در این پیغام، دوباره رسالۀ افسسیان فصل ۶ و موضوع زره ایماندار را بررسی میکنیم. از آیۀ ۱۰ تا ۱۷ را برای شما میخوانم: «خلاصه، ای برادران من، در خداوند و در توانایی قوت او زورآور شوید. اسلحۀ تمام خدا را بپوشید تا بتوانید با مکرهای ابلیس مقاومت کنید. زیرا که ما را کُشتی گرفتن با خون و جسم نیست، بلکه با ریاستها و قدرتها و جهانداران این ظلمت و با فوجهای روحانی شرارت، در جایهای آسمانی. بنابراین، اسلحۀ تام خدا را بردارید تا بتوانید در روز شریر مقاومت کنید و همهکار را بهجا آورده، بایستید. پس کمر خود را به راستی بسته و جوشن عدالت را در بر کرده، بایستید و کفشهای آمادگی انجیل آرامش را در پا کنید و بر روی اینهمه سپر ایمان را بکشید که به آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کنید و کلاهخود نجات و شمشیر روح را که کلام خدا است بردارید.»
این آیههای بینظیر در کتاب افسسیان نبرد مسیحی را برای ما توضیح میدهد. در این رساله، دربارۀ رفتار و کردار یک ایماندار مطالب فراوانی میآموزیم. در فصل ۴، از آیۀ ۱ یاد میگیریم چطور به شایستگی رفتار بکنیم. این رفتار در شایستگی یعنی قدم برداشتن در اتحاد و یکپارچگی با ایمانداران. به عبارتی، ما باید با غیرایمانداران فرق داشته باشیم. به گفتۀ فصل ۵، باید در محبت رفتار بکنیم، باید در نور سلوک بکنیم، باید در حکمت قدم برداریم، باید به روحالقدس رفتار بکنیم. در نهایت، باید بدانیم زندگی مسیحی پیکار است. زندگی ما در این دنیا با کشمکش همراه خواهد بود. ما مقابل یک دشمن قرار داریم.
اما، چنان که در آیههای یادشده بررسی کردیم، فهمیدیم دلیل ندارد از این نبرد هراسان باشیم. دلیل ندارد به قولی حالمان گرفته بشود یا احساس بکنیم پیشونینوشت ما این جنگ است و باید با آن بسوزیم و بسازیم. خیر. پیروزی از آنِ ما است. گواه این حرف رسالۀ رومیان فصل ۸ آیۀ ۳۱ میباشد: «پس به این چیزها چه گوییم؟ هرگاه خدا با ما است، کیست به ضد ما؟ او که پسر خود را دریغ نداشت، بلکه او را در راه جمیع ما تسلیم نمود، چگونه با وی همهچیز را به ما نخواهد بخشید؟» یعنی چه کسی میتواند ما را شکست بدهد؟ خدا، که مسیح را به ما هدیه داد، آیا هر منبعی را که برای پیروزی در نبرد لازم داریم به ما عطا نمیکند؟ «کیست که بر برگزیدگان خدا مدعی شود؟ آیا خدا که عادلکننده است؟» یعنی چه کسی میتواند ضد ما باشد؟ اگر خدا قاضی دیوان عالی است و خدا اعلام میکند که ما بخشیده شدیم، دیگر چه کسی میتواند ما را متهم بکند؟ آیۀ ۳۴: «کیست که بر ایشان فتوا دهد؟ آیا مسیح که مرد، بلکه نیز برخاست؟» یعنی، اگر عیسی مسیح برای عادلشمردگی ما از مردگان قیام نمود، آیا خودش ما را محکوم خواهد کرد؟
نکته اینجا است: اگر خدا صاحب دیوان عالی است، اگر مسیح قاضی ارشد است، اگر ما را بیگناه اعلام کردند، دیگر چه کسی میتواند ما را محکوم بکند؟ اصلاً چه کسی میتواند هر گونه اتهامی علیه ما مطرح بکند؟
واضح است که پاسخ این میباشد: «هیچکس.» آیۀ ۳۵: «کیست که ما را از محبت مسیح جدا سازد؟ آیا مصیبت یا دلتنگی یا جفا یا قحط یا عریانی یا خطر یا شمشیر؟ چنان که مکتوب است که «به خاطر تو تمام روز کشته و مثل گوسفندان ذبحی شمرده میشویم.» بلکه در همۀ این امور از حد زیاده نصرت یافتیم، به وسیلۀ او که ما را محبت نمود.» اما همۀ این امور کدامند؟ این امور یعنی مصیبت، رنج، جفا، قحط، عریانی، خطر، شمشیر، کشته شدن، ذبح شدن مثل گوسفندان قربانی. حالا به ادامۀ آیه نگاه بکنید: «زیرا یقین میدانم که نه مرگ و نه حیات و نه فرشتگان و نه رؤسا و نه قدرتها و نه چیزهای حال و نه چیزهای آینده و نه بلندی و نه پستی و نه هیچ مخلوق دیگر قدرت خواهد داشت که ما را از محبت خدا که در خداوند ما مسیح عیسی است جدا سازد.» بله. ما فوق پیروزیم، ما اَبَرپیروزیم.
در دوران نبرد تِرافالگار، دریاسالار نلسون [فرماندۀ نیروی دریایی بریتانیا] خبر پیروزی در نبرد را به انگلستان فرستاد و چنین گفت: «پیروزی واژهای بسنده برای توصیف این صحنۀ نبرد نیست.» یعنی این نبرد فراتر از پیروزی است، فوق پیروزی است. منظور پولس در رسالۀ اول قرنتیان ۱۵:۵۷ همین است: «شکر خدا را که ما را به واسطۀ خداوند ما عیسی مسیح ظفر میدهد.» دوم قرنتیان ۲:۱۴: «شکر خدا را که همواره ما را در مسیح پیروزی میدهد.» منظور یوحنا در رسالۀ اول یوحنا ۵:۵ همین است: «کیست آن که بر دنیا غلبه یابد؟ جز آن که ایمان دارد که عیسی پسر خدا است.»
بله. ما غلبهکنندهایم. ما پیروزیم. ما در مسیح پیروزیم. بنا بر رسالۀ رومیان فصل ۸، اول قرنتیان ۱۵، دوم قرنتیان ۲، اول یوحنا ۵، ما پیروزیم. ما شکستناپذیریم، ما اَبَرغالبان هستیم. این پیروزی یک تصویر کلی است. موقعیت ما از نظر ابدی این است که در نهایت پیروز و مظفریم. اما واقعیت این است که برای پیروزی در نبرد روزانه باید به رسالۀ افسسیان فصل ۶ مراجعه بکنیم تا زرهی را که خدا فراهم کرده است به کار بگیریم. با این زره، میتوانیم روز به روز اَبَرپیروزان باشیم، میتوانیم فراتر از پیروزمند باشیم، میتوانیم فقط به پیروزی در نبرد اکتفا نکنیم، بلکه غنیمت هم بگیریم. ما فقط ادعای پیروزی نداریم، ما میتوانیم کل اموال دشمن مغلوب را به میراث بگیریم.
به نظرم، کتاب دوم تواریخ فصل ۲۰ مثال مناسبی در این مورد میباشد. در اینجا یَهوشافاط قوم اسراییل را در یک جشن بزرگ پیروزی رهبری میکند. چقدر جالب که آیۀ ۲۲ میگوید قوم اسراییل به این شکل برای نبرد آماده میشود: «چون ایشان به سراییدن و حمد گفتن شروع نمودند، یهوه به ضد بنیعَمون و موآب و ساکنان کوه سَعیر که بر یهودا هجوم آورده بودند کمین گذاشت و ایشان تار و مار شدند، زیرا که بنیعَمون و موآب بر ساکنان کوه سَعیر برخاسته، ایشان را نابود و هلاک ساختند و چون از ساکنان سَعیر فارغ شدند، یکدیگر را به کار هلاکت امداد کردند.»
آیا میدانید خداوند یهوه چکار کرد؟ او کاری کرد تا همۀ دشمنان اسراییل یکدیگر را بکشند، در حالی که قوم اسراییل آنجا ایستاده بود و خدا را حمد و ستایش میکرد. قوم اسراییل حتی یک تیر هم پرتاب نکرد.
حالا به ادامۀ آیهها نگاه بکنید: «و چون یهودا به دیدهبانگاه بیابان رسیدند و به سوی آن گروه نظر انداختند، اینک لاشهها بر زمین افتاده و احدی رهایی نیافته بود و یَهوشافاط با قوم خود به جهت گرفتن غنیمت ایشان آمدند و در میان آنها اموال و چیزهای گرانبها بسیار یافتند و برای خود آنقدر گرفتند که نتوانستند ببرند و غنیمت اینقدر زیاد بود که سه روز مشغول غارت میبودند و در روز چهارم در وادی بِرَکه جمع شدند، زیرا که در آنجا یهوه را متبارک خواندند و از این جهت آن مکان را تا امروز وادی بِرَکه مینامند. پس جمیع مردان یهودا و اورشلیم و یَهوشافاط با شادمانی برگشته، به اورشلیم مراجعت کردند، زیرا یهوه ایشان را بر دشمنانشان شادمان ساخته بود و با بربطها و عودها و کَرناها به اورشلیم به خانۀ یهوه آمدند و ترس خدا بر جمیع ممالک کشورها مستولی شد، چون که شنیدند که یهوه با دشمنان اسراییل جنگ کرده است.»
این تصویری از یک غلبۀ کامل و عالی است. خیلی جالب است که قوم اسراییل در این نبرد نجنگید. وقتی نبرد تمام شد، کل نیروی دشمن کشته شده بود. سپس کل غنیمت، بدون ذرهای کم و کاستی، از آنِ آنها میشود و قوم اسراییل در حالی که سرود میخوانند و خدا را ستایش میکنند به اورشلیم بازمیگردند. سپس آیۀ ۳۰ میگوید: «خدا آنها را آرامی بخشید،» یعنی آنها را از نبردهای بیشتر فارغ نمود. این یک غلبۀ کامل بود. دشمن کاملاً نابود شد، یک نفر از نیروی دشمن باقی نماند، کل غنیمت جمعآوری شد. در اصل، سه روز طول کشید تا کل غنیمت جمعآوری بشود. سپس قوم اسراییل با شادی و نشاط بازمیگردد، بیآنکه حتی یک تیر پرتاب کرده باشد، بیآنکه اصلاً جنگیده باشد. خداوند یهوه به آنها پیروزی بخشید. این یعنی فوق پیروزی.
زندگی مسیحی نیز همینگونه است. خدا برای ما میجنگد. خدا به ما پیروزی میبخشد. خدا اجازه میدهد کل غنیمت را جمع بکنیم و با شادی به حضورش برویم. این یعنی فوق ظفر. خدا از شما انتظار دارد روز به روز اینگونه زندگی بکنید، یک زندگی مظفر و پیروز.
اما، برای اینکه این پیروزی در زندگی روزانه رنگ واقعیت بگیرد، باید زره مسیحی را هر روز به تن داشته باشیم. این حقیقت رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۰ تا ۱۷ میباشد. ولی چطور یک ایماندار روزانه از این زره استفاده بکند؟ چگونه یک ایماندار شادی این پیروزی را میچشد؟ چگونه ما نیز مثل قوم اسراییل به آن پیروزی عظیم دست پیدا بکنیم؟ چگونه همان شادی، همان نشاط، همان برکت نبردی را تجربه بکنیم که یهوه در آن جنگیده؟ چطور میتوانیم با غنیمت به دستآمده غنی و پربرکت باشیم؟
برای پاسخ، به رسالۀ افسسیان فصل ۶ بازمیگردیم. در اینجا شش قطعۀ زره ایماندار را میبینیم. تا وقتی آنها را به تن داریم، به پیروزی و غنیمتی دست پیدا میکنیم که از آنِ اَبَرفاتحان میباشد. ابتدا، آیۀ ۱۴ از کمربند حقیقت نام میبرد: «کمر خود را به راستی بسته.» ما توضیح دادیم که این کمربند راستی به معنی سرسپردگی، آمادگی، و آمادهباش است. اگر قرار است با شیطان بجنگیم، اگر میخواهیم وارد میدان جنگ بشویم، باید بدانیم که یک دشمن خوفناک و واقعی داریم. پس باید آماده باشیم. باید کمربند ببندیم که نماد آمادگی است. در تاریخچۀ یهودیان، این کمربند جایگاه خاص دارد. یهودیان به وقت مسافرت کمرهای خود را میبستند. وقتی یک سرباز برای نبرد آماده میشد، باید کمر خودش را میبست و آمادۀ جنگ میشد.
سپس ادامۀ آیۀ ۱۴ از «جوشن عدالت» نام میبرد. جوشن عدالت نشانۀ قدوسیت و یک زندگی پاک و صالح میباشد. وقتی گناه به زندگی ما قدم میگذارد، آن را اعتراف میکنیم، از آن گناه توبه میکنیم، و از آن روی برمیگردانیم. به این شکل، اندامهای حیاتی، یعنی قلب و اَمعا و اَحشا، را با جوشن عدالت میپوشانیم. از دیدگاه یهودیان، قلب جایگاه افکار و اَمعا و اَحشا جایگاه احساسات میباشد. ما فکر و احساسمان را با قدوسیت و عدالت محافظت میکنیم. پس ما، ایمانداران، آمادۀ نبردیم. ما کاملاً، تمامعیار، و صد در صد، باید سرسپرده باشیم.
در پیغام گذشته بررسی کردیم که باید کفش آمادگی انجیل صلح و آرامش را به پا داشته باشیم. پای ما باید با انجیل صلح و آرامش پوشیده باشد. برای شما توضیح دادم که سربازان رومی چکمه یا نیمچکمههایی داشتند که کف آن میخهای برجسته و بیرونزده مثل خار داشت. سربازان با آن چکمهها محکم در جای خود میایستادند.
از اینرو، کفشهایی که ما را قادر میسازد مقابل شیطان بایستیم، در اصل، از انجیل صلح و آرامش ساخته شدند، یعنی آن خبر خوش که ما با خدا در صلح هستیم، خدا طرف ما است، و ما میتوانیم به خاطر آنچه خدا برای ما تدارک دیده محکم بایستیم. پطرس، با تکیه به همین قدرت، شمشیر میکشد و در باغ جتسیمانی تصمیم میگیرد با کل لشکر رومیان بجنگد، چون پطرس میدانست عیسی کنار او است و اگر به دردسر بیفتد، عیسی مسیح میتواند با یک کلمه همۀ آن لشکر را زمین بیندازد. پس ما، ایمانداران، در جای خود محکم میایستیم، چون اطمینان داریم خدا کنار ما است.
حالا ببینیم چگونه بر لشکر شیطان پیروز میشویم. چگونه لشکر دیوهای او را شکست میدهیم؟ چگونه آن دشمن را که از قلمروی تاریکی به ما حمله میکند متوقف میکنیم؟ ما با سرسپردگی، با قدوسیت، با اطمینان از اینکه قدرت خدا و منبع خدا برای ما بسنده است به جنگ دشمن میرویم.
حالا، در این پیغام، به قطعۀ بعدی زره میپردازیم، یعنی سپر ایمان. آیۀ ۱۶: «و بر روی اینهمه سپر ایمان را بکشید که به آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کنید.» این سپر ایمان، هرچه هست، کفایت میکند که همۀ تیرهای آتشین شریر را خاموش بکند. این سپر ایمان کاملاً بسنده است.
در زمان رومیان، هر بخش از لشکر رومیان سپرهای مختلفی را استفاده میکردند. هر سپر کارآیی مخصوص داشت. بستگی داشت یک لشکر در بخشهای مختلف چه نوع سپری لازم داشت. اما، به طور کلی، دو نوع سپر بسیار رایج بود. مورد اول یک سپر نسبتاً کوچک و گرد بود، شبیه صفحۀ دایرهشکل بازی فِریزبی، اما در اندازۀ خیلی بزرگ، با لبههای برگشته. این سپر با دو بند به ساعد بسته میشد، یعنی بازوی چپ سرباز. این سپر خیلی سبک بود تا سرباز پیادهنظام بتواند آن را حمل بکند. یک سرباز برای دفع ضربهها در نبرد تن به تن از این سپر استفاده میکرد.
همچنین در دست راست سرباز یک شمشیر بود (آیۀ ۱۷). در زبان یونانی، این شمشیر machaira «ماخِرا» میباشد، به معنی خنجر، یعنی شمشیر کوتاه. در جنگ تن به تن، در یک دست سرباز این شمشیر کوتاه بود و در دست دیگر او سپر تا ضربههای حریف را دفع بکند. البته واژهای که در افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۶ برای سپر به کار رفته، در زبان یونانی، thureon «تیرِئون» میباشد که به یک سپر کاملاً متفاوت اشاره دارد. این سپر، به اندازۀ یک متر و نیم در نیم متر، تختهای بسیار بزرگ، ضخیم، و چوبی بود که سطح آن پوشیده با فلز یا چرم بسیار ضخیم بود. وقتی تیرهای آتشین پرتاب میشدند، به سطح آن فلز برخورد میکردند و سمت دیگری میرفتند. اگر هم تیرها به روی چرمی برخورد میکردند، چون روی چرم روغنمالی شده بود، وقتی تیر آتشین به آن برخورد میکرد، آتش تیر خاموش میشد.
ناگفته نماند که در آن روزگار مردم خیلی ریزنقشتر از امروز بودند. ما چند وقت پیش انگلستان بودیم و بعضی از این زرهها را تماشا کردیم. در قلعۀ نظامی برج لندن، نمونۀ این زرههای قدیمی نگهداری میشود. شما به آن زرهها نگاه میکنید و به خودتان میگویید: «چطور این زره اندازۀ سربازان بوده است؟! مگر سربازان دانشآموزان راهنمایی و دبیرستانی بودند؟» واقعیت این است که مردم دوران باستان ریزاندام بودند. گویا در زمانی که خداوندمان در این دنیا زندگی میکرد آدمها همچنان ریزنقش بودند. برای همین، یک سپر یک متر و نیم در نیم متر میتوانست از آنها کاملاً محافظت بکند. آن قدیمها، سربازان به راحتی پشت سپر پنهان میشدند. آن سپرها برای حفاظت کامل طراحی شده بود.
حالا به رزمآرایی در ارتش روم نگاه بکنیم. اگر نبرد بزرگی در پیش بود، معمولاً یک صف طولانی از سربازان با این سپرها جلوی بقیۀ سربازان میایستادند. پشت سر این صف طولانی، سایر سربازان با تیر و شمشیر و جنگافزارهای دیگر میایستادند. سپس، موقع پیشروی، وقتی به دشمن میرسیدند، آن سپرها را کنار هم میگذاشتند و یک دیوار عظیم حفاظتی ایجاد میکردند. پشت آن دیوار، تیراندازان تیرهای خود را پرتاب میکردند. کمکم، آن دیوار را نزدیکتر و نزدیکتر میآوردند. سرانجام، اغلب وارد نبرد تن به تن میشدند.
به این ترتیب، آن سربازان با سپرها، در اول صف، در واقع خط مقدم ارتش را تشکیل میدادند. آن سپرها سربازان را در مقابل تیرهایی که پرتاب میشد محافظت میکردند. وقتی رگبار تیرها سرازیر میشد، سربازان خط مقدم با دیوار سپرها از خودشان محافظت میکردند. البته حتی در میان نیروهای عقبتر نیز کسانی بودند که سپر به دست داشتند تا از خودشان محافظت بکنند. واویلا که اگر سپر نداشتند و ناگهان رگبار تیرها از سمت فوج دشمن هجوم میآورد! محال بود بتوانند آن تیرها را دفع بکنند. علاوه بر این، سربازان میتوانستند پشت سپر خودشان پناه بگیرند و در امان بمانند. بنابراین، این سپر یک محافظت دو چندان بود.
الان یک لحظه در آیۀ ۱۶ به عبارت «بر روی اینهمه» توجه بکنید. اینجا موضوع اولویتبندی مطرح نیست. منظور این نیست که این سپر از بقیۀ قطعهها مهمتر است. قبلاً توضیح دادم که همۀ قطعههای زره حیاتی و ضروری هستند و یکی از دیگری مهمتر نیست. منظور پولس این است که علاوه بر همۀ چیزهای دیگر، یعنی علاوه بر کمربند و جوشن و کفش، این سه قطعۀ آخر زره را باید بپوشید. علاوه بر همۀ اینها، سپر ایمان را بپوشید. سپس آیۀ ۱۷ میگوید: «و کلاهخود نجات و شمشیر روح را بردارید.»
الان به یک نکتۀ مهم دقت بکنید. حتی فعلهایی که در توصیف این قطعههای زره به کار رفته با هم فرق دارد. در آیۀ ۱۴ باید کمربند را ببندیم و جوشن عدالت را در بر بکنیم و کفشهای انجیل را بپوشیم. فعلی که در متن یونانی این آیه به کار رفته است حاکی از به تن کردن و در بر داشتن تنپوش دائمی میباشد، یعنی آمادگی درازمدت. برای مثال، ممکن بود در جنگ وقفه بیفتد. در این وقفه، یک سرباز استراحت میکرد، اما جوشن و کمربند و کفش را درنمیآورد. او همیشه آنها را به تن داشت. اما، وقتی آتش جنگ داغ میشد، به گفتۀ آیۀ ۱۶، سپر را برمیداشت و به گفتۀ آیۀ ۱۷ کلاهخود و شمشیر را برمیداشت. پس سه قطعۀ اول یک آمادهباش درازمدت است و سه قطعۀ دوم یک آمادهباش فوری و بیدرنگ. در هنگامۀ نبرد، یک سرباز باید میدانست کدام قطعۀ زره حیاتی و ضروری میباشد.
بله. شما سرسپردهاید و کمربندتان بسته است. شما پاک و مقدس زندگی میکنید و جوشن به تن دارید. شما به قدرت خدا ایمان دارید و با پای پوشیده به آمادگی انجیل صلح و آرامش ایستادید. به نظر میرسد این قطعهها برای حفاظت شما کافی است. البته که کافی است. اما، وقتی آتش نبرد داغ میشود، به بقیۀ قطعههای زره نیاز دارید تا دو برابر محافظت بشوید، چون کار از محکمکاری عیب نمیکند.
یادم میآید، سالها قبل، وقتی به کنفرانسهای مسیحی میرفتم، همیشه میگفتند: «تصمیم گرفتیم خودمان را از نو وقف بکنیم. ما میخواهیم همۀ شما زندگیتان را دوباره وقف بکنید.» من به مدرسهای میرفتم که این وقف شدن کار همیشگی آنها بود. هر ماه، جلسه پشت جلسه، یک نفر میآمد و با دانشآموزان مسیحی صحبت میکرد و آنها را به سرسپردگی دوباره و وقف دوباره و تقدیس دوباره دعوت میکرد. اما مسأله اینجا است که آنها فقط روی سه قطعۀ زره تأکید میکردند، یعنی سرسپردگی، عدالت، و اطمینان به قدرت خدا. ولی موضوع این است که این سه قطعه را همیشه باید به تن داشته باشید. سپس، وقتی تیرهای فراوان سمت شما پرتاب میشود، آنوقت باید سپر ایمان داشته باشید. بعد، کلاهخود نجات بر سر میگذارید و شمشیر روح را برمیدارید.
این اتفاق کمی شبیه یک بازیکن بِیسبال است که روی نیمکت نشسته است. این بازیکن، روی نیمکت، لباس بازی را از تن درنمیآورد. احتمالاً مچبند و زانوبند را هم درنمیآورد. کفشهای میخدار بِیسبال را هم به پا دارد. اما، به وقت ضربه زدن، کلاه ایمنی سر میگذارد و چوب بِیسبال به دست میگیرد. چرا؟ چون او از قبل آماده شده است، اما حالا سلاح پیکار به دست میگیرد تا بجنگد. در بازی فوتبال آمریکایی نیز این روند را میبینید. بازیکنی که روی نیمکت نشسته کلاه ایمنی و بقیۀ وسایل را درمیآورد. اما، وقتی وارد زمین بازی میشود، آنها را میپوشد.
این در اصل همان تفکیکی است که پولس رسول در این آیهها نشان میدهد. تعدادی از قطعههای زره برای آمادهباش درازمدت میباشد و تعدادی از آنها برای آمادگی فوری، به وقت شروع نبرد. بنابراین، علاوه بر آن سه مورد اول، که محکم بسته شده، قفل شده، گره خورده، قلاب شده، در جای خود محکم و ثابت مانده است، سه قطعۀ بعدی، به وقت اضطرار، در هنگامۀ نبرد، استفاده میشود.
عزیزان، به این حقیقت شگفتانگیز فکر بکنید! خدا از فرزندانش دو چندان محافظت میکند. بله. واضح است که همین کفایت میکرد که به قدرت خدا توکل داشته باشیم و کفش مناسب بپوشیم. همین کافی بود که جوشن عدالت به تن و کمربند سرسپردگی به کمر داشته باشیم. اما خدا دو برابر از ما محافظت میکند. چقدر عالی!
در این مورد، انجیل یوحنا فصل ۱۰ میگوید زندگی ما دست مسیح است. ما گوسفندان او هستیم. اما عیسی مسیح ما را در دست پدر آسمانی قرار داده و هیچکس نمیتواند ما را از دست خدا بگیرد. پس شما هم خدا را دارید و هم مسیح را. آنها، هر دو، یک ایماندار را حفظ میکنند. هم پدر آسمانی و هم عیسی مسیح ما را پناه میدهند. بنابراین، این محافظت دو چندان از نظر خدا اتفاق نامعمولی نیست. از اینرو، سرباز مسیحی نیز مقابل دشمن اینچنین دو برابر محافظت میشود. وقتی نبرد شدت میگیرد، وقتی تیرها پرتاب میشوند، یک ایماندار سپر ایمان را برمیدارد.
حالا ببینیم سپر ایمان چکار میکند. آیۀ ۱۶: «که به آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کنید.» پس تعدادی تیر یا بیشتر تیرها را خاموش نمیکنید، تمام تیرها را خاموش میکنید. بنابراین، این سپر ایمان کار خودش را تمام و کمال انجام میدهد و کاملاً کفایت میکند. با این توصیف، شاید بگویید همین یک قطعۀ زره برای شما کافی است، چون جامع و کامل است. ولی باید بدانید این سپر یک حفاظت مضاعف است که همۀ تیرهای آتشین را خاموش میکند.
اما ببینیم این تیرهای آتشین از کجا میآید؟ انتهای آیۀ ۱۶ از «شریر» نام میبرد. در متن یونانی این آیه، این کلمه «آن شریر» ترجمه شده، یعنی شیطان. در زبان یونانی، این واژه به مفهوم واقعی کلمه poneros «پونیروس» میباشد، یعنی «بدکار، پلید، منفور.» شیطان در حال تیراندازی است و برای پرتاب همۀ تیرهای آتشین از دیوها استفاده میکند. ولی ما آن تیرها را با سپر ایمان خاموش میکنیم.
الان به یک نکته توجه بکنید. عبارت «آن شریر» یا «آن پلید» یا «آن بدکار» به ما یادآوری میکند که این نبرد جنگیدن با یک دیدگاه و فلسفه نیست، بلکه جنگ با یک مخلوق میباشد. دیروز در روزنامۀ «اِل. اِی. تایمز» مقالهای از آقای جان دارْت چاپ شده بود. این مقاله کتاب تازهای را که آقایی به نام جوعیت نوشته بررسی میکرد. این آقا در کتابش ادعا میکند همۀ کسانی که دربارۀ آمدن عیسی مسیح صحبت میکنند، در واقع، کتابمقدس و حقیقت را سوءتعبیر میکنند. حالا این آقا یک کتاب نوشته تا همۀ این سوءتعبیرها را به قول خودش افشا بکند. یکی از چیزهایی که او در کتابش ادعا میکند این است که شیطان وجود ندارد.
ولی ما میدانیم ادعای این آقا درست نیست. رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۱ از «ابلیس» نام میبرد. هیچ شکی در این نیست که شیطان وجود دارد. شیطان منشأ شرارت است. ما با یک موجود خیالی و غیرواقعی نمیجنگیم. وقتی جوانان جلوی یک کابارۀ شبانه، که محل فساد و بیبند و باری است، اعتراض میکنند، همانطور که شب گذشته جوانهای ما اعتراض کردند، در واقع، با یک دیدگاه و فلسفه نمیجنگد، بلکه با یک مخلوق واقعی میجنگند. وقتی من و شما نامه مینویسیم تا حق و حقوق همجنسگرایان را متوقف بکنیم، وقتی نامه مینویسیم تا سقط جنین را متوقف بکنیم، با یک موجود خیالی و غیرواقعی و با یک فلسفه و نظریه نمیجنگیم، ما با شیطان و دیوهای او میجنگیم که به حقیقت خدا، ذات خدا، و قوم خدا بیوقفه و بیامان حمله میکنند.
پس حرف پولس این است که سپر ایمان تیرهای آتشین شیطان را خاموش میکند. حالا ببینیم این تیرهای آتشین کدامند؟ ما تلاش میکنیم چه چیزی را بازداریم؟
در نبردهای قدیم، تیراندازان یک گلوله پنبه یا چیزی شبیه پنبه را به نوک تیرها میزدند و آن را در قیر فرو میکردند. این کار باعث میشد پنبۀ آغشته به قیر خیلی داغ بشود و تقریباً آهسته بسوزد. سپس تیراندازان، قبل از پرتاب تیر، آن را آتش میزدند و پرتاب میکردند. وقتی تیر به هدف برخورد میکرد، قیر آن پخش میشد و جرقههای کوچک را روی لباس سرباز یا هر چیزی که هدف بود پرتاب میکرد و آن را میسوزاند. منظور پولس از تیرهای آتشین همین جرقههای کوچک میباشد. برای همین، سطح سپر را با یک لایۀ فلزی یا چرمی میپوشاندند تا تیرهای آتشین را خاموش بکند.
حالا ببینیم تیرهای آتشین شیطان کدامند؟ خیلی ساده است. این تیرها وسوسههای فریبندهاند، همین و بس. پولس صرفاً به وسوسهها اشاره میکند. شیطان تیرهای ناپاکی، تیرهای خودخواهی، تردید، ترس، ناامیدی، شهوت، زیادهخواهی، تکبر، و طمع را پرتاب میکند. در واقع، همۀ وسوسهها در شهوت جسم، شهوت چشم، و غرور زندگی خلاصه میشود. شیطان، به معنای واقعی کلمه، ایمانداران را با تیرهای آتشین وسوسۀ فریبنده بمباران میکند تا ما را به رفتار و کردار پلید تحریک بکند، رفتار و کرداری که نه مسیحیوار است و نه خداپسندانه. از اینرو، تنها دفاع ما، به گفتۀ پولس، سپر ایمان میباشد، چون گاه وسوسه مثل باران بر سر ما میبارد. ما در دنیایی وسوسهباران زندگی میکنیم. پس باید سپر ایمان داشته باشیم.
اما ببینیم منظور پولس از سپر ایمان چه میباشد. تا اینجا با تصویر سرباز رومی و ارتش روم و تیرهای آتشین آشنا شدیم. اما چرا ایمان سپر وسوسه میباشد؟ چگونه ایمان تیرها را دفع میکند؟ چگونه ایمان تضمین پیروزی است؟
قبل از هر چیز، این را بگوییم که واژه «ایمان» یعنی اعتقاد به خدا. این جانِ کلام ایمان مسیحی است. ایمان به خدا پایه و اساس اعتقادات ما است، پایه و اساس همه چیزهایی است که به آنها پایبندیم، همۀ چیزهایی که یقین و اطمینانمان را بر آنها قرار دادیم. کل مسیحیت یعنی باور داشته باشیم خدا وجود دارد، باور داشته باشیم خدا به همۀ کسانی که با جدیت در طلب خدا هستند پاداش میدهد، باور داشته باشیم خدا نویسندۀ کتابمقدس است، باور داشته باشیم مسیح خدا است، باور داشته باشیم مسیح جان سپرد، باور داشته باشیم مسیح از مردگان قیام کرد، باور داشته باشیم مسیح بازمیگردد، باور داشته باشیم ما در ملکوت مسیح داخل میشویم. برای همین، کتاب حبقوق ۲:۴ میگوید: «عادل به ایمان خود زیست خواهد نمود.» رسالۀ رومیان ۱:۱۷: «عادل به ایمان زیست خواهد نمود.» غلاطیان ۳:۱۱: «عادل به ایمان زیست خواهد نمود.» عبرانیان فصل۱۰: «عادل به ایمان زیست خواهد نمود.»
حواسمان باشد، وقتی خدا یک حقیقت را بارها تکرار میکند، باید آن حقیقت را ملکۀ ذهنتان بکنید. حالا پیغامی که خدا بارها تکرار میکند این است: «عادل به ایمان زیست خواهد نمود.» پس ایمان حیات ما است. مسألۀ اصلی ایمان به خدا است. البته آدمها به هر حال به یک چیزی ایمان دارند. شما سوار ماشین میشوید و ایمان دارید بدون اینکه ماشین منفجر بشود شما را به مقصد میرساند. خیلی از مردم سوار هواپیما میشوند و قاطعانه باور دارند که آن هواپیما آنها را به مقصد میرساند. یا مثل آن آگهی در مجله که تصویر ماشین غولپیکر خاکبردار را میبینید و آقایی کنار آن ایستاده و میگوید: «من این ماشین را ایمان مینامم، چون میتونه کوهها رو جابهجا بکند.» بسیار خوب، شما به ماشین خاکبردار ایمان دارید، شما به هواپیما ایمان دارید.
هیچگاه یادم نمیرود در مجلۀ «ریدِرز دایجِست» گزارشی خواندم دربارۀ شهری در ایالت کانزاس. گزارش دربارۀ این بود که آب این شهر از یک مخزن خیلی بزرگ تأمین میشد. اما نکتۀ جالب این بود که وقتی آن مخزن ذخیرۀ آب را خالی کردند تا سیستم منبع آب جدید راهاندازی بکنند، لاشۀ انواع و اقسام حیوانات را ته مخزن پیدا کردند. آنوقت بود که همۀ مردم دچار اسهال خونی شدند که قبلاً باید میگرفتند. پس خیلی خوب است که با ایمان زندگی بکنید، اما مطمئن باشید منبع ایمانتان درست است.
یکبار آقای اولیور وِندل هولمْز [قاضی دیوان عالی آمریکا] با افتخار سینه جلو میدهد و میگوید: «ایمان به چیزی است که زندگی را ارزشمند میکند.» همۀ مردم هم خیال کردند این جمله عجب حرف گوهرباری است! اما مسألۀ اصلی این نیست که ما صرفاً به یک چیزی ایمان داشته باشیم.
یکبار، یکی از بازیکنان تیم بِیسبال کودکان و نوجوانان به مادرش میگوید: «مامان، فکر کنم امروز بازی را میبازیم.» مادرش میگوید: «نه پسرم، مثبت فکر بکن.» پسر میگوید: «باشه، مثبت فکر میکنم و کاملاً مطمئنم امروز بازی را میبازیم.» پس باید به چیزی ایمان داشته باشیم که ارزش ایمان داشتن را داشته باشد.
اما ایمان چیست؟ ایمان یعنی باور داشتن خدا. حالا، در مورد این جنگ روحانی، باید بدانیم هر تیر آتشینی که شیطان پرتاب میکند حاوی دروغ است. ولی، اگر من و شما آن تیرها را باور کردیم، یعنی به شیطان ایمان داشتیم، نه به خدا. وقتی آن مبشر بزرگ، آقای جان پِیتون، کتابمقدس را برای جزیرهنشینان منطقهای در اقیانوس آرام ترجمه میکرد، متوجه میشود که در دایرۀ واژگان آنها برای واژۀ «باور» «توکل» و «ایمان» هیچ کلمهای وجود ندارد. او نمیدانست چطور این مفاهیم را برای آن مردم بیان بکند، چون واژهای برای آنها وجود نداشت. روزی آقای جان پِیتون در کلبهاش مشغول ترجمه بود. یکی از بومیان آن منطقه دواندوان از پلهها بالا میآید، داخل کلبه میشود، و خودش را روی صندلی اتاق کار آقای پِیتون میاندازد. بعد، به آقای جان پِیتون میگوید: «چه خوبه که میتوانم تمام وزنم را روی این صندلی بیندازیم و اینجا استراحت بکنم.» در این لحظه، آقای جان پِیتون میگوید: «واژهام را پیدا کردم. ایمان یعنی تمام وزن خودتان را بر خدا بگذارید.» به این ترتیب، این واژه وارد ترجمۀ عهدجدید آن بومیان میشود و آنها به مسیح ایمان میآورند. بله. ایمان یعنی کل وزنتان را بر خدا بگذارید. یعنی میگویید: «اگر خدا این را گفته، پس درست است و من باورش میکنم.»
حالا این ایمان به خدا چگونه در وسوسهها به ما کمک میکند؟ در همان ابتدای پیدایش، خدا باغ عدن را در کمال میآفریند. خدا یک مرد کامل و یک زن کامل میآفریند. همینجا بگوییم که کامل یعنی بدون گناه، نه به معنای کمالی که به تدریج به دست آمده و محک خورده باشد. با این توصیف، شیطان به شکل یک مار سراغ آدم و حوا میآید و میگوید: «آیا واقعاً خدا گفته است؟» بعد میگوید: «خدا نمیخواهد شما نیک و بد را بشناسید، چون مثل او خواهید شد. خدا رقابت را دوست ندارد. نمیتوانید به خدا اعتماد بکنید. خدا انگیزههای پنهان دارد. نمیتوانید همیشه دقیقاً هرچه خدا میگوید باور بکنید.» به این شکل، شیطان آنها را وسوسه میکند که به خدا شک بکنند و به شیطان ایمان بیاورند. حوا سادهلوح بود. حوا حماقت کرد. او حرف شیطان را باور کرد. نتیجه چه شد؟ از آن لحظه به بعد، هر وسوسهای که سراغ شما میآید بر پایۀ این دروغ شیطان است: «من را باور بکن، خدا را باور نکن.»
حالا، وقتی به عهدجدید میرسیم، مهمترین متنی که دربارۀ وسوسه صحبت میکند انجیل متی فصل ۴ و انجیل لوقا فصل ۴ میباشد که به وسوسۀ عیسی مسیح اختصاص دارد. مسیح چهل روز و چهل شب روزه بود. روح خدا او را به بیابان میبرد تا خدا او را برای خدمتش آماده بکند. در پایان آن زمان، شیطان نزد عیسی میآید تا او را وسوسه بکند. چگونه او را وسوسه میکند؟ شیطان عیسی را وسوسه میکند که به خدا ایمان نداشته باشد. همان ماجرای همیشگی: «خدا را باور نکن، به من ایمان داشته باش!» سپس شیطان وسوسۀ خودش را به این شکل عملی میکند: «این سنگها را بردار و به نان تبدیل بکن.»
الان یک نکتهای را گوشزد میکنم. تبدیل سنگ به نان به خودی خودش مشکل نیست. اگر عیسی پسر خدا است، حتماً که میتواند سنگها را به نان تبدیل بکند. این که یک سرپیچی اخلاقی نیست.
حالا عدهای معتقدند در آن وسوسۀ مسیح گناه در خوردن نان بود. خیر. نان خوردن گناه نیست. اگر نان خوردن گناه باشد، همۀ ما گناهکاریم، چون بیشتر شما صبحانه نان خوردید. پس مسأله این نیست. نان خوردن گناه نیست، انجام معجزه هم برای خدا گناه نیست. اما، در آن وسوسه، مشکل بر سر نگرش و رویکرد شیطان بود. شیطان به عیسی مسیح میگوید: «قضیه چیست؟ چهل روز در بیابان لب به چیزی نزدی. چهل روز اینجا در این برهوت، تک و تنها، انگار خدا اصلاً کاری به کار تو ندارد. چهل روز اینجا، خدا با تو چه کرده، آیا تو را رها کرده؟ اما چرا؟ مگر خدا نگفته بود از تو مراقبت میکند، تو را حفظ میکند؟ مگر خدا نگفته بود نیازت را برطرف میکند؟ تو پسر خدایی. پس جریان چیست؟ اینجا یک چیزی پیدا بکن تا دلت خوش بشود. نمیتوانی منتظر خدا بمانی، او تو را فراموش کرده است.»
پس وسوسۀ اصلی شیطان این بود که عیسی به خدا بیاعتماد بشود، از ایمان به خدا روی برگرداند، و خودش دست به کار بشود و کاری بکند. سپس شیطان به او میگوید: «مگر خدا وعده نداد که تو ماشیح هستی؟ مگر خدا وعده نداد که هر زانو مقابل تو خم خواهد شد؟ مگر خدا وعده نداد تو پادشاه خواهی بود؟ مگر خدا وعده نداد همه تو را میپرستند و دستبوس تو خواهند بود؟ مگر «پسر را ببوسید» وعده به تو نبود؟ پس چه شد آن وعدهها؟ به خودت یک نگاه بینداز! حالا همراه من بیا تا به معبد برویم. تو خودت را از بالای معبد پَرت بکن تا مردم این صحنه را ببینند و از تعجب خیره بمانند که فرشتهها تو را حفظ کردند و بگویند: «او خود ماشیح است.» به این شکل، تو هر چیزی را که دنبالش بودی به دست میآوری. مگر خدا به تو نگفت همۀ مملکتهای دنیا را به تو خواهم داد؟ ولی گویا تو کاری پیش نمیبری. الان هیچ مملکتی نداری. با من بیا تا من همۀ آنها را به تو بدهم.»
به عبارتی، حرف شیطان این است: «حرف خدا را باور نکن. خدا به وعدهاش وفا نمیکند. خدا همهچیز را به تو نگفته، حقیقت را به تو نگفته. به من اعتماد بکن. با راه و روش من جلو برو!»
واقعیت این است که همۀ وسوسهها با همین ترفند سراغ یک ایماندار میآید. شیطان سراغتان میآید و میگوید: «میدانم کتابمقدس میگوید نباید خارج از پیوند ازدواج رابطۀ جنسی داشته باشی. اما رابطۀ خارج از ازدواج خیلی لذتبخش است.»
در همین خصوص، در مقالهای که مجلۀ «مسیحیت امروز» از مصاحبه با مسیحیان چاپ کرده بود، یک نفر که بیش از پنجاه رابطۀ جنسی داشت و هنوز ازدواج نکرده بود چنین گفت: «خدا همهچیز را نیکو آفرید. رابطۀ جنسی هم جزیی از آفرینش نیکوی خدا است.» بسیار خوب. این شخص به چه کسی ایمان دارد؟ او به خدا ایمان ندارد، او به دروغ شیطان ایمان دارد. هر بار که گناه میکنید، در هر بار، خریدار دروغ شیطان هستید. حالا عدهای میگویند: «میدانم کتابمقدس میگوید فقط باید با یک ایماندار ازدواج بکنم. اما شخص مورد نظر من ایماندار نیست. ولی ما یک رابطۀ عالی داریم. خدا همهچیز را سر و سامان میدهد. همۀ ما برای او دعا میکنیم که ایمان بیاورد. خداوند رحیم و مهربان است.»
پس، در واقع، خدا میگوید: «این کار را نکن.» شیطان میگوید: «خیر. این کار را بکن.» در این بین، شما چه کسی را باور کردید؟ شیطان را باور کردید. خدا میگوید: «این مطلب فاسد را از جلوی چشمت بردار و آن را نخوان. آن مجلۀ کثیف را نخوان. آن فیلم مبتذل را نگاه نکن. در اظهارنامۀ مالیاتی تقلب نکن. آن کاری که میدانی درست نیست در محل کار انجام نده. سر کار به درستی حساب و کتاب بکن و هزینهها را درست و دقیق در گزارش بنویس.» اما شیطان میگوید: «خیر. این کار را بکن، آن کار را نکن. با این کار، پول بیشتری به جیب میزنی. کمی به زندگیات برس و هیجان بده.»
پس، وقتی گناه میکنید، چه کسی را باور میکنید؟ شیطان را باور میکنید. اصل مطلب همین است. خیلی ساده است: وقتی گناه میکنید، به شیطان ایمان دارید؛ وقتی از خدا اطاعت میکنید، به خدا ایمان دارید. این جانِ کلام است. برای همین، سپرِ ایمان یک محفاظتِ دو چندان میباشد.
حالا به وسوسۀ عیسی مسیح بازگردیم. در واقع، مسیح به شیطان میگوید: «من به خدا ایمان دارم. دور شو، ای شیطان. هرگاه خدا صلاح بداند، مرا سیر خواهد کرد. هرگاه خدا صلاح بداند، مرا در مقام ماشیح مسح خواهد کرد. هرگاه خدا صلاح بداند، به ارادۀ خودش، مملکتهای جهان را به من خواهد داد. من حرف تو را باور نخواهم کرد.»
در این راستا، به رسالۀ اول یوحنا ۵:۱۰ نگاه بکنید: «آن که به خدا ایمان نیاورد او را دروغگو شمرده است.» آیا خدا دروغگو است؟ رسالۀ تیطس ۱:۲: «خدایی که دروغ نمیتواند گفت.» خدا دروغ نمیگوید. با این حال، هر بار که گناه میکنیم، حماقت میکنیم و شیطان را باور میکنیم. انگار دوباره سرمان کلاه رفته است. شما با خودتان کلنجار میروید: «میدانم باید به خداوند هدیۀ مالی بدهم. میدانم باید این مبلغ را به خداوند هدیه بدهم. اما چشمم پشت آن خرید است. برای خرید یک چیزی برنامهریزی کردم. دلم میخواهد این پول را پسانداز بکنم.»
بنابراین، در نهایت، به کاری تن میدهیم که خیال میکنیم با انجام آن کار برگ برنده دست ما است. ما کار دلخواهمان را انجام میدهیم و انگار خدا را در حاشیۀ زندگیمان نگه میداریم و به خیالمان همهچیز درست و رو به راه خواهد بود. اما، در اصل، خودمان را فریب میدهیم. خدا با دستان گشوده میگوید: «اگر از من نان بخواهی، آیا به تو سنگ میدهم؟» خیر. «آیا خواست من این است که پنجرههای آسمان را باز بکنم و تو را برکتباران بکنم، آنقدر که نتوانی برکتها را جمع بکنی؟ آیا خواست من این است به شما عوض بدهم، پیمانۀ پُر، فشرده، تکانداده، و لبریز در دامن شما بگذارم؟ آیا خواست من این است شما را با همۀ برکتهای روحانی در جایهای آسمانی برکت بدهم؟ آیا خواست من این است انجام بدهم بینهایت زیادتر از هر آنچه بخواهید یا فکر بکنید؟ آیا خواست من این است هر هدیۀ نیکو و هر بخشش کامل را به شما عطا بکنم که از بالا است و نازل میشود از پدر نورها که نزد او هیچ تبدیل و سایۀ گردش نیست؟ آیا خواست من این است تا زمانی که زندهاید همۀ برکتهای آسمان را بر سرتان ببارانم؟ بله، خواست من این است. آیا به من ایمان دارید و از من اطاعت خواهید کرد تا ارادهام را در زندگی شما جاری بکنم؟»
اما شیطان سراغتان میآید و میگوید: «به راه و روش من زندگی بکن. ضرر نمیبینی. خیلی هم خوش میگذرد. کاملاً راضی و سیراب میشوی. به خواست دلت میرسی.» اما این حرفها دروغ است. شیطان دروغگو و پدر دروغگوها است (یوحنا ۸:۴۴). شیطان هر بار با قصد و نیّت دروغ سراغتان میآید. هر وقت گناه میکنید، در واقع میگویید: «من واقعاً باور ندارم که خدا صلاحم را بهتر میداند، شیطان خیر و صلاحم را بهتر میداند.» البته همیشه این آیه را تکرار میکنیم و میگوییم: «خدای من همۀ احتیاجات شما را بر حسب دولت خود، در جلال، در مسیح عیسی رفع خواهد نمود.» وقتی هم واعظ این آیه را میخواند، همگی میگوییم: «آمین، برادر، عجب موعظهای! بله، خدا همۀ نیازهای شما را بر حسب دولت خود در مسیح عیسی برطرف خواهد کرد، شکی در این نیست.» سپس، وقتی شغلمان را از دست میدهیم، میگوییم: «خدایا، با من چکار میکنی؟» آنوقت، ناامیدی هجوم میآورد و آه و ناله میکنیم که خدا مرا ترک کرده است.
بعد، دوباره میگوییم: «بله، میدانم کتابمقدس میگوید، هرگز ندیدم قوم خدا گدای نان بشود. بله. میدانم اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید که اینهمه برای شما مزید خواهد شد.»
ما اینها را میدانیم. اما در زندگی در پی همۀ اموری میدویم که به گفتۀ این آیه باید مزید شوند و در این دویدن از ملکوت خدا غافل میمانیم. نمیشود مدام بگویید: «من به خدا ایمان دارم، من خدا را باور دارم، عادل به ایمان زیست خواهد کرد.» سپس مدام چشمتان دنبال همهچیزهای دنیا باشد.
در این خصوص، کتاب امثال سلیمان ۸:۳۴ میگوید: «خوشا به حال کسی که کلام مرا بشنود و آن را نگاه میدارد.» آیا میخواهید خوشحال باشید؟ از کلام خدا اطاعت بکنید. ارمیای نبی در جامعهای زندگی میکرد که هیچکس به خدا گوش نمیداد، واقعاً هیچکس. با این حال، ارمیا در فصل ۱۵ آیۀ ۱۶میگوید: «سخنان تو یافت شد و آنها را خوردم و کلام تو شادی و سُرور دل من گردید.» مزمور 119 از آغاز تا پایان اعلام میکند اطاعت از کلام خدا چقدر عالی و شگفتانگیز است! به گفتۀ کتاب مکاشفه ۱:۳: «خوشا به حال کسی که میخواند و آنانی که میشنوند کلام این نبوت را.» رسالۀ اول یوحنا ۱:۴، «این را به شما مینویسم تا خوشی ما کامل گردد.» پس، اگر شادی و برکت فراوان میخواهید، از کلام خدا اطاعت بکنید. اگر میخواهید مثل شاگردان مسیح در راه عِموآس دلتان درونتان بسوزد، باید کلام خدا در زندگی شما ریشه بگیرد.
با این حال، شیطان سراغتان میآید و میگوید: «به خدا ایمان نداشته باش. هر کاری دلت میخواهد انجام بده و خوش باش!» واقعاً که هر بار گناه میکنید، شیطان را باور میکنید. عجب حماقتی! میدانیم این کار حماقت محض است، اما باز هم آن را تکرار میکنیم. راستش، من آنقدر از شیطان بیزارم که اصلاً دلم نمیخواهد گناه بکنم، چون دلم نمیخواهد با گناهم حتی قدر سر سوزن دل شیطان خوش بشود. محروم ماندن از برکتهای خدا که دیگر جای خود دارد!
پس تنها راه خاموش کردن تیرهای شیطان این است که به خدا ایمان داشته باشید. به فرمودۀ کتابمقدس، «ابراهیم به خدا ایمان آورد و این برای او عدالت محسوب شد.» ابراهیم به خدا ایمان داشت. شما به چه کسی ایمان دارید؟ آیا به خدا ایمان دارید؟ رسالۀ دوم قرنتیان ۱:۲۴ میگوید: «به ایمان، قائم هستید.» بله. درست است. ایمان به خدا سپری است که باعث میشود بایستیم. به خدا ایمان بیاورید و بایستید. امثال سلیمان فصل ۳۰ آیۀ ۵: «تمامی کلمات خدا پاک و خالص است. او به جهت متوکلان خود سپر است. به سخنان او چیزی میفزا، مبادا تو را توبیخ نماید و تکذیب شوی.» عجب جملهای!
به عبارتی، هرچه خدا میگوید حقیقت است. اگر به کلام خدا ایمان بیاورید و از آن اطاعت بکنید، برای شما سپر خواهد بود. اگر کلام خدا را دستکاری بکنید، مصیبت میبینید. منظور این است که شیطان سراغتان میآید و میگوید: «میدانم خدا این را گفته، اما بد نیست این را هم اضافه بکنم.» خیر. «خدا سپر است برای کسانی که به او توکل میکنند.»
حالا به مزمور 12 آیۀ 6 نگاه بکنید: «کلام یهوه کلام طاهر است، نقرۀ آزمودهشده در قال زمین که هفت مرتبه تصفیه گردیده است.» مزمور ۱۸ آیۀ ۳۰: «اما خدا، طریق او کامل است و کلام یهوه خالص. او برای همۀ متوکلان خود سپر است.» مادامی که به خدا ایمان دارید، سپر شما بالا است. امیدوارم این را درک بکنید. موضوع به همین سادگی است. شیطان دروغ میگوید، شما دروغ او را باور میکنید، سپر پایین میآید. پس در همهچیز به خدا توکل بکنید. رسالۀ اول یوحنا ۵:۴: «غلبهای که دنیا را مغلوب ساخته است ایمان ما است.»
بله. درست است. وقتی به خدا ایمان داریم، پیروز میشویم. وقتی به خدا توکل میکنیم، پیروز میشویم. چه بسا شکها، اضطرابها، ترسها، نگرانیها، دلواپسیها، مشکلات، کشمکشها، آزمایشها، مصیبتها، جفاها سراغتان بیاید. تا وقتی به خدا ایمان دارید، تا وقتی باور دارید خدا نگهدارتان خواهد بود، تا وقتی به کلام خدا ایمان دارید، تا وقتی به قدرت خدا ایمان دارید، تا وقتی به وعدۀ خدا ایمان دارید، نباید به باختن فکر بکنید. این ایمان میتواند نقطۀ قوت و نقطۀ برنده شدن باشد.
در این مورد، پطرس در رسالۀ اول پطرس فصل ۵ آیۀ ۸ و ۹ میگوید: «هشیار و بیدار باشید، زیرا که دشمن شما، ابلیس، مانند شیر غرّان گردش میکند و کسی را میطلبد تا ببلعد. پس به ایمان استوار شده، با او مقاومت کنید.» بله. استوار در ایمان. شما با ایمان آوردن به خدا با شیطان مقاومت میکنید. خلاصه، جانِ کلام این است: سپر ایمان یعنی مداوم و پیوسته با اعتقاد به خدا مسایل زندگی را جلو ببریم.
الان به این نکته توجه بکنید: اگر به خدا توکل نداشته باشید، پس خدا را آنطور که باید نمیشناسید. اگر واقعاً خدا را بشناسید، به او توکل میکنید. هرچه بیشتر خدا را میشناسید، بیشتر با دل خدا آشنا میشوید. هرچه بیشتر با حقیقت خدا و کلام خدا آشنا بشوید، هرچه بیشتر به وقت دعا دربارۀ ذات و شخصیت خدا تأمل و تفکر بکنید، بیشتر به خدا توکل خواهید کرد. هرچه بیشتر به خدا توکل بکنید، کمتر احتمال دارد به او ایمان نداشته باشید.
بنابراین، همهچیز در زندگی مسیحی به رابطۀ شما با خدا بازمیگردد. اگر خدا را با تمام دل، جان، فکر، و قوت دوست بدارید، اگر باور داشته باشید که خدا همان کسی است که خودش اعلام میکند، اگر باور داشته باشید همۀ وعدههای خدا به شما راست و درست است، آنوقت گناه نخواهید کرد، چون بزرگترین برکت از آنِ شما خواهد بود.
واقعیت این است که همۀ مردم خواهان برکت هستند. همه بهترین را میخواهند. خدا میگوید: «اگر به راه و روش من زندگی بکنید، شما را برکت میدهم.» اگر به راه و رسم شیطان زندگی بکنید، یعنی به خدا ایمان ندارید. هرچه بیشتر خدا را بشناسید، بیشتر به او توکل خواهید کرد، بیشتر به او ایمان خواهید آورد. در کتاب پیدایش ۱۵:۱، خدا میگوید: «ای اِبرام، مترس. من سپر تو هستم.» چقدر عالی! مزمور 46: «خدا پناه و قوت ما است و مددکاری که در تنگیها فوراً یافت میشود.» کتاب امثال سلیمان میگوید: «اسم یهوه برج مستحکم است که مرد عادل در آن میدود و ایمن میباشد.» به گفتۀ مزمور ۸۴، «خداوند خدا سپر است.»
بله. خدا طرف شما است. خدا میخواهد شما را برکت بدهد. خدا میخواهد پیروزی بر شیطان را به شما عطا بکند. اما باید به خدا ایمان داشته باشید و به راه و رسم خدا زندگی بکنید. از اینرو، کلام خدا را نگه بدارید و از آن اطاعت بکنید.
پس ما برای نبرد آمادهایم. کمربند سرسپردگی، جوشن عدالت، کفش اطمینان به اینکه خدا طرف ما است به تن داریم. آنگاه، وقتی نبرد آغاز میشود، سپر برمیداریم، آن را بالا میگیریم، و تیرهای آتشین وسوسه را با توکل کامل به خدا دفع میکنیم.
عزیزان، دلیل ندارد جنگ را ببازیم، به هیچ عنوان، چون، در نهایت، پیروزی در جنگ سهم ما است. رسالۀ رومیان فصل ۸، ما فوق فاتحانیم. این پیروزی تصویر کامل زندگی مسیحی است. دلیل ندارد در طول مسیر بازنده بشویم. اگر زره بپوشیم، پیروز خواهیم شد.
با هم دعا بکنیم.
در این لحظه، دعای یکی از مسیحیان قدیمی، معروف به خالصان، برای شما میخوانم که حرف دل خودم میباشد.
«خدایا، تو را متبارک میخوانم که سرانجام نبرد میان تو و شیطان هرگز نامعلوم نبوده و با پیروزی پایان خواهد یافت. تو را شکر میکنم که تپۀ جلجتا سر اژدها را کوبید و من با دشمنی شکستخورده مبارزه میکنم که با همۀ زیرکی و قدرتش، قبلاً، مغلوب شده است. هنگامی که حضور آن مار را بر پاشنۀ پایم احساس میکنم، به یاد میآورم او را که پاشنهاش مجروح شد. اما همان او، که مجروح شد، سر شیطان را کوبید. روح و جانم، با شادی و نشاط درونی، آن فاتح نیرومند را میستاید.
«خدایا، مرا شفا بده از هر زخم و جراحت در آن نبرد بزرگ. اگر نجاست بار آوردم، اگر ایمانم آسیب دیده، اگر امیدم چندان روشن نیست، اگر محبتم سوزان نیست، اگر دل به آسایش دنیا خوش کردم، اگر جانم زیر فشار نبرد فرو رفته، ای تو، که هر وعدهات مرهم است و هر تماس دستت حیات، به این جنگاور خسته نزدیک شو. مرا تازه کن، ای خداوند، تا دوباره برخیزم و جنگ را ادامه دهم و تا دشمنم زیر پا له نشود از پا نایستم. چنان با خودت مرا مشارکت عطا فرما که بتوانم با شیطان، بیایمانی، جسم، و دنیا مقابله بکنم. در این مبارزه، مرا شادی و نشاطی عطا کن که نه منشأ آن هیچ مخلوقی باشد و نه هیچ مخلوقی بتواند آن شادی و نشاط را خراب بکند. ای خداوند، جرعهای از آن چشمۀ جاودان به من عطا نما که در محبت تغییرناپذیر و ابدی تو جاری است. آنگاه، دستم هرگز سست نخواهد شد، پایم هرگز نخواهد لغزید، شمشیرم هرگز زنگ نخواهد زد، کلاهخودم هرگز نخواهد شکست، و جوشنم هرگز فرو نخواهد افتاد. قوت من همیشه در قدرت توانایی تو آرام خواهد گرفت و ایمانم مرا از هر وسوسهای محفوظ خواهد داشت.»
ای پدر آسمانی، اگر الان در بین ما کسانی هستند که هنوز به ارتش تو ملحق نشدند، یعنی اصلاً خداوند عیسی مسیح را نمیشناسند، خدایا، امروز همان روزی باشد که قلبشان را برای مسیح باز بکنند.
ای خداوند، برای ایمانداران دعا میکنم که مشتاق پیروزیاند. باشد امروز روزی باشد که زره بر تن بکنند تا طعم آن پیروزی را بچشند که تو از طریق مسیح قیامکرده به همۀ اَبَرپیروزمندان خود عطا کردی. در نام عیسی دعا میکنیم. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
