Grace to You Resources
Grace to You - Resource

این افتخار از آنِ ما است که به مطالعه و بررسی انجیل متی بازگردیم. مدت کوتاهی، به خواست خداوند، رسالۀ دوم پطرس فصل ۱ را بررسی کردیم. حالا دوباره، با شادی و اشتیاق فراوان، به مطالعه و بررسی انجیل متی ادامه می‌دهیم. ما هفت فصل را بررسی کردیم و اکنون در این انجیل عالی و بی‌نظیر به فصل ۸ می‌رسیم.

فصل ۸ تا ۱۲ از بسیاری جنبه‌ها فصل‌های مهم و حیاتی می‌باشند، چون به ما کمک می‌کنند زندگی عیسی مسیح و پیغام متی را در این انجیل بهتر درک بکنیم. در این فصل‌ها، متی از یک سری معجزات عیسی مسیح نام می‌برد. عیسی مسیح هزاران هزار معجزات بی‌شمار انجام داد. اما متی برای نشان دادن قدرت عیسی مسیح فقط نُه معجزه را ثبت می‌کند. این نُه معجزه در واقع اعتبارنامۀ عیسی می‌باشند که نشان می‌دهند او ماشیح و مسیح موعود است. این نُه معجزه با قاطعیت به الوهیت او شهادت می‌دهند، چون آنچه عیسی مسیح انجام می‌دهد کارهایی هستند که فقط خدا قادر به انجام آنها است.

اما چقدر غم‌انگیز است که پس از معجزات فصل ۸ و فصل ۹، پس از موعظۀ عیسی مسیح، رهبران مذهبی یهود در فصل ۱۲ به این نتیجه می‌رسند که عیسی با قدرت شیطان این کارها را انجام می‌دهد. بله، این نتیجه‌گیری آنها است. بنابراین، جانِ کلام پیغام متی همین موضوع است، یعنی عیسی مسیح همه‌گونه معجزه می‌کند تا الوهیتش را نشان بدهد، اما نتیجه‌گیری رهبران مذهبی یهود دقیقاً نقطۀ مقابلِ این حقیقت است.

سپس، در فصل ۱۳، عیسی مسیح تمرکز خودش را از یهودیان برمی‌دارد و از پایه‌گذاری کلیسای غیریهودیان به ما خبر می‌دهد. این یک فصل مهم و سرنوشت‌ساز در کتاب‌مقدس است.

حالا به فصل ۸ بازگردیم که با سه معجزه شروع می‌شود: شفای مرد جذامی در چهار آیۀ اول، شفای مرد فلج (آیات ۵ تا ۱۳)، شفای تب یک زن در آیات ۱۴ و ۱۵. اینها سه معجزه از نُه معجزه در این دو فصل می‌باشند. در این دو فصل، شاهد سه معجزه هستیم و پس از آن سه واکنش مردم را می‌بینیم. دوباره سه معجزه و سه واکنش می‌بینیم و در ادامه نیز سه معجزه و سه واکنش دیگر. هدف از همۀ این معجزه‌ها اثبات الوهیت عیسی مسیح می‌باشد.

پس می‌بینیم که خدا از طریق معجزات به الوهیت پسرش، عیسی مسیح، گواهی می‌دهد. در این معجزه‌ها خالق بودن عیسی مسیح به چشم می‌آید. این معجزه‌ها نشان‌دهندۀ قدرتی هستند که فقط خدا صاحب آن است. آن معجزه‌ها کارهایی نیستند که انسان از عهدۀ آنها برآید. آن معجزه‌ها اعمال دست خدا می‌باشند.

ناگفته نماند این فقط متی نیست که از طریق معجزات ثابت می‌کند عیسی ماشیح است. یوحنا نیز در انجیل یوحنا همین قصد را دارد. به انجیل یوحنا ۱:‏۱۴ نگاه بکنیم تا اهمیت این موضوع را به شما نشان بدهم. یوحنا می‌گوید: «کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، و جلال او را دیدیم، جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر.» این کلمه به الوهیت عیسی مسیح، به خدا، اشاره دارد. یوحنا می‌گوید: «خدا انسان شد و ما الوهیت او را دیدیم. ما جلال خدا را دیدیم. ما خدا را در جسم انسان دیدیم. ما خدا را دیدیم.» اما سوال از یوحنا این است که چگونه خدا را دیدی؟ خدا کجا آشکار شد؟ جواب این سوال برای یوحنا آسان است. بعد از این آیه، یوحنا ریسمانی از معجزات را در انجیل یوحنا شرح می‌دهد. عیسی مسیح آن معجزات را انجام می‌دهد که همگی ثابت می‌کنند او خدای کامل است. در سراسر انجیل یوحنا، روح‌القدس ما را فرا می‌خواند که جز این به نتیجۀ دیگری نرسیم که عیسی مسیح، خودش، خدا است.

الان وقتش است انجیل یوحنا را سریع مرور بکنیم. یوحنا ۵:‏۱۹: «آن‌گاه، عیسی در جواب ایشان [یعنی رهبران مذهبی یهود] گفت: آمین آمین به شما می‌گویم که پسر از خود هیچ نمی‌تواند کرد، مگر آنچه بیند که پدر به عمل آرد، زیرا که آنچه او می‌کند همچنین پسر نیز می‌کند.» به عبارتی، عیسی مسیح می‌گوید: «کارهایی که از من می‌بینید دقیقاً کارهایی است که خدا انجام می‌دهد.» این یک ادعای مهم و عظیم است. آیۀ ۲۰: «زیرا که پدر پسر را دوست می‌دارد و هر آنچه خود می‌کند بدو می‌نماید و اعمال بزرگ‌تر از این بدو نشان خواهد داد تا شما تعجب نمایید.» به عبارتی، عیسی مسیح می‌گوید: «کارهایی که من انجام می‌دهم فقط از خدا برمی‌آید.» بله، این حقیقت باید شما را به حیرت بیندازد.

حالا، در همین فصل ۵ در انجیل یوحنا، به آیۀ ۳۶ نگاه بکنید: «اما من شهادت بزرگ‌تر از یحیی دارم، زیرا آن کارهایی که پدر به من عطا کرد تا کامل کنم، یعنی این کارهایی که من می‌کنم، بر من شهادت می‌دهد که پدر مرا فرستاده است.» پس چگونه عیسی مسیح الوهیت خودش را نشان می‌دهد؟ او نه فقط با کلامش بلکه با کارهایش الوهیت خودش را نشان می‌دهد. معجزات عیسی قدرت الهی او را که قادر به خلق کردن و آفریدن است نشان می‌دهد. فقط خدا قادر به خلق کردن و آفریدن است. معجزات عیسی مسیح قدرت او را در آفریدن و خلق کردن نشان می‌دهند.

حالا به انجیل یوحنا فصل ۱۰ آیۀ ۲۵ نگاه بکنید: «عیسی بدیشان [یعنی رهبران مذهبی یهود] جواب داد: من به شما گفتم و ایمان نیاوردید. اعمالی که به اسم پدر خود [یا به قدرت پدر خود] به‌جا می‌آورم آنها برای من شهادت می‌دهد.» عیسی مسیح می‌فرماید: «شما کلام مرا انکار می‌کنید، اما چطور می‌توانید کارهای مرا انکار بکنید؟» آیۀ ۳۲: «عیسی بدیشان جواب داد: از جانب پدر خود بسیار کارهای نیک به شما نمودم. به سبب کدام‌یک از آنها مرا سنگسار می‌کنید؟» این کلام مسیح حالت طعنه و کنایه دارد. واضح است که کارهای او الهی و از جانب پدر آسمانی می‌باشد. آیۀ ۳۷: «اگر اعمال پدر خود را به‌جا نمی‌آورم، به من ایمان میاورید.» به عبارتی، «اگر نمی‌توانم کارهایی را که خدا انجام می‌دهد انجام بدهم، به من ایمان نیاورید. اگر نمی‌توانم به شما نشان بدهم که خدا هستم، به من ایمان نیاورید.» «اما چنانچه به‌جا می‌آورم، هرگاه به من ایمان نمی‌آورید، به اعمال ایمان آورید تا بدانید و یقین کنید که پدر در من است و من در او.»

سپس، در انجیل یوحنا فصل ۱۴ آیۀ ۱۰، در اصل، عیسی مسیح همین حقیقت را بازگو می‌کند: «آیا باور نمی‌کنی که من در پدر هستم و پدر در من است؟» به عبارتی، عیسی مسیح در این آیه می‌گوید: «آیا باور نمی‌کنید من و پدر یک هستیم؟ آیا با این حقیقت مشکل دارید؟» آیۀ ۱۰: «سخن‌هایی که من به شما می‌گویم از خود نمی‌گویم، اما پدری که در من ساکن است او این اعمال را می‌کند. باور کنید که من در پدر هستم و پدر در من است، و الاّ مرا به سبب آن اعمال باور کنید.»

حالا به فصل ۱۵ و آیۀ ۲۴ نگاه بکنید که دوباره همین حقیقت را می‌شنوید: «اگر در میان ایشان کارهایی نکرده بودم که غیر از من کسی هرگز نکرده بود، گناه نمی‌داشتند [یعنی گناه ایمان نیاوردن به عیسی مسیح.] ولی اکنون دیدند و دشمن داشتند مرا و پدر مرا نیز.» عیسی مسیح می‌فرماید: «مردم کارهای مرا دیدید و نمی‌توانستند انکار بکنند آن کارها از خدا است. اما مردم بی‌ایمان ثابت کردند که هم از من نفرت دارند و هم از خدا.»

پس حرف اصلی انجیل یوحنا این است که با دیدن معجزات مسیح به این نتیجه می‌رسید او خدا است. هدف انجیل یوحنا بیان همین حقیقت است. به این جملۀ کلیدی در فصل ۲۰ آیۀ ۳۰ توجه بکنید: «و عیسی معجزات دیگر بسیار نزد شاگردان نمود که در این کتاب نوشته نشد.» یوحنا می‌گوید: «من هم مثل متی فقط چند نمونه به شما نشان می‌دهم، در حالی که عیسی مسیح معجزات و کارهای فراوانی انجام داد. اما فقط چند نمونه را برای شما بیان کردم.» چرا؟ «چون این‌قدر نوشته شد [یعنی این آیات و معجزات توصیف شدند] تا ایمان آورید که عیسی مسیح و پسر خدا است و تا ایمان آورده، به اسم او حیات یابید.»

اصل حرف یوحنا این است که با توصیف معجزات عیسی مسیح الوهیت او را نشان بدهد تا آدمیان عیسی مسیح را بشناسند و به او ایمان بیاورند و رستگار بشوند.

حالا به انجیل متی فصل ۸ بازگردیم و ببینیم که متی نیز دقیقاً هدف یوحنا را دارد. معجزات عیسی مسیح اعتبارنامۀ او در مقام پادشاه می‌باشند، گواه الوهیت او می‌باشند.

این را هم در نظر داشته باشیم که زمان این معجزات در انجیل متی یک زمان خاص و مشخص است. توجه داشته باشیم که عیسی مسیح در فصل ۵ و ۶ و ۷، قاطع و محکم و با جدیت تمام، موعظه می‌کند و دنیای مذهبی آن یهودیان را به هم می‌ریزد. در واقع، عیسی مسیح به آن رهبران مذهبی هشدار می‌دهد که تعلیمشان غلط است و راه و رسم زندگی آنها و خوی و منش آنها اشتباه است. عیسی مسیح به آن رهبران مذهبی هشدار می‌دهد باور و اعتقاد آنها اشتباه است و آنچه به آن امید بستند راه به جایی نمی‌برد. عیسی مسیح حتی یک کلمه از تعلیم آن معلمان و مجتهدان مذهبی یهود یا نوشته‌های مذهبی و معروف آنها نقل‌قول نمی‌کند. او، قاطع و محکم، صریح و روشن و بی‌حاشیه، می‌گوید: «آنچه من به شما می‌گویم حقیقت است.» عیسی مسیح بارها و بارها تکرار می‌کند: «شنیده‌اید که گفته شده است. اما من به شما می‌گویم.» او این جمله را مدام تکرار می‌کند. سپس وقتی کلامش را تمام می‌کند، در متی فصل ۷ آیۀ ۲۸ چنین می‌خوانیم: «چون عیسی این سخنان را ختم کرد، آن گروه از تعلیم او در حیرت افتادند.» چرا؟ آیۀ ۲۹ پاسخ می‌دهد: «زیرا که ایشان را چون صاحب قدرت تعلیم می‌داد و نه مثل کاتبان.»

عیسی مسیح قاطع و محکم و با اقتدار تعلیم می‌داد. اما کاتبان یهودی چگونه تعلیم می‌دادند؟ آنها از سایر معلمان و مجتهدان یهودی نقل‌قول می‌کردند. گفتار آن کاتبان بی‌خطا نبود و در واقع خطاپذیر بود. از این‌رو، باید برای تأیید گفتارشان از یک سری منابع و مراجع که آنها نیز عاری از خطا نبودند نقل‌قول می‌کردند تا آن نقل‌قول‌ها پشتوانۀ کلامشان باشد، کلامی که چه بسیار خطاپذیر بود. اما عیسی مسیح با اقتدار، صریح و قاطع و محکم، سخن می‌گوید و جهان مذهبی آنها را ویران می‌کند. عیسی مسیح آن رهبران مذهبی را خلع سلاح می‌کند. نقاب جعلی را از چهرۀ آنها برمی‌دارد که وانمود می‌کردند آدم‌های مذهبی و روحانی و خداشناس هستند. واضح است که با چنین افشاگری صریح و آشکار این سوال‌ها برای آن رهبران مذهبی در قرن اول میلادی پیش می‌آید: «این کیست که این حرف‌ها را می‌زند؟ با چه اقتداری این حرف‌ها را می‌زند؟ چرا باید این حرف‌ها را اصلاً بشنویم؟ چرا باید به این حرف‌ها گوش بدهیم؟ چرا باید این حرف‌ها را باور بکنیم؟ چه کسی به او حق داده این حرف‌ها را بزند؟ چه کسی تأیید می‌کند این حرف‌ها درست است؟»

بسیار خوب، انجیل متی فصل ۸ و فصل ۹ پاسخ این سوال‌ها است. الان به شما می‌گویم عیسی مسیح این حق و اقتدار را از کجا آورد؟ او خدا است. طبیعی است که خدا بودن این حق را به او می‌دهد که با اقتدار سخن بگوید. متی در فصل ۸ و همین‌طور فصل ۹ دقیقاً قصد دارد به همین حقیقت اشاره بکند. متی سایۀ هر گونه شک و تردید را برطرف می‌کند و به صراحت اعلام می‌کند عیسی خدا است. اما از کجا می‌دانیم عیسی خدا است؟ چون فقط خدا می‌تواند خلق بکند و بیافریند. در دو فصل، با نُه مثال، شاهد هستیم عیسی مسیح خلق می‌کند و می‌آفریند. در آن معجزات، او از نیستی هستی می‌آفریند. عیسی مسیح حتی دست و پا می‌آفریند. قدرت مسیح را در خلق کردن و آفریدن به چشم می‌بینیم. در آن معجزات، خدا عمل می‌کند. پس عیسی به چه اقتداری این حرف‌ها را می‌زند؟ خدا بودن مسیح پاسخ این سوال است.

حالا برویم سراغ معجزه‌ها. ابتدا به سه معجزۀ اول نگاه می‌کنیم. دربارۀ این معجزه‌ها یک اطلاعات کلی و عمومی به شما می‌دهم. این سه معجزۀ اول بدین قرارند: شفای یک جذامی، شفای یک شخص فلج (که البته فلج بودن او می‌تواند علت‌های زیادی داشته باشد)، و شفای تب یک زن.

لازم است اشاره بکنم که دربارۀ این سه معجزۀ اول چند مورد کلیدی وجود دارد. مورد اول این است که این معجزات به نیاز جسمانی رسیدگی می‌کنند. این نیازها یک سری نیازهای جسمانی و به قولی سطح پایین به حساب می‌آیند. می‌دانیم که زندگی فراتر از نیازهای جسمانی است. اما عیسی مسیح با نیازهای جسمانی ما همدردی می‌کند. این خیلی عالی است که معجزات عیسی مسیح فقط به امور روحانی محدود نبود و یا صرفاً معجزاتی نبود که به رفاه و آسایش و دارایی و ثروت یا بهبود اوضاع و شرایط و تأمین آیندۀ مردم ربط داشته باشد. این معجزات عیسی مسیح به پایین‌ترین سطح نیاز بشر، که نیاز جسمانی است، رسیدگی می‌کند. عیسی مسیح به اعماق بیماری انسان‌ها رسوخ می‌کند.

البته، در دومین سری معجزات، عیسی مسیح روی امور روحانی دست می‌گذارد و در سری سوم معجزات به دشمن نهایی بشر، یعنی مرگ، می‌پردازد و مردگان را زنده می‌کند. اما، در سری اول معجزات، او یک نیاز سطح پایین را برطرف می‌کند. این سه معجزۀ اول، علاوه بر قدرت مسیح، همدردی او را به ما نشان می‌دهند.

دومین موردی که در مرور این سه معجزه به نظرم می‌آید این است که در هر سه معجزه عیسی مسیح به تمنا و تقاضای مردم توجه و رسیدگی می‌کند. این توجه و رسیدگی عیسی مسیح دلسوزی و شفقّت او را به ما نشان می‌دهد. در اولین معجزه، آن جذامی به عیسی مسیح می‌گوید: «اگر بخواهی، می‌توانی مرا طاهر سازی.» در معجزۀ دوم، آن فرماندۀ رومی به عیسی مسیح می‌گوید: «خادم من مفلوج در خانه خوابیده.» سپس عیسی مسیح به او می‌گوید: «آمده، او را شفا خواهم داد.» در معجزۀ سوم، به گفتۀ لوقا، دوستان خانوادۀ پطرس به عیسی مسیح می‌گویند: «مادرزن پطرس بیمار است. عالی می‌شود اگر به خانۀ آنها بروی و او را شفا بدهی.» پس، در هر سه معجزه، عیسی مسیح به تمنای دل مردم پاسخ می‌دهد.

اما سومین مورد در این سه معجزه این می‌باشد که در هر سه مرتبه عیسی مسیح به اراده و اختیار خودش عمل می‌کند. این درست است که او با مردم همدردی می‌کند، این درست است که واقعاً دلسوز آنها است، اما او در حاکمیت و اقتدار خودش قدم جلو می‌گذارد. این نکته خیلی مهم است. در هر سه مورد، عیسی مسیح به قدرت و ارادۀ خودش عمل می‌کند. او می‌فرماید: «‌می‌خواهم. طاهر شو!» «آمده، او را شفا خواهم داد.» «دست او را لمس کرد و تب او را رها کرد.»

حالا به چهارمین مورد نگاه می‌کنیم که بسیار زیبا است. در هر یک از این سه معجزه، عیسی مسیح دست بر کسی می‌گذارد که از دیدگاه فریسیان و یهودیان یک آدم بسیار سطح پایین بود و جزو طبقات پست جامعه به حساب می‌آمد. ابتدا، عیسی مسیح یک جذامی را شفا می‌دهد، یعنی یک آدم به درد نخور، یک تُفاله که جزو مواد زائد است. در دومین معجزه، عیسی مسیح یک غیریهودی را شفا می‌دهد و در سومین معجزه یک زن را شفا می‌دهد. همین سه مورد کافی است تا ظریف و موشکافانه غرور و تکبر فریسیان و یهودیان لگدمال بشود. پس می‌بینیم عیسی مسیح واقعاً روی چه کسانی دست می‌گذارد: یک شخص متواضع، یک افتاده‌دل، یک مطرود جامعه.

حتماً به یاد دارید اولین نفری که عیسی مسیح بر او مکشوف می‌کند که ماشیح می‌باشد یک زن بدکاره در سامره است که حتی یهودی نبود. ملاقات مسیح با آن زن سامری برای جامعۀ یهودیان آن دوره و زمانه پیغام خاصی داشت. بنابراین، از همان ابتدا، عیسی مسیح بنا را بر این می‌گذارد که با معجزاتی که انجام می‌دهد قدرت و اقتدار خودش را مکشوف بکند. اما، در همان حال، به معمولی‌ترین نیاز انسان‌ها رسیدگی می‌کند و با آنها همدردی می‌کند. او با شفقّت و دلسوزی، به تمنای دوستانش و تقاضای نیازمندان رسیدگی می‌کند. ولی، همزمان، چون او خداوند است، مقتدرانه عمل می‌کند.

اما حقیقت غم‌انگیز، که دل ما را می‌شکند، این است که با وجود این‌همه دلسوزی و همدردی مسیح رهبران مذهبی یهود به او پشت می‌کنند و در انجیل متی فصل ۱۲ به این نتیجه می‌رسند که عیسی به قدرت بَعلزِبوب، رییس دیوها، معجزه می‌کند. آن سران مذهبی از عیسی متنفر بودند و در واقع قصد کشتن او را داشتند، چون عیسی مسیح تکیه‌گاه آنها را به مذهب ویران کرده بود.

عزیزان، در این فصل‌های یادشده در انجیل متی، که معجزات عیسی مسیح ثبت شده، قدرت او بسیار چشمگیر است. او یک جذامی را طاهر می‌کند، یک خادم را شفا می‌دهد، یک زن را از بستر بیماری بلند می‌کند، دریا را آرام می‌کند، ارواح ناپاک را اخراج می‌کند، کور را بینا می‌کند، آدم فلج را خرامان می‌کند، لال را گویا می‌کند، هر بیمار و ناخوش را که نزدش می‌آورند شفا می‌دهد. همۀ این شفاها نمودار قدرت توصیف‌ناپذیر عیسی مسیح است.

اگر انجیل متی را از همان ابتدا مرور بکنید، می‌بینید که همۀ فصل‌ها بر این حقیقت مُهر تأیید می‌زنند که عیسی ماشیح و مسیح موعود است. در متی فصل اول، نَسَب‌نامۀ عیسی مسیح، از لحاظ قانونی و حقوقی، گواهی می‌دهد او ماشیح است. در فصل دوم، تولد عیسی و تحقق همۀ نبوت‌ها، همگی، گواه می‌دهند عیسی ماشیح است. وقتی به لحظۀ تعمید عیسی می‌رسیم، با یک گواهی از آسمان، بار دیگر، تصدیق می‌شود عیسی ماشیح می‌باشد. وسوسۀ عیسی مسیح از جنبۀ روحانی گواهی می‌دهد او ماشیح است. وقتی عیسی مسیح موعظه می‌کند، از لحاظ الهیاتی تصدیق می‌شود او ماشیح است. سپس، وقتی به معجزات مسیح می‌رسیم، همۀ معجزات به اصلی‌ترین و حیاتی‌ترین حقیقت گواهی می‌دهند: معجزات عیسی گواهی می‌دهند او خدا است.

این هم ناگفته نماند که متی فصل ۸ ادامۀ فصل ۴ است. در فاصلۀ میان فصل ۴ تا ۸، موعظۀ بالای کوه ثبت شده است. اما در فصل ۴ از آیۀ ۲۳ چنین می‌خوانیم: «و عیسی در تمام جلیل می‌گشت و در کنیسه‌های ایشان تعلیم داده، به بشارت ملکوت موعظه می‌نمود و هر مرض و هر درد قوم را شفا می‌داد و اسم او در تمام سوریه شهرت یافت و جمیع مریضانی که به انواع امراض و دردها مبتلا بودند و دیوانگان و مصروعان و مفلوجان را نزد او آوردند و ایشان را شفا بخشید و گروهی بسیار از جلیل و دیکاپولیس و اورشلیم و یهودیه و آن طرف اردن در عقب او روانه شدند.» از همین‌جا، عیسی مسیح بالای کوه می‌رود، موعظه می‌کند، از کوه پایین می‌آید، و دوباره شفاها را از سر می‌گیرد، هزاران شفا که از شمارش خارج است. او هر کسی را که نزدش آمد شفا داد.

بسیار خوب، دوباره به متی فصل ۸ بازگردیم که از سه شفای اول نام می‌برد. البته در پیغام امروز فقط اولین معجزه را بررسی می‌کنیم. این ماجرای زیبا را از آیۀ ۱ تا ۴ برای شما می‌خوانم: «و چون او از کوه به زیر آمد، گروهی بسیار از عقب او روانه شدند که ناگاه یک جذامی آمد و او را پرستش نموده، گفت: ای خداوند، اگر بخواهی، می‌توانی مرا طاهر سازی. عیسی دست آورده، او را لمس نمود و گفت: ‌می‌خواهم. طاهر شو! که فوراً جذام او طاهر گشت. عیسی بدو گفت: زنهار، کسی را اطلاع ندهی، بلکه رفته، خود را به کاهن بنما و آن هدیه‌ای را که موسی فرمود بگذران تا به جهت ایشان شهادتی باشد.»

وقتی این ماجرا را می‌خوانید، در لحظۀ اول، می‌گویید: «چقدر زیبا! چه ماجرای کوتاه و شگفت‌انگیزی!» بله، درست است. ولی الان وقتش است این رویداد را کمی بیشتر توضیح بدهیم تا بدانید اصل ماجرا از چه قرار است. آیۀ ۱ می‌گوید: «چون او از کوه به زیر آمد.» این کدام کوه است؟ این کوه نزدیک دهکدۀ کفرناحوم می‌باشد. عیسی بالای همین کوه موعظه کرد.

سپس به جملۀ بعدی می‌رسیم: «گروهی بسیار از عقب او روانه شدند.» اما چرا؟ دلیلش این نیست که آنها عیسی مسیح را دوست داشتند یا او را تحسین و ستایش می‌کردند، دلیلش این نیست که به عیسی مسیح ایمان داشتند. اولین دلیل آنها حس کنجکاوی بود. آن جمعیت هرگز نشنیده بودند کسی با این اقتدار سخن بگوید. آنها هرگز کسی را ندیده بودند که به هر کوی و برزن برود و مردم را شفا بدهد. عیسی مسیح برای آن جمعیت انبوه جاذبه داشت. آنها از عقب او از بالای کوه روانه شدند و منتظر بودند ببینند بعد از آن چه اتفاقی می‌افتد. آیۀ ۲ آن اتفاقی است که منتظرش بودند: «ناگاه یک جذامی آمد.» در متن این آیه به زبان یونانی، چنین می‌خوانیم: «یک جذامی نزدیک آمد.» در مورد فعل «نزدیک آمد» نکتۀ جالب این است که جذامیان به کسی نزدیک نمی‌شدند. اما این جذامی به عیسی نزدیک می‌شود.

الان لازم است کمی دربارۀ بیماری جذام توضیح بدهم. در کتاب‌مقدس، واژۀ «جذام» در زبان یونانی lepros «لِپرُس» می‌باشد که از یک کلمۀ یونانی دیگر به نام lepis «لِپیس» ریشه می‌گیرد که به معنی «فَلس» یا «فَلس‌دار و پوشیده از فَلس» می‌باشد. در عهدعتیق، کلمه‌ای که برای «جذام» به کار رفته، در زبان عبری، واژه‌ای است که دقیقاً به معنای «فَلس» یا «فَلس‌دار و پوشیده از فَلس» می‌باشد. پس، در عهدعتیق و عهدجدید، جذام به یک بیماری پوستی اشاره دارد که پوست بدن را فَلس‌دار و پوسته‌پوسته می‌کند و این فَلس‌ها و پوسته‌ها روی بدن مشخص و قابل مشاهده هستند. البته، همان‌طور که کتاب لاویان فصل ۱۳ توضیح می‌دهد، نشانه‌ها و عوارض این بیماری خیلی بیشتر از یک عارضۀ پوستی است. اما، به طور کلی، در عهدعتیق، این بیماری پوستی به نام جذام شناخته شده بود.

امروز، در این مورد، بسیار بحث و گفتگو و اظهار نظر وجود دارد که آیا این بیماری جذام، که عهدعتیق از آن نام می‌برد، همین بیماری جذام یا خوره یا هانسُن است که امروز با آن آشنا هستیم؟ بسیار خوب، ما مطمئن نیستیم آن جذام همین خوره است یا نه، چون، طی سال‌ها و قرن‌ها، به علت‌های مختلف، نشانه‌ها و عوارض بیماری‌ها تغییر کرده است. همچنین سیستم ایمنی انسان‌ها قوی‌تر شده، ساختار جامعه تغییر کرده، میکروب‌ها و باکتری‌ها تغییر شکل داده و بسیاری عوامل دیگر در تغییر و دگرگونی بیماری‌ها تأثیرگذار بوده است. به همین دلیل، خیلی از بیماری‌ها در کل ریشه‌کن شدند. از این‌رو، واقعاً نمی‌دانیم آیا بیماری جذام، که کتاب‌مقدس از آن نام می‌برد، همین بیماری خوره است یا نه. اما، با توجه به توصیف کتاب لاویان فصل ۱۳، فرض بر این است که آن بیماری جذام به بیماری خوره خیلی نزدیک است. بنابراین، بیماری خوره یا جذام، که امروز با آن آشنا هستیم، تنها نمونه و مورد مشابهی است که در دسترس ما است و می‌توانیم بر مبنای آن بفهمیم بیماری جذام که کتاب‌مقدس از آن نام می‌برد چه نوع بیماری بود. با همۀ مطالعات و تحقیقاتی که در این زمینه انجام شده، بیشتر مردم آن بیماری جذام در عهدعتیق را همین بیماری خوره می‌دانند. از این‌رو، من نیز بر همین مبنا موعظۀ امروز را ادامه می‌دهم.

بله، یک بیماری هولناک بنی‌اسراییل را گرفتار کرده بود. شکی نیست که این بیماری، که کتاب‌مقدس آن را جذام می‌نامد، از مصر به آنها سرایت کرده بود. بیشتر نویسندگان قدیمی خاستگاه این بیماری را کشور مصر می‌دانند. اکنون، علم پزشکی ثابت کرده که عامل بیماری جذام یک باسیل یا باکتری به نام مایکوباکتِریوم لِپره می‌باشد. یک جسد مومیایی در مصر پیدا شده که نشان می‌دهد این شخص بیماری جذام داشته است. پس می‌دانیم که عمر این بیماری به دوران باستان بازمی‌گردد. واضح است زمانی که بنی‌اسراییل در سرزمین مصر زندگی می‌کردند، این بیماری جذام به آنها سرایت می‌کند و زمانی که به سرزمین موعود وارد می‌شوند، این بیماری را با خودشان به آنجا می‌برند.

در سرزمین موعود، این بیماری هولناک برای قوم اسراییل مشکل‌ساز بود. خدا برای قوم اسراییل یک سری قانون و مقررات بنا می‌گذارد تا آنها را از بلا و مصیبت دور نگه بدارد. از این‌رو، خدا دربارۀ بیماری جذام به آنها یک سری احکام می‌دهد تا از مبتلا شدن آنها جلوگیری بکند.

البته این را هم بگوییم که امروز قدرت سرایت بیماری جذام یا خوره آن‌قدر زیاد نیست و فقط ده درصد از مردم را مبتلا می‌کند. به عبارتی، در دنیای امروز، نود درصد از مردم جذام نمی‌گیرند. یعنی، اگر این باسیل یا باکتری وارد بدن بشود، سیستم ایمنی ما با آن مقابله می‌کند. ما دقیقاً نمی‌دانیم در زمان عهدعتیق این بیماری تا چه اندازه واگیر داشت. ولی، بنا بر این کلام لوقا ۴:‏۲۷، می‌دانیم تعداد جذامیان در اسراییل زیاد بود. اما یک نفر از ایشان طاهر نگشت، جز شخصی به نام نَعمان. بنابراین، به نظر می‌رسد آن زمان این بیماری بیشتر از دوره و زمانۀ ما واگیر داشت.

شاید برای شما جالب باشد که بدانید در کشور آمریکا ایالتی که بیشترین آمار جذامیان را دارد ایالت کالیفرنیا است. ده سال قبل، در یک سال، سی تا چهل نفر جذامی داشتیم. در حال حاضر، بیشتر از سیصد نفر جذامی داریم. امروز گویا این بیماری با یک آنتی‌بیوتیک به نام داپسون کنترل می‌شود. البته این دارو فقط این بیماری را مهار می‌کند، اما آن را ریشه‌کن نمی‌کند، چون بیماری جذام درمان ندارد. بیماری جذام تا آخر عمر درمان نمی‌شود. البته شاید در موارد کمیابی این بیماری درمان بشود. اما گفته می‌شود که معمولاً این بیماری درمان نمی‌شود.

به همین شکل، این بیماری در اسراییل پخش بود. اما خدا می‌خواست قوم اسراییل از این بیماری در امان باشند. برای همین، آنها را روشن و صریح راهنمایی می‌کند که با این بیماری چکار بکنند.

الان کتاب لاویان فصل ۱۳ را برای شما می‌خوانم تا بدانید چگونه خدا قوم اسراییل را در مورد بیماری جذام راهنمایی می‌کند. کتاب لاویان فصل ۱۳ آیۀ ۱: «و خداوند یهوه موسی و هارون را خطاب کرده، گفت: چون شخصی را در پوست بدنش آماس یا قوبا [یا دَلمه] یا لکه‌ای برّاق بشود و آن در پوست بدنش مانند بلای جذام باشد، پس او را نزد هارون کاهن یا نزد یکی از پسرانش که کاهنان باشند بیاورند.» به عبارتی، هر کسی جذام دارد او را نزد کاهن بیاورید. «و کاهن آن بلا را که در پوست بدنش باشد ملاحظه نماید. اگر مو در بلا سفید گردیده است و نمایش بلا از پوست بدنش گودتر باشد، بلای جذام است.» یعنی این فقط یک بیماری پوستی نیست، چون موی بدن در آن نقطۀ ابتلا سفید شده و نشان می‌دهد عفونت شدید است. «پس کاهن او را ببیند و حکم به نجاست او بدهد. و اگر آن لکۀ برّاق در پوست بدنش سفید باشد و از پوست گودتر نباشد و موی آن سفید نگردیده، آن‌گاه، کاهن آن مبتلا را هفت روز نگاه دارد.» یعنی شخص مبتلا را در قرنطینه نگه دارند و مراقبت علایم باشند تا ببینند چه پیش می‌آید. «و روز هفتم کاهن او را ملاحظه نماید و اگر آن بلا در نظرش ایستاده باشد و بلا در پوست پهن نشده، پس کاهن او را هفت روز دیگر نگاه دارد.» یعنی شخص مبتلا را دو هفته قرنطینه می‌کنند. «و در روز هفتم کاهن او را باز ملاحظه کند و اگر بلا کم‌رنگ شده و در پوست پهن نگشته است، کاهن حکم به طهارتش بدهد. آن قوبا است.» یعنی می‌تواند یک بیماری پوستی باشد، مثل بیماری پِسوریازیس یا صدفک، اِگزما، لک و پیس یا بیماری‌های پوستی دیگر که جدی و خطرناک نیستند. «و اگر قوبا در پوست پهن شود، بعد از آن که خود را به کاهن برای تطهیر نمود، پس بار دیگر خود را به کاهن بنماید و کاهن ملاحظه نماید و هرگاه قوبا در پوست پهن شده باشد، حکم به نجاست او بدهد. این جذام است.» یعنی وضعیت وخیم است.

البته مواردی وجود داشت که واقعاً لازم نبود شخص مبتلا دو هفته معاینه بشود. آیۀ ۹ در این مورد توضیح می‌دهد: «و چون بلای جذام در کسی باشد، او را نزد کاهن بیاورند و کاهن ملاحظه نماید. اگر آماس سفید در پوست باشد و موی را سفید کرده و گوشت خام زنده در آماس باشد، این در پوست بدنش جذام مزمن است. کاهن به نجاستش حکم دهد.» یعنی لازم نیست او را یک هفته قرنطینه بکنید، چون مشخص است که مبتلا به جذام است. «و اگر جذام در پوست بسیار پهن شده باشد و جذام تمامی پوست آن مبتلا را از سر تا پا، هر جایی که کاهن بنگرد، پوشانیده باشد، پس کاهن ملاحظه نماید. اگر جذام تمام بدن را فرو گرفته است، به طهارت آن مبتلا حکم دهد. چون که همۀ بدنش سفید شده است.» به عبارتی، اگر کل بدن شخص مبتلا سفید بشود، اما در هیچ نقطه‌ای از بدن زخم باز یا جراحتی که ترشح داشته باشد یا گوشت خام زنده به چشم نیاید، نشان می‌دهد جذام او خطرناک نیست.

آقای هِرودوت [تاریخ‌نویس یونانی] و بقراط [پزشک یونانی] در نوشته‌های خودشان از یک بیماری به اسم «پیسی» نام می‌برند که در واقع یک ناهنجاری در تولید رنگدانۀ پوست است و باعث می‌شود در تمام پوست بدن، به صورت پراکنده و ناهمگون، لکه‌های سفید ظاهر بشود و کم‌کم همۀ پوست سفید می‌شود. آن موردی که لاویان فصل ۱۳ آیۀ ۱۳ از آن نام می‌برد می‌تواند بیماری پیسی باشد. شاید هم اِگزما یا پِسوریازیس یا لک و پیس یا هر گونه عارضۀ پوستی باشد که خطرناک نیست و ناهنجاری پوستی جدی به حساب نمی‌آید. به عبارتی، اگر در بدن یک نفر لکه‌های سفید پراکنده ظاهر می‌شود یا پوست بدن سفید می‌شود یا به هر گونه عارضۀ پوستی مبتلا است که برای سلامتش خطرناک نیست، کاهن او را پاک و طاهر اعلام می‌کند.

حالا، برای اینکه دقیقاً منظور کتاب لاویان را بفهمیم که از جذام خطرناک و از یک بیماری پوستی بی‌خطر صحبت می‌کند، لازم است بیماری جذام یا خوره را که امروز شاهد آن هستیم بررسی بکنیم. امروز، در تعریف بیماری جذام، دو عارضۀ پوستی وجود دارد. یک نوع آن به نام علمی لِپروماتوس شناخته می‌شود که همان جذام یا خوره است و یک بیماری جدی و خطرناک به حساب می‌آید. اما بیماری پوستی دیگری وجود دارد که بی‌خطر است و به نام علمی جذام توبِرکولویید شناخته می‌شود و باعث می‌شود لکه‌های سفید و پراکنده در سطح پوست ظاهر بشود و طی یک یا سه سال کل بدن را بپوشاند.

بنابراین، در عهدعتیق، شخص مبتلا را به دقت معاینه می‌کردند تا بیماری پوستی او را تشخیص بدهند. اگر بیماری او جدی بود، یعنی اگر جذام او خطرناک بود، ادامۀ آیات در کتاب لاویان فصل ۱۳ توصیف می‌کند چطور باید او را معالجه بکنند.

حالا به آیۀ ۳۸ توجه بکنید: «چون مرد یا زن در پوست بدن خود لکه‌های برّاق، یعنی لکه‌های برّاق سفید، داشته باشد، کاهن ملاحظه نماید. اگر لکه‌ها در پوست بدن ایشان کم‌رنگ و سفید باشد، این بَهَق است که از پوست درآمده.» [بَهَق شبیه بیماری پیسی می‌باشد. اما بَهَق به پوست محدود می‌شود و به گوشت نمی‌رسد، در حالی که پیسی به گوشت سرایت می‌کند.] منظور این است که بَهَق یک بیماری بی‌خطر است و شخص مبتلا طاهر می‌باشد.

حالا به آیۀ ۴۰ دقت بکنید: «کسی که موی سر او ریخته باشد او طاس است و طاهر می‌باشد.» واویلا که بعضی از شما که سرتان طاس است همین الان آه از نهادتان برمی‌آید!

حالا به ادامۀ آیه توجه بکنید: «و کسی که موی سر او از طرف پیشانی ریخته باشد او از پیشانی طاس شده و طاهر می‌باشد. و اگر در قسمت طاس سر یا پیشانی سفید مایل به سرخی باشد، جذام است که در سر یا پیشانی طاس او ظاهر شده است.» پس کاهن این شخص را معاینه می‌کند. اگر در سر یا پیشانی او آماس یا تورم ببیند، تشخیص کاهن بیماری جذام است.

حالا به آیۀ ۴۵ نگاه بکنید که کلید اصلی است: «اما شخص جذامی، که این بلا را دارد، گریبان او چاک شده و موی سر او گشاده و دهان او پوشیده شود و ندا کند نجس، نجس.» چرا؟ چون جذام او واگیر دارد.

در این خصوص، به مطلبی دربارۀ بیماری جذام یا خوره، در روزنامۀ لس‌آنجلس تایمز، اشاره می‌کنم. به گفتۀ این مقالۀ پزشکی، بیماری جذام از طریق تنفس منتقل می‌شود، یعنی شخص مبتلا به جذام می‌تواند این بیماری را از طریق دَم و بازدم به دیگران منتقل بکند. برای همین، در کتاب لاویان گفته می‌شود شخص جذامی باید جلوی دهان خودش را بگیرد. همچنین این هم ثابت شده که اگر شخص جذامی به وسیله‌ای دست بزند، آن را آلوده می‌کند و باعث سرایت بیماری می‌شود، یعنی آن باسیل و باکتری که عامل بیماری جذام است روی هر وسیله‌ای که شخص مبتلا با آن تماس داشته باقی می‌ماند. برای نمونه، مواردی مشاهده شده که دو نفر بدنشان را با یک سوزن مشترک خالکوبی کردند و هر دو جذام گرفتند. ناگفته نماند که لباس شخص جذامی نیز آلوده به جذام بود

بنابراین، کسی که جذام داشت باید صورت خودش را تا آخر عمر می‌پوشاند و هر کجا می‌رفت، از فاصلۀ دور، با صدای بلند اعلام می‌کرد: «نجس، نجس» تا کسی به او نزدیک نشود. به گفتۀ کتاب تَلمود [یعنی احکام شفاهی که مجتهدان مذهبی یهود بنا گذاشتند و در کتابی به این نام جمع‌آوری نمودند،] دست‌کم باید دو متر فاصله را با شخص جذامی رعایت می‌کردند. زمانی هم که باد می‌وزید، این فاصله به چهل و پنج متر می‌رسید.

در همین‌جا وقتش است اشاره بکنم شصت و یک مورد وجود دارد که در دین یهود نجس به حساب می‌آید. اولین چیزی که در صدر این فهرست قرار دارد تماس با جنازه می‌باشد و دومین مورد تماس با شخص جذامی. به جذامی نزدیک نشوید، اصلاً به او دست نزنید.

آقای آر. کِی. هَریسون [پژوهشگر عهدعتیق] دربارۀ بیماری جذام مقالۀ خیلی مهمی نوشته است. در این مقاله، او توضیح می‌دهد همۀ نشانه‌هایی که کتاب لاویان فصل ۱۳ از آن نام می‌برد می‌تواند علائم بالینی جذام باشد. برای همین، در عهدعتیق، باید همه‌گونه معاینات دقیق انجام می‌شد و اگر مشخص می‌شد یک نفر مبتلا به جذام است، باید قرنطینه و از دیگران جدا می‌شد.

عزیزان، جذام یک بیماری بد و ناخوشایند و هولناک است. البته امروز به جایی رسیدیم که می‌توانیم این بیماری را کنترل بکنیم تا دست‌کم مبتلایان این بیماری بتوانند زندگی عادی خودشان را از سر بگیرند. اما این بیماری در دوران عهدعتیق و عهدجدید اصلاً قابل کنترل نبود. جذام، علاوه بر اینکه روی ظاهر اثر می‌گذارد و صورت را از شکل و قیافه می‌اندازد، روی اعصاب بدن اثر می‌گذارد و اندام‌ها را بی‌حس می‌کند.

مردم می‌گویند: «جذام بینی را می‌خورد، انگشت‌ها را می‌خورد. خوره همۀ اندام‌های بدن را می‌خورد.» بسیار خوب، اما بحث اصلی این نیست که جذام بینی و انگشتان را می‌خورد. مشکل اصلی اینجا است که وقتی اعصاب بدن صدمه می‌بینند و اندام‌ها بی‌حس می‌شوند، دست و پا، چون حس ندارند، آن‌قدر ساییده می‌شوند که انگار کم‌کم خورده می‌شوند. این نتیجۀ تحقیقاتی است که از بیمارستان جذامیان در منطقۀ کارْویل در ایالت لويي‌زیانا در آمریکا به دست آمده است. برای نمونه، یک آقای جذامی کفش تنگ می‌پوشد، اما چون پای او بی‌حس است، اصلاً احساس نمی‌کند کفش او تنگ است، در حالی که به انگشت‌های پا فشار می‌آید و رفته‌رفته ساییده و خورده می‌شود. در مورد دیگر، انگشتان دست یک خانم جذامی ساییده شده بود. مشکل اینجا است که چون انگشتان حس ندارند، مبتلایان جذام اصلاً متوجه نمی‌شوند انگشتان کم‌کم ساییده و خورده می‌شوند. همین اتفاق برای اعضای صورت می‌افتد. چون اعصاب صورت از بین می‌رود، یک فرد جذامی صورتش حس ندارد و به مرور زمان اعضای صورتش ساییده و خورده می‌شود.

اما اوضاع زمانی وخیم‌تر می‌شود که جذام به مغز استخوان می‌رسد. سپس دستگاه گردش خون مختل می‌شود. آن‌گاه، استخوان‌ها جمع و کوچک و چروکیده می‌شوند، سپس پوست بدن و بافت پوست جمع و چروکیده می‌شود و انگشتان دست و پا چروکیده و شکل چنگال و چنگک می‌شوند. در این بیماری پوستی، در واقع اندام‌های بدن عفونت می‌کند و ترشحات پوستی خارج می‌شود. خیلی طبیعی است که وقتی یک فرد جذامی با انگشتانی که عفونت کرده و کوچک شده و تحلیل رفته است کار می‌کند، انگشتان به مرور زمان ساییده و خورده می‌شوند. جذام واقعاً وحشتناک است. جذامیان، به معنای واقعی کلمه، دست و پا و اندام‌های بدن را از دست می‌دهند.

علاوه بر اینها، جذام به چشم می‌زند و شخص مبتلا را نابینا می‌کند. جذام به دندان‌ها می‌زند و دندان‌ها را لَق می‌کند. جذام به اندام‌های داخلی بدن حمله می‌کند و باعث نازایی و عقیم شدن می‌شود.

واقعیت این است که جذام دردناک‌ترین بیماری دنیا نیست، بلکه زشت‌ترین و زننده‌ترین بیماری دنیا است که زشتی و ناخوشایند بودن آن حتی در تصور ما نمی‌گنجد. این بیماری با یک لکۀ سفید یا صورتی روی پیشانی، گوش، بینی، چانه، یا گونه شروع می‌شود. کم‌کم، این لکه‌ها زیاد می‌شوند، برجسته می‌شوند، ورم می‌کنند، و به صورت تکه‌های اسفنج‌مانند کل صورت را می‌گیرند. رفته‌رفته، جذام سایر اندام‌های بدن را درگیر می‌کند، به کبد و مغز استخوان می‌زند و دستگاه گردش خون را مختل می‌کند. اندام‌های شخص مبتلا به جذام بی‌حس می‌شود و در نهایت بینایی را از دست می‌دهد.

اکنون، در مورد بیماری جذام، به تفسیر آقای دکتر های‌زینگا توجه بکنید: «این بیماری، که امروز آن را جذام می‌نامیم، معمولاً با احساس درد در برخی نقاط بدن شروع می‌شود. سپس اندام‌ها بی‌حس می‌شوند. در مرحلۀ بعد، در آن نقاط بدن که درگیر این بیماری است رنگدانه‌های پوست از بین می‌رود و پوست بدن کُلفت و برّاق و فَلس‌مانند می‌شود. با پیشرفت این بیماری، آن نقاط پوست که کُلفت و برجسته شده است زخم می‌شود و چون جریان خون در بدن ضعیف است زخم‌ها بازتر و بیشتر می‌شوند و چهرۀ خیلی زشتی پیدا می‌کنند. کم‌کم، پوست بدن، به خصوص، پوست اطراف چشم و گوش جمع می‌شود و به شدت چروک می‌خورد و در نهایت صورت و چشم و گوش به قدری ورم می‌کند و متورم می‌شود که چهرۀ شخص جذامی شبیه صورت حیوان شیر می‌شود. سپس انگشتان دست و پا به قدری جمع و کوچک و چروکیده می‌شوند که انگار خورده می‌شوند و اثری از آنها باقی نمی‌ماند. آن‌گاه، ابرو و مژه‌ها می‌ریزند. در این مرحله، در این وضعیت جگرسوز، شما با یک فرد جذامی رو‌به‌رو هستید. شما با لمس یک انگشت می‌فهمید این شخص جذام دارد. حتی بوی جذام به مشام شما می‌رسد، چون شخص جذامی بوی خیلی بدی می‌دهد.

علاوه بر اینها، جذام حنجره را درگیر می‌کند. در نتیجه، صدای شخص جذامی گرفته و خراشیده می‌شود. پس شما جذام را به چشم می‌بینید، آن را لمس می‌کنید، بوی آن به مشام شما می‌رسد، صدای آن به گوش شما می‌رسد، و اگر مدتی را با شخص جذامی به سر ببرید، حس چشایی شما طعم جذام می‌گیرد. جذام کل حواس پنج‌گانه را درگیر می‌کند.»

بله، در تأیید این نقل‌قول، باید بگوییم در عهدعتیق این یک بیماری ترسناک و وحشتناک بود. فرقی نمی‌کرد به کل جمعیت ‌سرایت می‌کرد یا فقط تعداد کمی را مبتلا می‌کرد. در هر صورت، جذامیان باید از لشکرگاه بیرون می‌رفتند تا بقیۀ مردم مبتلا نشوند. در کتاب دوم سموییل، فصل ۳ آیۀ ۲۹ جملۀ بسیار جالبی می‌خوانیم. در اینجا، داوود فرماندۀ شریر لشکر خودش به نام یوآب را لعنت می‌کند و چنین می‌گوید: «باشد که جذام از خاندان او ریشه‌کن نشود.» این بدترین نفرین در حق یک نفر بود، چون جذام درمان نداشت.

حالا به یک حقیقت دیگر دربارۀ جذام اشاره می‌کنم. مشکل جذام این نبود که شخص را از شکل و قیافه می‌انداخت و ظاهر او را زشت و ناخوشایند می‌کرد. مشکل اینجا بود که یک جذامی از لحاظ شرعی نجس و ناپاک به حساب می‌آمد. البته خدا از نجس بودن شخص جذامی قصد و هدف مشخص داشت. توجه داشته باشید که جذام تصویر زنده و گویا از گناه بود. گناه کل بدن را نجس می‌کند. گناه زشت و قبیح است. گناه چندش‌آور است. گناه بی‌درمان است. گناه انسان را آلوده می‌کند. گناه انسان‌ها را از بقیه جدا می‌کند. گناه انسان‌ها را مطرود و منزوی می‌کند.

بنابراین، یک جذامی، علاوه بر اینکه مجبور بود با داغ و ننگ این بیماری زندگی بکند، در واقع، خودش نمونۀ زندۀ گناه بود و نماد گناه را در وجودش حمل می‌کرد. یک جذامی از نظر شرعی نجس بود، منفور بود، فلاکت‌زده بود. یکی از مجتهدان یهودی در کتاب تَلمود چنین گفته: «وقتی جذامیان را می‌بینم، به آنها سنگ پَرت می‌کنم که به من نزدیک نشوند.» یک مجتهد یهودی دیگر گفته: «اگر تخم‌مرغی را از خیابانی خریده باشند که یک جذامی از آن رد شده باشد، حاشا که به آن تخم‌مرغ لب بزنم!» بله، رهبران مذهبی یهود از جذامیان متنفر بودند، از آنها بیزار بودند. رهبران مذهبی یهود از جذامیان می‌ترسیدند. با این توصیف، برای مذهبیان یهودی واقعاً شوکه‌آور بود که عیسی برای اینکه به اعتبار ماشیح بودن خودش مُهر تأیید بزند، اول از همه، یک جذامی را شفا می‌دهد و همۀ فریسیان و یهودیان مذهبی را که در گوشه و کنار شهر بیمار و ناخوش بودند نادیده می‌گیرد.

بسیار خوب، حالا نزد عیسی مسیح بازگردیم و برویم سراغ متی فصل ۸ آیۀ ۲. الان به واژۀ «ناگاه» توجه بکنید. به زبان ساده، این کلمه به این معنا است: «باورتان نمی‌شود که یک جذامی به عیسی مسیح نزدیک شد.» چرا؟ چون جذامیان به کسی نزدیک نمی‌شدند. برای آنها ممنوع بود به کسی نزدیک بشوند، اصلاً در ذهنتان نمی‌گنجد یک جذامی به کسی نزدیک بشود. جذامیان روسیاه بودند و شرم داشتند به کسی نزدیک بشوند. در عهدعتیق، هرگز نمی‌بینید یک جذامی به کسی نزدیک بشود. جذام یک ننگ اجتماعی بود. شریعت عهدعتیق و آداب شریعت اجازه نمی‌داد یک جذامی به کسی نزدیک بشود. یک جذامی روی خودش را می‌پوشاند و زیر لب می‌گفت: «نجس، نجس» تا مبادا کسی نزدیک او بشود.

اما ماجرای آن جذامی که به عیسی نزدیک می‌شود شگفت‌آور است. دربارۀ این جذامی چهار نکته قابل توجه است. اولین مورد این می‌باشد که او با یقین و اطمینان و خاطرجمعی نزدیک می‌شود: «ناگاه یک جذامی آمد.» این جمله را خیلی دوست دارم. او یواشکی و پاورچین نمی‌آید. در ضمن، در متن یونانی این آیه، فعل این جمله خیلی بِجا و مناسب است. در زبان یونانی، این آیه به این شکل ترجمه می‌شود: «ناگاه یک جذامی نزدیک شد.» بله، او نزدیک می‌شود و احتمالاً جمعیت با دیدن او دو پا قرض می‌کند و از آنجا فرار می‌کند. من در این صحنه مردی را می‌بینم که آن‌قدر نیازمند کمک است که اصلاً به این فکر نیست که دیگران چه فکری می‌کنند. من این خُلق و خو را دوست دارم. جذامیان به قدری از نظر اجتماعی آسیب دیده بودند که اصلاً نمی‌خواستند میان جمعیت حاضر بشوند. اما این جذامی نزدیک می‌آید. او احساس شرمندگی را کنار می‌گذارد، داغ و ننگ اجتماعی را از پیشانی برمی‌دارد، و نزدیک می‌شود. او اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کند. آن جذامی به شدت محتاج است.

به گفتۀ یوسِفوس [تاریخ‌نویس یهودی]، جذامیان از نظر بقیۀ مردم یک جنازه به حساب می‌آمدند. آن جذامی در نظر آن جمعیت یک جنازه بود. ولی او اهمیت نمی‌دهد و نزدیک می‌شود. او نزد عیسی مسیح می‌آید، چون به شدت نیازمند است. او آن‌قدر محتاج کمک است که اصلاً به آبروی خودش فکر نمی‌کند. لطفاً این جمله را به یاد داشته باشید.

اما دومین مورد این است که این جذامی با حرمت و احترام به مسیح نزدیک می‌شود. من چقدر این حرمت و احترام را دوست دارم! «ناگاه یک جذامی آمد و او را پرستش نموده، گفت: ای خداوند!» بله، شاید نتوانیم از ظاهر این جذامی تعریف بکنیم، اما جلای روح او را به چشم می‌بینیم. همۀ آن فریسیان آراسته و پیراسته بودند، جامۀ فاخر و ردای مرغوب به تن داشتند. آنها کلاه کوچک به سر داشتند و ریش صورت را آراسته بودند. اما وای از درونشان که منفور و فاسد و گندیده بود، پُر از استخوان‌های مردگان! ولی آن جذامی شاید ظاهرش زشت و ناخوشایند و ذلیل و کثیف و آلوده بود، اما درونش زیبا بود و محترم و لبریز از حس پرستش.

الان نکته‌ای را به شما بگویم. من معتقدم وقتی آن جذامی عیسی مسیح را خداوند خطاب می‌کند، منظورش این نیست که عیسی را به نشانۀ احترام آقا خطاب بکند. من معتقدم آن جذامی می‌دانست در حضور خدا ایستاده است، چون، اگر غیر از این باشد، چه لزومی دارد عیسی مسیح را پرستش بکند؟ در متن یونانی این آیه، فعل «پرستش نمود» proskuneo «پِراسکینِئو» می‌باشد که به این معنی است: «به خاک افتادن، سجده کردن.» آن جذامی نزد عیسی می‌آید، در حضور عیسی به خاک می‌افتد، سجده می‌کند، و او را خداوند خطاب می‌کند.

ما نمی‌دانیم آن جذامی چگونه و از کجا دربارۀ عیسی مسیح شناخت پیدا کرده بود. اما می‌دانیم خبر شفاهای عیسی کوچه به کوچه و شهر به شهر پیچیده بود و آن جذامی عیسی را می‌شناخت. شاید عیسی مسیح یکی از دوستان آن جذامی را شفا داده بود. به هر حال، او نزد عیسی می‌آید و او را می‌پرستد.

مردم همیشه در حضور پادشاهان تعظیم می‌کنند و در پیشگاه خدا به خاک می‌افتند. من معتقدم آن جذامی با دل لبریز از ستایش و پرستش نزد عیسی آمد. من معتقدم او می‌دانست در حضور خدا است. چقدر زیبا که دل و روح این جذامی سمت خدا بود و اولین کاری که می‌کند پرستش عیسی مسیح است! آن جذامی می‌دانست روح مهم‌تر از جسم است. او نزدیک می‌شود و عیسی مسیح را پرستش می‌کند. او می‌آید و خدا را تمجید می‌کند. آن جذامی، قبل از اینکه فکر نیاز خودش باشد، فکر پرستش خدا است. لطفاً این حقیقت را هم به خاطر بسپرید، چون این یک حقیقت مهم است.

حالا به سومین مورد نگاه می‌کنیم. آن جذامی با فروتنی به عیسی مسیح نزدیک می‌شود. حتماً شما نیز این حس فروتنی را دوست دارید. او می‌گوید: «ای خداوند، اگر بخواهی.» این جمله نشانۀ فروتنی است. او طلبکار نیست. او با این طرز فکر نزد عیسی مسیح نمی‌آید که انگار مسیح وظیفه دارد درخواست او را برآورده بکند. آن جذامی برای مسیح دلیل و برهان نمی‌آورد که باید به این دلیل و آن دلیل شفا پیدا بکند. او با این دیدگاه به مسیح نزدیک نمی‌شود که به او ثابت بکند ارزش و لیاقت شفا گرفتن دارد. آن جذامی شِکوه و شکایت و آه و ناله نمی‌کند که چرا او؟ چرا از میان این‌همه آدم او جذام گرفته؟ او از حق و حقوقش حرف نمی‌زند. او حتی از خواسته‌ها و آرزوهایش چیزی نمی‌گوید. او نمی‌گوید: «دلم می‌خواهد شفا بگیرم.» او از خواستۀ خودش نمی‌گوید. فقط می‌گوید: «ای خداوند، اگر بخواهی، می‌توانی. من نباید بگویم تو باید چکار بکنی، چون تو خداوند هستی.»

بله، این طرز فکر چقدر زیبا است! این طرز فکر چقدر دور است از طرز فکر کسانی که امروز به مردم تعلیم می‌دهند شفای خودتان را از خدا مطالبه بکنید، سلامتی خودتان را از خدا طلبکار باشید. اما آن مرد جذامی ادعا و مطالبه ندارد. او ابتدا خداوند را پرستش می‌کند و خواستۀ دیگری ندارد. فقط می‌گوید: «می‌دانم، اگر بخواهی، می‌توانی.»

من با آقای لِنسکی [پژوهشگر کتاب‌مقدس] هم‌عقیده‌ام که حتی اگر خداوند آن جذامی را شفا نمی‌داد، او باز هم حاضر بود در آن بیماری باقی بماند. من معتقدم آن جذامی، اگر هم شفا نمی‌گرفت، از آنجا می‌رفت، اما همچنان به خداوند ایمان داشت. او، بی‌آنکه از جذام شفا پیدا بکند، بدون هیچ درخواستی، با ایمان از آنجا می‌رفت. اگر جز این بود، اول، خداوند را پرستش نمی‌کرد. این رفتار آن جذامی نشانۀ یک دل صاف و صادق است.

اما مورد آخر دربارۀ آن جذامی این است که او با ایمان نزد عیسی مسیح می‌آید و می‌گوید: «اگر بخواهی، می‌توانی مرا طاهر سازی.» فعلی که «می‌توانی» ترجمه شده است، در زبان یونانی، چنین می‌باشد: dunasai «دیناسی» dunamai یا «دینامی» به عبارتی، آن جذامی می‌گوید: «تو قدرت داری. تو قادری. این را می‌دانم. باور دارم تو قدرت داری.»

این هم ناگفته نماند که وقتی لوقا در انجیل لوقا همین ماجرا را تعریف می‌کند، چون لوقا پزشک بود، همه‌چیز را از دیدگاه علمی و پزشکی نگاه می‌کند. لوقا می‌گوید: «ناگاه مردی پُر از جذام آمد.»

به هر حال، آن جذامی می‌گوید: «می‌توانی مرا طاهر سازی.» اما او از کجا می‌داند عیسی مسیح این توانایی را دارد؟ شاید او در توصیف انجیل متی فصل ۴، همان‌جا که عیسی مسیح همۀ بیماری‌ها را شفا می‌دهد، حضور داشت.

عزیزان، وقتی یک نفر به خداوند می‌گوید: «اگر بخواهی، می‌توانی،» این نشانۀ بالاترین حد ایمان است، چون او می‌داند خدا قادر است. چنین ایمانی خودش را تسلیم اقتدار و حاکمیت خدا می‌کند. خیلی از مردم به زبان می‌آورند که به خدا ایمان دارند و باور دارند خدا قادر است، اما، در عمل، می‌خواهند به قول معروف دست خدا را بپیچانند و او را وادار به کاری بکنند. عده‌ای قدرت خدا و قادر بودن او را به کل زیر سوال می‌برند. اما ایمان راستین می‌گوید: «می‌دانم که می‌توانی. اما اینکه آیا می‌خواهی یا نه، این را نمی‌دانم.» این نشانۀ بالاترین ایمان است. حالا انتخاب با خودتان است که می‌خواهید ایمانتان بالاترین ایمان باشد یا نه.

بسیار خوب، پس آن جذامی با یقین و اطمینان نزد عیسی مسیح می‌آید، چون بسیار نیازمند است. او با حرمت و احترام به عیسی مسیح نزدیک می‌شود، چون آنجا خدا را می‌بیند و به حضور خدا می‌آید. آن جذامی با فروتنی نزدیک می‌شود، چون درک می‌کند خدا حاکم مطلق است. او با ایمان می‌آید، چون می‌داند عیسی مسیح قادر است.

سپس چه اتفاقی می‌افتد؟ به آیۀ ۳ دقت بکنید: «عیسی دست آورده، او را لمس نمود.» این جمله گویای همه‌چیز است. اما این را هم می‌توانیم در ادامه اضافه بکنیم: «و نَفَس کل جمعیت بند آمد.» چرا؟ چون کسی هرگز به جذامیان دست نمی‌زد. به گفتۀ کتاب لاویان ۵:‏۳، کسی اجازه نداشت هرگز به نجاست آدمی دست بزند. اما چه بسا یک جذامی در این دنیای بی‌رحم دلش برای یک چیز پر بزند! یک جذامی تشنۀ این است که یک نفر که پاک و سالم است او را لمس بکند. بله، عیسی مسیح او را لمس می‌کند. البته عیسی مسیح مجبور نبود او را لمس بکند. عیسی مسیح می‌توانست روی پشت بام برود و به آن جذامی بگوید: «طاهر بشو!» همزمان، فرشتگان سرود بخوانند و زمین بلرزد و آسمان رعد و برق بزند. اما، خیر، هیچ اتفاق شورانگیز و خارق‌العاده نمی‌افتد. آسمان و زمین به هم نمی‌ریزد. چقدر دوست دارم که همه‌چیز به سادگی اتفاق می‌افتد، سادۀ ساده!

در واقع، یکی از بزرگ‌ترین دلایلی که گواهی می‌دهد کتاب‌مقدس الهام الهی است این واقعیت می‌باشد که نویسندگان کتاب‌مقدس از خودشان توضیح اضافه نمی‌دهند. اگر من این صحنۀ شفای جذامی را دیده بودم و قرار بود آن را تعریف بکنم، باور بکنید هجده صفحه توضیح می‌دادم! مثلاً می‌گفتم: «آن‌گاه، او انگشت خود را پیش آورد و ادامۀ ماجرا.» منظورم این است که به این ماجرا یک دنیا شاخ و برگ می‌دادم. اما در کتاب‌مقدس از این شاخ و برگ خبری نیست. همه می‌دانیم آدمیزاد این قابلیت را دارد که وارد جزییات بشود و به هر ماجرایی شاخ و برگ بدهد. اما کلام خدا فقط می‌گوید: «او را لمس نمود.»

حالا به ادامۀ کلام عیسی مسیح توجه بکنیم که به آن جذامی می‌گوید: «می‌خواهم [یعنی ارادۀ من این است] طاهر بشو!» سپس، بی‌درنگ، آن جذامی طاهر می‌شود. توجه داشته باشیم که همۀ معجزات عیسی مسیح بی‌درنگ انجام می‌شود. برای همین، این مرا اذیت می‌کند که مردم می‌گویند: «نزد یک شفادهنده رفتم و شفا گرفتم. از آن زمان تا حالا، کم‌کم، حالم بهتر می‌شود.» خیر. این نامش شفا نیست. «عیسی دست آورده، او را لمس نمود.» این یعنی شفا.

همین‌جا این را بگوییم که وقتی ما به چیزی که نجس و ناپاک است دست می‌زنیم، نجس و ناپاک می‌شویم. اما، وقتی عیسی مسیح نجاست و ناپاکی را لمس می‌کند، آن نجاست و ناپاکی از بین می‌رود. وقتی ما در معرض یک بیماری قرار می‌گیریم، آن بیماری به ما سرایت می‌کند و بیمار می‌شویم. وقتی عیسی مسیح با یک بیماری در تماس است، آن بیماری از بین می‌رود. این یعنی قدرت مسیح.

ما نمی‌دانیم صحنۀ شفای آن جذامی چه شکلی بود. اما می‌توانیم آن را در ذهنمان تصور بکنیم. آن انگشت‌های چروکیده، که شکل چنگال شده بودند، در یک آن، به انگشتانی زیبا تبدیل می‌شوند و پوست او مثل پوست نوزاد می‌شود. دست و پا و صورت، همگی، در یک آن، شفا می‌گیرند. واقعاً که در توصیف نمی‌گنجد! عیسی مسیح آن جذامی را لمس می‌کند و او بی‌درنگ پاک و طاهر می‌شود. قدرت عیسی مسیح همه را شوکه می‌کند. آن جذامی، با پیشانی که از شدت خوره چیزی از آن باقی نمانده، با چشمانی که مژه برای آن باقی نمانده، با صورتی که ابرویی برای آن باقی نمانده، با بدنی پُر از فَلس و خونین و زخمی و ساییده، با چهره‌ای که بینی و چشمی در آن باقی نمانده، با یک حنجرۀ نابودشده، با انگشتانی که شکل چنگگ شده و از شدت ساییدگی گوشت و پوستی از آن باقی نمانده، در یک لحظه، صحیح و سالم می‌شود.

اینجا است که به خودم می‌گویم همۀ این به اصطلاح شفادهندگان، که آنها را چپ و راست می‌بینیم، در مقابل آن قدرت قادر مطلق در واقع هیچ هستند، هیچ مطلق. شما همۀ این به اصطلاح شفادهندگان دنیا را به صف ردیف بکنید و یک جذامی را جلوی روی آنها بگذارید، محال است او را لمس بکنند و قدم از قدم بردارند. پس، ای شما که خودتان را به اصطلاح شفادهنده می‌نامید، لطفاً خاموش بشوید و سکوت اختیار بکنید! در مقابل قدرت عیسی مسیح، ادعای این شفادهندگان حماقت است و بس. جالب است که هر کجای دنیا که بروید، هر فرهنگ و هر تمدنی برای خودشان شفادهنده دارند. اما مگر کسی با عیسی مسیح قابل مقایسه است؟! آن شفادهندگان انگشت خلق نمی‌کنند، دست و پا نمی‌آفرینند. اما عیسی مسیح، بی‌درنگ، خلق می‌کند.

حالا به متی فصل ۸ آیۀ ۴ نگاه بکنیم: «عیسی بدو گفت: زنهار، کسی را اطلاع ندهی.» یعنی دربارۀ این شفا با کسی حرف نزن. اما قطعاً چقدر برای آن جذامی سخت است با کسی در این مورد صحبت نکند. حالا به ادامۀ آیه توجه بکنید: «بلکه رفته، خود را به کاهن [در معبد] نشان بده و آن هدیه‌ای را که موسی فرمود بگذران تا به جهت ایشان شهادتی باشد.»

بسیار خوب، زمانی که عیسی مسیح وارد زندگی شما می‌شود، اولین آزمون چه آزمونی است؟ این آزمون یک کلمه است: اطاعت. در واقع، عیسی مسیح به آن جذامی می‌فرماید: «حالا که شفا گرفتی، دو کار انجام بده. اول، کاری بکن که موسی حکم داد. ابتدا، شریعت خدا را رعایت بکن.»

حالا ببینیم حکم موسی در عهدعتیق چیست. وقتی یک جذامی طاهر می‌شود، باید به معبد می‌رفت که واقعاً اتفاق جالبی بود. پس به کتاب لاویان فصل ۱۴ نگاه بکنیم تا این اتفاق جالب را به شما نشان بدهم. البته در عهدعتیق این یک اتفاق نادر بود که جذامیان شفا پیدا بکنند. اما، در همین موارد نادر، یک جذامی که می‌دانست طاهر شده است، ابتدا، باید دو پرنده را بگیرد و یکی از آنها را بر آب روان بکشد. سپس پرندۀ زنده را با چوب سَرو و ریسمان قرمز و شاخه‌های زوفا بگیرد و آنها را با پرندۀ زنده به خون پرنده‌ای که بر آب روان کشته شده فرو ببرد. سپس پرندۀ زنده را رها بکند. این تصویر زنده شدن و اِحیا شدن است. آن‌گاه، آن جذامی که شفا گرفته است خودش و لباس‌های خودش را می‌شوید و موی سر را می‌تراشد. سپس هفت روز صبر می‌کند و دوباره معاینه می‌شود. پس از آن، موی سر و ریش و ابرو را می‌تراشد. آن‌گاه، دو برۀ نر بی‌عیب و یک برۀ ماده برای قربانی و سه‌دهم آرد مرغوب آمیخته به روغن و یک لُج روغن تقدیم می‌کند. سپس کاهن خون حیوان قربانی را بر گوش راست کسی که باید تطهیر بشود و بر شَست دست راست و بر شَست پای راست او می‌مالد. در آخرین مرحلۀ معاینه، اگر درمان قطعی باشد، به کسی که از جذام طاهر شده یک گواهی سلامت می‌دادند که آن را به دیوار آویزان بکند: «اینجا منزل کسی است که قبلاً جذام داشته است.»

بسیار خوب، عیسی مسیح می‌خواهد آن جذامی که شفا گرفته نزد کاهن برود و احکام لاویان فصل ۱۴ را به‌جای بیاورد. الان شما می‌گویید: «این را متوجه هستم که عیسی مسیح می‌خواهد آن جذامی شفاگرفته از کلام خدا اطاعت بکند.» بله، عیسی مسیح نیامد تا شریعت موسی را باطل بکند، بلکه آن را تمام و کمال به‌جا بیاورد. با اینکه عیسی مسیح نظام مذهبی فریسیان را ویران می‌کند، اما نمی‌خواهد فریسیان حتی یک لحظه گمان بکنند عیسی مسیح از شریعت خدا سرپیچی می‌کند.

الان شما می‌پرسید: «اما چرا عیسی مسیح از او می‌خواهد به کسی چیزی نگوید؟» یک عده معتقدند که عیسی نمی‌خواست جمعیت را به جوش و خروش بیاورد تا فقط برای معجزه گرفتن پیروِ او باشند. بسیار خوب، احتمالش خیلی زیاد است که دلیل عیسی مسیح همین بوده است. به هر حال، ازدحام جمعیت خدمت او را سخت می‌کرد. دقیقاً بعدها می‌بینیم که عیسی مسیح به خاطر انبوه جمعیت از میان آنها می‌رود.

اما عده‌ای دیگر بر این باورند عیسی مسیح به این دلیل از آن جذامی می‌خواهد به کسی چیزی نگوید که نمی‌خواهد مردم او را شخصی صاحب قدرت بدانند که توانایی دارد دولت روم را براندازد. به عبارتی، به عقیدۀ این دسته افراد، عیسی مسیح نمی‌خواست مردم او را به چشم یک رهبر سیاسی نگاه بکنند. در راستای این اظهار نظر، حتماً یادتان می‌آید که در انجیل یوحنا مردم تلاش می‌کنند عیسی را پادشاه اعلام بکنند تا او دولت روم را سرنگون بکند.

خلاصه، عده‌ای از ایمانداران معتقدند آن دوران برای عیسی مسیح زمان تواضع و فروتنی بود، نه زمان اینکه بخواهد جویای نام باشد و کاری بکند که مردم او را تمجید و تحسین بکنند.

بسیار خوب، چه بسا همۀ این نظرها و عقیده‌ها درست باشد. اما الان وقتش است بهترین دلیل آن درخواست مسیح را به شما بگویم. به این کلام مسیح در متی فصل ۸ آیۀ ۴ نگاه بکنید تا متوجه بشوید چرا مسیح می‌گوید: «زنهار کسی را اطلاع ندهی، بلکه رفته، خود را به کاهن نشان بده.» چرا؟ چون اصل مطلب این است که عیسی مسیح به آن شخص می‌گوید: «به معبد برو و کل احکام شریعت موسی را دربارۀ طهارت از جذام به‌جای بیاور. برو و معاینۀ هشت روزه را انجام بده. برو و خودت را که یک جذامی طاهر هستی به کاهنان بسپر تا آنها تو را همه‌گونه معاینه بکنند و پس از همۀ معاینه‌ها به این نتیجه برسند که این جذامی طاهر شده است. سپس تو از آنها می‌پرسی: آیا نمی‌خواهید بدانید چه کسی مرا شفا داده؟ عیسای ناصری مرا شفا داد. آن‌گاه، دوستانت و آن کاهنان که تو را معاینه کردند نمی‌توانند حرفشان را پس بگیرند، چون خودشان گواهی سلامت تو را صادر کردند.»

پس می‌بینیم که این خواستۀ عیسی مسیح از آن جذامی طاهر شهادتی است بر قدرت مسیح. کاهنان تصدیق خواهند کرد که آن جذامی پاک و طاهر شده است. آنها می‌فهمند عیسی او را شفا داد. آن کاهنان، با معاینۀ آن جذامی، از زبان خودشان به قدرت مسیح شهادت می‌دهند و قدرت او را تصدیق می‌کنند. حتماً آن کاهنان با خودشان می‌گویند: «ای بابا، حالا بیا و درستش بکن! خودمان کار را خراب کردیم!»

اما همۀ اینها به این بستگی دارد که آن جذامی طاهر به سرعت روانۀ اورشلیم بشود و با کسی در این مورد حرف نزند. چون، اگر این خبر همه‌جا پخش می‌شد که عیسی آن جذامی را شفا داد، در این صورت، کاهنان، دیگر، تمایل نداشتند آن جذامی را معاینه بکنند.

ولی آیا می‌دانید چه می‌شود؟ آن جذامی طاهر به حرف عیسی مسیح گوش نمی‌کند و نمی‌تواند جلوی زبانش را بگیرد. در واقع، مرقس این را به ما می‌گوید. آن جذامی طاهر به قدری ذوق‌زده می‌شود که از کلام مسیح اطاعت نمی‌کند. خیلی غم‌انگیز است که او کاری را که از او خواسته شد انجام نمی‌دهد. البته، در این پیغام، نمی‌خواهم دربارۀ این موضوع صحبت بکنم. اما می‌خواهم به این فکر بکنید که عیسی مسیح دو بار در دو موقعیت مختلف می‌گوید: «کدام سخت‌تر است؟ شفای بیماری یا آمرزش گناه؟»

آیا می‌دانید چرا عیسی مسیح این را می‌گوید؟ چون، هر بار که معجزه می‌کند، علاوه بر اینکه قدرتش را بر بیماری و ناخوشی نشان می‌دهد، این حقیقت را نیز مکشوف می‌کند که او بر گناه قدرت دارد.

همین‌جا این را بگوییم که در این حقیقت دربارۀ قدرت مسیح بر بیماری یک تشبیه می‌بینم. این ماجرای شفای جذامی از نظر من یک تشبیه دربارۀ نجات یافتن ما از گناه است. جانِ کلام این می‌باشد که جذام، که انسان را از نظر شرعی نجس و ناپاک می‌کند، نمودار گناه است. جذام مثل گناه است. گناه همه‌گیر است. گناه زشت و قبیح است. گناه چندش‌آور است. گناه واگیر دارد. گناه درمان ندارد. گناه شما را مطرود و منزوی می‌کند.

اما یادمان باشد آن جذامی با یقین و اطمینان نزد عیسی مسیح آمد. چرا؟ چون از جذام خسته شده بود، دیگر طاقت جذام نداشت. ایمان آوردن ما نیز به همین شکل است. تا وقتی مردم از دست گناه خسته نشوند، تا وقتی گناه برای آنها چندش‌آور نباشد، نجات پیدا نمی‌کنند. ولی، در دوره و زمانۀ ما، در دنیای مسیحیت امروز، جای این واقعیت خالی است که مردم از گناه چندش داشته و از آن بیزار باشند. آن شخص جذامی به داغ و ننگی که اجتماع روی پیشانی او گذاشته بود اهمیت نمی‌دهد. او دیگر نمی‌ترسد که از جامعه طرد بشود. او دیگر به این جزییات اهمیت نمی‌دهد. او از این بیماری به شدت بیزار است. این بیماری برای او بسیار چندش‌آور است. آن جذامی به این دلیل نزد مسیح نمی‌آید که می‌خواهد همرنگ جماعت بشود و فقط به این دلیل که یک جمعیت انبوه دنبال مسیح هستند او هم بخواهد خودش را قاطی جمعیت بکند. خیر، آن جذامی درمانده و مصیبت‌زده است و خودش این را می‌داند.

حالا دربارۀ این جذامی به مورد دوم نگاه بکنیم. او نزد عیسی مسیح می‌آید و او را پرستش می‌کند. من معتقدم توبۀ اصیل و نجات واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که کسانی که به خاطر گناهانشان به شدت احساس درماندگی می‌کنند نزد خدا می‌آیند و فقط به این فکر هستند که خدا را پرستش بکنند. آنها به نیازهای خودشان فکر نمی‌کنند، بلکه فکر جلال خدا هستند و عظمت و ابهت او را تشخیص می‌دهند. آنها، لبریز از ترس آمیخته با احترام، به حضور عیسی مسیح می‌آیند و به خداوندی او ایمان می‌آورند. آن جذامی نزد عیسی مسیح می‌آید و می‌گوید: «ای خداوند، هرچه خودت صلاح می‌دانی.» به نظرم، یکی از نشانه‌های نجات اصیل و واقعی این است که به فلاکت و درماندگی و بیچارگی خودمان اعتراف بکنیم و با ترس آمیخته با احترام به حضور عیسی مسیح بیاییم و او را در مقام خداوندمان پرستش بکنیم.

و اما سومین نکته دربارۀ آن جذامی این است که او با فروتنی می‌آید. به نظرم، کسی که نجاتش اصیل و راستین است این دیدگاه را ندارد که خدا در حق او لطف بکند. در نجات راستین، از خودسری و خودمحوری خبری نیست. کسی که به راستی نجات پیدا می‌کند از ارزش و اعتبار و حق و حقوق و شایستگی خودش حرف نمی‌زند. کسی که نجاتش واقعی است مطالبه‌گر و مدعی نیست. این افتاده‌دلان هستند که وارث ملکوتند.

در نهایت، آن جذامی با ایمان نزد عیسی مسیح می‌آید. آن جذامی ایمان دارد که عیسی قادر است او را شفا بدهد. واضح است که بدون ایمان نجات پیدا نمی‌کنید. شما باید از اینکه در گناه زندگی می‌کنید احساس فلاکت و بدبختی داشته باشید. شما باید به خداوندی عیسی مسیح ایمان بیاورید و او را پرستش بکنید. شما باید فروتن باشید و ایمان داشته باشید. وقتی با این دیدگاه نزد عیسی مسیح می‌آیید، او شما را لمس می‌کند و شما را پاک و طاهر می‌سازد. همین‌جا این را هم بگوییم که گناه بی‌نهایت وخیم‌تر و بدتر از جذام است.

بسیار خوب، وقتی نجات پیدا می‌کنید، خداوند از شما می‌خواهد دو کار انجام بدهید. آیا این دو کار را انجام می‌دهید؟ ابتدا، آیا از شریعت خدا اطاعت می‌کنید؟ اما کار دوم این است که فقط به زبان اعلام نکنید عیسی مسیح زندگی شما را عوض کرده، بلکه مجال بدهید تا مردم، خودشان، ببینند و بفهمند عیسی مسیح زندگی شما را دگرگون کرده است.

بله، ماجرای این جذامی یک تشبیه جالب دربارۀ گناه می‌باشد. گاه، بهتر است لب باز نکنید تا دنیا خودش ببیند عیسی مسیح زندگی شما را عوض کرده است. بهتر است دنیا خودش محک بزند و ببیند زندگی شما عوض شده. چه فایده خودتان لب باز بکنید و از این تغییر حرف بزنید، اما راه و رسم زندگی‌تان گواه این تغییر و دگرگونی نباشد!

دوباره به آن جذامی طاهر بازگردیم. فرض بکنید او به هر کوی و برزن می‌رود و می‌گوید: «عیسی زندگی مرا عوض کرد. مرا ببینید. من قبلاً جذام داشتم. اما حالا نگاه بکنید. هوشیعانا!» سپس یک نفر به او می‌گوید: «پس چرا نمی‌روی و خودت را به کاهن نشان نمی‌دهی؟» او جواب می‌دهد: «باشه، بعد نزد کاهن می‌روم.»

پس بی‌فایده است اگر به زبان شهادت بدهیم، اما در نااطاعتی زندگی بکنیم. در این صورت، شهادت ما اعتبار ندارد. شما مطیع باشید تا خدا در اطاعت شما قدرت تبدیل‌کنندۀ مسیح را مکشوف بسازد. این زندگی شما است که گویای شهادت ایمانتان می‌باشد.

بنابراین، در این ماجرای دلنشین، در این تشبیه زیبا، شاهدیم که روح و جان یک نفر از گناه شفا پیدا می‌کند.

بسیار خوب، یک روز، وقتی به آسمان بروم، چون باور دارم که آن جذامی طاهر همین الان در آسمان است، حتماً از او می‌پرسم که چطور شد آن روز به اورشلیم نرفت؟!

با هم دعا بکنیم.

ای پدر آسمانی، برای این وقت از تو ممنونیم. چقدر به شور و هیجان می‌آییم که دوباره قدرت تو را می‌بینیم که پس از دو هزار سال که از عمر این جذامی طاهر گذشته، هنوز زنده و گویا با دل ما صحبت می‌کند! امروز، دل ما را لمس بکن، به خصوص دل کسانی را که همین‌جا میان ما گرفتار جذام گناه هستند. آنها را طاهر بکن. باشد که قبل از پایان امروز پاک بشوند.

در همین لحظه که سرهایتان پایین است و چشم‌هایتان بسته، این را هم بگویم که اگر خداوند عیسی مسیح را نمی‌شناسید و از جذام وحشت دارید، بدانید که این ترس و وحشت شما از جذام قابل مقایسه نیست با ترس و وحشت از این واقعیت که در گناه زندگی می‌کنید و تا ابد زیر داوری خدا هستید. باشد که امروز به عیسی مسیح ایمان بیاورید. اگر روح خدا با دلتان صحبت کرده، اگر روح خدا را درونتان احساس می‌کنید، اگر صدای روح خدا را می‌شنوید که شما را سوی خودش فرا می‌خواند، آیا حاضرید مطیع او بشوید؟ امیدوارم که حاضر باشید. او شما را لمس می‌کند و شما را طاهر می‌سازد. روح خدا حتی نااطاعتی شما را می‌بخشد. با اینکه نااطاعتی روح خدا را محزون می‌کند، اما او حاضر است شما را بیامرزد.

ای پدر آسمانی، برای این وقت و برای شگفتی قدرت خودت که در مسیح نمایان است از تو ممنونیم. ما چقدر شکرگزاریم که عیسی مسیح ما را لمس کرد و ما را طاهر ساخت. باشد که در اطاعت امین باشیم تا دنیا که ما را محک می‌زند بداند عیسی مسیح زندگی ما را دگرگون کرده است.

همۀ ستایش از آنِ عیسی مسیح است.

خدایا، کسانی را که خودت در نظر داری هدایت بکن تا به اتاق دعا بروند و ما بتوانیم در این مهم‌ترین و حیاتی‌ترین تصمیم زندگی به آنها کمک بکنیم. در نام مسیح دعا می‌کنیم. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize