Grace to You Resources
Grace to You - Resource

در این پیغام، دوباره به انجیل متی فصل ۹ بازمی‌گردیم. من مدت‌ها منتظر بودم تا به این آیات بازگردیم، چون به رویدادها و ماجراهای انجیل علاقۀ خاصی دارم. پس از وقفۀ کوتاه در مطالعۀ این فصل، امروز دوباره بررسی خودمان را از آیۀ 18 ادامه می‌دهیم. آیات 18 تا 26 در واقع یک بخش واحد و یکپارچه است. این آیه‌ها را برای شما می‌خوانم تا اصل ماجرا به خوبی ملکۀ ذهنتان بشود. ما دست‌کم دو جلسه را به مطالعۀ این آیات شگفت‌انگیز اختصاص خواهیم داد.

الان از آیۀ 18 شروع می‌کنیم. متی چنین می‌نویسد: «او هنوز این سخنان را به ایشان می‌گفت که ناگاه رییسی آمد و او را پرستش نموده، گفت: اکنون، دختر من مرده است. اما بیا و دست خود را بر وی بگذار که زیست خواهد کرد. پس عیسی به اتفاق شاگردان خود برخاسته، از عقب او روانه شد.

«و اینک زنی که مدت دوازده سال به مرض خونریزی مبتلا می‌بود از عقب او آمده، دامن ردای او را لمس نمود، زیرا با خود گفته بود: اگر محض ردایش را لمس کنم، هر آینه شفا یابم. عیسی برگشته، نظر بر وی انداخته، گفت: ای دختر، خاطرجمع باش، زیرا که ایمانت تو را شفا داده است!

«در ساعت، آن زن رستگار گردید. و چون عیسی به خانۀ رییس درآمد، نوحه‌گران و گروهی از کسانی را که شیون می‌کردند دیده، به ایشان گفت: راه دهید، زیرا دختر نمرده، بلکه در خواب است.

«ایشان بر وی تمسخر کردند. اما، چون آن گروه بیرون شدند، داخل شده، دست آن دختر را گرفت که در ساعت برخاست. و این کار در تمام آن مرز و بوم شهرت یافت.»

نام این موعظه «قدرت عیسی بر مرگ» می‌باشد. همۀ ماجرا دربارۀ زنده کردن یک نفر است. البته، در این مسیر، عیسی مسیح زنی را که مشکل خونریزی دارد شفا می‌دهد. در توصیف سایر انجیل‌ها، متوجه می‌شوید دلیل شفای این زن در بین راه این است که عیسی دیرتر به مقصد برسد و آن دخترک از دنیا برود و مراسم سوگواری آغاز بشود. به گفتۀ سایر نویسندگان انجیل، وقتی آن شخص رییس به عیسی می‌رسد، خطاب به او می‌گوید: «دخترم داره می‌میره.» اما، زمانی که عیسی مسیح به خانۀ آن رییس می‌رسد، دختر از دنیا رفته و مراسم سوگواری در حال برگزاری بود. بنابراین، خداوند چنین مقرر می‌کند که قبل از رسیدن به خانۀ آن رییس مشکل خونریزی آن زن را شفا بدهد و این تأخیر دلنشین زمینه‌ساز زنده کردن آن دختر کوچک بشود. در این رویداد، قدرت عیسی را بر مرگ می‌بینیم. به نظرم، قدرت عیسی بر مرگ یک پیغام مهم و اساسی است که به یک موضوع حیاتی می‌پردازد.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که به سوی مرگ پیش می‌رود. مرگ پیشانی‌نوشت همۀ ما است، بی‌چون و چرا. به قول معروف، مرگ شتری است که جلوی در هر خانه می‌خوابد. ما، انسان‌های در حال زوال، در دنیایی در حال زوال زندگی می‌کنیم. دنیای ما پُر از مصیبت و فاجعه است. دنیای ما پُر از غم و اندوه است. دنیای ما پُر از غصه و ناراحتی است. دنیای ما پُر از مرگ آدم‌ها است. از زمان سقوط انسان در کتاب پیدایش فصل ۳، کرۀ زمین لعنت شد و این لعنت کرۀ زمین و تمام ساکنانش را دچار اشک و فاجعه و درد و بیماری و مرگ کرده است. در واقع، ما پیوسته و مداوم گرفتار این معضلات هستیم.

همین چهار یا پنج هفتۀ پیش بود که خبردار شدم یکی از دوستان عزیزم به خاطر سرطان از دنیا رفت. خیلی از دوستان دیگرم با درد سرطان مرگبار دست و پنجه نرم می‌کنند. از یک مرد جوان خبر دارم که با ماشینش یک پسر بچۀ هشت ساله را زیر گرفت و باعث مرگ او شد. از یک آقای مسیحی خبر دارم که در بزرگ‌راه پشت یک کامیون در حال رانندگی بود که ناگهان یک خودروی دیگر جلوی او می‌پیچد و با هم تصادف می‌کنند.

ماه گذشته، در چند مراسم خاکسپاری، کنار تابوت‌ها ایستادم و به چهرۀ سرد و بی‌روح جنازه‌ها نگاه کردم. صدای شیون و گریه و زاری خانواده‌های سوگوار هنوز در گوشم می‌پیچد. از یک خانم جوان با دو بچۀ کوچک خبر دارم که به خاطر سرطان ریه با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند. چند وقت پیش، شاهد بودم که یک مرد جوان از اتاق جراحی بیرون آمد و به محضی که اثر داروی بی‌حسی از بین رفت دردهایش شروع شد. خیلی پیش آمده در راهروی بیمارستان‌ها قدم زدم و نالۀ و زاری کسانی به گوشم رسیده که درد و بیماری امانشان را بریده بود. من کودکانی را دیدم که مبتلا به سرطان خون بودند. مدتی قبل، با دوستی که شبان کلیسا است تلفنی صحبت می‌کردم که به من گفت: «لطفاً برای دختر شانزده‌ ساله‌ام دعا بکن. دو عمل جراحی قلب باز داشته و حالا دچار نارسایی قلبی شده و تقریباً امیدی به زنده بودنش نیست.»

همین یک سال پیش، یک همسر و مادر عزیز، که عضو کلیسای خودمان است، در حادثۀ آتش‌سوزی جانش را از دست داد. یک‌شنبۀ قبل، با آقایی آشنا شدم که فهمیدم به همین زودی بینایی‌اش را از دست خواهد داد. خانمی را هم ملاقات کردم که به زودی شنوایی‌اش را از دست می‌دهد.

ماه قبل، با یک پسر نُه ‌ساله صحبت کردم که مادرش را به خاطر سرطان از دست داد. یک‌شنبۀ قبل، با آقایی دعا کردم که به خاطر تومور مغزی درد امانش نمی‌دهد. همۀ اینها فقط گوشه‌چشمی از زندگی روزمره است. گناه این بلا را به سر دنیا آورده است. آن لعنت که بر دنیا غالب است این‌گونه عمل می‌کند.

از این‌رو، واضح است که چرا عیسی مسیح جلوی قبر ایلعازر غمگین می‌شود. در فصل یازدهم انجیل یوحنا چنین می‌خوانیم: «عیسی چون او را گریان دید [یعنی مریم، خواهر ایلعازر] و یهودیان را هم که با او آمده بودند گریان یافت [همۀ آنها برای مراسم خاکسپاری آمده بودند]، در روح خود به شدت آه کشید و مضطرب گشت.» بله، در دل عیسی غمی عمیق وجود داشت، دردی وجود داشت و این درد به خاطر مرگ ایلعازر نبود، بلکه عیسی مسیح در بی‌نهایت ذهن خودش به تمام عصرها و زمان‌ها و به عواقب گناه فکر می‌کرد و به درد ناشی از آنچه گناه به سر انسان آورده بود در دلش سنگینی می‌کرد. عیسی مسیح همدرد ما است. اما آنچه بر دلش سنگینی می‌کرد آن‌قدر عمیق است که حتی به فکر ما نمی‌رسد.

کلام خدا در ادامۀ ماجرای مرگ ایلعازر می‌گوید: «عیسی گریه کرد. آن‌گاه، یهودیان گفتند: بنگرید چقدر او را دوست می‌داشت! بعضی از ایشان گفتند: آیا این شخص که چشمان کور را باز کرد نتوانست امر کند که این مرد نیز نمیرد؟ پس عیسی باز در روح خود به شدت آه کشید.» یک درد عمیق در دل مسیح وجود داشت، چون او قدرت گناه و درد و رنجی را که ناشی از گناه است به چشم می‌دید.

واقعیت این است که این درد و رنج خواست خدا نیست. این درد و رنج جزو برنامۀ خدا نبود. همه‌چیز در جهان برای خیریت و برکت انسان آفریده شد. اما انسان گناه کرد. به گفتۀ انبیای عهدعتیق، گناه در دنیا ادامه خواهد داشت تا روزی که خدا لعنت را از کرۀ زمین برچیند و بردارد. خدا همه‌چیز را سر و سامان خواهد داد.

وقتی به کتاب مکاشفه می‌رسیم، یک فصل مانده به فصل آخر، چنین می‌خوانیم: «اینک، خدا هر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن مرگ نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد نمود، زیرا که چیزهای اول درگذشت.» یوحنا دربارۀ روزی که لعنت زمین به پایان می‌رسد چنین شگفت‌انگیز به ما مکاشفه می‌دهد. اما چه کسی می‌تواند این لعنت را از کرۀ زمین برچیند؟ چه کسی می‌تواند بیماری و درد و غم و گریه و شیون برای مرگ عزیزان را از بین ببرد؟ به گفتۀ انبیا، ماشیح خواهد آمد، یک شاهزاده خواهد آمد، یک پادشاه خواهد آمد تا لعنت را از کرۀ زمین بردارد. او قدرت دارد سلامتی و کمال را به زندگی ما برگرداند. از این‌رو، زمانی که عیسی به جهان آمد، نشان داد که قدرت دارد سلامتی و کمال را به زندگی ما برگرداند. بله، پیشگویی انبیا دربارۀ یک دنیای سالم و بی‌نقص، در آینده، تحقق خواهد یافت. اما تنها کسی که همۀ این نبوت‌ها را در آینده به انجام خواهد رساند عیسی مسیح است. وقتی او به این جهان آمد، نشان داد که برای انجام همۀ این کارها توانایی دارد. وقتی عیسی به این دنیا آمد، در واقع، چنان که در انجیل‌ها شاهدیم، بیماری و ناخوشی را از سرزمین اسراییل دور کرد. او مردگان را زنده کرد. او گناه را بخشید. زمانی که عیسی مسیح برای اولین بار به این دنیا قدم گذاشت، گوشه‌چشمی از همۀ آنچه در سلطنت عظیم و پرجلالش به انجام خواهد رسید به همگان نشان داد.

در همین راستا، معجزه‌های عیسی اثبات قدرت او می‌باشند که می‌تواند لعنت را از کرۀ زمین برچیند. معجزه‌های عیسی اثبات قدرت او می‌باشند که می‌تواند سلطنت خودش را برقرار بکند. در انجیل یوحنا فصل ۵، عیسی مسیح می‌فرماید خودش هر که را می‌خواهد زنده می‌کند. پس، اگر قرار است عیسی چنین کاری انجام دهد، باید نشان بدهد که قدرتش را دارد. بنابراین، عیسی مسیح پشت هم معجزه می‌کند تا قدرت خودش را اثبات بکند. فقط کافی است انجیل متی را بخوانید تا ببینید چقدر برای متی مهم است به ما نشان بدهد عیسی مسیح قدرت دارد. برای نمونه، متی در انجیل متی فصل ۴ چنین می‌نویسد: «و عیسی در تمام جلیل می‌گشت و در کنیسه‌های ایشان تعلیم داده، به بشارت ملکوت موعظه می‌کرد و هر مرض و هر درد قوم را شفا می‌داد و اسم او در تمام سوریه شهرت یافت و جمیع مریضانی که به انواع مرض‌ها و دردها مبتلا بودند و دیوانگان و مصروعان و مفلوجان را نزد او آوردند و ایشان را شفا بخشید.»

حالا به انجیل متی فصل ۸ آیۀ ۱۶ نگاه بکنید: «اما، چون شب شد، بسیاری از دیوانگان را به نزد او آوردند و محض سخنی ارواح را بیرون کرد و همۀ مریضان را شفا بخشید تا سخنی که به زبان اشعیای نبی گفته شده بود تمام گردد.»

الان به این نکته توجه بکنید. عیسی مسیح صرفاً به خاطر اینکه بیماران را شفا بدهد معجزه نکرد، بلکه قصد او این بود که در آن شفاها قدرت خودش را نشان بدهد. او همۀ بیماران را به این دلیل شفا نداد که آنها ایمان داشتند. خیر، به هیچ عنوان. عیسی مسیح بیماران را به خاطر لیاقت و شایستگی آنها شفا نداد. او همۀ بیماران را شفا داد تا نشان بدهد می‌تواند هر ناخوشی و بیماری را شفا بدهد و توانایی او محدودیت ندارد. در همین خصوص، در متی فصل ۹ آیۀ ۳۵ چنین می‌خوانیم: «و عیسی در همۀ شهرها و دهات گشته، در کنیسه‌های ایشان تعلیم داده، به بشارت ملکوت موعظه می‌نمود و هر مرض و رنج مردم را شفا می‌داد.» فصل ۱۱ آیۀ ۵: «کوران بینا می‌گردند و لنگان به رفتار می‌آیند و جذامیان طاهر و کران شنوا و مردگان زنده می‌شوند و فقیران بشارت می‌شنوند.» به این ترتیب، عیسی مسیح نشان می‌دهد او خدا، ماشیح، و پادشاه است.

اگر در مطالعه و بررسی انجیل متی با ما همراه بودید، می‌دانید متی بر همین حقیقت تمرکز دارد که عیسی ماشیح و پادشاه است. متی می‌خواهد ما بفهمیم عیسی پادشاه است. از این‌رو، متی از اجداد و نیاکان عیسی نام می‌برد. متی به ما می‌گوید عیسی از خاندان سلطنتی است و دودمان او به یک پادشاه می‌رسد. متی از آمدن عیسی به این جهان خبر می‌دهد. عیسی پادشاه زاده شد و به دنیا آمد. عیسی از باکره متولد شد. متی به ما می‌گوید مردم عیسی را ستایش کردند. سایر پادشاهان عیسی را سجده کردند. متی برای ما توضیح می‌دهد همگان منتظر تولد عیسی بودند و با تولد او نبوت‌های عهدعتیق به انجام رسیدند. متی به ما خبر می‌دهد یحیی تعمید دهنده پیشگام و پیش‌آهنگ عیسی است و آمدن او را در مقام پادشاه اعلام می‌کند. متی به ما خبر می‌دهد وقتی در لحظۀ تعمید عیسی پدر آسمانی سخن می‌گوید، حقانیت عیسی را در مقام ماشیح موعود تأیید می‌کند. متی از برتری عیسی به ما می‌گوید که وقتی شیطان او را وسوسه کرد بر شیطان پیروز شد. متی دربارۀ شفاها و موعظه‌های عیسی برای ما توضیح می‌دهد. متی در فصل‌های ۵ تا ۷ که موعظۀ عیسی را برای ما تعریف می‌کند دربارۀ اقتدار عیسی توضیح می‌دهد. اکنون متی از اصالت و اعتبار عیسی و قدرت او در معجزه کردن به ما می‌گوید.

در همین خصوص، در فصل‌های ۸ و ۹، معجزه‌های عیسی را می‌بینیم. متی از سه دسته معجزه نام می‌برد که هر یک شامل سه معجزه می‌باشد. در فصل ۸، دستۀ اول معجزه‌ها را می‌بینیم که به شفای بیماری‌ها مربوط است. از فصل ۸ آیۀ ۲۳ تا فصل ۹ آیۀ ۱۷ با دستۀ دوم معجزه‌ها آشنا می‌شویم که به ناهنجاری و بی‌سامانی در دنیای فیزیکی و دنیای روحانی و امور اخلاقی مربوط می‌شود.

حالا به دستۀ سوم می‌رسیم که به معجزه دربارۀ مرگ مربوط می‌باشد. عیسی مسیح در این موارد معجزه کرد: «بیماری، بی‌سامانی، مرگ.» اما زنده کردن مردگان نقطۀ اوج معجزه‌های مسیح است. عیسی می‌تواند مردگان را زنده بکند.

حالا، در این بخش، با سه معجزه آشنا می‌شویم. اولین معجزه در واقع یک معجزه درون یک معجزۀ دیگر است. اما به هر حال سه معجزۀ جداگانه در این فصل ثبت شده است. معجزۀ اول زنده کردن یک دختر کوچک است، معجزۀ دوم شفای یک نابینا است، و معجزۀ سوم شفای یک شخص لال است. البته دو معجزۀ آخر ممکن است به اندازۀ زنده کردن مردگان بهت‌آور به نظر نرسد. شاید بپرسید چرا متی در این بخش که به قدرت مسیح بر مرگ اختصاص دارد به شفای یک نابینا و یک شخص لال اشاره می‌کند. بسیار خوب، من مطمئن نیستم بتوانم قاطعانه پاسخ بدهم، جز اینکه به نظرم این شفاها یک تصویر فوق‌العاده از قدرت عیسی در زنده کردن مردگان است. ابتدا، او یک انسان را زنده می‌کند. سپس با حیات بخشیدن به اندام‌های مردۀ انسان‌ها نشان می‌دهد که قدرت دارد همۀ وجود یک شخص مرده را زنده بکند. او که می‌تواند بینایی را به چشمان نابینا عطا بکند و به زبانی که مرده و خاموش است توانایی سخن گفتن ببخشد، پس می‌تواند مردگان را زنده بکند، چون شفای اندام‌های بدن یک جزیی است از یک کل. اگر عیسی بر جزء، یعنی یکی از اندام‌های بدن، قدرت دارد، بر کل نیز یعنی بر حیات انسان قدرت دارد. بنابراین، عیسی مسیح بر آنچه مرده است قدرت دارد.

سوال اینجا است که آیا عیسی مسیح می‌تواند بر مرگ غلبه بکند. بله، عیسی مسیح بر مرگ غلبه می‌کند. اعلام این حقیقت عجب پیغامی است!

آقای جِی. بی. هاردی، دانشمند کانادایی، چنین گفته است: «وقتی به دین و مذهب نظر کردم، دو سوال داشتم. سوال اول این بود: آیا کسی تا به حال بر مرگ غلبه کرده است؟ سوال دوم این بود: اگر کسی بر مرگ غلبه کرده، آیا برای من نیز راهی فراهم کرده که بر مرگ غلبه بکنم؟» این دانشمند کانادایی در ادامه می‌گوید: «به قبر بودا نگاه کردم، خالی نبود. به قبر کُنفوسیوس نگاه کردم، خالی نبود. به قبر محمد نگاه کردم، خالی نبود. به قبر عیسی آمدم، خالی بود. بعد، با خودم گفتم: یک نفر وجود دارد که بر مرگ غلبه کرده است. سپس سوال دوم را پرسیدم: آیا عیسی راهی برای من فراهم کرده که بر مرگ غلبه بکنم؟ کتاب‌مقدس را باز کردم و فهمیدم عیسی می‌گوید: چون من زنده‌ام، شما هم خواهید زیست.»

در راستای کلام این دانشمند، سوال اینجا است: «عیسی مسیح، آیا می‌توانی بر مرگ غلبه بکنی؟ آیا تو همان کسی هستی که می‌توانی لعنت را از کرۀ زمین برچینی؟ آیا تو، همان‌طور که کتاب مکاشفه فصل ۱ می‌گوید، کلیدهای مرگ و جهنم را در دست داری؟ اگر تو همان شخص مورد نظری، این را به ما نشان بده، این را ثابت بکن.»

بله، همان عیسی که کنار قبر ایلعازر ایستاده و آه کشید و با مریم گریست همان عیسی است که به مارتا گفت: «من قیامت و حیات هستم. هر که به من ایمان آورد، اگر مرده باشد، زنده گردد و هر که زنده باشد و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مرد. آیا این را باور می‌کنی؟» بله، عیسی بر مرگ قدرت دارد و هیچ‌کجا به اندازۀ متی فصل ۹ که آن دختر را زنده می‌کند این قدرت او را واضح و آشکار به چشم نمی‌بینید.

قبل از اینکه به آیات مورد نظر در این پیغام نگاه بکنیم، لازم است ابتدا چند نکتۀ اساسی را بررسی بکنیم. قبل از معجزۀ زندۀ کردن این دختر، یک معجزۀ دیگر ثبت شده که شفای خونریزی یک زن است. اما در واقع این شفای خونریزی بخشی از معجزۀ زنده کردن آن دختر است، چون شفای خونریزی آن زن باعث می‌شود عیسی دیر به خانۀ آن دخترک برسد. در این فاصله، آن دختر از دنیا می‌رود و به این شکل زنده کردن او به یک رویداد پرشور تبدیل می‌شود. بنابراین، در واقع، شفای این زن یک معجزه درون یک معجزه است. برای همین، من هم می‌خواهم یک موعظه درون موعظه برای شما وعظ بکنم تا معجزۀ مسیح و قدرت او را درک بکنید. پس، حالا که قرار است این دو اتفاق شگفت‌انگیز را بررسی بکنیم، هدف فقط این نیست که از ماجرایی که اینجا اتفاق افتاده باخبر بشویم، بلکه به یک موعظه درون موعظه گوش بدهید.

هدفم این است که ببینید عیسی مسیح چگونه با مردم رفتار می‌کرد، چون طرز رفتار مسیح با مردم در این اتفاق بسیار قابل توجه‌ است. همۀ ملایمت عیسی، همۀ حساس بودن او، همۀ مهربانی او، همۀ گشاده‌رویی او، همۀ رحمت و شفقّت او، همۀ قدرت او، همۀ توانایی او، همۀ شگفتی عظمت و ابهت او در شفای آن زن به چشم می‌آید. در این رویداد، به طرز شگفت‌آوری گوشه‌چشمی از طرز رفتار عیسی را با مردم می‌بینید. این طرز رفتار عیسی مسیح با دیگران باید سرمشق ما باشد. این طرز رفتار را به خاطر بسپرید.

پس بر اساس چگونگی رفتار عیسی با مردم یک چارچوب بنا می‌کنیم و ماجرا را دنبال می‌کنیم.

همین ابتدا، وقتی به این ماجرا نگاه می‌کنیم، اولین موردی که به چشم می‌آید این است که عیسی در دسترس بود. آیۀ ۱۸: «او هنوز این سخنان را به ایشان می‌گفت که ناگاه رییسی آمد.» حالا ببینیم این سخنان چه بودند و ایشان چه کسانی بودند. باید این سوال‌ها را بپرسیم. در اینجا عیسی مسیح با چه کسانی دربارۀ چه موضوعی صحبت می‌کند؟

حتماً یادتان می‌آید عیسی مسیح در آن مقطع از زمان کدام معجزه‌ها را انجام داده بود. او دیوها را از آن مرد دیوزده در منطقۀ جِدریان بیرون کرده و آنها را داخل یک گلّه خوک فرستاده بود. عیسی دریا و طوفان را آرام کرده بود. قطعاً که خبر این معجزه‌ها به سرعت همه‌جا پیچیده بود. پس از آن معجزۀ عظیم در منطقۀ جِدریان، عیسی به کفرناحوم بازمی‌گردد، او به آن روستای کوچک در شمالی‌ترین نقطۀ دریای جلیل و محل زندگی پطرس بازمی‌گردد و در خانۀ پطرس ساکن می‌شود. سپس شاگردان یحیی تعمید دهنده نزد عیسی می‌آیند و به او می‌گویند: «چرا روزه نمی‌گیرید؟ چرا خودت و شاگردانت به این شکل غذا می‌خورید؟ چرا آداب روزه‌داری را به‌جا نمی‌آورید؟»

سپس، در بین این گفتگو، به آیۀ 18 می‌رسیم. «او هنوز این سخنان را به ایشان می‌گفت [یعنی به کاتبان و فریسیان و شاگردان یحیی تعمید دهنده] که ناگاه رییسی آمد.» همین‌جا این را بگوییم که از نظر من این آیه نشان می‌دهد دسترسی به عیسی دشوار نبود. مردم می‌توانستند به او نزدیک بشوند و با او صحبت بکنند. منظورم این است که عیسی مسیح خودش را تافتۀ جدابافته نمی‌دانست و با مردم همراه و همنشین بود. به قول معروف، برای مردم طاقچه بالا نمی‌گذاشت. او یک رهبر مذهبی نبود که مثل مرشدان بودایی روی یک صندلی بالابلند بنشیند و اطرافش را گل‌های سوسن گرفته و کسی نتواند به او دسترسی پیدا بکند. عیسی صومعه‌نشین نبود. رفتن به حضور او سلسله‌مراتب نداشت. لازم نبود ابتدا سراغ معاون سوم عیسی بروید تا شما را به حضور خودش بپذیرد. عیسی میان مردم بود. او خدا در دنیای آدمیان بود. جوهر و ماهیت انسان گشتن خدا یعنی همین حقیقت که یوحنا فصل ۱ به آن اشاره می‌کند: «خدا میان ما ساکن شد یا خیمه زد.» عیسی مسیح از کوچه‌ها گذر می‌کرد، به دهکده‌ها و روستاها و هر کوی و برزن قدم می‌گذاشت. او در جاده‌های خاکی راه می‌رفت. به کنیسه‌ها می‌رفت. به خانۀ مردم می‌رفت. عیسی از خودش خانه نداشت و در منزل دیگران ساکن بود. او در محوطۀ معبد با مردم ملاقات می‌کرد. عیسی در دسترس بود.

یک روز، به گفتۀ متی فصل ۱۹، تعداد زیادی از والدین نزد عیسی مسیح می‌آیند و یک عالمه بچۀ کوچک را با خودشان می‌آورند و بچه‌ها را جلو هُل می‌دهند، چون می‌خواستند عیسی به سر بچه‌ها دست بکشد. اما شاگردان مسیح به آن والدین می‌گویند: «این بچه‌ها را از اینجا دور بکنید.» ولی عیسی مسیح می‌گوید: «بچه‌‌‌های کوچک را بگذارید و آنها را از آمدن نزدم منع مکنید، زیرا ملکوت آسمان از مثل اینها است.» عیسی بچه‌های کوچک را نزد خودش خواند. او برای بزرگسالان و بچه‌های کوچک در دسترس بود. عیسی همیشه میان جمعیت بود. در یکی از همین موقعیت‌ها، او می‌گوید: «مرا بر این جماعت دل بسوخت، زیرا که اکنون سه روز است که با من می‌باشند.»

فقط یک لحظه این صحنه را مجسم بکنید. آیا به نظرتان در آن جمعیت مردم به عیسی نزدیک می‌شدند و از او سوال می‌پرسیدند؟ اگر شما آنجا بودید، آیا از عیسی سوال مي‌پرسیدید؟ آیا به نظرتان آن مردم همۀ مشکلاتشان را با او در میان گذاشتند؟ اگر شما آنجا بودید، آیا دربارۀ مشکلات خودتان با عیسی حرف می‌زدید؟ اگر می‌دانستید کسی وجود دارد که همه جواب‌ها نزد او است، آیا از او پرسش می‌کردید؟ البته که می‌رفتید پیش او و از او سوال می‌کردید. عیسی مشاوره می‌داد، شفا می‌داد، تعلیم می‌داد. او میان مردم بود. تصور بکنید که عیسی مسیح سه روز کامل میان جمعیت بود و دلش برای آنها سوخت.

در آن جمعیت، همۀ گفتگوها و نیازهای بی‌پایان و سوالات بی‌پایان را مجسم بکنید. عیسی حتی برخی مواقع مجبور بود به کوه زیتون برود تا بتواند در خلوت با پدر آسمانی صحبت بکند.

یک زمان‌هایی حتی عیسی به کسی که برایش معجزه می‌کرد می‌گفت: «از این معجزه به کسی خبر نده.» چون، وقتی مردم از معجزه خبردار می‌شدند، یک جمعیت انبوه سمت عیسی هجوم می‌آوردند.

بله، عیسی، سَرور دنیا، خالق جهان، شاه شاهان، خداوند خداوندان، از کوچه پس‌کوچه‌های جلیل گذر می‌کرد. در همان حال، بچه‌های کوچک در اطرافش جست و خیز می‌کردند و مردم جلوی راهش قرار می‌گرفتند و با او صحبت می‌کردند. عیسی مسیح به روستاها می‌رفت، در ساحل قدم می‌زد، سوار قایق می‌شد و روی آب می‌رفت و در خیابان‌های شلوغ اورشلیم قدم می‌زد. او همیشه میان مردم بود. عیسی در دسترس بود. این در دسترس بودن عیسی مسیح از این حقیقت به ما خبر می‌دهد که خدا در دسترس است. چه خبر خوبی! خدا خودش را در عیسی مسیح به ما نشان می‌دهد. عیسی برای جمعیت در دسترس بود.

حالا، در این موقعیت خاص در متی فصل ۹، دو نفر میان جمعیت هستند. یکی از آنها رییس کنیسه است و دیگری یک زن بیمار، یکی در جایگاه بالا و دیگری قطعاً از طبقۀ پایین جامعه، یکی ثروتمند و دیگری فقیر. به این گوناگونی در طبقه‌های اجتماع توجه بکنید. فریسیان می‌خواستند عیسی را به دام بیندازند، به او حقّه بزنند، و او را محکوم کنند. انبوه مردم فقط سعی می‌کردند شخصیت عیسی را تحلیل بکنند. اما همۀ آدم‌های دردمند و بیمار و مضطرب و پریشان‌حال، همۀ گدایان و فقیران و مطرودان و بردگان و اسیران، همۀ مردم آسیب‌دیده، آنجا بودند تا نیازهایشان برآورده بشود.

من از اینکه عیسی مسیح در دسترس جمعیت بود خیلی خوشحالم، از اینکه مردم می‌توانستند به او نزدیک بشوند دلم شاد است. اما یک قدم جلوتر برویم و به این فکر بکنیم که عیسی مسیح، علاوه بر اینکه در دسترس بود و میان جمعیت، حتی حاضر بود برای تک‌تک آدم‌ها وقت بگذارد و به نیازهای شخصی آنها رسیدگی بکند. بله، عیسی مسیح در دسترس بود و مردم می‌توانستند به او نزدیک بشوند. اما فقط این نبود. واقعیت این است که او حاضر بود نزد آدم‌ها بیاید و به نیاز آنها توجه بکند. این یک واقعیت شگفت‌انگیز است که عیسی به فکر کسانی است که میان جمعیت بودند. او، به معنای واقعی کلمه، خودش را در دسترس شخص نیازمندی که میان جمعیت بود قرار می‌داد. آنچه شخصاً توجه مرا جلب می‌کند انبوه جمعیت نیست، بلکه این واقعیت که عیسی مسیح به آدم‌های آن جمعیت توجه دارد.

حالا به آیۀ 18 بازگردیم و ببینیم موضوع از چه قرار است: «او هنوز این سخنان را به ایشان می‌گفت که ناگاه رییسی آمد.» وقتی متی واژۀ «ناگاه» را به کار می‌برد، منظور این است که نگاه بکنید، دقت بکنید. این یک اتفاق شگفت‌انگیز، شوکه‌آور، حیرت‌انگیز و بسیار قابل توجه است که این رییس نزد عیسی مسیح می‌آید. مرقس در توصیف همین ماجرا این را هم اضافه می‌کند که او یکی از رییسان کنیسه بود. لوقا نیز می‌گوید این مرد رییس کنیسه بود. در زبان عبری، او «رُش ها کِنِسِت» بود. نام این شخص یایرُس است. در رده‌بندی مقامات مذهبی در کفرناحوم، این مرد نفر اول بود. او در معبد اورشلیم جزو ارشد مشایخ نبود، او فقط رییس کنیسۀ کفرناحوم بود.

در آن دوران، کنیسه‌ها به رهبری مشایخ اداره می‌شدند. آنها جزو روحانیون بودند و مسوولیت ادارۀ کنیسه را به عهده داشتند. آن مشایخ مسوول هماهنگی امور بودند و باید حواسشان بود که همۀ امور و مراسم عبادت و نیایش در کنیسه به درستی انجام می‌شد. این روحانیون مردان بانفوذ بودند و میان خودشان کسانی را داشتند که آنها را مشایخ می‌نامیدند. البته قاعدتاً یک نفر را انتخاب می‌کردند که رییس کنیسه باشد و ریاست و سرپرستی امور را به عهده داشته باشد. این رییس و ناظر همان کسی بود که تعیین می‌کرد چه کسی در کنیسه وعظ بکند و چه کسی دعا بخواند و چه کسی شریعت موسی را قرائت بکند. همۀ این روحانیون مسوول ادارۀ کنیسه بودند.

حالا مرد شماره یک کنیسه، که مظهر دین یهود است، نزد عیسی مسیح می‌آید. در واقع، وقتی انجیل را می‌خوانید، می‌دانید که سران و رهبران مذهبی یهود به شدت ضد مسیح بودند. آنها در طول زندگی عیسی در این دنیا با او سر جنگ داشتند و یک لحظه از ضدیت و دشمنی با عیسی دست برنداشتند. حالا این مرد، که مظهر دین یهود است، و شاید فریسی می‌بود، نزد عیسی می‌آید. البته مطمئن نیستم، ولی گویا او از طرف همقطارانش به شدت در تنگنا بود که به آداب و سنّت‌های دین یهود وفادار بماند. اما او نزد عیسی می‌آید.

با این توصیف، شاید انتظار داشته باشید او نزد عیسی مسیح بیاید و چنین بگوید: «آقا، من رییس کنیسه هستم و می‌خواهم با شما صحبت بکنم. آیا می‌توانیم خصوصی گفتگو بکنیم؟» اما او این را نمی‌گوید و اصلاً جایگاه و موقعیت خودش را به رخ نمی‌کشد. این رفتار او شگفت‌انگیز است. به آیۀ ۱۸ نگاه کنید: «آمد و او را پرستش نمود.» در زبان یونانی، این واژۀ «پرستش» به این معنا است که کسی در مقابل یک نفر سجده بکند و پای او را ببوسد، لبۀ لباسش را ببوسد یا جلوی پای او زمین را ببوسد.

الان به این نکته توجه بکنید که از نظر عموم مردم عیسی یک شخص مرتد و به قول معروف دگراندیش یا خلاف‌اندیش است و فریسیان و کل تشکیلات مذهبی یهود منتظرند عیسی را به دام بیندازند و او را گرفتار بکنند. اما این شخص، که رییس کنیسه است، نزد عیسی می‌آید و کاری را انجام می‌دهد که در فرهنگ آن زمان فقط برای خدا انجام می‌دادند. آن شخص کاری را انجام می‌دهد که فقط باید در حضور یک پادشاه صورت بگیرد، پادشاهی که خدا است. طبیعی است که شما در مقابل یک انسان سجده نمی‌کنید، مگر اینکه بفهمید آن انسان از عالم بالا است.

به نظرم، این فوق‌العاده است که متی واژۀ پرستش را به کار می‌برد. او این واژه را سیزده بار به کار می‌برد، چون این واژه درخور و شایستۀ یک پادشاه است. آن مرد عیسی مسیح را پرستش می‌کند. اما چه عاملی باعث می‌شود او عیسی را پرستش بکند؟ چگونه می‌شود یک نفر مانند این مرد کسی دیگر را پرستش بکند؟ جوابش آسان است. آیه ۱۸. آن مرد به عیسی مسیح می‌گوید: «دخترم مرده است.»

متی این ماجرا را مختصر تعریف می‌کند. اما لوقا بیشتر توضیح می‌دهد و حتی توصیف مرقس از این هم بیشتر است. سایر نویسندگان انجیل به ما می‌گویند اولین بار که این مرد با عیسی صحبت می‌کند، به او می‌گوید: «دخترم داره می‌میره.» اما مدتی بعد به آن مرد خبر می‌دهند دخترت از دنیا رفت.

متی در تعریف این ماجرا همه‌چیز را مختصر توضیح می‌دهد و برخی از مقدمات را حذف می‌کند و فقط از زبان آن مرد می‌گوید: «دخترم مرده است.» نویسندگان دیگر به ما می‌گویند او یک دختربچۀ دوازده ساله بود. در فرهنگ یهودی، هر دختری که دوازده سال و یک روزش بشود به سن بلوغ و زنانگی و تکلیف می‌رسد. اما سن بلوغ و مردانگی و تکلیف برای پسران سیزده سال و یک روز است. برای همین، یهودیان برای پسران سیزده‌ساله جشن تکلیف می‌گیرند که به «بار میتسوا» معروف است. بسیار خوب، ما همیشه می‌دانستیم زنان از ما، مردان، جلوترند، مگه نه؟ به هر حال، از شوخی که بگذریم، این دختر در دوازده سالگی به سن بلوغ زنانه رسیده بود. او تازه شکوفا شده بود. اما، پس از دوازده سال، آفتاب زندگی این دختر غروب کرده و در سایۀ مرگ قرار گرفته بود.

حالا ببینیم واقعاً چرا این مرد نزد عیسی مسیح می‌آید. این مرد به تنگنا و فشاری که جامعه روی او قرار می‌دهد اهمیت نمی‌دهد. برای او مهم نبود اعتبار و آبرو از دست بدهد. آن مرد به نظام مذهبی غالب بر آن دوره و زمانه اهمیت نمی‌دهد. دخترش مرده بود و آن نظام مذهبی به داد او نمی‌رسید. من معتقدم خدا در دل این مرد کار کرده بود، چون گویا ایمان او فوق‌العاده است. آن مرد می‌گوید: «بیا و دست خود را بر وی گذار که زیست خواهد کرد.» در حرف این مرد، ذره‌ای تردید وجود ندارد. او غرورش را کنار می‌گذارد، فشار اجتماع را نادیده می‌گیرد، با نظام مذهبی بدرود می‌گوید، نزد عیسی می‌آید، به خاک می‌افتد و مقابل مسیح سجده می‌کند و احتمالاً پای او را می‌بوسد و می‌گوید: «دخترم مرده است.»

الان لازم است دربارۀ این مرد دو نکته را به شما بگویم. نکتۀ اول این است که او به شدت نیازمند است. در واقع، این نیازمندی یکی از دلایلی است که مردم نزد مسیح می‌آیند. اگر نیازی نداشته باشید، نزد او نمی‌آیید. همین چند وقت پیش، یک آقایی به من گفت: «من نیازی به مسیح ندارم.» بسیار خوب، اگر نیازی به مسیح نداشته باشید، نزدش نمی‌آیید. اما باید دعا بکنیم از نیازتان باخبر بشوید و چشمتان به نیازتان باز بشود و نزد عیسی مسیح بیاید. باید دعا بکنیم نیاز شدید داشته باشید، دردآشنا باشید، طعم ناامیدی را چشیده باشید، بدانید دست خالی هستید و از خودتان دستاورد ندارید. آن‌گاه، نزد عیسی مسیح می‌آیید.

برای من واضح است که این مرد از قبل در ذهنش احتمالاً به قدرت مسیح ایمان داشت. او احتمالاً از مسیح شگفت‌زده بود. اما شاید تا قبل از اینکه برای دخترش چنین اتفاقی بیفتد کمی تردید داشت. اما حالا، که دخترش در آستانۀ مرگ بود و بعد هم نَفَس آخر را کشید، این مرد با درماندگی و ناامیدی نزد مسیح می‌آید. البته انگیزۀ این مرد کاملاً خالص نبود. او به خاطر اینکه از عیسی مسیح در شگفتی بود نزدش نیامد. او به خاطر اینکه مسیح را دوست داشت نزدش نیامد. آن مرد نزد مسیح آمد، چون دردمند بود، بسیار دردمند بود. او طعم دردی را چشیده بود که تا به حال تجربه‌اش نکرده بود. درد او به هیچ درد دیگری شباهت نداشت، درد او تسکین نداشت. دیگر کار از کار گذشته بود. این مرد از درون فرو ریخته بود.

بله، این نیازمندان هستند که نزد عیسی مسیح می‌آیند. به همین دلیل است که انجیل به تهیدستان و بیماران و ضعیفان و اسیران و زندانیان و آدم‌های خوار و زبون موعظه می‌شود. با اینکه آن مرد ایمانش کامل نبود و انگیزه‌اش کمی رنگ و بوی خودخواهی داشت، نزد عیسی مسیح می‌آید و عیسی برای او در دسترس می‌باشد.

بسیار خوب، من دربارۀ نیاز این مرد صحبت کردم. الان می‌خواهم دربارۀ ایمان او صحبت بکنم. ایمان دومین عاملی است که این مرد را نزد عیسی می‌آورد. او واقعاً باور داشت که عیسی قدرت دارد دخترش را زنده بکند. چنین ایمانی شگفت‌انگیز است.

حتماً آن فرماندۀ رومی را در متی فصل ۸ به یاد دارید که به عیسی مسیح می‌گوید خادمش مفلوج در خانه خوابیده است. آن فرمانده به عیسی می‌گوید: «فقط سخنی بگو و خادم من شفا خواهد یافت.» سپس عیسی مسیح می‌فرماید: «چنین ایمانی در اسراییل نیافته‌ام.»

بله، آن فرماندۀ رومی آن‌قدر ایمانش عظیم بود که باور داشت عیسی می‌تواند خادمش را با یک کلمه شفا بدهد. اگر ایمان آن فرماندۀ رومی بزرگ‌ترین ایمانی است که عیسی در اسراییل دیده، پس ببینید ایمان این رییس کنیسه چه ایمانی است که باور می‌کند عیسی می‌تواند بر مرده دست بگذارد و او را زنده بکند، در حالی که تا به حال به چشم خودش ندیده بود مرده زنده شده باشد. ایمان این مرد از ایمان آن فرمانده بیشتر است. ایمان این مرد شگفت‌انگیز است. ایمان او حتی بهتر از ایمان مارتا است. مارتا به عیسی مسیح می‌گوید: «اگر وقتی او بیمار بود، اینجا بودی، می‌توانستی کاری بکنی. اما حالا او مرده است و دیگر خیلی دیر است.» با این توصیف، مارتا حتی به قدرت رستاخیز ایمان نداشت. ولی من معتقدم این رییس کنیسه ایمان داشت که می‌تواند رستگار بشود. ایمانش ایمان نجات‌بخش بود. من باور دارم او قبل از پایان آن روز به ملکوت خدا داخل شد.

حالا سراغ معجزۀ دیگر برویم که واقعاً شگفت‌انگیز است. این صحنه را مجسم بکنید: عیسی میان انبوه جمعیت معجزۀ دیگری انجام می‌دهد. جالب اینجا است که این معجزه به این شکل نیست که عیسی مسیح کسی را در رو ببیند و آن شخص را با یک معجزه شفا بدهد. عیسی مسیح در میان جمعیت می‌گوید: «احساس کردم قوتی از من خارج شد.» سپس به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: «چه کسی لباس مرا لمس کرد؟»

خدا این ملاقات را ترتیب می‌دهد که عیسی دیرتر به خانۀ آن رییس کنیسه برسد تا در این فاصله دخترش از دنیا برود.

همین‌جا دقت بکنیم که عیسی مسیح در جواب درخواست آن مرد و ایمان او چکار می‌کند. به متی فصل ۹ آیۀ ۱۹ نگاه بکنیم. من این آیه را دوست دارم. در متن یونانی این آیه چنین می‌خوانیم: «عیسی برخاسته، از عقب او روانه شد.» یعنی عیسی مسیح به آن رییس کنیسه نمی‌گوید: «ببین، من اینجا میان این جمعیت یک جلسۀ بسیار مهم دارم. مگه میشه این‌همه بیمار را بگذارم و بروم.» عیسی مسیح همراه این مرد روانه می‌شود.

گاه، خداوند می‌خواهد ما فقط به نیاز یک نفر رسیدگی بکنیم. در کتاب اعمال رسولان، فیلیپ جلسات بزرگی برگزار می‌کرد و جمعیت زیادی به موعظۀ او گوش می‌دهند. یک بیداری روحانی عظیم اتفاق افتاده بود، مردم نجات می‌یافتند، و فیلیپ همه‌جا موعظه می‌کرد. خداوند فیلیپ را برای یک خدمت دیگر انتخاب کرد، اما نمی‌دانیم خلاف میل فیلیپ بود یا نه. به هر حال، در کتاب‌مقدس، به گفتۀ اعمال رسولان، خداوند فیلیپ را به غزّه می‌برد. خداوند به او می‌گوید: «شخصی در غزّه هست که می‌خواهم او را ملاقات بکنی.» سپس فیلیپ با یک خواجه‌سرا که بر ارابه نشسته بود ملاقات می‌کند و مسیح را به او بشارت می‌دهد. بعد، وقتی مأموریت فیلیپ تمام می‌شود، خداوند به وسیلۀ روح‌القدس فیلیپ را به مکان اولش بازمی‌گرداند.

بله، یک زمان‌هایی در زندگی یک نفر نیاز شدیدی وجود دارد. عیسی مسیح همیشه به چنین آدم‌هایی توجه دارد. او در انجیل یوحنا ۶:‏۳۷ می‌فرماید: «هر که به جانب من آید او را بیرون نخواهم نمود.» عیسی مسیح برای جمعیت در دسترس است. او برای اشخاص در دسترس است.

الان وقتش است یک نکتۀ دیگر را اضافه بکنم. آن نکته این است که عیسی مسیح اجازه می‌داد مردم با دست او را لمس بکنند. او فقط در دسترس نبود، او خودش به مردم نزدیک می‌شد و اجازه می‌داد مردم با دست او را لمس بکنند. به متی فصل ۹ آیۀ ۱۹ نگاه بکنید: «عیسی به اتفاق شاگردانش همراه یایرُس روانه می‌شود.» به گفتۀ مرقس و لوقا، جمعیت مردم نیز همراه آنها سمت خانۀ یایرُس می‌روند. یک جمعیت بزرگ عیسی مسیح را احاطه کردند و حتماً که هر دقیقه از او سوال می‌پرسند. در این میان، به متی فصل ۹ آیۀ ۲۰ نگاه بکنید: «و اینک زنی که مدت دوازده سال به مرض خونریزی مبتلا می‌بود از عقب او آمده، دامن ردای او را لمس نمود.» همین‌جا به واژۀ «اینک» در ابتدای آیه توجه بکنید که حاکی از تعجب و شگفتی و شوکه شدن است.

الان شما می‌پرسید: «مگر چه مشکلی است که آن زن ردای عیسی را لمس کرد؟» پاسخ شما این است که در فرهنگ آن روزگار زنان به مردان نزدیک نمی‌شدند و به آنها دست نمی‌زدند. این هم ناگفته نماند واژه‌ای که در اینجا «لمس» ترجمه شده صرفاً به معنی دست زدن به کسی نیست، بلکه به معنای گرفتن و چنگ زدن و چسبیدن است. این همان کلمه‌ای است که در انجیل یوحنا فصل ۲۰ به کار رفته است، جایی که مریم مجدلیه می‌خواهد دستش را سمت عیسی دراز بکند. به گفتۀ کلام خدا، مریم می‌خواهد به عیسی دست بزند، اما عیسی مسیح به او می‌گوید: «مرا لمس مکن، زیرا هنوز نزد پدر خود بالا نرفته‌ام.» مریم مجدلیه به عیسی چنگ می‌زند، اما عیسی مسیح به او می‌گوید: «نمی‌توانی به من چنگ بزنی. باید به آسمان بازگردم و روح‌القدس را بفرستم. نمی‌توانی مرا اینجا نگه ‌داری.»

اما آن زن ناخوش‌احوال دستش را دراز می‌کند و دامن ردای عیسی را محکم می‌گیرد. شما می‌پرسید: «آیا کار این زن اشتباه بود؟» جواب شما این است که این زن دوازده سال مشکل خونریزی داشت. اینجا دختری دوازده ساله داریم و زنی که دوازده سال مشکل خونریزی دارد. یایرُس یک دختر کوچک داشت که دوازده سال طلوع آفتاب را دیده بود. ولی آن زن دوازده سال در سایۀ دلگیر نشسته بود، دوازده سال ریشخند مردم را تحمل کرده بود، دوازده سال اشک ریخته بود. اما، در این میان، یک وقفه ایجاد شد که برای این خانم به یک فرصت تبدیل شد.

حالا ببینیم مشکل خونریزی این خانم چه بود. از قرار معلوم، این زن دوازده سال نتوانسته بود این خونریزی را متوقف بکند. شاید مشکل خونریزی او ناشی از بیماری فیبروم رَحِم بود که امروز به راحتی با جراحی درمان می‌شود. اما آن زن به خاطر مشکل خونریزی، همیشه و همه‌وقت، نجس و ناپاک به حساب می‌آمد و نمی‌توانست برای این معضل چاره پیدا بکند. به گفتۀ لوقا، «هیچ‌کس نمی‌توانست او [یعنی این زن] را شفا بدهد.» بیماری او درمان نداشت. به گفتۀ مرقس، «[این زن] زحمت بسیار از طبیبان متعدد دیده و آنچه داشت صرف نموده، فایده‌ای نیافت، بلکه بدتر می‌شد.» بسیار خوب، طبیعی است که این جمله را از زبان لوقا نمی‌شنوید، چون لوقا پزشک بود.

با این توصیف، از دیدگاه یهودیان، فاجعه از این بدتر نبود که زنی مشکل خونریزی داشته باشد. این خونریزی باعث سرشکستگی بود. شاید بعد از جذام بدترین و شرم‌آورترین معضل برای یک نفر همین مشکل خونریزی بود. البته این مشکل خونریزی زنانه در سرزمین اسراییل بسیار شایع بود. در کتاب تَلمود [یعنی احکام شفاهی که مجتهدان مذهبی یهود بنا گذاشتند و در کتابی به این نام جمع‌آوری کردند] برای این مشکل خونریزی یازده درمان مختلف وجود داشت. داروهای گیاهی و موادی که خونریزی را کم می‌کردند جزو این درمان‌ها بودند که البته نمی‌دانیم واقعاً مؤثر بودند یا نه. به هر حال، باید همه را امتحان می‌کردند تا ببینند کدام دارو جواب می‌دهد. ناگفته نماند مردم آن زمانه برای چارۀ این خونریزی به یک دنیا خرافات اعتقاد داشتند. از آن خرافات فقط دو نمونه مثال می‌زنم. یک راه‌حل این بود که باید خاکستر تخم شترمرغ را تابستان‌ها در یک کیسۀ کتان با خودتان حمل می‌کردید و زمستان‌ها تخم شترمرغ را در کیسه‌ای از جنس پنبه با خودتان حمل می‌کردید. یک خرافات از آن بدتر این بود که باید یک دانۀ جو را که در فضولات ماده‌الاغ سفید پیدا می‌کردید با خودتان حمل می‌کردید. واقعاً که چه خرافات عجیب و غریبی! آنها می‌خواستند با چنین خرافاتی این مشکل خونریزی را درمان بکنند. اما واقعیت این است که به خاطر حقیقتی که کتاب لاویان ۱۵:‏۲۵ بیان می‌کند مردم از این بیماری وحشت داشتند. به شریعت خدا که آن را به قوم اسراییل داد توجه بکنید:

«زنی که روزهای بسیار، غیر از زمان حِیض خود، جریان خون دارد یا زیاده از زمان حِیض خود جریان دارد تمامی روزهای جریان نجاستش مثل روزهای حِیضش خواهد بود. او نجس است و هر بستری که در روزهای جریان خود بر آن بخوابد مثل بستر حِیضش برای وی خواهد بود و هر چیزی که بر آن بنشیند مثل نجاست حِیضش نجس خواهد بود و هر که این چیزها را لمس نماید نجس می‌باشد. پس رخت خود را بشوید و به آب غسل کند و تا شام نجس باشد.»

به عبارتی، کتاب لاویان چنین می‌گوید: «این زن، که خونریزی دارد، نجس است. هر بستری که روی آن بخوابد نجس خواهد بود. این زن روی هر چیزی که بنشیند آن چیز را نجس می‌کند. هر لباسی که می‌پوشد نجس است و هر کسی که به این زن دست بزند نجس می‌شود.»

با این توصیف، آن زن اجازۀ ورود به کنیسه نداشت. شوهرش او را طلاق داده بود. این زن با هیچ کسی ارتباط و مشارکت نداشت. این بانوی عزیز دوازده سال در انزوا زندگی کرده بود. علاوه بر اینها، این مشکل خونریزی مشکلات بیشتری برای او به وجود آورده بود. او هرگز نمی‌توانست وارد معبد بشود. هرگز نمی‌توانست وارد کنیسه بشود. دیگر نمی‌توانست کنار شوهر و خانواده باشد. او یک زن غمگین بود. اما این بانوی غمگین به عیسی نزدیک می‌شود و با دستش او را لمس می‌کند. اما چرا؟ به همان دو دلیل که قبلاً توضیح دادیم: نیاز او جدی بود، او ایمان داشت.

بله، نیاز این زن جدی بود. منظورم این است که این زن هیچ جایگاه اجتماعی نداشت و درمانده و ناامید بود. گاه، مردم می‌گویند: «دلم می‌خواهد نزد مسیح بیایم، اما مطمئنم که حاضر نیستم به اتاق دعا بروم.» بسیار خوب، از قرار معلوم، آن‌قدرها که باید درمانده و ناامید نیستید. وقتی به قول معروف به ته خط می‌رسید، حتی، اگر اتاق دعا باز نباشد، در را از جا می‌کنید و داخل می‌شوید. درماندگی و ناامیدی شما را نزد عیسی مسیح می‌آورد. آن زن به لبۀ ردای مسیح می‌چسبد.

الان لازم است دربارۀ لبۀ این ردا کمی توضیح بدهیم. در عهدعتیق، در کتاب اعداد ۱۵:‏۳۷-‏۴۱ و تثنیه ۲۲:‏۱۲، به یهودیان گفته شده بود به گوشۀ لباسشان منگوله آویزان بکنند. واژه‌ای که منگوله یا آویزه ترجمه شده است، در زبان عبری، «سیتزیت» نام دارد و در زبان یونانی kraspedon «کِراسپِدون» می‌باشد که واقعاً به معنی منگوله یا آویزه است.

در واقع، کاری که یهودیان می‌کردند این بود که لباس خودشان را با نخ آبی می‌دوختند و چهار منگوله یا آویزه به رنگ آبی روشن به حاشیۀ لباس می‌دوختند. آن منگوله‌ها یک ترتیب خاص و مشخص داشتند و با نخ‌های مختلفی به لباس دوخته می‌شدند و هفت یا هشت دور به هم پیچیده می‌شدند که هر عدد معنی خاص خودش را داشت.

در کل، این نخ‌ها به هم تنیده می‌شدند تا نمودار کلام خدا باشند و یا امین بودن و وفاداری به کلام خدا و قدوسیت برای خداوند را نشان بدهند. هدف این بود که هر بار یک یهودی جایی برود، دنیا بداند او متعلق به خدا است. هر بار که یک یهودی لباسش را درمی‌آورد یا آن را می‌پوشد، این منگوله‌ها و آویزه‌ها را می‌دید و کلام خدا برای او یادآوری می‌شد. امروز هم مشابه این موارد را داریم. عده‌ای صلیب به گردن می‌اندازند. یک عده نماد ماهی را آویزان می‌کنند. هر بار که صلیب به گردن می‌اندازید یا به گردنبند صلیب نگاه می‌کنید، گویا به یاد می‌آورید از آن چه کسی هستید. برای یهودیان چنین بود.

البته که این آویزه‌ها نشانۀ مقدس بودن برای خداوند بود. اما به گفتۀ انجیل متی ۲۳:‏۵، «فریسیان دامن‌های قَبای خود را پهن می‌ساختند.» از نظر فریسیان، هرچه منگوله‌های ردای شما بزرگ‌تر باشد، مقدس‌ترید. شاید جالب باشد بدانید دورانی که یهودیان در اروپا جفا می‌دیدند، هنوز عادت داشتند این آویزه‌ها را از لباس خودشان آویزان بکنند، اما آنها را روی زیرجامه می‌پوشیدند. امروز نیز یهودیان مذهبی به وقت دعا و مناجات یک شال به سر می‌کنند که این منگوله‌ها یا آویزه‌های آبی‌رنگ کوچک از آن آویزان است.

حالا به ردای خداوند بازگردیم که این آویزه‌ها یا منگوله‌ها از لبۀ آن آویزان بودند و احتمالاً وقتی او از میان جمعیت عبور می‌کرد، این منگوله‌ها تکان می‌خوردند و عقب و جلو می‌رفتند. خیلی جالب است که در آیۀ ۲۱ در توصیف آن خانم چنین می‌خوانیم: «زیرا با خود گفته بود: اگر محض ردایش را لمس کنم، هر آینه شفا یابم.» در زبان یونانی، عبارت «با خود گفته بود» حاکی از این است که آن زن بارها و بارها این را با خودش تکرار کرده بود و با خودش کلنجار می‌رفت که این کار را بکند یا نه. سرانجام، یکی از آن منگوله‌های ردای مسیح را به دست می‌گیرد. بعد، چه می‌شود؟ در یک آن، شفا می‌گیرد. به گفتۀ انجیل، خداوند احساس کرد قوتی از او بیرون رفت. این معجزه به این شکل نیست که عیسی مسیح کسی را رو در رو ببیند و آن شخص را با یک معجزه شفا بدهد. می‌دانیم که هر آنچه عیسی مسیح انجام می‌داد بر اساس اراده و قدرت پدر آسمانی بود. پس از آنکه این زن لبۀ ردای مسیح را لمس می‌کند، خداوند می‌پرسد: «کیست که مرا لمس نمود؟» عیسی مسیح در ذات انسانی‌اش نمی‌دانست چه کسی او را لمس کرد، اما آن زن حتی قبل از آن شفا گرفته بود.

اگر کل ماجرا را کنار هم بگذارید، متوجه می‌شوید آن زن در همان لحظه که لبۀ ردای مسیح را می‌گیرد، در همان آن، شفا پیدا می‌کند.

الان، یک لحظه، این صحنه را مجسم بکنید. یک جمعیت بزرگ روانۀ خانۀ یایرُس می‌باشد. اما، لحظه‌ای که این زن لبۀ ردای مسیح را می‌گیرد، ناگهان، انگار همۀ مردم از صحنه خارج می‌شوند و شما فقط دو نفر را می‌بینید: آن زن و عیسی مسیح.

در توصیف این ماجرا، سایر انجیل‌ها به ما خبر می‌دهند که عیسی مسیح می‌گوید: «کیست که مرا لمس نمود؟» سپس شاگردانش به او می‌گویند: «مردم هجوم آورده، بر تو ازدحام می‌کنند و می‌گویی کیست که مرا لمس نمود؟» عیسی می‌گوید: «البته کسی مرا لمس نموده است، زیرا که درک کردم قوتی از من بیرون شد. چه کسی به من دست زد؟»

بله، آن زن ایمان داشت. او می‌گوید: «اگر فقط بتوانم ردایش را لمس بکنم.» حالا شما می‌گویید: «البته چنین طرز فکری چندان نشانۀ بلوغ روحانی نیست و بیشتر شبیه خرافات است، مثل یک شعبده‌بازی است. قطعاً که خداوند به چنین درخواستی جواب نمی‌دهد.»

بسیار خوب، پس حالا به این گفته‌ام دقت بکنید. ایمان به اندازۀ دانۀ خردل می‌تواند یک کوه را جابه‌جا بکند. خداوند ایمان ناکافی آن رییس کنیسه را که انگیزه‌اش با خودخواهی همراه بود قبول می‌کند. خداوند ایمان ناکافی بانویی را که کمی خرافاتی است می‌پذیرد و آن را به ایمان نجات‌بخش تبدیل می‌کند. عیسی مسیح نمی‌خواست به آن زن اعتنایی نکند، چون، در این صورت، شاید تنها چیزی که در ذهن آن زن باقی می‌ماند خرافات می‌بود. عیسی مسیح باید با او ملاقات می‌کرد تا آن زن کاملاً با عیسی مسیح گفتگو بکند. من باور ندارم آن زن به خاطر ایمانش شفا گرفت. به نظرم، او به خاطر حاکمیت خدا شفا پیدا کرد. خدا اراده نمود آن زن را شفا بدهد. عیسی می‌گوید احساس کرد قدرتی از او خارج شد. او آدم‌های زیادی را که حتی ایمان نداشتند شفا داد. الان شما می‌گویید: «اما انجیل در توصیف این زن می‌گوید ایمانش او را شفا داد.»

در جواب شما لازم است بگوییم که باید به معنی کلمات دقت بکنیم. کلام خدا در توصیف این زن می‌گوید: «ایمانت تو را شفا داده است.» اما واژه‌ای که در این جمله برای شفا به کار رفته است، در زبان یونانی، کلمۀ iaomai «ای‌یا‌اومِی» نیست که معمولاً به معنیِ شفای جسمانی به کار می‌رود. در متنِ یونانیِ این آیه، واژۀ Sodzo «سودزو» به کار رفته که به معنیِ نجات و رستگاری است. منظور این است که این ایمانِ آن زن او را رستگار کرد.

در این راستا، توجه داشته باشیم که عیسی مسیح همه‌جا معجزه کرد و همۀ مردم را از همۀ بیماری‌ها شفا داد. اما عیسی مسیح فقط کسانی را که ایمان داشتند رستگار کرد. او حتی کسانی را که ایمان نداشتند شفا داد، همان‌طور که قبلاً بررسی کردیم. قطعاً که خادمِ آن فرماندۀ رومی ایمان نداشت. پس آنچه در این جمله در توصیفِ ایمان و شفای آن زن می‌بینیم یک کلمۀ خاص و منحصر به فرد است.

این هم ناگفته نماند که متی، مرقس، و لوقا در توصیفِ این زن همان واژۀ یونانیِ «سودزو» را به کار می‌برند که به معنی نجات یافتن و رستگار شدن است. به نظرم، در ایمانِ این زن رگه‌هایی از ایمان نجات‌بخش وجود دارد. البته شاید این‌طور به نظر برسد که این زن فقط می‌خواست لبۀ ردای مسیح را بگیرد و کار او رنگ و بوی خرافات دارد. اما عیسی مسیح آن زن را در همان حال و هوا و طرز فکر به حال خودش رها نمی‌کند. عیسی مسیح آن زن را از آن چارچوب فکری بیرون می‌آورد و او را نجات می‌دهد.

دقیقاً مثل آن رییس کنیسه که انگیزۀ او خالص نبود. انگیزۀ او با خودخواهی همراه بود. ایمان این زن نیز بسنده نبود و رنگ و بوی خرافات داشت. با این حال، عیسی مسیح هر دو نفر را نجات می‌دهد. این دقیقاً شبیه ماجرای آن مردی است که به عیسی مسیح می‌گوید: «ایمان می‌آورم ای خداوند، بی‌ایمانی مرا امداد فرما.» این مرد می‌گوید: «مرا با ایمان اندکم بپذیر و مرا ایمان نجات‌بخش عطا بکن.»

بله، قطعاً که عیسی مسیح همیشه تفاوت میان هجوم جمعیت دمدمی و بی‌ثبات را با کسی که وفادارانه به ردای او می‌چسبد تشخیص می‌دهد. زمانی که آن زن عیسی مسیح را لمس می‌کند، عیسی مسیح این لمس را احساس می‌کند. عیسی در دسترس است. چقدر عالی! عیسی خودش به آدم‌ها نزدیک می‌شود. عیسی اجازه می‌دهد مردم او را لمس بکنند.

همین امروز صبح این را سرود را شنیدیم که چنین می‌گوید:

به تخت رحمت آورید هر تشویش، هر پریشانی، هر دلواپسی، هر نگرانی.

به دوش کشد او هر بار گران را.

بله، درست است. عیسی مسیح شما را هر کجا هستید از همان‌جا می‌پذیرد.

بسیار خوب، دربارۀ این ماجرا حرف بسیار است. در توضیح آنچه گفتیم، به قول معروف، هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. اما این پیغام را با این یادآوری تمام می‌کنم که عیسی مسیح در دسترس است، او خودش به آدم‌ها نزدیک می‌شود، و اجازه می‌دهد مردم او را لمس بکنند.

در پایان، به این دو مورد دقت بکنید: اولین عاملی که شما را نزد عیسی مسیح می‌آورد نیاز عمیق است و اینکه از وضعیتی که در آن قرار دارید ناامید بشوید و احساس درماندگی بکنید. اما عامل دوم ایمان عظیم است. آیا ایمان دارید؟ وقتی به زندگی خودتان نگاه می‌کنید، آیا متوجه هستید زندگی شما آن چیزی نیست که باید باشد؟ آیا می‌خواهید دستتان را به سوی عیسی مسیح دراز بکنید؟ آیا می‌خواهید کسی زندگی شما را دگرگون بکند؟

به کلمات این سرود توجه بکنید:

همچو آن زن نزدت آیم خداوندم،

ناخوش‌احوال، لکه‌دار گناه، میان جمع و تنها.

درد دل به جمع نگویم،

آرزوی دل تو دانی و بس.

یاری‌ام ده، یاری‌ام ده، ای خداوند رحیم، رحمان، بخشنده.

فقط تو نظر افکنی گذشته‌ها را.

چه بیهوده، بی‌ثمر دست یاری بشر.

مرحم نهی تنها تو زخم و دردم را، پاک کنی تنها تو اشک گونه‌ام را.

گر رسد دستم به دامانت خدایم،

دهی نجات روح و روانم.

دگر هرچه بادا باد!

گویم همه را،

شفایم داده مسیح عیسی.

بله، می‌توانید به عیسی مسیح نزدیک بشوید و او را لمس بکنید. عیسی مسیح در دسترس است. او خدای زنده است که در این جهان در جنب و جوش است تا زندگی شما را لمس بکند.

با هم دعا بکنیم.

ای پدر آسمانی، چقدر ممنونت هستیم که به این جهان آمدی! که خیمه‌ات را میان آدمیان برپا کردی. ممنونت هستیم که تو مثل خدای مکتب دادارباوران و خداانگاران نیستی که معتقدند یک آفریننده دنیا را خلق کرد، اما در عملکرد این دنیا و زندگی انسان‌ها و قوانین طبیعی مداخله نمی‌کند و در نهایت همه‌چیز در این عالم هستی در حال فروپاشی است.

ولی از تو ممنونیم که روزی لعنت را از کرۀ زمین برمی‌داری. یک روز، دیگر از درد و غم و غصه و بیماری و اشک و گریه و مرگ خبری نخواهد بود. ای خداوند، از تو ممنونیم که به ما نشان دادی و ثابت کردی روزی این واقعیت‌ها به انجام خواهد رسید. ممنونیم برای قدرتت که ما را از مردگان زنده خواهی کرد. از آنچه دربارۀ برخوردت با مردم آموختیم سپاسگزاریم. تو خدایی هستی که می‌توانیم به حضورت بیاییم. تو خدایی هستی که خودت به ما نزدیک می‌شوی. تو خدایی هستی که فکر ناتوانی‌ها و حال پریشان ما هستی. تو خدایی هستی که فکر ما هستی، به نیازهای ما توجه می‌کنی، ما را دوست داری، و دلت برای ما می‌سوزد.

عده‌ای از ما که نیاز عمیق خودمان را احساس کردیم با ایمان به حضورت آمدیم و تو ما را نجات دادی. الان دعا می‌کنیم برای کسانی که همین‌جا در این کلیسا نیازمند و دردمندند، ولی هنوز نزد تو نیامدند. باشد که این حس درماندگی چنان در وجودشان ریشه بگیرد که راهی جز آمدن نزد تو نداشته باشند. دعا می‌کنیم ایمان سادۀ این عزیزان را شکوفا بکنی تا به ایمان نجات‌بخش تبدیل بشود.

ای خداوند، از ما، ایمانداران، شکرگزاران بساز. همان‌طور که در یکی از سرودها شنیدیم، می‌دانیم که تو جان سپردی و می‌دانیم از مردگان برخاستی. باشد به دیگران که نیازمند تو هستند مژده دهیم که تو برای آنها در دسترس هستی تا به آنها حیات ببخشی، حیات فراوان و جاویدان. در نام مسیح دعا می‌کنیم. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize