میدانم که مشتاقید دوباره کلام خدا را با هم مطالعه بکنیم. پس برویم به انجیل متی فصل هشت. قرار است در این فصل یکی از آن ماجراهای شگفتانگیز را بررسی بکنیم. البته تقریباً همۀ ما با این ماجرا آشناییم، اما واقعیتهای فراوانی در این رویداد وجود دارد که نمیتوانیم همۀ آن را در یک جلسه بررسی بکنیم. ولی سعی میکنیم موارد مهمتر را بررسی بکنیم.
انجیل متی فصل هشت از آیۀ ۲۸ تا پایان فصل را برای شما میخوانم. «چون به آن کناره در زمین جِرجِسیان رسید، دو شخص دیوزده از قبرها بیرون شده، به او برخوردند و به حدی تندخو بودند که هیچکس از آن راه نمیتوانست عبور کند. در ساعت، فریاد کرده، گفتند: یا عیسی، پسر خدا، ما را با تو چه کار است؟ مگر در اینجا آمدهای تا ما را قبل از وقت عذاب کنی؟
«و گلۀ گراز بسیاری دور از ایشان میچرید. دیوها از وی استدعا نموده، گفتند: هرگاه ما را بیرون کنی، در گلۀ گرازان ما را بفرست.
«ایشان را گفت: «بروید!» در حال بیرون شده، داخل گلۀ گرازان گردیدند که بیدرنگ همۀ آن گرازان از بلندی به دریا جسته، در آب هلاک شدند. اما شبانان گریخته، به شهر رفتند و تمام آن حادثه و ماجرای دیوانگان را شهرت دادند. و اینک تمام شهر برای ملاقات عیسی بیرون آمد. چون او را دیدند، التماس نمودند که از حدود ایشان بیرون رود.»
به نظرم، تا اینجا که در مطالعۀ انجیل متی پیش رفتیم، برای شما واضح است که روحالقدس در جایجای این انجیل گواهی میدهد عیسی ماشیح است.
خدا اراده کرده کرۀ زمین را نجات بدهد، انسان را نجات بدهد، و جهان را از لعنت گناه رهایی بدهد. برای انجام این کار، خدا اراده کرد انسان بشود و در جسم ماشیح به جهان بیاید و در نجات و رستگاری که به انسان هدیه میدهد آدمیان را به حضور خودش بازگرداند. همچنین خدا اراده نمود کرۀ زمین و عالم هستی را به موقعیت اولیه در حضور خودش بازگرداند. پس، وقتی عیسی مسیح به دنیا آمد، در واقع، خدا ارادۀ خودش را برای نجات آدمیان به انجام رساند. بار اول، عیسی مسیح آمد تا انسان را نجات بدهد. بار دوم که مسیح بازمیگردد، کرۀ زمین و عالم هستی را نجات خواهد داد.
بنابراین، وقتی متی این انجیل شگفتانگیز را مینویسد، هدفش این است که درک بکنیم عیسی پادشاه، ماشیح، و فرمانروای برحق دنیا است. او پادشاه این عالم است. او شاه شاهان است. او پسر خدا است. او خدا در جسم انسان است. او شخص دوم تثلیث است. به عبارتی، باید در خداوند عیسی مسیح الوهیت را ببینیم.
یکی از عوامل اصلی در اثبات بیتردید این حقیقت، که مسیح در واقع ماشیح است، این میباشد که ما بدانیم و بفهمیم او بر نیروهای نادیدنی جهان فوق طبیعی، یعنی لشکر دیوها، قدرت دارد. اگر خداوند عیسی مسیح قرار است دنیا را نجات دهد، اگر او قرار است لعنت را از کرۀ زمین برچیند، اگر او قرار است انسان سقوطکرده را به حضور خودش بازگرداند، باید بتواند بر آنچه در حال حاضر بر کرۀ زمین و بر انسان تسلط دارد و سلطهگر است غلبه بکند. البته که شیطان و دیوها همان سلطهگر میباشند. بنابراین، کسی که میخواهد کرۀ زمین و انسان را پس بگیرد باید بر قدرت جهان فوق طبیعی چیره بشود. برای همین، نویسندگان انجیل بارها ماجراهایی را برای ما تعریف میکنند که توانایی عیسی مسیح را در اخراج دیوها نشان میدهد. عیسی مسیح، در یک آن، دیوها را اخراج میکند. عیسی مسیح با اقتدار خودش دیوها را اخراج میکند. عیسی مسیح با یک کلام دیوها را اخراج میکند. عیسی مسیح به آسانی دیوها را اخراج میکند و شفاف و روشن ثابت میکند که او قادر است بر قلمروی تاریکی تسلط داشته باشد.
الان به یک نکتۀ جالب اشاره بکنم. ما در انجیل متی فصل ۴ میبینیم که عیسی مسیح میتواند در برابر شیطان مقاومت بکند. شیطان سراغ خداوند میآید تا او را وسوسه بکند. در واقع، شیطان عیسی مسیح را در سه مورد خاص وسوسه میکند و در هر سه مورد خداوند بر آن وسوسهها پیروز میشود. پس حالا میدانیم که عیسی مسیح قدرت دارد مقابل شیطان بایستد. او قدرت دارد از کارهای شیطان جلوگیری بکند.
حالا شاید بگوییم ما از قبل میدانستیم عیسی مسیح با شیطان روبهرو شد و هرگز تسلیم نشد. بله، اما باید بدانیم که قدرت عیسی مسیح خیلی بیشتر از اینها است. مسأله فقط این نیست که عیسی میتواند از کارهای شیطان جلوگیری بکند یا مانع شیطان بشود و اجازه ندهد او قصد و نیّت خودش را عملی بکند. مسأله فقط این نیست که عیسی هرگز تسلیم نشد، بلکه موضوع این است که اقتدار و قدرت عیسی مسیح باعث میشود شیطان و لشکر او تسلیم عیسی مسیح بشوند. موضوع فقط این نیست که شیطان نتواند مقاصد خودش را عملی بکند، موضوع این است که عیسی مسیح میتواند با شیطان چکار بکند. این واقعیت را در آیات مورد نظر بررسی خواهیم کرد.
ما در رویداد وسوسۀ مسیح کمال او را میبینیم. عیسی مسیح هرگز تسلیم نشد. حالا، در اخراج دیوها، قدرت مسیح را میبینیم. عیسی مسیح ارواح پلید را وادار میکند تسلیم او بشوند. بنابراین، مسیح قدرت دارد مقابل شیطان بایستد و قدرت دارد بر شیطان غلبه بکند. قدرت مسیح در این دو مورد به ما نشان میدهد او توانایی دارد برابر قلمروی تاریکی بایستد.
به هر حال، باید متوجه باشید که این قدرت مسیح بر قلمروی تاریکی موضوع بسیار مهمی است. رسالۀ اول یوحنا ۳:۸ میگوید: «از این جهت، پسر خدا ظاهر شد.» از چه جهت؟ «تا اعمال ابلیس [یا شیطان] را باطل سازد.» بله، خداوندمان به جهان آمد تا کارهای شیطان را نابود بکند. در نهایت، زمانی که عیسی مسیح پادشاهی خودش را برقرار بکند، دقیقاً همین اتفاق خواهد افتاد. او شیطان و لشکر دیوهای او را هزار سال در بند نگه خواهد داشت و سرانجام آنها را در عذاب ابدی مجازات خواهد کرد. بله، عیسی مسیح آمده تا کارهای شیطان را برای همیشه نابود بکند. در طول خدمتش در این دنیا، عیسی مسیح با اخراج دیوها گوشهچشمی از قدرت عظیمش را نشان داد.
در واقع، عیسی مسیح چنین میگوید: «هرگاه دیوها را بیرون میکنم، ملکوت خدا آمده است» (لوقا فصل ۱۱). اما چرا عیسی مسیح این را میگوید؟ چون یکی از نشانههای ملکوت مسیح سرنگونی شیطان خواهد بود. برای همین، عیسی مسیح میگوید: «اگر میبینید دیوها را اخراج میکنم، بدانید ملکوت آمده است.»
بنابراین، مسیح به جهان آمد تا کارهای شیطان را نابود بکند. حالا متی میخواهد همین را به ما نشان بدهد که عیسی قدرت دارد دیوها را اخراج بکند. متی، با الهام روحالقدس، این کار بزرگ مسیح را در فصل هشتم از انجیل متی ثبت کرده است.
اکنون، قبل از آنکه به آیههای مورد نظر نگاه بکنیم، لازم است به چند نکته اشاره بکنم. یک مورد این است که شاگردان مسیح میدانستند اخراج دیوها آسان نیست. در متی ۱۷:۱۹، با اینکه خداوند به آنها مأموریت داده بود دیوها را اخراج بکنند، شاگردان نزد عیسی مسیح بازمیگردند و میگویند: «نمیتوانیم این کار را انجام بدهیم. نمیتوانیم دیوها را وادار بکنیم تسلیم ما بشوند.» بنابراین، با اینکه خداوند به آنها مأموریت داده بود، میدانستند برای اخراج دیوها مشکل دارند. این کار آسان نیست. نباید فرض بکنیم، چون خداوند دیوها را خیلی آسان اخراج کرد، برای ما هم آسان است. امروز، هستند کسانی که خیال میکنند میتوانند با یک سری فرمول خاص دیوها را اخراج بکنند. خیر، این آدمها خودشان را گول میزنند. این آدمها عطیۀ اخراج ارواح را که مخصوص رسولان مسیح بود ندارند. اخراج ارواح کار آسانی نیست.
این هم ناگفته نماند که یهودیان به اخراج دیوها و ارواح پلید اعتقاد داشتند و خودشان این کار را میکردند. آنها، با آداب و تشریفات و وِردهای مخصوص، دیوها را بیرون میکردند. به گفتۀ انجیل لوقا فصل ۱۱، عیسی مسیح به یهودیان میگوید: «پسران شما به وساطت چه کسی آنها را بیرون میکنند؟»
وقتی به کتاب اعمال رسولان میرسیم، کسانی را میبینیم که سعی میکنند دیوها را اخراج بکنند. ولی آنها این کار را با ترس و وحشت و دلهره انجام میدهند و مدام شکست میخورند و تقریباً اصلاً نمیتوانستند حتی یک دیو را اخراج بکنند. از اینرو، وقتی عیسی آمد و مردم را شفا داد، به گفتۀ کتابمقدس، مردم واقعاً در حیرت بودند که او میتواند دیوها را بیرون بکند.
برای نمونه، انجیل مرقس ۱:۲۷ میگوید: «همه متعجب شدند، به حدی که از همدیگر سوال کرده، گفتند: این چیست و این چه تعلیم تازه است [یعنی این چه فرمولی است] که ارواح پلید را نیز با قدرت امر میکند و اطاعتش مینمایند؟» پس مسأله فقط این نبود که عیسی دیوها را اخراج میکرد. خود یهودیان، در صورتی که واقعاً خداشناس بودند، شاید یک وقتهایی میتوانستند در اخراج دیوها موفق باشند. اما موضوع اصلی این است که در مقایسه عیسی مسیح دیوها را خیلی آسان بیرون میکرد. او دیوها را با اقتدار مطلق اخراج میکرد. عیسی با قدرتی دیوها را اخراج میکرد که مردم را شگفتزده کرده بود. در واقع، عیسی مسیح به قدری دیوها را آسان اخراج میکرد و این کار را با چنان قدرتی انجام میداد که یهودیان به این نتیجه رسیدند عیسی با دیوها تبانی کرده و کل این ماجرای اخراج دیوها یک حقّه و فریب است.
در انجیل لوقا فصل ۱۱، یهودیان ادعا میکنند عیسی به قدرت رییس دیوها آنها را بیرون میکند. یهودیان میگفتند: «ای مردم، این یک کار جعلی و تقلبی است. فریب نخورید. این مرد از شیطان است. او با دیوها تبانی کرده که اینطور با او همکاری میکنند.»
پس نکته فقط این نیست که عیسی مسیح دیوها را اخراج میکرد، بلکه در یک آن و با اقتدار کامل و مطلق دیوها را اخراج میکرد. آن یهودیان هرگز چنین چیزی را به چشم خودشان ندیده و تجربه نکرده بودند. این کار مسیح آنها را شگفتزده، متعجب، و حیرتزده کرده بود.
یادمان باشد که متی میخواهد به ما نشان بدهد مسیح تنها کسی است که میتواند آن لعنت را که زمین دچارش است بردارد و ملکوتش را برقرار بکند. از اینرو، متی نمونههایی از قدرت مسیح را به ما نشان میدهد.
حالا موضوع این است که کسی که قرار است ملکوت خدا را برقرار بکند باید بتواند بیماری و ناخوشی را از بین ببرد. حالا میبینیم که عیسی مسیح میتواند بیماریها را شفا بدهد. کسی که قرار است ملکوت خدا را برقرار بکند باید بتواند اختیاردار نیروهای طبیعت باشد. حالا میبینیم که عیسی مسیح بر طبیعت اقتدار دارد و دریا را آرام میکند. آرام کردن دریا معجزهای است که متی آن را ثبت میکند. کسی که قرار است ملکوت خدا را برقرار بکند باید بتواند گناه را بیامرزد. این موضوع را در معجزۀ انجیل متی فصل ۹ میبینیم. کسی که قرار است ملکوت خدا را برقرار بکند باید بتواند بر مرگ غلبه بکند. این حقیقت را در متی فصل ۹ میبینیم. کسی که قرار است ملکوت خدا را برقرار بکند باید بتواند بر دیوها پیروز بشود. بنابراین، متی این نُه معجزه را در فصلهای ۸ و ۹ ثبت میکند تا تمام جنبههای قدرت عظیم و باشکوه مسیح را نشان بدهد.
حالا برویم سراغ آیات مورد نظر که میخواهیم آن را در این پیغام بررسی بکنیم. در این آیهها سه واژۀ کلیدی وجود دارد: «تسخیر، قدرت، دیدگاه.» منظور تسخیر دیوها است، قدرت مسیح است، و دیدگاه مردم. در آیات مورد نظر این سه مورد را شاهدیم.
الان لازم است مرور بکنیم و ببینیم عیسی مسیح در این آیات از نظر جغرافیایی در چه موقعیتی است. او با یک قایق کوچک همراه با تعدادی از شاگردانش از یک کنارۀ دریاچۀ جلیل به کنارۀ دیگر میرود. چند قایق از کفرناحوم همراه قایق عیسی آمده بودند. بعد از یک روز شلوغ، در روز سبّت، روزی که عیسی مردم را شفا داد، آنها از کفرناحوم میروند. وقتی وسط دریاچۀ جلیل میرسند، شبهنگام است و طوفان به پا میشود و عیسی طوفان را آرام میکند.
در آرامش آبهای ساکت، پس از آنکه عیسی مسیح به طوفان میگوید ساکت و خاموش باش، سفرشان به ساحل شرقی به پایان میرسد. اکنون، سپیدهدم است. گویا در آن قسمت از کرۀ زمین، آفتاب خیلی زود طلوع میکند. آنجا یک ربع به پنج وقت طلوع آفتاب است. از اینرو، در سحرگاه روز جدید، آن قایقهای کوچک به ساحل میرسند و بیدرنگ با یک اتفاق عجیب روبهرو میشوند.
حالا به آیۀ ۲۸ نگاه کنیم و ببینیم موضوع از چه قرار است. در اینجا، دیوها با مسیح مواجه میشوند. «چون به آن کناره در زمین جِرجِسیان رسید، دو شخص دیوانه از قبرها بیرون شده، بدو برخوردند و به حدی تندخو بودند که هیچکس از آن راه نمیتوانست عبور کند.»
در اینجا توجه بکنیم که عیسی به کنارۀ دیگر میآید، یعنی طرف دیگر دریاچۀ جلیل. او به سرزمین جِرجِسیان میآید. الان باید دربارۀ کلمۀ «جِرجِسیان» به نکتهای اشاره بکنم. گویا این کلمه باعث سردرگمی یک عده شده است. متی این منطقه را جِرجِسیان مینامد و مرقس میگوید جِدریان. اما کدام درست است؟ شما میگویید: «برای من مهم نیست.» بله، شاید مهم نباشد. ولی ما میخواهیم مطمئن بشویم کلام کتابمقدس درست و دقیق است. پس بهترین راهحل برای این مسأله این میباشد: در ساحل شمال شرقی دریاچۀ جلیل، یک دهکدۀ کوچک به نام کَرسه یا جَرسه وجود دارد. این دهکده تقریباً نُه کیلومتر با کفرناحوم فاصله دارد. دقیقاً در حاشیۀ شمالی، یک دهکدۀ کوچک وجود دارد که شهرت و آوازۀ خاصی ندارد. اما ویژگیها و موقعیت جغرافیایی این دهکده با سرزمین جِرجِسیان، که انجیل از آن نام میبرد، همخوانی دارد. در خط ساحلی این دهکده صخرههایی وجود دارد که با یک شیب تند در آب فرو میروند. بنابراین، این یک احتمال بعید نیست که گلّۀ خوکها از این پرتگاه سقوط بکنند و جان خودشان را از دست بدهند. توصیف انجیل از سرزمین جِدریان با جغرافیای این دهکده همخوانی دارد. البته سرزمین جِرجِسیان، که متی از آن نام میبرد، بیشتر سمت جنوب و دور از دریا است و با مشخصات جغرافیایی این دهکده همخوانی ندارد. از اینرو، برخی گفتهاند که مرقس و لوقا از جِدریان نام میبرند که احتمالاً منظور آنها همان دهکدۀ مورد نظر است و حرف آنها درست است. اما متی اشتباه میکند، چون متی از جِرجِسیان نام میبرد که یک منطقۀ دیگری است.
بسیار خوب، در جواب این عده باید بگوییم که مرقس و لوقا به نام یک دهکده اشاره میکنند. اما متی از کل منطقه نام میبرد و به همین دلیل میگوید: «سرزمین جِرجِسیان.» جِرجِس شهر اصلی بود. این شهر اصلی با دریا فاصله داشت، اما حومههای این شهر به ساحل میرسیدند. برای همین، کل منطقه به نام «سرزمین جِرجِسیان» شناخته شده بود. بنابراین، عیسی مسیح و شاگردانش به این سرزمین جِرجِسیان، که نزدیک دهکدۀ جِدریان بود، رسیدند. این را هم بگوییم که آنها به طور اتفاقی به آن سرزمین قدم نگذاشتند. ورود آنها به آنجا یک قرار ملاقات الهی بود.
به این ترتیب، آن قایقهای کوچک به ساحل میرسند و دو شخص دیوزده به عیسی نزدیک میشوند. البته مرقس و لوقا فقط یکی از دو نفر را به ما معرفی میکنند، چون بنا بر هدفی که مرقس و لوقا در نظر دارند فقط روی یکی از آن دو نفر تمرکز میکنند. با این حال، هیچیک از نویسندگان انجیل نمیگوید فقط یک نفر دیوزده آنجا بود. واضح است که دو نفر آنجا بودند. یکی از آنها شخصیت اصلی است که مرقس فصل ۵ حرفهای او را ثبت کرده است. اما متی به ما میگوید دو نفر آنجا بودند. سایر نویسندگان انجیل روی آن یک نفر تمرکز میکنند که سخنگو و مرکز اصلی توجه است.
حالا ببینیم دیوزده بودن یعنی چه. در زبان یونانی، این واژه فقط یک کلمه است، یعنی دیوزده، که به زبان یونانی daimonizomenous «دیمونیزومِنوس» میباشد. اما این یعنی چه؟ وقتی امروز میگوییم یک نفر دیوزده است، منظورمان چیست؟
عدهای در تعریف معنای دیوزدگی میگویند: «ذهن و فکر شما میتواند در بند دیوها باشد، یا دیوها و ارواح پلید میتوانند شما را آزار و اذیت بکنند و یا اینکه شما میتوانید در تسخیر دیوها و ارواح پلید باشید، یعنی اینها با هم فرق میکنند.» بسیار خوب، اما کتابمقدس هیچگاه دیوزدگی را تفکیک نمیکند. دیوزده بودن به این معنا است که کسی در اختیار و کنترل و سلطۀ دیوها باشد، حالا چه آنها درون شما باشند، چه شما را آزار بدهند و اذیت بکنند. به هر حال، ممکن است دیوزدگی را به هر شکلی تعریف بکنید و به هیچ نتیجهای نرسید. واقعیت این است که دیوزده بودن یعنی در کنترل دیوها بودن.
حالا ببینیم دیوها با مردم چکار میکنند. این را میدانیم که کارهای زیادی از دیوها برمیآید. آنها میتوانند مردم را وسوسه بکنند و حتماً که وسوسه میکنند. دیوها برای وسوسه کردن باید وارد ذهن ما بشوند تا افکار ما را منحرف بکنند.
از طرف دیگر، دیوها میتوانند باعث بیماری بشوند. پولس آن اختلال جسمانی خودش را «خاری در جسم» مینامد، یعنی فرشتۀ شیطان که او را لطمه میزند. بنابراین، دیوها میتوانند به جسم ما حمله بکنند، میتوانند از نظر روحانی به ما حمله بکنند، و میتوانند به ذهن ما حمله کنند. کتابمقدس به ما میگوید هدف تعالیم دیوها منحرف کردن مردم از حقیقت و انحراف آنها سمت بتپرستی و تعالیم غلط میباشد.
کتابمقدس برای ما توضیح میدهد دیوها در هر سه زمینۀ جسمانی، ذهنی، و روحانی به مردم حمله میکنند. برای نمونه، در مورد حملۀ جسمانی، در عهدجدید نمونههایی داریم که دیوها باعث ناشنوایی میشوند. در انجیل متی فصل 9، کسی را میبینیم که قادر به صحبت نیست. همچنین دیوها میتوانند باعث نابینایی بشوند (متی فصل 12). دیوها موجب نقص جسمانی میشوند (لوقا فصل 13). دیوها موجب بیماری صرع میشوند (متی فصل 17). بله، دیوها میتوانند به جسم آدمها حمله بکنند.
اما، همانطور که گفتم، دیوها میتوانند به ذهن و فکر مردم نیز حمله کنند. آنها میتوانند باعث جنون بشوند، چنان که در این ماجرای شخص دیوزده در متی مشاهده میکنیم. دیوها میتوانند باعث جنون خودکشی بشوند، مثل نمونۀ مرقس فصل ۹ که یک دیوزده چند بار خواسته بود خودکشی بکند. دیوها میتوانند کاری بکنند که یک نفر خودش را آزار بدهد و اذیت بکند، همانطور که به گفتۀ انجیل مرقس فصل ۵ آن مرد دیوزده «فریاد میزد و خود را به سنگها مجروح میساخت.» دیوها حتی میتوانند باعث قتل بشوند، چنان که کتاب مکاشفه فصل نُه و هجده به آن اشاره میکند. بنابراین، دیوها میتوانند بدن را ناتوان و ذهن را آشفته بکنند.
علاوه بر این، دیوها میتوانند از بُعد روحانی به یک نفر حمله بکنند. دیوها حقیقت را تحریف میکنند، دین و مذهب کاذب به وجود میآورند، و انواع و اقسام رفتارهای غیراخلاقی را ترویج میدهند. پیامد کار دیوها همیشه پلید و شریر است.
بسیار خوب، حالا ببینم آیا میتوانم معنای دیوزدگی را به شکلی تعریف بکنم که برای شما مفید باشد. اما این را بدانید که به هر حال وقت خودتان را هدر میدهید اگر بخواهید این موضوع را تمام و کمال درک بکنید، چون باید متوجه باشید که دیوزدگی یک واقعیت فوق طبیعی است و نمیتوانیم فراتر از آنچه کتابمقدس به ما تعلیم میدهد پیش برویم.
اما یک تعریف مفید میتواند چنین تعریفی باشد: دیوزدگی حالتی است که در آن یک یا چند دیو در جسم یک انسان ساکن میشوند و میتوانند به میل خودشان آن شخص را تسخیر و کنترل بکنند. این یعنی دیوزدگی. البته دیوزدگی درجههای مختلف دارد و خودش را به شکلهای مختلف نشان میدهد. اما دیوزده بودن در اصل به این معنا است که دیوها اختیار یک نفر را به دست بگیرند. واژۀ یونانی «دیمونیزومِنوس» که به معنای دیوزدگی است دوازده بار در عهد جدید به کار رفته است. خداوند ما این معضل دیوزدگی را تأیید میکند. کتابمقدس تأیید میکند دیوزدگی یک واقعیت است. در واقع، در کلیسای اولیه، عطیۀ آیات و معجزات به توانایی اخراج دیوها ربط داشت، یعنی کسی که صاحب این عطیه بود توانایی داشت دیوها را بیرون بکند. در زبان یونانی، واژۀ قدرت dunamis «دینامیس» میباشد.
ناگفته نماند که دیوزدگی یک معضل اصلی در زندگی بشر بود. یک نکته که همیشه برایم جالب است این میباشد که هیچیک از موارد دیوزدگی که عهدجدید از آنها نام میبرد در شهر اورشلیم رخ ندادند. به عبارتی، هرگز در عهدجدید ثبت نشده که حتی یکی از اشخاص دیوزده ساکن اورشلیم بود. البته نمیدانم این واقعاً میتواند یک موضوع قابل توجه باشد یا نه. اما، با توجه به اینکه هیچیک از موارد دیوزدگی در اورشلیم اتفاق نیفتاد و هر شخص دیوزده را که میبینیم ساکن مناطق روستایی بود، اینطور به نظرم میرسد که شیطان به نوعی خودش را با فرهنگ جامعه سازگار میکند. ما از مبشران میشنویم که در شهرها و کشورهایی که به خدمت بشارتی مشغولند آدمهای دیوزده فراوانند، در حالی که برخورد با آدمهای دیوزده برای ما یک اتفاق عادی و معمول و رایج نیست. من، در زندگی خودم، فقط یکبار واقعاً با یک فرد دیوزده برخورد داشتم. در واقع، با هفت دیو که در آن شخص ساکن بودند حرف زدم. اما فقط همان یکبار بود. البته، حتماً که اگر پیگیر باشم، آدمهای دیوزدۀ بیشتری جلوی راهم قرار میگیرند. اما حرفم این است که در جامعههای متمدن، چپ و راست، با آدمهای دیوزده برخورد نمیکنیم. البته شیطان در جامعههای متمدن به شکلهای دیگری فعالیت میکند، اما در یک جامعه که چندان متمدن نیست معضل دیوزدگی بیشتر دیده میشود. برای نمونه، در کشورها و مناطقی که بتپرستی رواج دارد، ترس و واهمه میان مردم موج میزند، چون پشت همۀ بتها و خدایان به دیوها گرم است و البته که مردم بتپرست باید به دلخواه دیوها زندگی بکنند.
زمانی که آن بتها و خدایان اعمال پلید و شریرانۀ خودشان را پیاده میکنند، در دل مردم ترس میکارند و با همین ترس و وحشتی که در مردم به وجود میآورند به اهداف خودشان میرسند. حالا، اگر در جامعۀ ما یک عده رفتارهای مشابه دیوزدگان را از خودشان نشان بدهند، ما با آنها چکار میکنیم؟ ما آنها را از جامعه جدا میکنیم، آنها را محدود میکنیم، آنها را یک جایی پنهان میکنیم، و آنها را نادیده میگیریم. بنابراین، آنها تأثیر زیادی در جامعۀ ما ندارند، مگر اینکه مخفیانه و در پوشش کار خودشان را انجام بدهند. اما، در آن منطقۀ روستایی، این آدمهای مجنون و شیدا زمین و زمان را به هم ریخته بودند.
حالا برویم سراغ این دو شخص دیوزده و بیچاره. قبل از هر چیز، این را هم اضافه بکنم که وقتی یک نفر دیوزده میشود، آن دیو شخصیت او را تسخیر میکند و از زبان او حرف میزند. در انجیل مرقس، وقتی عیسی مسیح از این شخص میپرسد: «نام تو چیست؟» آن دیو جواب میدهد: «نام من لژیون است.» به عبارتی، آن دیو میگوید: «تعداد ما خیلی زیاد است.» پس میبینیم که آن شخص دیوزده حتی نمیتواند از زبان خودش صحبت بکند. من این تجربه را زمانی داشتم که با خانمی صحبت میکردم که چند دیو او را تسخیر کرده بودند. وقتی از آن خانم سوال کردم، دستکم، هفت صدای مختلف شنیدم و هر یک از آن هفت صدا نامهای مختلف داشتند. آن خانم حتی نمیتوانست با صدای خودش صحبت بکند. در مورد این شخص دیوزده که متی از او نام میبرد قضیه به همین شکل است. آدم دیوزده یک شخصیت تازه پیدا میکند که به شدت شریر است و شرارت میورزد. وقتی یک دیو در کسی ساکن میشود، شخصیت او را تسخیر میکند.
البته این را هم بگوییم که وقتی یک نفر دیوزده میشود، ممکن است شخصیت او مدام و بیوقفه در تسخیر آن دیو باشد یا شاید هم یک زمانهایی آن فرد شخصیت خودش را داشته باشد. مطمئنم در کشور ما افراد زیادی که جامعه آنها را بیمار روانی میداند، در واقع، دیوزدهاند. اما تنها چارۀ آنها همان چارۀ آدمهای دیوزده در عهدجدید است. تنها کسی که میتواند بر دیوها قدرت داشته باشد خداوند عیسی مسیح است.
حالا ببینیم آن دیوها کجا زندگی میکردند. به گفتۀ متی فصل ۸ آیه ۲۸، آن دو شخص بیچاره و بینوا «از قبرها بیرون شدند.» وای که اصلاً نمیتوانیم فکرش را هم بکنیم. خود من، اگر وقتی هوا تاریک است نزدیک قبرستان باشم، چهار ستون بدنم میلرزد، چه برسد به زندگی در قبر!
از نظر یهودیان، اولین چیزی که آنها را نجس میکرد تماس با جنازه بود. حالا ببینید زندگی این دو نفر بینوا به کجا رسیده بود که در قبر زندگی میکردند! البته این را هم بگوییم که در آن منطقه و در ساحل شرقی دریاچۀ جلیل صخرههای بلند و مرتفع وجود داشت و اهالی آنجا با سنگهای تراشیده برای خودشان اتاقک درست میکردند و مردگان را در آن اتاقکها دفن میکردند. آن دو نفر دیوزده در همان اتاقکها که مقبره بودند زندگی میکردند. کلام خدا میگوید: «آنها به شدت تندخو بودند.» این تندخویی به معنای خشونت است. آنها دو مجنون وحشی و لگامگسیخته بودند. اگر بقیۀ انجیلها را مطالعه بکنید، اطلاعات بیشتری دربارۀ این دو نفر به دست میآورید. به گفتۀ لوقا ۸:۲۷، تن آنها لباس نبود. آنها کاملاً برهنه بودند. مردم هم میگویند: «این که اشکالی ندارد. ما هم لخت و عریان آفتاب میگیریم.»
بسیار خوب، در جواب شما باید بگوییم در کتابمقدس فقط آدمهای مجنون و از خود بیخود عریان و برهنه میگشتند. آن دیوزدگان عُرف جامعه را رعایت نمیکردند. آنها حیا نداشتند. آنها مجنون و شیدا بودند. به گفتۀ انجیل مرقس فصل ۵، مردم بارها آنها را با زنجیر بسته و با اینکه زنجیرها محکم بودند، آنها زنجیرها را پاره میکردند. از قرار معلوم، آن دیوزدگان زور خیلی زیادی داشتند.
خودم هرگز آن دختر دیوزده را فراموش نمیکنم که با دو انگشت یک میز فلزی را سمت یکی از مردانی که در دفتر کارم ایستاده بود واژگون کرد. بله، دیوها زور خیلی زیادی دارند! به گفتۀ انجیل مرقس فصل ۵ آنها فریاد میزدند و جیغ میکشیدند و خودشان را با سنگها زخمی و بدنشان را مجروح میکردند. آنها با صدای بلند جیغ میکشیدند. واژهای که «فریاد» ترجمه شده است، در زبان یونانی، krazo «کِرازو» میباشد که به معنی جیغ نامفهوم است.
پس، تا الان، میتوانید تصویر این آدم را در ذهنتان مجسم بکنید. یک آدم سر تا پا برهنه که خودش را با سنگها زخمی میکند، جیغ میکشد، و با قدرت و زور خیلی زیاد از تپه پایین میآید. برای همین، گفته میشود کسی نمیتوانست از آنجا عبور بکند. امیدوارم هیچکس هرگز به سرنوشت این مرد گرفتار نشود و این مسیر را پیش نگیرد. به محض اینکه کسی از آنجا رد میشد، آنها از قبر بیرون میآمدند و از بالای تپه شروع به داد و فریاد میکردند. آن روز هم یک تعداد قایق کوچک میبینند و در آستانۀ جیغ و فریادند. آن دو مرد دیوزده از آلونک خودشان بیرون میآیند و از بالای تپه فریاد میزنند. اما ناگهان همهچیز تغییر میکند.
ابتدا دیوها با مسیح مواجه میشوند، سپس او را میشناسند. آیۀ ۲۹: «در ساعت، فریاد کرده، گفتند: یا عیسی، پسر خدا، ما را با تو چه کار است؟» در متن یونانی، این جمله به این معنی است: «چرا مزاحم ما میشوی؟ چرا اینجا آمدی؟»
حالا به کلام مرقس فصل ۵ آیۀ ۶ نگاه بکنید که این مرد دیوزده چکار میکند: «چون عیسی را از دور دید، دواندوان آمده، او را سجده کرد.» واژهای که اینجا «سجده» ترجمه شده، در زبان یونانی، proskuneo «پِروسکینِئو» میباشد که به این معنی است: «خود را زمین انداختند، سجده کردند، پرستش کردند.» شگفتانگیز است که آنها عیسی را پرستش کردند! بله، او را پرستیدند. پِروسکینِئو به معنای بوسیدن دست است، به این معنی که یک نفر زانو بزند و سر به خاک بگذارد و اَدای احترام بکند. این واژه حاکی از عزت و احترام و حرمت فراوان است، حاکی از حس حرمت و احترام آمیخته با ترس، حاکی از عبادت و پرستش.
الان شما میپرسید: «چرا دیوها این کار را میکنند؟» جواب شما این است که چون آن دیوها دقیقاً میدانند عیسی کیست. دیوها فرشتگان سقوطکردهاند. روزی روزگاری، آنها فرشتگان مقدس بودند. قبل از اینکه به شورش و طغیان شیطان ملحق بشوند، آنها فرشتگان مقدس بودند و با خدا مشارکت داشتند. آنها شخص دوم تثلیث را میشناسند. نیازی نیست کسی به دیوها کمک بکند تا الهیات آنها دربارۀ شناخت مسیح کامل بشود. دیوها میدانند و میدانستند که عیسی بر ضد و مخالف آنها است و داور آنها است و هلاککنندۀ آنها است. آن دیوها به عیسی مسیح میگویند: «چرا اینجا آمدی که ما را اذیت بکنی؟ آیا آمدی تا ما را قبل از زمان مقرر عذاب بدهی؟» پس توجه بکنید که دیوها از آموزههای مربوط به آخر زمان به درستی خبر داشتند. آنها به مسیح میگویند: «خیلی زود آمدی.» اینطور که معلوم است، آن دیوها به الهیات معروف به پیش از هزاره اعتقاد داشتند [بنا بر این الهیات، عیسی مسیح به معنای واقعی کلمه مدت هزار سال روی زمین سلطنت خواهد کرد.] آن دیوها میگویند: «الان وقتش نیست. تو با زمان مقرر هماهنگ نیستی. آیا آمدی تا ما را پیش از وقت تعیینشده عذاب بدهی؟»
الان به این موضوع فکر کنید. آن دیوها برای ابد محکومند و خودشان این را میدانند و برای همین از عیسی متنفر و بیزارند. با این حال، او را پرستش میکنند، چون قدرت مسیح آنها را وادار به پرستش میکند. آن دیوها نمیتوانند در برابر قدرت مسیح مقاومت بکنند. چنان که رسالۀ فیلیپیان ۲:۱۰ عنوان میکند، دیوها میدانند باید عیسی را پرستش بکنند و هر زانو باید در مقابل عیسی خم بشود. آنچه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است باید مقابل عیسی مسیح زانو بزند. آن دیوها میدانستند در حضور شخص دوم تثلیث ایستادند. آنها میدانستند در حضور آن قدوس خدا هستند که قدرت دارد آنها را هلاک بکند. برای همین میگویند: «الان نمیتواند وقتش باشد. این زمانبندی اشتباه است.» بله، دیوها از برنامۀ خدا برای رستگاری آدمیان خبر دارند. آنها، در مقایسه با خیلی از مسیحیان، الهیدانهای داناتری هستند. دیوها میدانند عیسی مسیح است، پسر خدای زنده است. من بدعتهایی را میشناسم که حتی به اندازۀ دیوها دربارۀ الهیات معلومات ندارند. آن دیوها از برنامه و تدبیر خدا برای آخر زمان خبر داشتند و میدانستند برای همیشه محکوم و ملعون هستند.
بنابراین، آن دیوها در حضور مسیح، در پیشگاه داور خودشان، زانو میزنند. این کار آنها برای من خیلی جالب است. این نشان میدهد که چطور دیوها از طریق مِدیومها و کسانی که واسطۀ ارتباط ارواح با این دنیا هستند هر از گاه ممکن است بتوانند آینده را پیشگویی بکنند. دیوها به نوعی از طرح و برنامۀ الهی خبر دارند و در مواردی شاید بتوانند آنچه قرار است اتفاق بیفتد پیشبینی بکنند. دیوها حتی از شاگردان خداوند جلوتر بودند. در آن زمان، هنوز کتاب مکاشفه نوشته نشده بود و شاگردان مطمئن نبودند رویدادهای آخر زمان چه موقع اتفاق میافتند. اما دیوها این را میدانستند. این برای من جالب است.
در این راستا، دوباره به آیۀ ۲۹ نگاه بکنید که آن دیوها عیسی را چنین خطاب میکنند: «عیسی، پسر خدا.» این عجب جملۀ مهمی است! آیا میدانید پسر خدا عنوانی است هممعنی با ماشیح؟ در انجیل متی ۱۶:۱۶، پطرس میگوید: «تویی مسیح، پسر خدای زنده.» این حقیقت را پدر آسمانی برای پطرس مکشوف میکند. این مکاشفۀ خدا است که ماشیح پسر خدای زنده میباشد. بنابراین، وقتی آن دیوها میگویند: «تو پسر خدا هستی،» در واقع، میگویند: «تو پادشاهی، تو ماشیح هستی، تو آن مسحشده هستی، تو مسیح هستی.» البته که نباید از این گفتههای دیوها تعجب بکنید. رسالۀ یعقوب ۲:۱۹ میگوید: «شیاطین نیز ایمان دارند و میلرزند،» چون از آخر زمان و از عاقبت خودشان باخبرند. آنها میدانند قرار است چه به سرشان بیاید.
در این خصوص، به انجیل لوقا ۴:۴۱ نگاه بکنید: «و دیوها نیز از بسیاری بیرون میرفتند و فریادزنان میگفتند که تو مسیح، پسر خدا، هستی. زیرا که دانستند او مسیح است.» بله، آنها میدانستند عیسی مسیح است و میدانستند به عذاب جهنم ابدی محکومند. اما چگونه میتوانستند از این عذاب که در انتظارشان بود فرار بکنند؟ بعید میدانم اصلاً به فکر فرار بودند، چون از قدرت خدا خبر داشتند.
حالا شما میپرسید: «چرا دیوها از نظر روحانی به مسیح حمله کردند؟ چرا مسیح را وسوسه کردند؟» میدانم جواب من به شما از روی جهالت و ناآگاهی خواهد بود اگر بگویم آنها خیال میکردند میتوانند مسیح را با خودشان به هاویه بکشانند و به خیال خودشان او را به گناه بیندازند [هاویه مکانی است که دیوها در آن زندانی هستند و منتظرند تا محکومیت ابدی آنها فرا برسد.] دیوها به قدری از مسیح نفرت داشتند که شاید میخواستند کاری بکنند تا عیسی به هاویه برود. دیوها نمیتوانستند به الوهیت و خدا بودن مسیح خدشه وارد بکنند. پس با خودشان خیال کردند شاید بتوانند عیسی را در جسم انسانی به دام بیندازند. البته که نتوانستند.
پس از آنکه دیوها با مسیح مواجه میشوند و او را میشناسند، حالا در آیۀ ۳۰ به درخواست آنها میرسیم. دیوها یک درخواست دارند که خیلی عجیب و غریب است. «و گلۀ گراز بسیاری دور از ایشان میچرید. دیوها از وی استدعا نموده، گفتند: هرگاه ما را بیرون کنی، در گلۀ گرازان ما را بفرست.» آن دیوها میدانستند مسیح این کار را خواهد کرد، چون میدانستند مسیح به آن دیوزده که اسیرشان بود محبت و شفقّت دارد. آن دیوها به مسیح میگویند: «اگر قرار است ما را بیرون بکنی، ما را درون خوکها بفرست.» چه درخواست عجیبی!
حالا ببینیم اصلاً چه فایدهای دارد دیوها درون خوکها بروند. یعنی یک خوک دیوزده داشته باشیم؟ خوک خوک است دیگر! چطور میتوان یک خوک دیوزده را از خوک معمولی تشخیص داد؟ اصلاً نکتهاش چیست؟ شما میگویید شاید دیوها باید در یک چیزی ساکن باشند. بله، احتمال دارد اینطور باشد. اما واقعاً نمیدانیم چرا این را درخواست کردند. شاید دیوها میخواستند یک جایی خانه داشته باشند. شاید خیال کردند این یک امتیاز و فرصت خوبی است. به قولی، آنها به مسیح میگویند: «اگر نمیخواهی به مردم آسیب بزنیم، راضی هستیم داخل خوکها برویم، اما لطفاً ما را به هاویه نفرست.» بله، دیوها از مسیح میترسند و همزمان از ابهت او به خاک میافتند. آن دیوها نمیخواستند به هاویه بروند. برای همین میگویند: «حاضریم ما را به جایی بفرستی که حتی جای خوب و ارزشمندی نیست.» یکی از آن مکانها که کمترین ارزش و اعتبار را داشت بدن خوکها بود. همه میدانستند که خوک حیوان نجس بود و گوشت آن حلال نبود و نباید کسی در آن منطقه خوک پرورش میداد.
آن زمان یهودیان هنوز خوک را نجس میدانستند. حکم دربارۀ نجس بودن خوک باطل نشده بود. اما به احتمال زیاد ممکن است عدهای از یهودیان صاحب آن گلّۀ خوکها بودند و در این مورد از شریعت خدا سرپیچی کرده بودند. به گفتۀ انجیل مرقس ۵:۱۳، آن گلّه دو هزار خوک داشت. آن خوکها یک گلّۀ بزرگ بودند. بنابراین، حتماً تعداد دیوهایی که آن مرد را تسخیر کرده بودند خیلی زیاد بود. آن دیوها میگویند: «به گلّۀ خوکها برویم.»
ما دربارۀ آن دیوها و قصد و نیّت آنها فقط در همین اندازه اطلاعات داریم. ما فقط میتوانیم حدس بزنیم چه فکری در سر آنها بود. شاید خیال میکردند درون خوکها میروند و از هاویه فرار میکنند. شاید فکر میکردند که مردم خوکها را میکُشند و همین باعث میشود همۀ مردم از دست عیسی عصبانی بشوند و عیسی را بکشند، چون او باعث و بانی مرگ خوکها بوده است. دیوها در ذهن خودشان نقشه داشتند. اما آنچه عیسی مسیح انجام میدهد بسیار جالب است. در اینجا است که از سلطۀ دیوها به قدرت مسیح در آیۀ ۳۲ میرسیم.
حالا وقتش است توجه را از دیوها برداریم و به مسیح نگاه بکنیم. آیۀ ۳۲: «ایشان را گفت: بروید!»
الان به این نکته توجه بکنید. وقتی انسانها سعی میکنند دیوها را بیرون بکنند، باید به شدت تقلا بکنند تا دیوها با آنها همکاری بکنند. اما، وقتی مسیح از راه میرسد، دیوها فقط میخواهند از آنجا بروند. تنها چیزی که دیوها میخواهند بدانند این است که کجا اجازه دارند بروند. «ایشان را گفت: بروید! در حال، بیرون شده، داخل گلّۀ گرازان گردیدند که بیدرنگ همۀ آن گرازان از بلندی به دریا جسته، در آب هلاک شدند.» همۀ آن خوکها از لبۀ صخره به دریا میافتند و همۀ آنها غرق میشوند، دو هزار خوک غرق میشوند. یک جماعتی از مردم این روزها به خاطر این معجزۀ مسیح ناراحت و دلگیرند، چون به نظرشان عیسی مسیح در این مورد با حیوانات مهربان نبود. راستش، نمیدانم آیا کسانی که این طرز فکر را دارند موقعی که ساندویچ ژامبون گاز میزنند چنین فکری میکنند یا نه. یادمان باشد که حیوانات برای مصرف انسان آفریده شدند.
با این حساب، بعید نیست یک سری آدم همان لحظه از راه رسیدند و آن خوکهای خیس آب را بیرون آوردند تا آنها را کباب بکنند و بخورند. کل آن گلّه، دستهجمعی، خودکشی میکند.
یک لحظه به این فکر کنید که عیسی مسیح چگونه همۀ آن دیوها را بیرون کرد؟ او فقط یک کلام به آنها میگوید: «بروید.» همین! وقتی عیسی آنجا میرسد، آن دیوها میخواهند از آنجا بروند. عیسی به آنها فرمان میدهد بروند. فقط یک کلمه! همین یک کلمه مردم را شوکه کرد. مردم از این متعجب نبودند که عیسی آن دیوها را بیرون کرد، همۀ تعجب مردم از این بود که او چگونه این کار را کرد: یک لحظه، در یک آن، همۀ دیوها اخراج شدند!
باید یادمان باشد که دیوها زور و قدرت دارند. انسانها نمیتوانند با دیوها مقابله بکنند. ما نمیتوانیم با آنها به قول معروف یِکه بِدو بکنیم. این از روی سادهلوحی است که خیلی از مردم خیال میکنند میتوانند با هوش و توانایی خودشان دیو اخراج بکنند. زور و قدرت و توانایی دیوها از شما خیلی بیشتر است. در رسالۀ دوم پطرس ۲:۱۱ چنین میخوانیم: «فرشتگان در قدرت و قوت از انسانها بزرگترند.» مزمور ۱۰۳ میگوید: «فرشتگان، در قوت، زورآورند.»
حالا شما میپرسید: «آیا دیوها به اندازۀ فرشتگان مقدس قدرت دارند؟» بله، گویا دیوها به همان اندازه قدرت دارند، چون در کتاب دانیال فصل ۱۰ میبینیم که یک فرشتۀ مقدس با پیغامی از طرف خدا نزد دانیال میآید، اما یک دیو مدت سه هفته مانع آن فرشتۀ مقدس میشود تا اینکه خدا فرشتۀ میکاییل را میفرستد تا آن فرشتۀ مقدس را رها بکند.
بنابراین، دیوها پرزورند. به گفتۀ رسالۀ افسسیان فصل ۶، اگر بخواهیم با دیوها مقابله کنیم، باید زره خدا را به تن بکنیم. ما باید در قدرت خدا قوی باشیم. بله، دیوها قدرتمندند.
فراموش نکنیم که یک فرشتۀ مقدس در کتاب دوم پادشاهان ۱۹:۳۵ صد و هشتاد و پنج هزار سرباز لشکر آشوریها را با یک ضربه میکُشد. قدرت دیوها از توانایی انسان به مراتب بیشتر است. دیوها از نظر هوش و زیرکی بر انسانها برتری دارند، این واقعیت را در کتاب حزقیال فصل ۲۸ متوجه میشویم. دیوها از نظر زور و توانایی بر انسانها برتری دارند، این واقعیت را در آن شخص دیوزده در مرقس فصل ۵ میبینیم که مدام زنجیر پاره میکرد. در کتاب اعمال رسولان فصل ۱۹ و انجیل متی فصل ۱۷ قدرت دیوها را میبینید. زور آنها از زور آدمیزاد بیشتر است.
همچنین، به گفتۀ رسالۀ دوم تسالونیکیان فصل ۲، دیوها میتوانند آیات و عجایب انجام بدهند. گسترۀ فعالیت دیوها از انسانها وسیعتر است، یعنی دیوها به گفتۀ کتاب دانیال فصل ۱۰ در آسمان گردش میکنند. تجربۀ دیوها از آدمها بیشتر است، چون فرشتگان قبل از انسان آفریده شدند. آنها در تمام طول تاریخ بشر حضور داشتند. دیوها یک عمر است وجود دارند و تقریباً از همهچیز شناخت دارند و دیگر تا الان با عملکرد انسانها و با طرز فکر آدمها به خوبی آشنا شدند. جوهر وجود دیوها با جوهر وجود آدمیان فرق دارد، چون جنس وجود دیوها از روح است نه جسم. دیوها محدود به حالت و شکل و قیافه نیستند. فرشتگان مخلوقات شگفتانگیزند. با این توصیف، فقط خداوند عیسی مسیح میتواند سر مار را بکوبد. فقط خداوند عیسی مسیح میتواند دیوها را به هاویه بیفکند (مکاشفه فصل ۲۰). فقط خداوند عیسی مسیح میتواند به حساب دیوها برسد.
پس میبینیم که عیسی مسیح درخواست آن دیوها را انجام میدهد، اما نه به خاطر آنها، بلکه به خاطر خودش. عیسی مسیح آن دیوها را به گلّۀ خوکها میفرستد.
مردم میگویند: «چرا عیسی این کار را کرد؟» عدهای جواب میدهند: «چون آن مردم نباید خوک پرورش میدادند. این کار مسیح درس خوبی برای آن مردم بود.» بسیار خوب، ولی من فکر نمیکنم مسیح میخواست چنین درسی بدهد. گمان نمیکنم درسی که باید یاد بگیریم این باشد که آیا میتوانیم خوک پرورش بدهیم یا نه. فکر نمیکنم مسیح بخواهد چنین درسی به ما بدهد. درس اصلی این است که عیسی مسیح قادر است دیوها را بیرون بکند.
حالا به این نکته توجه بکنید. عیسی مسیح به آن دیوها فرمان میدهد: «بروید.» ولی مردم از کجا بفهمند دیوها بیرون شدند؟ اگر آنها را درون شخص دیگری بفرستد، مشکل حل نمیشود، چون یک نفر دیگر دیوزده میشود. پس چگونه مسیح نشان میدهد که دیوها اخراج شدند؟ به یک گلّۀ خوک که معمولاً آرام است نگاه بکنید. خوکها شنا نمیکنند و مثل گوسفندان نیستند که همه دنبال هم بروند. اما، در این رویداد، دو هزار خوک طرف صخره میدوند، به لبۀ صخره میرسند، و همگی در آب شیرجه میزنند و غرق میشوند. پس واضح است که این اتفاق یک اتفاق فوق طبیعی است. سپس، همان لحظه، سر میچرخانید و آن دو مرد دیوزده را میبینید که آرام نشستند. به گفتۀ مرقس، آنها لباس پوشیدند، عقلشان سر جای خودشان آمد، و به زیبایی با در حال گفتگو با عیسی هستند. آنها در یک لحظه، در سلامت عقل و روان، با مسیح سخن میگویند.
آنچه عیسی مسیح در شفای این دو شخص دیوزده انجام داد یک نمونۀ زنده و گویا از آزاد نمودن آن دو نفر است که هیچکس هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. اما، همزمان، در این رویداد، قدرت ویرانگر دیوها را به چشم میبینیم. وقتی دیوها وارد خوکها میشوند، در یک آن، همۀ خوکها هلاک شدند. من معتقدم مسیح، با این اقدام، پیشنمایش هلاکت ابدی دیوها را در آینده به آنها نشان داد.
بنابراین، اگر نگران جان خوکها هستید، از نکتۀ اصلی غافل ماندید. چیزی که زیاد است خوک است. چه اشکالی دارد چند هزار خوک را از دست بدهیم تا عیسی مسیح قدرت شگفتانگیز خودش را نشان بدهد و این رویداد در یادها ماندگار بماند. من معتقدم عیسی مسیح میخواست با یک گواه و مدرک زنده و گویا نشان بدهد که دیوها از آن دو مرد بیرون آمدند و او آنها را درون خوکها فرستاد تا آن حیوانات صحنهای بسازند که هیچکس هرگز آن را فراموش نکند.
حالا به مورد آخر میرسیم که دیدگاه مردم است. مردم با دیدن این صحنه چکار میکنند؟ قبل از ادامۀ ماجرا، همینجا به نکتۀ جالبی اشاره بکنم. آیۀ ۳۲ میگوید که همۀ آن گرازان به شدت و با خشونت زیاد از بلندی به دریا میافتند. حالا به آیۀ ۲۸ توجه بکنید که میگوید آن دو شخص دیوزده به شدت تندخو و خشن بودند. منظور این است که خشونت و تندخویی دیوها به خوکها منتقل شد. حتماً آن خوکها مثل آن دو مرد دیوزده رفتار جنونآمیز داشتند. از اینرو، مردم میتوانستند ارتباط این دو اتفاق را به چشم ببینند. مردم فهمیدند چه اتفاقی افتاد.
حالا به آیۀ ۳۳ نگاه بکنید: «اما شبانان گریختند.» البته آن شبانان صاحب خوکها نبودند. آنها فقط خوکچران بودند و در بالای تپه به خوکها رسیدگی میکردند. اما، وقتی خودکشی دستهجمعی خوکها را میبینند که چطور با جنون فراوان از تپه سرازیر میشوند و درون آب میافتند، آن خوکچرانها پا به فرار میگذارند و به شهر بازمیگردند. آنها دو پا قرض میکنند و شتابان و دواندوان از آنجا میروند و به همه خبر میدهند چه بر سر خوکها آمده است.
بسیار خوب، ولی آیا واقعاً انجیل به ما میگوید آن خوکچرانها با اهالی شهر دربارۀ خوکها حرف میزنند؟ خیر. آنها ماجرای آن دو مرد دیوزده را برای مردم شهر تعریف میکنند. به عبارتی، آن خوکچرانها پیغام مسیح را فهمیدند. برای آنها خوکها مسأله نبودند. موضوع اصلی این بود که آن مردان از اسارت دیوها آزاد شدند. خوکها فقط گواه آزادی آن مردان بودند، همین و بس.
از اینرو، خوکچرانها به شهر میروند و همهچیز را توضیح میدهند. حالا به آیۀ ۳۴ نگاه بکنید: «اینک، تمام شهر برای ملاقات عیسی بیرون آمد.» چقدر عالی! این یعنی یک بیداری روحانی عظیم! آن دو مرد، لباسپوشیده، با عقل سالم، نشسته، و با خداوند صحبت میکنند. سپس تمام شهر میآیند و عیسی را پرستش میکنند.
خیر. متأسفانه واقعیت این نیست. واکنش اهالی آن شهر دست کمی از واکنش دیوها نداشت: «چون او را [یعنی عیسی را] دیدند، التماس نمودند که از حدود ایشان بیرون برود.» مردم به عیسی مسیح گفتند از اینجا برو!
حالا ببینیم چرا مردم این را گفتند. هر تفسیری که در این مورد میخوانم چنین اعتقادی دارد: «چون آنها بیشتر نگران خوکها بودند، اصلاً به فکر عیسی نبودند، چون آن مردم خیلی مادیگرا بودند.» از نظر این تفسیرگران، مردم شهر میگویند: «دلمان گلّۀ خوکها را میخواهد. چطور جرأت کردی چنین کاری بکنی؟» به عقیدۀ تفسیرگران، آن مردم، به جای اینکه به امور روحانی فکر بکنند و نگران آن دو مرد دیوزده باشند، فکر خوکها بودند.
خیر. باید بگوییم نظر این تفسیرگران درست نیست. واقعیت این است که کلام خدا در این رویداد حتی یک کلمه دربارۀ صاحبان خوکها حرفی نمیزند. هیچیک از سه انجیل دربارۀ واکنش صاحبان خوکها چیزی نمیگوید. آن خوکچرانها که فرار میکنند صاحبان خوکها نیستند. اما کل اهالی شهر به آنجا میآیند و زمانی که عیسی را میبینند از او میخواهند از آنجا برود. اما چرا؟ چون، به گفتۀ انجیل مرقس فصل ۵، مردم ترسیده بودند. اما مردم از خود بیخود نشدند، عصبانی نبودند، آنها بینهایت ترسیده بودند.
در تأیید این کلام، وقتی انجیل لوقا ۸:۳۷ همین ماجرا را تعریف میکند، چنین میگوید: «زیرا خوفی شدید بر ایشان مستولی شده بود.»
اگر در چند هفتۀ گذشته به پیغامهای ما گوش داده باشید، حتماً میدانید منظور کلام خدا چیست وقتی از چنین ترسی صحبت میکند. اینجا نیز منظور همان ترس است. وقتی انسان ناپاک با خدای قدوس روبهرو میشود، ترس و وحشت او را در بر میگیرد. در همین مورد، دوباره کتاب اشعیا فصل ۶ را به یاد بیاوریم. اشعیا میگوید: «وای بر من.» کلمۀ «وای» حاکی از اعلام لعنت است. اشعیا، بهترین آدم آن سرزمین، وقتی خدا را میبیند، بر خودش لعنت میفرستد، چون ناپاکی او در حضور خدا آشکار میشود. پطرس، وقتی عیسی مسیح و عظمت قدرت او را میبیند، چنین میگوید: «ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم.»
هفته گذشته برای شما توضیح دادم که وقتی طوفان آمد، شاگردان ترسیدند. وقتی هم که عیسی طوفان را ساکت کرد، آنها به شدت ترسیدند. شاگردان از آرام شدن طوفان بیشتر از خود طوفان ترسیدند، چون میدانستند خدا در قایق آنها حضور دارد. آنها از خدا در شگفتی بودند. مردم قدرت فوق طبیعی عیسی را دیدند و آن قدرت آنها را وحشتزده کرد. آنها کسی را دیدند که میتواند دیوها را کنترل کند. آنها کسی را دیدند که میتواند حیوانات را کنترل کند. آنها کسی را دیدند که میتواند روح و روان یک انسان را چون برف تازه سفید و پاک بکند. آن مردم بینهایت ترسیدند. آنها خدا را دیدند. البته نمیدانیم آیا همۀ آنها این را درک کردند که در حضور خدا ایستادند یا نه. اما این را میدانستند که این یک اتفاق فوق طبیعی است. حال آنکه، مردم اتفاق فوق طبیعی را دوست ندارند. یک اتفاق فوق طبیعی مردم را ناراحت و ناآرام میکند. آنها میگویند: «خوکهای ما را به ما برگردان و از اینجا برو!» مردم میتوانند با خوکها کنار بیایند، اما نمیتوانند با خدا کنار بیایند. مردم نمیتوانند سرّ ماورا را تحمل بکنند.
این هم ناگفته نماند که واکنش مردم آن شهر اولین نمونۀ ثبتشده در انجیل است که مخالفت علنی با ماشیح را نشان میدهد. از اینجا به بعد، مخالفتها و ضدیتها شدیدتر میشود. عیسی مسیح دل آن مردم را فاش کرد. در عوض، آنها از او بیزار و رویگردان شدند. عیسی بهتر از آنها بود، بزرگتر از آنها بود، پاکتر از آنها بود، قدرتمندتر از آنها و مقدستر از آنها بود. برای همین، آن مردم از این موضوع ناراحت بودند. آن جماعت در حضور مسیح احساس ناپاکی و بیکفایتی داشتند، چون عیسی بسیار مقدس بود و آنها بسیار عاجز و ناتوان بودند.
در این خصوص، آقای آر. سی. اِسپرول [واعظ و الهیدان معاصر] مقایسۀ جالبی دارد. او میگوید: «این موضوع مثل اصل معروف به اصل آقای پیتر است. بر اساس این اصل، در تئوری مدیریت، همۀ کارمندان تا آنجا که با موفقیت کار بکنند ترفیع میگیرند و فقط هنگام رسیدن به مرز بیمهارتی متوقف میشوند و در همان ردۀ شغلی که دارند باقی میمانند. به عبارتی، شما کار خودتان را به درستی انجام میدهید و ترفیع میگیرید و به مقام بالاتری میروید. سپس در آن سطح خیلی خوب کار میکنید و شما را بیشتر ترفیع میدهند و به مقام بالاتر میبرند. اما، در نهایت، به مقامی میرسید که دیگر نمیتوانید از آن بیشتر جلو بروید و پیشرفت بکنید. بنابراین، همۀ مردم در نهایت به مقامی صعود میکنند که دیگر کارآمد نیستند و توانایی بیشتری ندارند و کار بیشتری از آنها ساخته نیست. از اینرو، در اصل، چرخ صنعت به دست یک تعداد از افراد میچرخد که دیگر توانایی ندارند و دیگر از ترفیع خبری نیست.
«اما آقای پیتر، در همان کتاب، جنبۀ دیگری را نشان میدهد. او دربارۀ افرادی صحبت میکند که مهارت ندارند. به عقیدۀ او، آدمهایی وجود دارند که به کل ناتوانند و هیچگونه کارآیی و کفایت ندارند. در نتیجه، چنین افرادی به آن مرز بیمهارتی نمیرسند، چون از اول اصلاً مهارت و توانایی نداشتند. به گفتۀ آقای پیتر، این افراد در محل کارشان جاگیر میشوند و یک عمر آنجا کار میکنند، چون وجود آنها برای کسی خطر ندارد و در واقع سایر کارمندان آنها را ناتوان و بیمهارت میدانند. بنابراین، به گفتۀ آقای پیتر، اصل اول این است که قانون ترفیع باید وجود داشته باشد. اما، در این قانون ترفیع، طبیعی است که همه از کارمندان بیمهارت استقبال میکنند، چون چنین کارمندی برای دیگران خطری ندارد و قرار نیست ترفیع بگیرد. اما، به گفتۀ آقای پیتر، در همین روال ترفیع کارمندان، یک نفر وجود دارد که بسیار باکفایت و کاربلد است، ولی کسی او را دوست ندارد، چون سایر کارمندان با وجود چنین کسی احساس خطر میکنند و او نمیتواند هیچگاه ترفیع بگیرد، چون همواره برای بالادست خود یک تهدید میباشد. پس تنها راهی که چنین شخص بامهارتی میتواند ترفیع بگیرد این است که مدام شغل تازه پیدا بکند و از این اداره به ادارۀ دیگر برود، چون نمیتواند در محل کار خودش پیشرفت بکند، چون سایر کارمندان از وجود او احساس خطر میکنند.» بله، مردم از توانمندی و مهارت فراوان خوششان نمیآید.
یک مثال دیگر میزنم. فرض بکنید در مدرسه و بعد از امتحان همۀ دانشآموزان نمرۀ تک میگیرند، اما یکی از دانشآموزان نمرۀ بیست میگیرد و حال همه را میگیرد. این دانشآموز منحنی نمرهها را خراب میکند و شما از این موضوع خیلی ناراحت و دلخور میشوید.
بسیار خوب، در مقام مقایسه، باید بگوییم در آن رویداد اخراج دیوها عیسی منحنی را خراب میکند! مردم آن شهر نمیتوانستند عیسی را به خاطر کمالش تحمل بکنند. آنها نمیتوانستند او را به خاطر قدوسیت مطلقش تحمل بکنند. او با آن مردم فرق داشت و نقاب از چهرۀ آنها برداشت و حماقت زندگی آنها را نشان داد. به همین دلیل، یهودیان قصد جان مسیح را داشتند. همهچیز از همین رویداد اخراج دیوها شروع شد. مردم عیسی مسیح را دیدند، قدرت او را دیدند، و با ترس خدا وحشتزده شدند. به جای اینکه به پای مسیح بیفتند و او را پرستش بکنند، به او میگویند: «از اینجا برو. تو را نمیخواهیم.»
معمولاً مردم میگویند: «اگر معجزه ببینید، ایمان میآورید.» ولی واقعیت این است که مردم زمان مسیح معجزه دیدند و ایمان نیاوردند و او را به صلیب میخکوب کردند. مردم معجزه پشت معجزه دیدند و ایمان نیاوردند. معجزات مسیح فقط باعث شد مردم هرچه بیشتر از او بیزار بشوند.
امروز مسیحیان خیال میکنند اگر بتوانند یک دنیا معجزه به دیگران نشان بدهند، همۀ مردم ایمان خواهند آورد. خیر. تعدادی از مردم، وقتی در برابر عظمت و ابهت خدای قدوس قرار میگیرند، پا به فرار میگذارند، چون تاریکی را که در آن غرق هستند دوست دارند. آیا تا به حال اتفاق افتاده که سنگی را بردارید و زیر آن یک عالمه حشرۀ کوچک پیدا بکنید که مدتها آنجا جا خوش کردند. اما، به محضی که نور به آنها میتابد، پراکنده میشوند و دنبال یک سوراخ دیگر میروند. انسان مثل همین حشرات است. مردم را در معرض نور خدا قرار میدهید، اما آنها عاشق تاریکی خودشان هستند. مردم بار دیگر میگردند تا برای خودشان یک جای تاریک پیدا بکنند. مردم آن شهر که مسیح را دیدند همین کار را کردند.
اما خدا به آنها بسیار رحمت نشان داد. آن شخص دیوزده که از تسخیر دیوها آزاد شده بود میخواهد همراه عیسی برود. او میخواهد با عیسی همسفر بشود، میخواهد سوار قایق بشود و با عیسی برود. انجیل مرقس ۵:۱۹ در توصیف این ماجرا چنین میگوید: «اما عیسی وی را اجازه نداد، بلکه به او گفت: به خانه نزد خویشان خود برو و ایشان را خبر بده از آنچه خداوند با تو کرده است و چگونه به تو رحم نموده است. پس روانه شده، در دیکاپولیس به آنچه عیسی با وی کرده موعظه کرد که همۀ مردم متعجب شدند.»
بسیار خوب، این مرد که از تسخیر دیوها آزاد شد چکار میکند؟ آن مردمی که از عیسی بیزار بودند و میخواستند عیسی از سرزمین آنها برود از شفقّت و رحمت عیسی مسیح محروم نماندند. عیسی اهالی آن شهر را با این مرد و دوستش تنها گذاشت تا در آنجا مبشر باشند و در میان آن مردم به قدرت عظیم عیسی مسیح شهادت بدهند و یک گواه زنده باشند. چقدر شگفتانگیز است که فیض مسیح حتی شامل حال کسانی میشود که علاقهای به فیض او ندارند!
با هم دعا بکنیم.
ای پدر آسمانی، ما دربارۀ این ماجرا اطلاعات بیشتری نداریم و نمیدانیم شهادت آن مرد چقدر مؤثر بود. با این حال، باور میکنیم او برای نجات شماری از مردم یک وسیله بود. ممنونت هستیم که گواه قدرت تو بر شیطان در انجیل ثبت شده است. میدانیم قدرت تو بر شیطان به این معنا است که تو بر گناه و مرگ، که ابزارهای دست شیطان هستند، قدرت داری و روزی این زمین و این جهان را به حالت اول بازمیگردانی. تو آسمان جدید و زمین جدید خلق میکنی و به ما بدنهای جلالیافته میدهی که دیگر خبری از بیماری، غم، اشک، گریه، درد، و مرگ نخواهد بود.
ای پدر آسمانی، بدون شک، عظمت عیسی مسیح را در این رویداد به چشم میبینیم. دیوها به ما شهادت میدهند عیسی پسر خدا است و در مقام داور بازمیگردد و بیخدایان را به جهنم خواهد فرستاد. این شهادت دیوها است. آنها این را خوب میدانند. امیدواریم ما نیز حکمت داشته باشیم و بدون هیچگونه شک و تردید بدانیم عیسی ماشیح خدا است. عیسی مسیح داور است. باشد که بچشیم و بشناسیم آن فیض نجاتبخش را که مسیح به ما هدیه میدهد، چیزی که دیوها هرگز نمیتوانند آن را بفهمند.
عیسی مسیح به آن مرد نمیگوید به دیوها شهادت بدهد. دیوها هرگز رستگار نمیشوند. عیسی مسیح از آن مرد میخواهد به دوستانش شهادت بدهد، چون نجات و رستگاری برای انسانها است.
خدایا، امیدواریم پیغام مسیح را که نجاتدهنده است بشنویم و خودش را و جلال ملکوتش را بشناسیم. در نام او دعا میکنیم. آمین.
هر بار از این دست پیغامها موعظه میکنم، دوباره از عظمت و ابهت مسیح شگفتزده میشوم و دوباره خودم را بیشتر سرسپرده میکنم تا عیسی مسیح را موعظه بکنم و مطیع او باشم. امیدوارم شما نیز همین حس و حال را داشته باشید.
تا دیدار دوباره، فیض خدا و محبت خداوند عیسی مسیح و مشارکت روحالقدس با ما باشد. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
