتاد و دو باکره رابطۀ جنسی داشته باشید.» ازدواج و رابطۀ زناشویی فقط متعلق به این دنیا است. آیۀ ۳۵: «لیکن آنانی که مستحق رسیدن به آن عالم» یعنی آن دنیا و حیات جاویدان در حضور خدا «و به قیامت از مردگان شوند نه نکاح می‌کنند و نه نکاح کرده می‌شوند.» در آن دنیا، از ازدواج خبری نیست، از خانواده خبری نیست. چرا؟ آیۀ ۳۶ به روشنی پاسخ می‌دهد: «زیرا ممکن نیست که دیگر بمیرند.» در آن دنیا، هیچ‌کس نمی‌میرد، هیچ‌کس جانشین نمی‌خواهد. شما نیازی به تولید مثل ندارید، چون هیچ‌کس قرار نیست بمیرد. «از آن جهت که مثل فرشتگان می‌باشند.» این فعلی است که لوقا از خودش نوآوری می‌کند. عبارت «مثل فرشتگان می‌باشند» که در زبان یونانی isangeloi «ایسانگِلوی» و به معنای «برابر با فرشتگان» است فقط در این آیه به کار رفته است. فرشتگان یکبار آفریده شدند، آنها تولید مثل نمی‌کنند، و نمی‌میرند. جمعیت فرشتگان ثابت است. در آن دنیا، نیازی به ازدواج نیست، چون نیازی به تولید مثل نیست، چون نیازی به جایگزینی نیست، چون نیازی به بقای نسل نیست. در آن دنیا، به چنین پیوندی احتیاج نیست، چرا که رابطه با خدا و با مسیح، که شاه‌داماد واقعی است، و رابطۀ صحیح و سالم با سایر مقدسان در جلال آسمانی هر رابطۀ دیگری را غیرضروری می‌سازد.

بنابراین، مسیح می‌فرماید: «شما کتاب‌مقدس را درک نمی‌کنید. شما قدرت خدا را درک نمی‌کنید. پیوند ازدواج خاص این دنیا است، اما آنانی که مستحق رسیدن به آن عالم و به قیامت از مردگان شوند نه نکاح می‌کنند و نه نکاح کرده می‌شوند.» به این عبارت کوتاه در آیۀ ۳۵ توجه کنید: «آنانی که مستحق رسیدن به آن عالم و به قیامت از مردگان شوند.» حالا، این پرسش مطرح می‌شود که چرا مسیح این را می‌گوید؟ به نظرم، این یک هشدار است. به نظرم، این هشدار مستقیم به صدوقیان است. در واقع، مسیح به آنها می‌گوید: «بدیهی است که شما مستحق رسیدن به آن نیستید، چون شما حتی آن را باور ندارید.» این جمله یک هشدار است. «شما حتی فرشتگان و پسران خدا، پسران رستاخیز، و آن دنیا و رستاخیز از مردگان را باور ندارید. شما همۀ اینها را تکذیب می‌کنید. واضح است که شما لایق نیستید.» از سوی دیگر، این پرسش مطرح است که چگونه یک نفر لایق ورود به بهشت می‌شود؟ چگونه یک نفر لایق می‌شود فرزند خدا، فرزند رستاخیز، بشود؟ پاسخ ایمان به خداوند عیسی مسیح است. کتاب‌مقدس در این مورد شفاف و روشن توضیح می‌دهد. ما در خودمان شایستگی و لیاقتی نداریم. عدالت ما و همۀ اعمال نیک ما همچون تکه‌پارچه‌ای کثیف و چرکین است. عهدعتیق نیز در این مورد واضح و شفاف تعلیم می‌دهد. اشعیا این را می‌گوید. ما به خاطر لیاقت مسیح لایق به حساب می‌آییم. با ایمان به مسیح، با فیض مقتدرانۀ خدا، عدالت خدا به ما بخشیده می‌شود. اما، به نظرم، وقتی مسیح به آن صدوقیان می‌گوید: «آنانی که مستحق رسیدن به آن عالم شوند،» منظورش این است که قطعاً شما الان در این وضعیتی که هستید لایق نیستید. در قیامت، از ازدواج و زندگی زناشویی خبری نیست. این موضوع را فراموش کنید. پرسش شما بی‌ربط است، چون اصلاً در آسمان پیوند ازدواج وجود ندارد. دلیلش چیست؟ آیۀ ۳۶: «زیرا ممکن نیست که دیگر بمیرند، از آن جهت که مثل فرشتگان و پسران خدا می‌باشند.» معنی این جمله چیست؟ معنی‌اش این است که رستگاران حیات خدا را در خود دارند که در آن رابطۀ جنسی جایی ندارد. آنها صاحب حیات خدا هستند که حیات جاویدان است. رستگاران پسران رستاخیزند. هر کجا در کتاب‌مقدس واژۀ «پسران» به چشمتان می‌آید: «پسران این عالم، پسران خدا، پسران قیامت،» و در سراسر انجیل‌ها، در واقع شیوه‌ای است برای توصیف اصل و جوهر یا کیفیت چیزی. اگر کسی پسر بلیعال است، یعنی اصل و ذاتش شیطانی است. اگر شما پسران خدا هستید، یعنی اصل و جوهر حیات شما الهی است. اگر شما پسران رستاخیز هستید، یعنی با قیام از مردگان صاحب حیات دوباره می‌شوید. پس این یک عبارت توصیفی است. اگر شما پسران این عالم هستید، یعنی بشر فانی هستید. اگر شما پسران آن دنیا هستید، یعنی زندگی ابدی شناسنامۀ شما است.

مسیح می‌فرماید کسانی که از مردگان قیام می‌کنند مانند فرشتگان می‌شوند که تولید مثل نمی‌کنند و رابطۀ زناشویی ندارند. آنها شخصیت پسران خدا را به خودشان می‌گیرند، یعنی از حیات خالص و ناب خدا لبریز می‌شوند. آنها ویژگی رستاخیز را به خود می‌گیرند، یعنی صاحب حیاتی تازه می‌شوند. در آن دنیا، از ازدواج خبری نیست. ازدواج و زندگی زناشویی در هیچ جنبه و بُعدی از آن دنیا جایی ندارد. خداوندمان الهیات صدوقیان را اصلاح می‌کند. اگر دلتان می‌خواهد دربارۀ آموزۀ رستاخیز بیشتر بدانید، رسالۀ اول قرنتیان فصل ۱۵ را از آیۀ ۳۵ تا آخر فصل بخوانید. در این آیات نامبرده، خداوند از زبان پولس رسول در مورد بدن‌های قیام‌کرده به ما تعلیم می‌دهد. بدن ما مانند بدن پرجلال عیسی مسیح خواهد بود، چنان که رسالۀ فیلیپیان ۳:‏۲۱ به آن اشاره می‌کند. مسیح باور اشتباه صدوقیان را اصلاح می‌کند. در رستاخیز، خبری از ازدواج نیست. «ای صدوقیان، این را بفهمید. اصلاً نیازی به این پرسش نیست.» اما آیۀ ۳۷ گویای پاسخ اصلی است که پاسخی بسیار پرقدرت می‌باشد: «و اما اینکه مردگان برمی‌خیزند، موسی نیز در ذکر بوته نشان داد.» به عبارتی، مسیح می‌فرماید الان وقتش است به نکتۀ اصلی بازگردیم. موضوع ازدواج را فراموش کنید، چون به آن پرداختیم و تمام شد. «و اما اینکه مردگان برمی‌خیزند.» این موضوع اصلی است که شما باورش ندارید. «موسی نیز در ذکر بوته نشان داد.» مسیح به حوزه و محدودۀ باور آنها وارد می‌شود، چون حرف صدوقیان این بود که موسی در تورات در مورد رستاخیز حرفی نمی‌زند. از این‌رو، مسیح می‌فرماید: «موسی نیز در ذکر بوته نشان داد،» یعنی در متنی که دربارۀ بوته است، متنی که دربارۀ بوتۀ سوزان است، یعنی کتاب خروج فصل ۳. واقعاً؟ آیا واقعاً در کتاب خروج فصل ۳ موسی حقیقت رستاخیز را نشان می‌دهد؟ چطور؟ بله، در همین متن است که تورات خداوند را «خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب» می‌نامد. بسیار خوب، این یعنی چه؟ به نظرم، این نکتۀ مهمی است که باید به آن توجه کنید. وقتی در کتاب خروج ۳:‏۶ خدا می‌فرماید: «من هستم خدای ابراهیم، و خدای اسحاق، و خدای یعقوب،» وقتی بر «من هستم» تأکید می‌کند و انجیل متی ۲۲:‏۳۲ همین عبارت را تکرار می‌کند، خدا نمی‌گوید: «من بودم خدای ابراهیم، و خدای اسحاق، و خدای یعقوب،» بلکه «من هستم.» من هستم، در نتیجه، آنها نیز هستند. اینجا لازم است به زمان فعل‌ها توجه کنیم. خدا نمی‌گوید: «من خدای آنها بودم.» خدا می‌فرماید: «من خدای آنها هستم. من هستم، پس آنها هستند، نه اینکه من بودم و آنها بودند.» در کتاب پیدایش ۲۶:‏۲۴ و ۲۸:‏۱۳، خدا خودش را «خدای ابراهیم» می‌نامد، در حالی که ابراهیم از دنیا رفته بود. در کتاب خروج ۳:‏۶، ۱۵، ۱۶ و دوباره در فصل ۴، خدا خودش را «خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب» می‌نامد، در حالی که هر سه نفرشان از دنیا رفته بودند. پس آیا خدا خدای مردگان است؟ آیۀ ۳۸: «و حال آنکه خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است، زیرا همه نزد او زنده هستند.» از نظر ما، آنها مرده‌اند. از چشم‌انداز خدا، آنها زنده‌اند. آنها نزد خدا زنده‌اند. خدایی که می‌فرماید: «من هستم خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب،» جلال خودش را بر این بنا نمی‌کند که جنازه‌ها او را بپرستند. پرستش مردگان خدا را جلال نمی‌دهد و حرمت نمی‌نهد. به تأکید بر رابطۀ شخصی توجه کنید: خدای ابراهیم، خدای اسحاق، خدای یعقوب. یعنی بر تک‌تک این اشخاص تأکید می‌شود. تک‌تک آنها نزد خدا زنده‌اند، در حضور خدا هستند، با خدا رابطه دارند، هرچند از دیدگاه ساکنان جهان آنها مرده‌اند. خیر، خدا «خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است، زیرا همه نزد او زنده هستند.» همۀ کسانی که متعلق به خدا هستند نزد خدا زنده‌اند و در حضور خدا با او مشارکت دارند. عهدعتیق همین حقیقت را بیان می‌کند. هستی هیچ‌کس با مرگ تمام نمی‌شود. دنیای دیگری وجود دارد، زندگی پس از مرگ وجود دارد، رستاخیز وجود دارد تا کسانی که از آنِ خدا هستند در حضورش حیات داشته باشند. عیسی مسیح در انجیل یوحنا فصل ۱۱ می‌فرماید: «من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان آورد، اگر مرده باشد، زنده گردد.» ما تا ابد زنده خواهیم بود و اگر متعلق به مسیح باشیم، تا ابد در حضور مسیح و در حضور خدا زندگی خواهیم کرد.

این حقایق برای صدوقیان ویرانگر بود. دیگر حرفی باقی نمانده است. «سرکوب شدن، لِه شدن» واژگان مناسبی است برای توصیف صدوقیان. آنها بهترین استدلالشان را مطرح می‌کنند، بهترین مثالی را که دربارۀ بی‌معنی بودن رستاخیز بارها آزموده و محک زده بودند مطرح می‌کنند و مسیح آنها را خلع سلاح می‌کند و به آنها می‌گوید کتاب‌مقدس و قدرت خدا را اصلاً درک نکردند! مسیح دیدگاه اشتباه صدوقیان را در مورد رستاخیز از اساس و بنیان ریشه‌کن می‌کند. آنها مخالف رستاخیز و ضد این تفکر فریسیان بودند که در آن دنیا آدمیان ازدواج می‌کنند و مانند همین دنیا به زندگی ادامه می‌دهند. ضربۀ نهایی مسیح زمانی است که او به صدوقیان ثابت می‌کند موسی در نوشته‌هایش آموزۀ رستاخیز را تأیید می‌کند و نه فقط موسی بلکه خدا خودش در نوشته‌های موسی اعلام می‌کند او خدای زندگان است.

اکنون، به نکتۀ آخر می‌رسیم که همانا بهت و حیرت جمعیت، بهت و حیرت کاتبان، و چه بسا بتوان گفت بهت و حیرت صدوقیان است. «بعضی از کاتبان در جواب گفتند: ای استاد، نیکو گفتی.» کاتبان الهیدان و تفسیرگران شریعت بودند. آنها کلام خدا را بسیار عمیق و با احتیاط تفسیر می‌کردند. آن کاتبان غرق در شگفتی شدند، غرق در تعجب ماندند. آنها می‌گویند: «نیکو گفتی.» البته، در توصیف آنچه می‌بینند و می‌شنوند، این جمله جمله‌ای بی‌اندازه معمولی است. انجیل متی ۲۲:‏۳۳ می‌فرماید: «و آن گروه، چون شنیدند، از تعلیم وی متحیر شدند.» واژۀ «متحیر» در زبان یونانی چندین واژۀ مترادف و هم‌معنا دارد، ولی این واژه که در متی ۲۲:‏۳۳ به کار رفته است در زبان یونانی ekplesso «اِکْپِلِسو» می‌باشد که به نظرم معنا را به خوبی منتقل می‌کند و در اصل به معنای «عقل از سر پریدن» است. به قولی، «مغزشان سوت کشید.» عبارت «متحیر شدند» دقیقاً به همین معنا است. مسیح کاری می‌کند مغز آنها سوت بکشد! آن جماعت از تعلیم مسیح بهت‌زده می‌شوند، حیران می‌شوند، شگفت‌زده می‌شوند. صدوقیان چطور؟ آنها که دیگر دهانشان بسته شد. آیۀ ۴۰ می‌گوید آنها دیگر جرأت نداشتند. این فعل در زبان یونانی به معنای «به خود اجازه دادن، جسارت داشتن» است. «و بعد از آن هیچ‌کس جرأت آن نداشت که از وی سوالی کند.» آنها همۀ تلاش خودشان را می‌کنند و حالا دیگر حرفی برایشان باقی نمانده است. آنها از لحاظ اقتصادی پاکسازی شده بودند و حالا از نظر روحانی و الهیاتی خلع سلاح شدند. کار آنها تمام است. آنها ناپدید می‌شوند. در انجیل لوقا، این آخرین پرسش از مسیح است، این آخرین رو در رو شدن با رهبران مذهبی است. از این به بعد، از آیۀ ۴۱، مسیح پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که به صلیب ختم می‌شود. لوقا در این مورد حرفی نمی‌زند، ولی متی در انجیل متی ۲۲:‏۳۳ اشاره می‌کند که فریسیان، پیگیر و سرسخت، یکبار دیگر نیز می‌خواهند شانس خودشان را امتحان کنند: «و آن گروه، چون شنیدند، از تعلیم وی متحیر شدند. اما، چون فریسیان شنیدند که صدوقیان را مُجاب نموده است، با هم جمع شدند» [تا سوالی بپرسند]. آنها انگار سرشان برای دردسر درد می‌کند! مسیح صدوقیان را ساکت کرده است، حالا فریسیان با یک سوال دیگر به سراغش می‌آیند. شما با این پرسش آشنا هستید. متی به ما می‌گوید سوال آنها چیست: «کدام حکم در شریعت بزرگ‌تر است؟» البته، پس از این سوال، حتی فریسیان هم دیگر دنبال کار خودشان می‌روند. متی ۲۲:‏۴۶: «و هیچ‌کس قدرت جواب وی هرگز نداشت و نه کسی از آن روز [یعنی چهارشنبه] دیگر جرأت سوال کردن از او نمود.» مسیح با رهبران مذهبی لبریز از نفرت رو در رو می‌شود که قصدشان بی‌اعتبار کردن مسیح است. هر یک از آنها با روش و شیوۀ خودشان به او نزدیک می‌شوند. حال آنکه، حمله‌های ناچیز و نابِکار آنها تأثیری در مسیح ندارد. تنها اثر آن حمله‌ها این است که مسیح جلال عظیم‌تر خودش را آشکار می‌کند و موجب بهت و شگفتی بیشتری می‌شود. این را لوقا به ما می‌گوید که بعد از آن هیچ‌کس جرأت آن نداشت که از وی سوالی بکند.

ما از این متن چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ ما شگفتی مسیح را به چشم می‌بینیم. ما از مسیح بهت‌زده می‌شویم. ما از حکمت شکوهمند مسیح حیران می‌مانیم. او با حکمتش اختیاردار هر بحث و گفتگو و مناظره‌ای است، حکمتی که گواهی می‌دهد حکمت آسمانی است. دومین نکته‌ای که در شگفتی‌آفرینی مسیح به چشم ما می‌آید سرسپردگی به کتاب‌مقدس و تفسیر درست کتاب‌مقدس است. و سومین نکته تأیید وعدۀ رستاخیز می‌باشد.

دشمنان عیسی، یعنی صدوقیان، به او فرصت عظیم و باشکوهی می‌دهند تا حکمت آسمانی خودش را نشان دهد، تا سرسپردگی بی‌وقفه‌اش را به کلام خدا آشکار بسازد، تا بر وعدۀ رستاخیز مُهر تأیید بزند. آیات یادشدهْ برای دشمنان مسیح شکست هستند و برای دوستانش پیروزی. در حالی که آنها در سکوت در جای خودشان میخکوب می‌شوند، ما وجد و شادی می‌کنیم که خداوندمان بی‌نهایت حکیم و دانا است، که خداوندمان سرسپردۀ تفسیر درست و دقیق کتاب‌مقدس و کاربرد آن است، که خداوندمان با زبان خودش وعده‌های کتاب‌مقدس را دربارۀ رستاخیز تأیید می‌کند. از این‌رو، محکم‌تر تکیه می‌کنیم به خداوند همیشه‌زنده، عیسی مسیح، که قادر مطلق و حقیقت مطلق است. این شادی فقط از آنِ کسانی است که مستحق رسیدن به آن دنیا و به قیامت از مردگان شوند. این لایقان کیستند؟ آنها کسانی هستند که به خداوند عیسی مسیح و به قربانی او و مرگ و رستاخیزش ایمان می‌آورند و فقط به او توکل می‌کنند، نه بر اعمال نیک و مذهبی خودشان. آنها کسانی هستند که با دل توبه‌کرده اعلام می‌کنند: «خدایا، در خودم هیچ پاکی و نیکویی و عدالتی ندارم. التماس می‌کنم مرا بیامرزی و عدالتی را که فقط متعلق به مسیح است به حساب من بگذاری.» به وسیلۀ ایمان است که همۀ گناهانمان آمرزیده می‌شوند و به عدالت مسیح پوشیده می‌شویم. وعدۀ حیات جاودان از آنِ ما است. به لیاقت و شایستگی مسیح است که ما لایق قیامت از مردگان می‌شویم. ما در این امید زندگی می‌کنیم، چرا که منجی ما، خودش، در آن بحث و گفتگوی چشمگیر این امید را تأیید می‌کند.

با هم دعا کنیم.

ای خداوند، اکنون، که به پایان این موعظه رسیدیم، امیدواریم بازتاب کلام خداوندمان تا مدت‌های طولانی در وجودمان طنین‌انداز باشد: «پسران خدا، پسران رستاخیز.» چه افتخاری! از تو ممنونیم به خاطر امید حیات ابدی که در مسیح و فقط در مسیح مهیا است. چون او زنده است، ما هم زنده خواهیم بود. هر که به او ایمان آورد تا به ابد نخواهد مرد.

از تو ممنونیم که در مسیح و فقط در مسیح ما پسران رستاخیز می‌گردیم. ما با قیامت از مردگان به حیاتی قدم می‌گذاریم که اصلاً شبیه این دنیا نیست، بلکه مانند حیات تو و حیات فرشتگان مقدس و پرشکوه و ابدی تو است. چه وعدۀ شکوهمندی از آنِ ما نالایقان است. ما به لیاقت و شایستگی مسیح محکم می‌چسبیم. ما را امین بگردان تا برای حرمت مسیح و بشارت انجیلش زندگی کنیم. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize