Grace to You Resources
Grace to You - Resource

در این درس، به مطالعه دربارۀ رشد روحانی ادامه می‌دهیم، چون بلوغ روحانی یک واقعیت مهم و حیاتی در زندگی مسیحی است. شما، چه نوایمانید چه مدت طولانی‌تری است که مسیح را می‌شناسید یا حتی اگر یک ایماندار قدیمی و کهنه‌کارید، فرآیند رشد روحانی هرگز در زندگی شما متوقف نمی‌شود. ولی، اگر روند رشد روحانی شما راکد مانده است، بدانید که قطعاً در موقعیت خوبی نیستید. اما ایمانداری که سرسپردۀ مسیح است حتماً که در مسیر رشد روحانی جلو می‌رود. بنابراین، این اصول و قواعد رشد روحانی، که آنها را بررسی می‌کنیم، فقط برای کسانی نیست که از نظر روحانی در مرحلۀ نوزادی می‌باشند، بلکه مخصوص هر کسی است که در این مسیر حیات روحانی در پیشگاه خداوند گام برمی‌دارد.

ناگفته نماند که یک ایماندار، در لحظۀ نجات ابدی، در یک آن، در مسیح کامل می‌شود. اما در فرآیند رشد و بلوغ روحانی، روز به روز، پیشرفت می‌کند. از این‌رو، حقایقی که آنها را در این پیغام‌ها بررسی می‌کنیم برای همۀ ایمانداران می‌باشد. امیدواریم، در هر مرحله از این سفر روحانی که قدم برمی‌دارید، این حقایق باعث برکت شما باشند. امیدواریم این حقایق را به دیگران تعلیم بدهید تا باعث برکت آنها بشود. این را هم بگوییم که آنچه دربارۀ حقایق رشد روحانی توضیح می‌دهم زاییدۀ ذهن من نیستند، خدا نکند عقیده و نظر من باشند! این حقایق از کلام خدا منشأ می‌گیرند و امیدوارم باعث برکت شما بشود.

قبل از هر چیز، آنچه در پیغام‌های قبل توضیح دادیم مرور بکنیم. در واقع، موضوع رشد کردن در مسیح را بررسی کردیم. در این خصوص، در رسالۀ دوم پطرس فصل ۳ آیۀ ۱۸، پطرس می‌گوید: «در فیض و معرفت خداوند و نجات‌دهندۀ ما عیسی مسیح ترقّی کنید.» پطرس در رسالۀ اول پطرس فصل ۲ می‌گوید ما باید «مشتاق شیر روحانی و بی‌غش [کلام خدا] باشیم تا رشد بکنیم.» بنابراین، خدا ما را فرا می‌خواند که رشد بکنیم. در اینجا، پطرس، گذشته از اینکه به ما می‌گوید باید رشد بکنیم، گوشزد می‌کند که باید به وسیلۀ کلام خدا رشد بکنیم. پولس نیز در رسالۀ دوم تیموتائوس فصل ۳ آیۀ ۱۶ و ۱۷ می‌گوید: «تمامی کُتب از الهام خدا است و به جهت تعلیم و تنبیه و اصلاح و تربیت در عدالت مفید است تا مرد خدا کامل بشود.» واژه‌ای که در این آیه «کامل» ترجمه شده است، در اصل، به معنی «بالغ» می‌باشد.

جانِ کلام این است که کلام خدا، کتاب‌مقدس، به ما عطا شد تا ما را بالغ بسازد. پس، وقتی کلام خدا را می‌خوانیم، به یاد داشته باشیم که کلام خدا کمک‌حال ما در فرآیند رشد روحانی است. کتاب‌مقدس به ما عطا نشد تا هر از گاه کمی از آن را بخوانیم و کمی از آن را مزه بکنیم. ما کتاب‌مقدس را به این قصد نمی‌خوانیم که در یک لحظه و در یک آن متحول بشویم و به قولی با خواندن آن شوک الهی به ما دست بدهد. هدف ما از مطالعۀ کتاب‌مقدس این نیست که صرفاً ماهی یکبار یا هفته‌ای یکبار آن را بخوانیم و با خواندن کلام خدا از حال و هوای این دنیا خارج بشویم و ذهنمان به عالم بالا سفر بکند. خیر. کلام خدا به ما عطا شد تا در روند بلوغ روحانی کمک‌حال ما باشد.

با این توصیف، کتاب‌مقدس مثل غذا خوردن برای ما حیاتی می‌باشد. ارمیا در کتاب ارمیا ۱۵:‏۱۶ می‌گوید: «سخنان تو یافت شد و آنها را خوردم.» منظور ارمیا این است که کلام خدا عامل بقای او است. مثل نوزادان که شیر می‌خورند، ما نیز باید از حقایق کلام خدا تغذیه بکنیم. کلام خدا به ما انرژی و قوت می‌دهد و حیاتی را در ما تقویت می‌کند که باعث رشد ما می‌شود.

بنابراین، ما، ایمانداران، باید رشد بکنیم. عامل این رشد روحانی، که کلام خدا است، به ما عطا شده است. فراموش نکنیم که روح خدا در ما ساکن است تا در مسیر رشد روحانی به ما قوت بدهد و ما را تقویت بکند.

در پیغام‌های قبل، به نکته‌های مهمی در مورد رشد روحانی اشاره کردیم و با بررسی رسالۀ اول یوحنا فصل ۲ آیۀ ۱۳ و ۱۴ توضیح دادیم که رشد روحانی سه مرحله دارد: «کودکی، جوانی، پدری.» در واقع، مراحل زندگی همۀ انسان‌ها شامل این سه مرحله می‌باشد.

حالا، وقتی به بُعد روحانی می‌رسیم، مرحلۀ کودکی ابتدای رشد روحانی است. در این مرحله، هر بچه‌ای ابتدا مادر و پدرش را می‌شناسد و می‌فهمد فرزند کیست. سپس، در سن جوانی، می‌دانید به چه چیزی ایمان دارید. در این مرحله از رشد روحانی، در مورد آموزه‌های الهیاتی به درک و بینش می‌رسید. شما کلام خدا را درک می‌کنید. در واقع، جای پایتان محکم است و با باد هر تعلیم و آموزه به هر سو رانده نمی‌شوید. در نهایت، در فرآیند رشد روحانی، پدر می‌شوید، به این معنی که می‌دانید فرزند چه کسی هستید، می‌دانید به چه چیزی ایمان دارید، علاوه بر اینها، آن کسی را که به او ایمان دارید خیلی عمیق و صمیمی می‌شناسید، شناخت شما از او پایدار است، و در شناخت او به بلوغ رسیدید.

بنابراین، روند رشد روحانی، رفته‌رفته، جلو می‌رود و سمت هدف شناخت خدا پیشرفت می‌کند. در این خصوص، به پولس رسول نگاه می‌کنیم که از نظر ما همۀ مراحل رشد روحانی را پشت سر گذاشته و به بالاترین حد بلوغ روحانی رسیده بود. او در این مرحله تقریباً در خاتمۀ خدمت روحانی خودش است. در تمام آن سال‌ها، پولس به دستاوردهای عظیم رسیده و به همۀ هدف‌هایش دست یافته بود. اما دقیقاً در همین مرحله از بلوغ روحانی چنین می‌گوید: «تا او را [یعنی مسیح را] بشناسم.» منظور این است که با اینکه پولس در مسیر رشد روحانی به بلوغ رسیده بود، هنوز دلش می‌خواست خدایی را که دوست داشت و او را خدمت کرده بود عمیق‌تر و وسیع‌تر و جانانه بشناسد و دربارۀ خدا به درک و بینش کامل‌تری برسد.

قبلاً توضیح دادیم که ما به وسیلۀ کلام خدا و به قوت روح خدا از نظر روحانی رشد می‌کنیم. حکم خدا به ما این است که از نظر روحانی رشد بکنیم. ما اشاره کردیم که کلید رشد روحانی این است که برای جلال خدا زندگی بکنیم. توجه داشته باشید که فقط زمانی رشد می‌کنیم که برای جلال خدا زندگی می‌کنیم. وقتی برای خودمان زندگی می‌کنیم، زندگی ما ثمر نخواهد داشت و هیچ اتفاق مثبتی در زندگی روی نخواهد داد. رشد روحانی فقط زمانی اتفاق می‌افتد که ما روحانی هستیم، نه نفسانی. رشد روحانی فقط زمانی اتفاق می‌افتد که برای جلال خدا زندگی می‌کنیم، نه زمانی که برای خودمان زندگی می‌کنیم.

یادمان باشد که در واقع همۀ ما، ایمانداران، وقتی نجات پیدا می‌کنیم، با اینکه حیات تازه در خودمان داریم، هنوز ته‌مانده و تفالۀ گناه در ما وجود دارد، یعنی گناهی که در جسم ما است و جزیی از انسانیت ما می‌باشد. در واقع، در زندگی ایمانداران انگار یک موازنه وجود دارد: کمی از زندگی‌مان را تقدیم خدا می‌کنیم و کمی از آن را تسلیم گناه. اما، هرچه بالغ‌تر می‌شویم، رفته‌رفته، زندگی در پاکی و راستی و عدالت افزون‌تر می‌شود و زندگی در گناه کمتر و کمتر. البته باید بدانیم که هیچ‌گاه در زندگی مسیحی به مرحله‌ای نمی‌رسیم که اصلاً گناه نکنیم و فقط راستی و عدالت به‌جای بیاوریم. خیر. این فرآیند و این روند همیشه وجود دارد و رو به جلو پیش می‌رود. به قول پولس: «گمان نمی‌برم که به دست آورده‌ام. اما در پی مقصد می‌کوشم.»

بله، شما همواره در حال پیشرفتید و گواه پیشرفت شما این است که رفته‌رفته کمتر گناه می‌کنید. در این مورد، از خودم مثال می‌زنم. من یک گناهکارم. زمانی که نجات پیدا کردم، خیلی زیاد با خودم کشمکش داشتم، مثل کشمکشی که پولس در رسالۀ رومیان فصل ۷ دربارۀ آن صحبت می‌کند: «آنچه می‌خواهم نمی‌کنم، بلکه کاری را که نمی‌خواهم به‌جا می‌آورم.» من با جسم و نَفْسم می‌جنگیدم. آن کلنجار و کشمکش الان هم در زندگی‌ام وجود دارد. اما متوجه شدم که هرچه بیشتر برای جلال خدا زندگی می‌کنم، هرچه بیشتر به روح‌القدس رفتار می‌کنم، هرچه بیشتر در زندگی مطیع خدا هستم و از نظر روحانی رشد می‌کنم و در این روند رشد روحانی به بلوغ می‌رسم، کمتر و کمتر گناه می‌کنم. البته نه اینکه اصلاً گناه نکنم، اما واضح است که ارتکاب گناه در زندگی‌ام به طور چشمگیری کاهش یافته است. در این رشد روحانی، من از گناه دورتر و به معیارهای پاکی و راستی و عدالت نزدیک‌تر می‌شوم.

دوباره مرور بکنیم که جلال دادن خدا کلید رشد روحانی است. در این مورد، رسالۀ دوم قرنتیان ۳:‏۱۸ توضیح می‌دهد که ما جلال خداوند را با چهرۀ بی‌نقاب می‌نگریم. منظور این است که ما مثل مقدسان دوران عهدعتیق نیستیم که حقایق کلام خدا برای آنها آشکار نبود. الان حجاب از چهره کنار رفته و ما «جلال خداوند را در آینه می‌نگریم.»

هفتۀ قبل، یک نفر پرسید: «چرا آینه؟ چرا جلال خداوند را در آینه می‌نگریم؟» جواب این است که بازتاب جلال خدا به ما می‌رسد. منظور این است که ما نور شِکیناه را به چشم نمی‌بینیم، ما حضور خدا را به چشم نمی‌بینیم، که اگر ببینیم، زنده نمی‌مانیم. خدا خودش می‌فرماید: «زیرا انسان نمی‌تواند مرا ببیند و زنده بماند.» از این‌رو، خدا انعکاس جلالش را به ما نشان می‌دهد. چگونه؟ به وسیلۀ کلام خودش، کتاب‌مقدس. وقتی به کلام خدا تمرکز می‌کنیم و از اصول و دستورهای آن اطاعت می‌کنیم، در کلام خدا بازتاب جلال خدا را می‌بینیم. سپس، به گفتۀ پولس، با دیدن جلال خدا در کلام خدا، از جلال به جلال می‌رویم و به قوت روح‌القدس به تصویر مسیح تبدیل می‌شویم.

بنابراین، مراحل رشد روحانی در کتاب‌مقدس فقط به مثال کودک و جوان و پدر محدود نیست. از جلال به جلال رفتن جزیی از روند رشد روحانی می‌باشد. وقتی به جلال خدا تمرکز می‌کنیم، از جلال به جلال می‌رویم.

خلاصۀ کلام این است: مادامی که من و شما برای جلال خدا زندگی می‌کنیم، از نظر روحانی رشد می‌کنیم و در مسیر شبیه شدن به مسیح پیش می‌رویم. اما، زمان‌هایی که برای خودمان و به خواستۀ نَفْسمان زندگی می‌کنیم، از رشد روحانی خبری نیست.

این را هم باید یادآوری بکنم که زندگی کردن برای جلال خدا یک سری اصول و قواعد بسیار عملی و کاربردی دارد. در پیغام گذشته، این اصول را بررسی کردیم. الان به دو مورد اصلی که آنها را بررسی کردیم اشاره می‌کنیم، سپس به موارد دیگر می‌پردازیم.

اگر زندگی کردن برای جلال خدا کلید رشد روحانی است، اگر زندگی کردن برای جلال خدا شرط اساسی و امر واجب برای رشد روحانی است، اگر زندگی کردن برای جلال خدا امر کاملاً ضروری و حیاتی در رشد روحانی است، اصلاً ببینیم زندگی کردن برای جلال خدا به چه معنی است.

ما دربارۀ جلال خدا خیلی صحبت می‌کنیم و حتی این سرود را می‌خوانیم: «جلال بر خدا، نموده وی کارهای عظیم.» بله، عبارت «جلال بر خدا» همیشه وِرد زبانمان است. همیشه این عبارت را در کتاب‌مقدس می‌خوانیم. این عبارتی است که همه‌جا در کلام خدا دیده می‌شود و همۀ ما با آن آشناییم. اما ترسم از این است که وقتی پای عمل میان می‌آید، معنی این عبارت را اصلاً درک نمی‌کنیم.

در اینجا لازم است دوباره پیغام قبل را مرور بکنیم. ما بررسی کردیم که با اعتراف به اینکه عیسی خداوند است خدا را جلال می‌دهیم. همه‌چیز از همین نقطه شروع می‌شود. به گفتۀ رسالۀ فیلیپیان فصل ۲، همۀ ما باید اعتراف بکنیم عیسی خداوند است، برای جلال خدا.

بنابراین، قبل از آنکه در مسیر رشد روحانی قدم بگذارید، قبل از آنکه سمت شبیه شدن به مسیح پیش بروید، باید اعتراف بکنید عیسی خداوند است. اینجا است که تولد تازه پیدا می‌کنید و عضو خانوادۀ الهی می‌شوید. ابتدا باید از نظر روحانی کودک باشید که بعد بتوانید از نظر روحانی پدر بشوید. شما اول کودک هستید و بعد یک مرد بالغ یا یک زن بالغ می‌شوید. اما، قبل از هر چیز، اعتراف بکنید عیسی خداوند است، باید به کیستی عیسی اعتراف بکنید، چون او در حقیقت خداوند است. با اعتراف به خداوندی عیسی، خدا را جلال می‌دهید، چون، در واقع، به گفتۀ یوحنا ۱:‏۱۴، جلال خدا در مسیح به چشم می‌آید.

حالا دومین مورد را مرور می‌کنیم. علاوه بر اینکه با اعتراف به خداوندی عیسی خدا را جلال می‌دهیم، مورد دوم این است که هدف زندگی را جلال خدا قرار می‌دهیم. در این مورد، به رسالۀ اول قرنتیان ۱۰:‏۳۱ اشاره کردیم که می‌گوید: «خواه بخورید، خواه بنوشید، خواه هر چه کنید، همه را برای جلال خدا بکنید.» پس، حالا که اعتراف کردیم عیسی خداوند است، برای جلال خدا، هدف زندگی را جلال خدا قرار می‌دهیم.

حالا ببینیم یعنی چه که هدف زندگی را جلال خدا قرار می‌دهیم. ما توضیح دادیم که وقتی هدف زندگی جلال خدا باشد، یعنی به هر قیمتی که برای ما تمام بشود باید خدا را جلال بدهیم. به این هم اشاره کردیم که هرگاه به خدا بی‌حرمتی می‌شود ما نیز همراه خدا دلمان به درد می‌آید و عذاب می‌کشیم. به این ترتیب، هدف زندگی ما جلال خدا خواهد بود. منظور این است که به هر بها و قیمتی برای جلال خدا زندگی می‌کنیم، یعنی مهم این است که خدا جلال پیدا بکند، حتی اگر به قیمت جانمان تمام بشود. چه بمیریم، چه زنده بمانیم، مهم جلال یافتن خدا است. اگر قرار است خدا جلال پیدا بکند، دیگر مهم نیست اعتبار چیزی یا کاری به من برسد یا نرسد، مهم نیست برای من به چه قیمتی تمام بشود، مهم نیست اگر لازم باشد از یک چیزهایی در زندگی دست بکشم.

الان لازم است کمی در این مورد توضیح بدهم. در دنیای مسیحیت آمریکا، ما مسیحیانی بار می‌آوریم که دربارۀ جلال دادن خدا اصلاً چنین طرز فکری ندارند. خیلی جالب است که در این دنیای مسیحیت، به جای اینکه مسیحیان روحیۀ خدمتگزار داشته باشند، به جای اینکه روحیۀ تواضع و فروتنی داشته باشند، به جای اینکه بگویند به هر قیمتی حاضرم برای ارادۀ خدا زندگی بکنم، به هر قیمتی برای جلال خدا زندگی می‌کنم، در عوض، همه می‌خواهند فقط یک زندگی موفق و کامیاب و بی‌دغدغه داشته باشند.

همین امروز، به نوار کاست یک خادمی گوش می‌دادم که می‌گفت برای او جالب است که به هر کنفرانس و گردهمایی مسیحی که می‌رود یا هر کتاب تازه‌ای که نوشته می‌شود یا هرگاه مسیحیان تصمیم می‌گیرند جمعیت زیادی را دور هم جمع بکنند، همیشه از یک چهرۀ سرشناس استفاده می‌کنند و با دعوت اشخاص نامدار و به قول معروف اتوکشیده مردم را جذب کنفرانس‌ها و دورهمی‌ها می‌کنند. یعنی شما فقط به این نگاه می‌کنید که چه کسی سخنران کنفرانس است، شما خبردار می‌شوید دختر شایستۀ آمریکا در یک کنفرانس حضور دارد یا یک تاجر و سرمایه‌دار معروف یا رییس یک شرکت معروف یا یک هنرپیشۀ هالیوود یا یک ورزشکار و سیاستمدار آنجا حضور دارد. خلاصه، یک تعداد اشخاص جمعیت‌جمع‌کن و پولدار و معروف و نورچشمی به کنفرانس‌ها دعوت می‌شوند. اما نتیجه چه می‌شود؟ نتیجه این می‌شود که در دنیای مسیحیت، به جای اینکه از خادم بودن و خدمتگزاری به ما سرمشق بدهند، موفقیت و کامیابی و معروف بودن سرمشق ما می‌شود.

حالا فرض بکنید می‌خواهیم سراغ این نسل از مسیحیانی که به این شکل بار آوردیم برویم و از آنها بخواهیم انجیل عیسی مسیح را به گوشه و کنار دنیا بشارت بدهند. واقعاً که متقاعد کردن آنها عجب کار سختی است! چقدر دشوار است به این نسل مسیحیان بگوییم که به خاطر مسیح جان خودتان را به خطر بیندازید! چرا دشوار است؟ چون مدام به گوش آنها خوانده شده که مسیحیت از آدم‌های پولدار و معروف و مشهور و موفق تشکیل شده است.

بله، ما نسلی بار می‌آوریم که بیشتر از آنکه فکر این باشند که با تواضع و فروتنی خدمت بکنند، فکر موفقیت و کامروایی و کامیابی‌اند. اما چنین طرز فکری دقیقاً نقطۀ مقابل زندگی کردن برای جلال خدا است. زندگی کردن برای جلال خدا به این معنی نیست که فقط فکر هدف‌ها و برنامه‌ها و علاقه‌های خودمان باشیم یا یک نفر را استخدام بکنیم که تمام‌وقت مدیر برنامۀ ما و در خدمت ما باشد. زندگی کردن برای جلال خدا یعنی حاضر باشیم از خودمان صرف‌نظر بکنیم. زندگی کردن برای جلال خدا یعنی حاضر باشیم به خاطر پیشبرد هدف‌های خدا، اگر لازم باشد، بمیریم.

من، شخصاً، می‌دانم که در زندگی آدمی هستم که می‌توانم از خودم صرف‌نظر بکنم. مثل پولس که می‌گوید: «مرگ برای او دلپذیر خواهد بود اگر قرار باشد در راه خدمت به مسیح جان بدهد. اگر به خاطر شادی شما در انجیل جان خودم را همچون قربانی تقدیم بکنم، این‌گونه مردن را با شادی می‌پذیرم. من حاضرم از خودم صرف‌نظر بکنم.» بله، این خوی و منش کسی است که برای جلال خدا زندگی می‌کند.

جانِ کلام حرف من این است که فروتنی کلید اصلی است. اگر هدف زندگی شما جلال خدا است، به شکلی فروتن خواهید شد که در اصل به خدا می‌گویید: «وقتی درد می‌کشی، من هم درد می‌کشم. تپش قلبم به تپش قلب تو وابسته است. به هر قیمتی که برایم تمام بشود، فقط می‌خواهم تو را جلال بدهم.»

همین روحیه باید در کسانی دیده بشود که دلشان می‌خواهد در دنیای مسیحیت خدمت بکنند. خیلی از مسیحیان به دانشگاه الهیات می‌روند تا خداوند را خدمت بکنند. اما عده‌ای از آنها فقط زمانی خداوند را خدمت می‌کنند که همه‌چیز به مراد دلشان باشد و همه‌چیز، به قول معروف، گل و بلبل باشد و همه‌چیز آن‌طور که آنها دلشان می‌خواهد پیش برود. این دسته از مسیحیان به شرطی خداوند را خدمت می‌کنند که موفقیت آنها تضمین شده باشد.

با این توصیف، سوال پیش می‌آید که کجا هستند آن کسانی که حاضرند برای جلال خدا هر خطری را به جان بخرند، حتی اگر کاملاً ناشناس و گمنام باقی بمانند.

دوباره پیغام قبل را مرور بکنیم. در پیغام قبل در این باره صحبت کردیم که اگر برای جلال خدا زندگی بکنیم، قانع خواهید بود اگر کسی در زندگی از شما جلو بزند. مادامی که خدا جلال پیدا بکند، شما قانعید و ناراحت نمی‌شوید اگر یک نفر همان کاری را که شما انجام می‌دهید حتی بهتر از شما انجام بدهد.

پس جانِ کلام این است که اگر می‌خواهیم از نظر روحانی رشد بکنیم، باید خودمان را در این دو مورد انکار بکنیم: ابتدا، لحظه‌ای که نجات پیدا می‌کنیم، تسلیم خداوندی مسیح بشویم. سپس سراسر زندگی‌مان تسلیم خداوندی مسیح باقی بمانیم تا او حاکم و فرمانروای مطلق زندگی ما باشد. ما از مسیح اطاعت می‌کنیم و خودمان را تسلیم هدایت و راهنمایی او در زندگی می‌کنیم و دیگر به این فکر نمی‌کنیم که اطاعت از مسیح ممکن است برای ما چه بهایی داشته باشد، به این فکر نمی‌کنیم آیا قرار است موفق باشیم یا نه، به این فکر نمی‌کنیم آیا این قدمی که برمی‌داریم رفاه و آسایش را از ما می‌گیرد یا نه، فقط به این فکر می‌کنیم آیا خدا جلال پیدا می‌کند یا نه. به این ترتیب، در روند رشد روحانی پیشرفت می‌کنیم. ولی، هرگاه راه خودمان را پیش می‌گیریم و به میل خودمان رفتار می‌کنیم و دنبال خواسته‌های خودمان هستیم، حتی، در خدمت روحانی، اگر انگیزۀ ما درست نباشد، در مسیر رشد روحانی درجا می‌زنیم.

حالا وقتش است مورد سوم را بررسی بکنیم. چگونه خدا را جلال می‌دهیم؟ مورد سوم این است که ما با اعتراف به گناه خدا را جلال می‌دهیم. البته این مورد شاید کمی عجیب به نظر برسد. اما این مورد نیز در راستای سایر مواردی است که تا الان توضیح دادیم.

پس دقت بکنید چه می‌گویم: بزرگ‌ترین نشانۀ فروتنی این است که به گناهانمان اعتراف بکنیم. البته خیلی از مردم این کار را نمی‌کنند. حتی خیلی از ما مسیحیان روی گناهانمان سرپوش می‌گذاریم. ما یا آن‌قدر سرمان شلوغ است که وقت نداریم گناهانمان را ببینیم یا اینکه خیلی وقت‌ها خودمان را آدم‌های خوبی فرض می‌کنیم و احساس نمی‌کنیم که باید خودمان را بازبینی بکنیم که آیا در ما گناهی وجود دارد یا نه. خیلی وقت‌ها تقصیر را گردن شرایط و موقعیت و محیط و آدم‌های اطرافمان می‌اندازیم. اما تمایل نداریم به گناهانمان اعتراف بکنیم. به این ترتیب، از جلال دادن خدا غافل می‌مانیم.

در این مورد، در کتاب یوشع فصل ۷ آیۀ چشمگیری وجود دارد. اینجا زمانی است که بنی‌اسراییل به رهبری یوشع وارد سرزمین موعود می‌شوند. آنها به رهبری موسی به آنجا قدم نمی‌گذارند، چون موسی با عصا به صخره ضربه زده بود، در حالی که خدا گفته بود خطاب به صخره سخن بگوید، نه اینکه ضربه بزند. موسی دنبال جلال دادن خودش بود و دلش می‌خواست مردم ببینند که او به قدری قدرتمند است که این‌چنین به صخره ضربه می‌زند. به این شکل، موسی خودش را از این برکت محروم می‌کند که قوم اسراییل را به سرزمین موعود هدایت بکند. اما یوشع آنها را به این سرزمین موعود می‌رساند و قوم اسراییل در شهر اریحا به پیروزی عظیمی دست پیدا می‌کنند. دیوارهای شهر فرو می‌ریزد و آنها شهر را صاحب می‌شوند. در واقع، اریحا اولین شهری است که آنها در سرزمین کنعان فتح می‌کنند. ولی به قوم اسراییل حکم می‌شود از آن شهر چیزی غنیمت نگیرند. خدا به آنها گفته بود نمی‌خواهد از اموال آن بت‌پرستان چیزی برای خودشان بردارند. خدا نمی‌خواست قوم اسراییل غنیمت جمع بکند و از آن شهر اموالی را برای خودشان صاحب بشوند، بلکه همه‌چیز را در اریحا باقی بگذارند. با این اقدام، قوم اسراییل نشان می‌داد از بت‌پرستان جدا است.

اما، از میان همۀ قوم، مردی به نام عَخان دزدی می‌کند و از آن شهر برای خودش غنیمت برمی‌دارد. در نتیجه، قوم اسراییل هنگام فتح شهر بعدی، یعنی شهر عای، شکست می‌خورند. سپس، در کتاب یوشع فصل ۷ آیۀ ۱۹، یوشع دست عَخان را رو می‌کند: «ای پسر من، الان یهوه خدای اسراییل را جلال بده.» اما چگونه؟ «نزد او اعتراف نما و مرا خبر بده که چه کردی و از ما مخفی مدار. عَخان در جواب یوشع گفت: در واقع، به یهوه، خدای اسراییل، گناه کرده و چنین و چنان به عمل آورده‌ام.» عَخان توضیح می‌دهد که این مال را دیده و دلش خواسته و آن یکی مال را دیده و دلش خواسته و همه را برداشته و در خیمۀ خودش پنهان کرده است.

در اینجا، توجه بکنید که یوشع به عَخان می‌گوید با اعتراف به گناهش خدای اسراییل را جلال بدهد. بر اساس این آیه، اعتراف به گناه خدا را جلال می‌دهد. پذیرفتن این واقعیت که گناه کردید خدا را جلال می‌دهد. اما چرا؟ الان توضیح می‌دهم چرا.

برای پاسخ این سوال، به آیۀ ۲۴ نگاه بکنید: «و یوشع و تمامی بنی‌اسراییل با وی عَخان، پسر زارَح، و نقره و ردا و شِمش طلا [یعنی همۀ چیزهایی که دزدیده بود] و پسرانش و دخترانش و گاوانش و الاغانش و گوسفندانش و خیمه‌اش و تمامی اموالش را گرفته، آنها را به وادی عَخور بردند و یوشع گفت: برای چه ما را مضطرب ساختی [یا به دردسر انداختی]؟ خداوند یهوه، امروز تو را مضطرب خواهد ساخت.»

الان به یک نکته توجه بکنید: هرچند عَخان به گناهش اعتراف کرد، از داوری در امان نماند. پس اعتراف به گناه از تأدیب الهی جلوگیری نمی‌کند. در مزمور ۳۲ و ۵۱، داوود به گناهش اعتراف می‌کند و خدا او را می‌بخشد، سپس داوود را تأدیب می‌کند. پس، صرفاً، چون خدا ما را می‌بخشد، معنی‌اش این نیست که از تأدیب خبری نخواهد بود. عَخان به گناهش اعتراف می‌کند، اما خدا او را داوری می‌کند: «پس تمامی اسراییل او را سنگسار کردند و آنها را به آتش سوزانیدند و ایشان را به سنگ‌ها سنگسار کردند و تودۀ بزرگ از سنگ‌ها بر او برپا داشتند که تا به امروز هست و خداوند یهوه از شدت غضب خود برگشت. بنابراین، اسم آن مکان تا امروز وادی عَخور نامیده شده است.» ناگفته نماند که واژۀ «عَخور» در زبان عبری به معنای «زحمت یا دردسر» می‌باشد.

در این ماجرا، خدا به قوم اسراییل این درس عبرت را داد: «از من نااطاعتی نکنید. اگر نااطاعتی بکنید، عواقب سنگینی در انتظارتان خواهد بود.» بله، عواقب گناه عَخان این بود که خودش و کل خانواده‌اش، که از قرار معلوم شریک جرم او بودند، سنگسار شدند.

اما حالا ببینیم چرا یوشع از عَخان خواست به گناهش اعتراف بکند؟ چون، اگر عَخان به گناهش اعتراف نمی‌کرد و خدا جان او و خانواده‌اش را می‌گرفت، خدا یک خدای سنگ‌دل و بی‌رحم و ظالم به نظر می‌رسید و برای همه سوال پیش می‌آمد که چرا خدا چنین کاری کرد. ولی، زمانی که عَخان به گناهش اعتراف می‌کند، در واقع اعلام می‌کند که تو، خدای قدوس و عادل، مختاری مرا تأدیب بکنی، بی‌آنکه عدالت خودت را زیر پا بگذاری، چون من لایق مجازاتم.

احتمالاً شما هیچ‌گاه واقعیت اعتراف به گناه را به این شکل نگاه نکردید. اما در واقع جانِ کلام اعتراف به گناه عَخان به این معنی است که خدا می‌خواهد عَخان به گناهش اعتراف بکند تا نشان بدهد خدا مختار است عَخان را مجازات بکند تا هیچ‌کس خیال نکند عَخان بی‌خود و بی‌جهت مجازات شد و سزاوار آن مجازات نبود.

واقعیت این است که خدا خدای قدوس است و به گناه بی‌اعتنا نیست. خدا نمی‌تواند با گناه مدارا بکند. خدا نمی‌تواند گناه را مجازات نکند. اگر خدا می‌توانست گناه را مجازات نکند، هیچ‌گاه عیسی مسیح روی صلیب جان نمی‌داد. اما خدا نمی‌تواند به گناه بی‌اعتنا باشد. وقتی تأدیب خدا نصیب ما می‌شود و آن‌گاه اعتراف نکنیم که حتماً سزاوار آن تأدیب هستیم، در این صورت، خدا در چشم مردم خدای ناعادل و بی‌انصاف به نظر خواهد رسید.

حالا به کتاب یوشع فصل ۷ بازگردیم و به آیۀ ۲۰ نگاه بکنیم که عَخان می‌گوید: «به یهوه، خدای اسراییل، گناه کردم.» توجه بکنیم که عَخان خدا را مقصر نمی‌داند، تقصیر را گردن شرایط نمی‌اندازد و به قول معروف نمی‌گوید رفیق بد و همنشین بد مرا به گناه کشاند. عَخان گناه خودش را می‌پذیرد.

همین موقعیت مشابه عَخان را هنگام مصلوب شدن مسیح می‌بینیم. آن دزد روی صلیب همۀ عمرش به خدا بی‌حرمتی کرده بود. او هر کاری دلش خواسته کرده بود و حالا کنار عیسی مسیح روی صلیب بود. اما، در لحظۀ آخر عمرش، در حالی که روی صلیب آویزان است، یکبار در زندگی‌اش خدا را جلال می‌دهد. به گفتۀ انجیل لوقا ۲۳:‏۴۱، آن دزد به دزد دیگر می‌گوید: «ما به انصاف، چون که جزای اعمال خود را یافته‌ایم.» در واقع، آن دزد می‌گوید: «رفیق، برای چه شکایت می‌کنی؟ دقیقاً آنچه سزاوار تو است به سرت می‌آید. تو نمی‌توانی برای این مجازات به خدا بی‌حرمتی بکنی، چون ما لایق این مجازات هستیم. تو نمی‌توانی برای این مجازات از خدا ایراد بگیری، چون این مجازات سزاوار ما است.»

دوستان، این دقیقاً اصل مطلبی است که دلم می‌خواهد آن را درک بکنید. هرگاه گناهتان را توجیه می‌کنید، در واقع، انگار خدا را مقصر می‌دانید. قدیمی‌ترین نمونه در مورد مقصر دانستن خدا به کتاب پیدایش بازمی‌گردد. می‌دانید که ابتدا حوا گناه کرد و بعد از او آدم گناه کرد. سپس خدا به آدم می‌گوید: «ای آدم، چرا این کار را کردی؟» آدم در جواب می‌گوید: «این زنی که به من دادی.»

ناگفته نماند که مردم همیشه تصور می‌کنند آدم با این پاسخ تقصیر را گردن حوا می‌اندازد. اما آدم حوا را مقصر نمی‌داند. آدم به خدا می‌گوید: «این زنی که تو به من دادی.» آدم چه کسی را مقصر می‌داند؟ او خدا را مقصر می‌داند. او می‌گوید: «من یک آدم مجرد بودم که رفتم و خوابیدم. اما از خواب بیدار شدم و دیدم متأهلم. مگه چارۀ دیگری داشتم؟ تو می‌توانستی هر زنی را که می‌خواستی برایم انتخاب بکنی. اما چرا این زن؟ این زن درست و حسابی نیست. تو او را آفریدی. من حتی نمی‌دانستم زن اصلاً چی هست. به خودم آمدم و دیدم با یک زن ازدواج کردم. حالا ببین چه آشوبی به پا شد!»

به این ترتیب، آدم خودش را مقصر نمی‌داند و از خدا ایراد می‌گیرد و از خدا انتقاد می‌کند: «این زنی که تو به من دادی.» آدم تقصیر را گردن زن می‌اندازد و البته که مار را مقصر می‌داند، اما هرگز خودش را تقصیردار نمی‌بیند.

اما جلال دادن خدا نقطۀ مقابل طرز فکری است که آدم از خودش نشان داد. جلال دادن خدا یعنی اینکه من مسوولیت گناهم را می‌پذیرم و می‌دانم گناه من نه تقصیر خدا است و نه تقصیر کسی است که خدا او را در زندگی‌ام آورده و نه تقصیر محیط اطرافم. شما نمی‌توانید بگویید: «ای خدا، مجبور نبودی شیطان را بیافرینی، مجبور نبودی اجازه بدهی شیطان سقوط بکند، مجبور نبودی مرا به این شهر و دیار بیاوری، مجبور نبودی این شخص را سر راهم قرار بدهی. تو خدای مقتدر و حاکم مطلقی و اختیاردار همه‌چیز هستی.» بسیار خوب، همۀ ما این چیزها را می‌گوییم تا از زیر بار مسوولیت شانه خالی بکنیم. واقعیت این است که با توجیه گناهمان از خدا انتقاد می‌کنیم و خدا را زیر سوال می‌بریم. اگر من و شما گناه کردیم، تقصیر کیست؟ فقط و فقط تقصیر خودمان است. بنابراین، اگر خدا اراده می‌کند ما را تأدیب بکند، مختار است. ما نمی‌توانیم مسوولیت خودمان را انکار بکنیم.

دوستان، من واقعاً باور دارم این پذیرش مسوولیت گناه بخشی از روند رشد روحانی است. من معتقدم وقتی واضح و آشکار و صریح و روشن و با آگاهی می‌پذیرید گناهکارید و سپس به گناهانتان اعتراف می‌کنید، آن‌گاه، از نظر روحانی رشد می‌کنید. شما به این دلیل رشد می‌کنید که می‌فهمید چه وزنۀ سنگینی جلوی پیشرفت شما را در رشد روحانی گرفته است. اگر رشد روحانی را به یک مسابقه تشبیه بکنیم، واضح است که نمی‌توانیم در حالی که بارهای سنگین روی دوشمان است بدویم و جلو برویم. به گفتۀ رسالۀ عبرانیان فصل ۱۲، باید هر بار سنگین را که ما را کُند می‌کند از خودمان دور بکنیم. ما باید به حساب گناهانمان رسیدگی بکنیم. این موضوع بسیار مهمی است. وقتی گناهانمان را می‌پذیریم، وقتی انگشت روی گناهانمان می‌گذاریم، وقتی به گناهمان اعتراف می‌کنیم، بار سنگین گناه از شانه‌ها پایین می‌افتد و رشد ما جلو می‌رود.

الان لازم است در این مورد نمونه‌ای را از کتاب اول سموییل فصل ۵ توضیح بدهم. اینجا یک مقطع حیرت‌انگیز در تاریخ کتاب‌مقدس است. اینجا زمانی است که بنی‌اسراییل یک مدت طولانی به خدا بی‌توجه بودند و مدت‌های طولانی دنبال هدف و برنامۀ خودشان بودند. آنها در ظاهر هنوز آدم‌های مذهبی بودند و آداب و تشریفات رسمی و مذهبی را رعایت می‌کردند، اما دلشان با خدا نبود. در همین زمان، با فلسطینیان وارد جنگ می‌شوند و به یک مشکل برخورد می‌کنند: فلسطینیان در جنگ بر آنها پیروز می‌شوند. از این‌رو، قوم اسراییل می‌ترسد و در میانۀ این ترس و هراس با خودش می‌گوید: «اگر قرار است مقابل فلسطینیان از خودمان دفاع بکنیم، باید خدا را به لشکر اسراییل بازگردانیم.» اما مشکل اینجا است که آنها مدت طولانی خدا را نادیده گرفته بودند، حتی صندوق عهد را که محل حضور خدا بود از مکان خودش جای دیگری برده بودند. برای همین، تصمیم می‌گیرند صندوق عهد را بازگردانند. در فصل ۴، یک نفر پیشنهاد می‌دهد به شیلوه بروند و صندوق عهد را بازگردانند. قوم اسراییل معتقدند، اگر خدا با آنها نباشد، محال است در نبرد پیروز بشوند. پس شتابان می‌روند تا حضور خدا را میانشان بازگردانند. صندوق عهد از راه می‌رسد و در فصل ۴ آیۀ ۷ اتفاق جالبی می‌افتد: «فلسطینیان ترسیدند، زیرا گفتند: خدا به اردو آمده است.»

توجه بکنید که آن فلسطینیان بت‌پرست بودند و صندوق عهد از نظر آنها یک بت بود، مثل خودشان که بت‌های مخصوص به خود را داشتند. آنها یک صندوق کوچک را می‌بینند که بال‌های فرشتگان روی آن سایه گسترده است. سپس به خودشان می‌گویند: «این خدای آنها است. خدای آنها قدرتمند است. وای بر ما!» از دیدگاه فلسطینیان، او همان خدا است که قوم اسراییل را از مصر آزاد کرد، او همان خدا است که کل لشکر مصریان را غرق کرد، او همان خدا است که بر مصر بلا نازل کرد. ما حاضر نیستیم در این جعبۀ کوچک با این خدا درگیر بشویم.

بله، فلسطینیان ترسیدند. اما بعد چه می‌شود؟ فلسطینیان چارۀ دیگری ندارند و باید بجنگند. به گفتۀ آیۀ ۱۰، «پس فلسطینیان جنگ کردند و اسراییل شکست خورد.» آیا درست شنیدیم؟ منظور چیست که اسراییل شکست خورد؟ مگر خدا با آنها نبود؟ ادامۀ آیۀ ۱۰ چنین می‌گوید: «هر یک به خیمۀ خود فرار کردند و کشتار بسیار عظیمی شد و از اسراییل سی هزار پیاده کشته شدند و تابوت خدا گرفته شد و دو پسر عیلی [که کاهن اعظم بود] حُفنی و فینحاس کشته شدند.»

در پایان آن جنگ، پسران کاهن اعظم کشته می‌شوند، سی هزار پیاده‌نظام جان می‌دهند، و فلسطینیان صندوق عهد را با خودشان می‌برند. این آن چیزی نبود که اسراییل انتظار داشت. آنها خیال می‌کردند خدا غول چراغ جادو است که جلوی آنها ظاهر می‌شود و می‌گوید: «در خدمتم ارباب! چه کمکی از من برمی‌آید؟» خیر. خدا غول چراغ جادو نیست. خدا مثل خمیر اسباب‌بازی نیست که او را هر طور که دلتان می‌خواهد در دست خودتان شکل بدهید. قوم اسراییل خدا را نادیده گرفته بودند و حالا خدا به آنها درس عبرت می‌دهد که بدانند نمی‌توانند هر طور دلشان می‌خواهد با خدا رفتار بکنند. چنین می‌شود که اسراییل جنگ را می‌بازد.

حتماً که معتقدید این اتفاق برای اسراییل دردناک بود. بله، دردناک بود، اما برای فلسطینیان مصیبت‌بارتر بود. حالا فلسطینیان صندوق عهد را که محل حضور خدا بود در اختیار داشتند، وای به حالشان! آنها با آن صندوق کوچک روانه می‌شوند، اما در سرزمینشان جهنم به پا می‌شود. به گفتۀ فصل ۵، «فلسطینیان صندوق خدا را گرفته، آن را از اِبِنِزر به اَشدود آوردند.» آنها از شهر به شهر فلسطین عبور می‌کنند. آیۀ ۲: «فلسطینیان صندوق خدا را گرفته، آن را به خانۀ داجون درآورده، نزدیک داجون گذاشتند.»

بسیار خوب، فلسطینیان با این خدا چکار می‌کنند؟ بدیهی است که او را در بت‌خانه قرار می‌دهند. داجون بت فلسطینیان بود. داجون بتی است که یک نیم‌تنۀ او انسان و نیم‌تنۀ دیگرش ماهی بود. البته پری دریایی نبود، بلکه جنس او مذکر بود، یک موجود عجیب و غریب! فلسطینیان این بت را در یک معبد گذاشته بودند و آن را عبادت می‌کردند. آنها با خودشان می‌گویند: «ما خدای اسراییل را با خودمان آوردیم. بهتر است او را در بتکده‌ای که برای بت خودمان ساختیم بگذاریم.»

حالا به آیۀ ۳ نگاه بکنید: «و بامدادان چون اَشدودیان [محل بتکدۀ داجون] برخاستند، اینک، داجون به حضور صندوق یهوه رو به زمین افتاده بود.» دقت بکنید که بت داجون به کدام سمت افتاده بود. آن بت در پیشگاه صندوق یهوه زمین افتاده بود. فلسطینیان داخل بتکده می‌شوند و می‌بینند سر تا پای بت آنها در مقابل آن صندوق کوچک زمین افتاده بود. «و داجون را برداشته، باز در جایش برپا داشتند.» آنها گمان می‌کنند شاید زمین تکان خورده یا یک اتفاقی افتاده که این بت زمین افتاده. برای همین، آن بت را دوباره سر جای خودش می‌گذارند. حالا به آیۀ ۴ نگاه بکنید: «و در فردای آن روز، چون صبح برخاستند، اینک، داجون به حضور صندوق یهوه رو به زمین افتاده و سر داجون و دو دستش بر آستانه قطع شده و تن داجون فقط از او باقی مانده بود.»

در واقع، خدا به آن فلسطینیان می‌گوید: «این بت را دوباره از روی زمین بلند نکنید. این بت دقیقاً جایی است که باید باشد.» بله، خدا وجود هیچ بتی را تحمل نمی‌کند. خدا تحمل نمی‌کند هیچ بتی با او مقایسه بشود. به گفتۀ آیۀ ۵، از آن پس، دیگر هیچ‌کس بت داجون را عبادت نکرد. آن فلسطینیان با خودشان می‌گویند چرا خودشان را اذیت بکنند و خودشان را به دردسر بیندازند؟ چه کسی دلش می‌خواهد یک بت بی‌عرضه را عبادت بکند؟ این بت حتی نمی‌تواند بت بغل دست خودش را شکست بدهد.

اما همۀ ماجرا اینجا تمام نمی‌شود. به آیۀ ۶ نگاه بکنید: «و دست یهوه بر اهل اَشدود سنگین شده، ایشان را تباه ساخت و ایشان، هم اَشدود و هم نواحی آن، را به خُراج‌ها [یعنی دُمل‌ها] مبتلا ساخت.» کل ساکنان اَشدود مبتلا به دُمل شدند. البته خیلی از آنها از بیماری طاعون مردند که موش‌ها عامل انتقال آن بیماری بودند. در واقع، یک بلای خانمان‌برانداز و دامن‌گیر نازل شد و کل ساکنان اَشدود دچار یک بیماری واگیردار و همه‌گیر شدند و به قول معروف سیاه‌مرگ کل آن جامعه را فرا گرفت. در این میان، کسانی که از طاعون نمردند مبتلا به دُمل‌ها شدند. اما مردان اَشدود حواسشان جمع بود و خیلی زود فهمیدند همۀ مصیبتشان از آنجا شروع شد که صندوق خدا را با خودشان آوردند. برای همین، تصمیم می‌گیرند صندوق عهد را بازگردانند. به گفتۀ آیۀ ۸، قرار می‌شود صندوق عهد را به شهر جَت منتقل بکنند.

حالا ببینیم شهر جَت کجا بود. تعدادی از شما با این شهر آشنایید، چون مردی غول‌پیکر به نام جُلیات اهل این شهر بود که یکی از شهرهای فلسطین می‌باشد. از این‌رو، اهالی اَشدود صندوق خدای اسراییل را به شهر جَت می‌برند که البته برای مردم آن شهر نیز هدیۀ خوشایندی نبود. همان اتفاق برای اهالی جَت افتاد: ویرانی عظیم، طاعون، بیماری و مرگ در هر گوشه و کنار. آیۀ ۹: «مردمان شهر را از کوچک و بزرگ مبتلا ساخته، ایشان به خُراج‌ها [یعنی دُمل‌ها] مبتلا شدند.» زبان اصلی این آیه حاکی از آن است که آن دُمل‌ها مثل غده‌های سرطانی بودند که در اندام‌های داخلی بدن رشد کردند.

از این‌رو، آنها تصمیم می‌گیرند از دست این صندوق خلاص بشوند. بنابراین، آن را به عَقرون می‌برند. اما اهل عَقرون فریاد می‌کشند و اعتراض می‌کنند. به این ترتیب، صندوق خدا از یک شهر به شهر دیگر منتقل می‌شود و هر کجا برده می‌شود اهالی آنجا دچار دردسر می‌شوند. به گفتۀ آیۀ ۱۲: «و آنانی که نمردند [یعنی از طاعون نمردند] به خُراج‌ها [یعنی به دُمل‌ها] مبتلا شدند و فریاد شهر تا به آسمان بالا رفت.»

اما ببینیم فریاد آن مردم به آسمان چه فریادی بود. آیا آنها مثل آدم‌های بی‌ایمان در کتاب مکاشفه خدا را لعنت کردند؟ آیا به خدا کفر گفتند؟ وقتی آن مردم رو به سوی آسمان فریاد کشیدند، چه گفتند؟ آیا گفتند: «خدایا، چرا با ما چنین کاری می‌کنی؟»

بسیار خوب، ببینیم آن مردمان چکار کردند. اول سموییل فصل ۶ آیۀ ۱: «و صندوق یهوه در ولایت فلسطینیان هفت ماه ماند و فلسطینیان کاهنان و فالگیران خود را خوانده، گفتند: با صندوق یهوه چه کنیم [یعنی چطور خودمان را از این آشفتگی خلاص بکنیم؟] گفتند: اگر صندوق خدای اسرائیل را بفرستید، آن را خالی مفرستید.» یعنی آن را همان‌طور که گرفتید تحویل ندهید، «بلکه قربانی جرم البته برای او بفرستید. آن‌گاه، شفا خواهید یافت.»

حالا ببینیم قربانی جرم برای اعتراف به چه چیزی بود؟ برای اعتراف به گناه بود، یعنی شما اعتراف می‌کنید گناهتان تقصیر شما است و خدا مقصر نیست. آن فلسطینیان از خیلی کسانی که آنها را می‌شناسم عاقل‌تر بودند. بله، اگر می‌خواهید آرامش داشته باشید، اعتراف بکنید که حرمت خدا را نگه نداشتید و به خدا بی‌احترامی کردید، اعتراف بکنید خدا را بدنام کردید، اعتراف بکنید خدا حق دارد و مختار است شما را تأدیب بکند، اعتراف بکنید، چون از خدا سرپیچی کردید، دچار این مشکلات شدید. به عبارتی، شما تقصیر را به گردن می‌گیرید و قربانی جرم تقدیم می‌کنید.

حالا نزد آن فلسطینیان بازگردیم و ببینیم چه نوع قربانی جرم تقدیم کردند. به گفتۀ فصل ۶ آیۀ ۴، آن مردان دانا چنین می‌گویند: «پنج دُمل طلا و پنج موش طلا.» البته که این یک قربانی عجیب و غریبی است. این همان قربانی جرم نیست که کتاب لاویان به آن حکم می‌دهد. این نوع از قربانی جرم آداب بت‌پرستان بود. آن بت‌پرستان در واقع یک ودیعۀ نذری تقدیم می‌کنند. هرگاه به یک بت هتک حرمت می‌شد و در نتیجۀ آن بلایی بر مردم نازل می‌شد، برای رفع بلا، مجسمۀ آن بلا را به صورت نمادین درست می‌کردند و آن را مثل نذری تقدیم می‌کردند. برای مثال، فرض بکنید در یک جامعۀ بت‌پرست زندگی می‌کنید و دست شما از کار افتاده است. در آن طرز فکر بت‌پرستی، فرض را بر این قرار می‌دهید که چون به خدایان و بت‌ها بی‌حرمتی کردید، بت‌ها شما را مجازات کردند و دست شما را از کار انداختند. پس، وقتی به معبد و بتکده می‌روید تا بت‌ها را عبادت بکنید، یک مجسمۀ سفالی به شکل دست می‌سازید و آن را داخل بتکده می‌برید و آن دست سفالی را تقدیم بت‌ها می‌کنید. به این ترتیب، به آن بت‌ها اعلام می‌کنید که مشکل دست شما به این خاطر است که به آنها بی‌حرمتی کردید. این معنی ودیعۀ نذری است.

زمانی که خودم به شهر قرنتس رفته بودم، در یک موزه، داخل اتاق کوچکی شدم که محل جمع‌آوری ودیعه‌های نذری بود. یک آقای کلیددار آنجا ایستاده بود و معمولاً به کسی اجازه نمی‌داد داخل آن اتاق بشود. البته ما توانستیم داخل بشویم. وقتی داخل آن اتاق شدیم، تا چشم کار می‌کرد، در هر گوشه و کنار، همه‌گونه دست و پا و اندام‌های داخلی و خارجی بدن آنجا وجود داشتند. از قرار معلوم، آن قدیم‌ها، مردم به بتکده آمده بودند تا بتی به نام آسکِلیپوس را که به ایزد شفا معروف بود عبادت بکنند. آن مردم از هر عضو و اندام بدن که بیمار بود یا مشکل داشت نمونه‌ای ساخته و نزد آن بت آورده بودند تا به او اعلام بکنند بیماری آنها نتیجۀ نااطاعتی از خواست و ارادۀ آن بت می‌باشد.

از این‌رو، آن فلسطینیان بت‌پرست یک رسم و آیین معمول و رایج را به‌جا آوردند. آنها به خدا می‌گویند: «این دُمل‌ها و این طاعون نتیجۀ داوری تو بر ما است. دلمان می‌خواهد بدانی که این را می‌فهمیم.»

حالا به آیۀ ۵ نگاه بکنید: «پس تمثال دُمل‌های خود و تمثال موش‌های خود را که زمین را خراب می‌کنند بسازید و خدای اسراییل را جلال دهید.» به عبارتی، شما خدا را جلال می‌دهید زمانی که قبول می‌کنید خدا حق دارد و صاحب‌اختیار است شما را داوری بکند، چون در مقابل خدا قد عَلَم کردید و به او بی‌حرمتی نمودید.

الان لازم است نکته‌ای را گوشزد بکنم. تا زمانی که گناهانتان را توجیه می‌کنید، هرگز از نظر روحانی رشد نخواهید کرد. شما زمانی از نظر روحانی رشد خواهید کرد که با تواضع و فروتنی گناهتان را می‌پذیرید و می‌دانید که نباید برای گناهی که مرتکب شدید دست روی دست بگذارید و بی‌خیال باشید. اگر رشد روحانی یک فرآیند است، اگر قرار است با پیشرفت در این فرآیند کمتر گناه بکنیم، پس توجه به گناه و اعتراف به گناه باید بخشی از رشد روحانی باشد. شما نمی‌توانید گناه بکنید و دست روی دست بگذارید. باید کاری بکنید. اما چکار باید بکنید؟ کار شما این است که مسوولیت گناهتان را گردن بگیرید. این اولین قدم است. شما تقصیر را گردن شرایط نمی‌اندازید، تقصیر را گردن شوهرتان یا زنتان یا دوستانتان یا رییستان نمی‌اندازید. شما کارمندتان را مقصر نمی‌دانید، شبانتان را مقصر نمی‌دانید، شما خودتان را مقصر می‌دانید. حتی گناهتان را گردن شیطان نمی‌اندازید. البته این سابقۀ طولانی دارد که مردم گناه را گردن شیطان می‌اندازند و ادعا می‌کنند شیطان آنها را اِغوا به گناه کرد. امروز هستند کسانی که معتقدند دیوها و ارواح پلید آنها را وادار به گناه می‌کنند.

من کتابی خواندم که به گفتۀ نویسنده‌اش یک دیو باعث و بانی آبریزش بینی او شده بود. خیر. گناه شما تقصیر دیوها و شیطان نیست، تقصیر اوضاع و شرایط و دوستان شما نیست. از نظر این دسته آدم‌ها، به قول معروف، ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند و باعث می‌شوند شما گناه بکنید. خیر. هر بار که گناه می‌کنید، به خواست و ارادۀ خودتان گناه می‌کنید و این شما هستید که مسوولید.

بنابراین، اولین قدم این است که قبول بکنید گناهکارید. در کتاب نحمیا فصل ۹ آیۀ ۳۳، نحمیا به خدا چنین می‌گوید: «تو در تمامی این چیزهایی که بر ما وارد شده است عادل هستی.» عجب گفتۀ جالبی! یعنی، هر کاری با ما کردی، عادلانه است.

در همین خصوص، وقتی در انجیل لوقا فصل ۱۵ آن پسر گمشده نزد پدر بامحبتش به خانه بازمی‌گردد، چنین می‌گوید: «به آسمان و به حضور تو گناه کرده‌ام. به من لطف می‌کنی اگر با من مثل یکی از کارگرانت رفتار بکنی.» آن پسر گمشده از پدرش توقعی نداشت، چون می‌دانست لایق هیچ‌چیز نیست. اگر این طرز فکر را داشته باشید، قبول می‌کنید گناهکارید و لایق هیچ‌چیز نیستید. وقتی چنین دیدگاهی به گناه دارید، در روند رشد روحانی پیشرفت می‌کنید. در همین راستا، داوود در مزمور ۵۱ می‌گوید: «به تو و به تو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده‌ام.» داوود کسی را جز خودش مقصر نمی‌داند. در اصل، او می‌گوید: «خدایا، با وجود هر اتفاقی که اجازه دادی در زندگی‌ام روی بدهد، تو عادلی.» بله، اعتراف به گناه از این نقطه شروع می‌شود که گناهمان را گردن می‌گیریم و قبول می‌کنیم خودمان مقصریم.

الان لازم است این موضوع را کمی بیشتر توضیح بدهم. اگر واقعاً دلتان می‌خواهد از نظر روحانی رشد بکنید، باید به گناهتان اعتراف بکنید، برای جلال خدا. منظور این است که قبل از هر چیز، ابتدا، باید قبول بکنید گناهی که مرتکب شدید گناه شما است و خودتان مقصرید، نه دیگران. اما قدم دوم این است که گناهتان را واقعاً گناه ببینید و آن را توجیه نکنید، یعنی قبول بکنید گناه کردید و گناهکارید و گناهتان بی‌حرمتی به ذات الهی است.

در این خصوص، به این آیه‌ها توجه بکنید: کتاب پیدایش ۴۱:‏۹: «آن‌گاه، رییس ساقیان به فرعون عرض کرده، گفت: امروز، خطایای من به خاطرم آمد.» پیدایش ۴۴:‏۱۶: «یهودا گفت: به آقایم چه گوییم و چه عرض کنیم و چگونه بی‌گناهی خویش را ثابت نماییم؟ خدا گناه غلامانت را دریافت نموده است.» یعنی دیگر حرفی و ادعایی و توجیهی باقی نمی‌ماند. حالا به اول سموییل ۱۵:‏۲۴ نگاه بکنید: «و شائول به سموییل گفت: گناه کردم، زیرا از فرمان یهوه تجاوز نمودم.» دوم سموییل ۱۲:‏۱۳: «داوود به ناتان گفت: به یهوه گناه کرده‌ام.» در کتاب دانیال ۹:‏۲۰، دانیال درست‌کار و خداشناس چنین می‌گوید: «چون من هنوز سخن می‌گفتم و دعا می‌نمودم و به گناهان خود اعتراف می‌کردم.» انجیل لوقا ۵:‏۸: «شمعون پطرس، چون این را بدید، بر پای‌های عیسی افتاده، گفت: ای خداوند، از من دور شو، زیرا مردی گناهکارم.» در انجیل لوقا فصل ۱۸، «آن باجگیر دور ایستاده، نخواست چشمان خود را به سوی آسمان بلند کند، بلکه به سینۀ خود زده گفت، خدایا، بر من گناهکار رحم فرما.»

بنابراین، می‌بینید که اعتراف به گناه یعنی اینکه قبول می‌کنید گناه شما مشکل خودتان است و آنچه مرتکب شدید واقعاً گناه است. من معتقدم چنین طرز فکری پایه و اساس رشد روحانی است، چون، وقتی گناهتان را می‌پذیرید و به گناهتان اعتراف می‌کنید، در واقع مانعی را شناسایی می‌کنید که سد راه رشد و پیشرفت شما است.

حالا برویم سراغ واژۀ اعتراف و در این مورد کمی بیشتر توضیح بدهیم. در عهدجدید به زبان یونانی، واژۀ «اعتراف» homologeo «هومولوگِئو» می‌باشد. در واقع، واژۀ یونانی logos «لوگوس» به معنی «صحبت کردن» از فعل یونانیِ logeo «لوگِئو» ریشه می‌گیرد. «لوگوس» یعنی صحبت کردن با عقل و منطق، یعنی بحث و گفتگو دربارۀ اصول مهم و اساسی. اما بخش دیگر واژۀ «هومولوگِئو،» که در زبان یونانی homo «هومو» می‌باشد، واژۀ «همان» معنی می‌شود. پس واژۀ «هومولوگِئو» که از ترکیب دو کلمه تشکیل شده، در واقع، به این معنی است: «بیان همان چیز.» منظور این است که اعتراف به گناه به معنی التماس کردن برای بخشیده شدن نیست. اعتراف به گناه، در اصل، به این معنا است که دربارۀ گناهتان با خدا هم‌نظر و هم‌عقیده‌اید و دربارۀ گناهتان دقیقاً همان دیدگاه را دارید که دیدگاه خدا به گناه است. اما ببینیم خدا دربارۀ گناهتان چه می‌گوید؟ از نظر خدا، گناهی که مرتکب می‌شوید فقط گناه شما است و تقصیر شما است.

پس اعتراف به گناه به این معنی نیست که به خدا التماس بکنیم و خواهش و تمنا بکنیم ما را ببخشد. اعتراف به گناه یعنی با خدا موافق و هم‌نظر باشید که گناه شما فقط گناه شما است و کسی دیگر مقصر نیست. این یک اصل پایه است. وقتی به گناهمان اعتراف می‌کنیم، نمی‌گوییم: «خدایا، مرا ببخش. التماس می‌کنم، لطفاً مرا ببخش. آرزویم این است که مرا ببخشی.» خیر. اعتراف به گناه مثل جلسه و گردهمایی مسیحیان نیست که یک جمعیت زیاد دور هم جمع می‌شوند و واعظ یا مبشر گناهکاران را به توبه فرا می‌خواند و یک نفر با نفر دیگر دعا می‌کند تا او توبه بکند و دعای توبه و آمرزش را تکرار بکند. اعتراف به گناه این نیست که مدام و پیوسته به در بکوبیم تا خدا در را باز بکند و ما را بیامرزد. خیر. اعتراف به گناه این‌گونه نیست.

وقتی به مسیح ایمان آوردید، خدا چه مقدار از گناهانتان را آمرزید؟ به گفتۀ کتاب‌مقدس، خدا به خاطر نام خودش همۀ خطایا و گناهان شما را آمرزید (رسالۀ اول یوحنا فصل ۲). حالا یک نفر می‌گوید: «مسیح فقط گناهانی را که در آینده مرتکب خواهیم شد آمرزید.» در جواب باید بگوییم، وقتی مسیح دو هزار سال پیش روی صلیب جان سپرد، همۀ گناهان شما گناهانی بودند که قرار بود در آینده مرتکب بشوید. بله، همۀ گناهانتان آمرزیده شدند.

بنابراین، در اعتراف به گناه بحث آمرزش مطرح نیست. موضوع این است که با خدا موافق و هم‌نظرید که گناهکارید و حاضرید و مایلید تا به گناهی که در زندگی شما وجود دارد رسیدگی بشود. اما یادتان باشد که شما آمرزیده هستید. عیسی مسیح جریمۀ کل گناهان ما را پرداخت و لازم نیست دوباره این جریمه پرداخت بشود. به این آیۀ زیبا در رسالۀ افسسیان فصل ۴ آیۀ ۳۲ دقت بکنید: «با یکدیگر مهربان باشید و رحیم و همدیگر را عفو نمایید، چنان که خدا در مسیح شما را هم آمرزیده است.» به فعل «آمرزیده است» دقت بکنید که زمان گذشته است. بله، شما آمرزیده شدید. از این‌رو، ما برای آمرزیده شدن به خدا التماس نمی‌کنیم. ما قبلاً آمرزیده شدیم. اما، زمانی که به گناهمان اعتراف می‌کنیم، اعلام می‌کنیم با خدا موافق و هم‌نظریم که مقصر و تقصیرداریم.

به گفتۀ رسالۀ اول یوحنا ۱:‏۹، اگر به گناهمان اعتراف بکنیم، خدا امین و عادل است و گناه ما را می‌بخشد. حواسمان باشد که یوحنا در این رساله ویژگی یک ایماندار را توصیف می‌کند. کل حرف یوحنا در رسالۀ اول یوحنا این است که تفاوت یک ایماندار و یک غیرایماندار را نشان بدهد. این مشخصۀ یک غیرایماندار است که گناهش را انکار می‌کند (اول یوحنا فصل ۱ آیۀ ۸ و ۱۰). یوحنا می‌گوید: «اگر کسی بگوید گناه نکرده، خدا را دروغگو می‌شمارد.» این مشخصۀ کسی است که تولد تازه ندارد. چنین کسی گناهش را انکار می‌کند. ولی ما به گناهمان اعتراف می‌کنیم. این مشخصۀ یک ایماندار واقعی است که دربارۀ گناهش با خدا موافق است و هم‌عقیده است و قبول دارد که با گناهش در مقابل خدا قد عَلَم می‌کند و قبول دارد فقط خودش مقصر است.

گاه، مردم می‌گویند: «آیا مطمئنی این قضیه واقعاً به این شکل است؟ مگر نه اینکه همان موقع که نجات پیدا می‌کنیم، یکبار برای همیشه به گناهمان اعتراف می‌کنیم و آمرزیده می‌شویم؟» در جواب، باید بپرسیم: «مگر به وسیلۀ ایمان نجات پیدا نکردید؟» حتماً که پاسخ مثبت است. حالا سوال بعدی این است که آیا در همان لحظه‌ای که به مسیح ایمان آوردید ایمان شما متوقف شد؟ خیر. این‌طور نیست که بگویید: «با ایمان نجات پیدا کردم، ولی از این به بعد به دیدار زندگی می‌کنم، نه با ایمان.» خیر. چنین نیست.

شما با ایمان نجات پیدا می‌کنید و زندگی مسیحی را با ایمان ادامه می‌دهید. شما به گناهتان اعتراف می‌کنید و نجات پیدا می‌کنید. ولی در طول زندگی مسیحی همواره به گناهتان اعتراف خواهید کرد. این اعتراف به گناه ادامه دارد. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته با ایمان زندگی می‌کند. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته با محبت زندگی می‌کند. این کلام رسالۀ اول یوحنا می‌باشد. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته مطیعانه زندگی می‌کند. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته جدا از دنیا زندگی می‌کند. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته از دست روح‌القدس راهنمایی و رهنمود می‌گیرد و به حکمت دنیا توجه ندارد. نشانۀ یک ایماندار راستین این است که همواره و پیوسته حاضر و آماده است به گناهش اعتراف بکند. در واقع، ایماندار راستین کسی است که به گناهش اعتراف می‌کند. البته اعتراف به گناه کم و زیاد دارد. این‌طور نیست که همیشه، به قول معروف، بنشینیم و یک دل سیر و تمام و کمال و همه‌جانبه به گناهمان اعتراف بکنیم. ولی واقعیت این است که هر ایماندار راستین، دیر یا زود، به گناهش اعتراف خواهد کرد. این کلام اول یوحنا ۱:‏۹ می‌باشد.

الان لازم است به نکته‌ای اشاره بکنم. وقتی با امانت و وفاداری و صداقت و روراستی، در حضور خدا، خالصانه، به گناهتان اعتراف می‌کنید، خودتان را در مسیر رشد روحانی قرار می‌دهید. اما، وقتی انگشت روی گناهتان نگذارید، وقتی به گناهتان اعتراف نکنید، وقتی به گناهتان بی‌اعتنا باشید، وقتی گناهتان را به حضور خدا نیاورید، از رشد روحانی خبری نخواهد بود، چون حاضر نیستید از دست گناهتان خلاص بشوید.

بله، اعتراف به گناه کلید رشد روحانی است. برای همین، معتقدم بدون توبه کردن از اعتراف اصیل و واقعی خبری نیست. خودم یک زمان‌هایی در زندگی‌ام این‌طور دعا کردم: «خداوندا، برای گناهانی که مرتکب شدم اندوهگینم. از تو ممنونم که مرا بخشیدی.» اما، بعدها، این‌طور دعا کردم: «خداوندا، از تو ممنونم که آن گناهانی را که مرتکب شدم آمرزیدی. می‌دانم تو از گناهانم خشنود نیستی. دیگر هرگز نمی‌خواهم دوباره آن گناهان را تکرار بکنم.» البته گاه به این شکل دعا نمی‌کنیم، چون انگار خیلی هم بدمان نمی‌آید آن گناهان را دوباره تکرار بکنیم. گاه، فقط می‌خواهیم خیالمان از گناهان گذشته راحت بشود، اما چندان نگران گناهانی نیستیم که در آینده مرتکب می‌شویم. همۀ حرفم این است که چنین خُلق و خویی نشانۀ کمبود رشد روحانی است.

خلاصه، منظور این است که وقتی روی گناهتان انگشت می‌گذارید، وقتی گناهتان را قبول می‌کنید، وقتی می‌پذیرید این خودتان هستید که گناه کردید و شخص دیگری مقصر نیست، وقتی می‌پذیرید گناهتان ضد خدا است، آن‌وقت است که اصیل و راستین به گناهتان اعتراف می‌کنید. شما خودتان را آماده می‌کنید با گناهتان مقابله بکنید، شما به گناهتان اعتراف می‌کنید و از گناهتان توبه می‌کنید. همۀ این قدم‌ها قلب تپنده و جانِ کلام اعتراف اصیل و راستین می‌باشد.

ما در این پیغام به موضوع اعتراف به گناه پرداختیم، چون به نظرم اعتراف به گناه یک اصل پایه و اساسی است. ما دلمان می‌خواهد رشد بکنیم، ولی مانعی که رشد ما را عقب می‌اندازد گناه است. دلمان می‌خواهد خدا را جلال بدهیم، اما یک مانع در کل عالم وجود دارد که خدا را جلال نمی‌دهد. آن مانع گناه است. اگر بدی را در دل خود منظور بدارم، خداوند مرا نخواهد شنید. در این صورت، نمی‌توانیم از نظر روحانی رشد بکنیم. اگر به گناه پناه بدهیم و آن را در دلمان مخفی کنیم، حتی نمی‌توانیم با خدا مشارکت داشته باشیم. بنابراین، باید اعتراف به گناه در زندگی‌مان جای داشته باشد. به نظرم، این یک موضوع اصلی و پایه است.

بله، اگر من و شما واقعیت گناهمان را بپذیریم و به گناهمان اعتراف بکنیم، از تأدیب خدا در امان خواهیم ماند. ولی، اگر خدا اراده می‌کند که ما را به خاطر گناهمان تأدیب بکند، تأدیب خدا را می‌پذیریم و به خدا نمی‌گوییم: «چرا به من سخت می‌گیری؟ چرا به من روی خوش نشان نمی‌دهی؟»

حواستان باشد که گاه باید زندگی خودتان را محک بزنید. شاید یک زمان‌هایی دقیقاً آنچه سزاوارش هستید به سرتان می‌آید و البته که باید حاضر باشید آن را بپذیرید.

خلاصه، ما، ایمانداران، اگر دلمان می‌خواهد از نظر روحانی رشد بکنیم، باید مانعی که رشدمان را عقب می‌اندازد از سر راه برداریم. البته که آنچه رشد ما را کُند می‌کند گناه است و بس.

الان لازم است این حقیقت را به شکل کاربردی توضیح بدهم. در دعای روزانۀ شما، که یک روال همیشگی و پیوسته و بی‌وقفه است، باید اعتراف به گناه جای مشخصی داشته باشد. در این اعتراف به گناه، شما فاش و آشکار و صادقانه و خالصانه روی گناهتان دست می‌گذارید و حاضرید هر گونه توبیخ و تأدیب را از دست خدا قبول بکنید، چون با همین توبیخ و تأدیب است که خدا شما را از تکرار گناه بازمی‌دارد. من همیشه به پدرها و مادرها می‌گویم اگر فرزند شما نداند کارهای بدی که انجام می‌دهد عواقب دارد، باز هم به کارها و رفتارهای نادرست ادامه خواهد داد. من در زندگی خودم به خداوند گفته‌ام، اگر برای اینکه بیشتر شبیه تو بشوم، لازم است تأدیب بشوم، مرا تأدیب بکن، چون دلم نمی‌خواهد دوباره و دوباره در همان مسیر گناه بیفتم.

واقعیت این است که خیلی خوب است که خدا در ما احساس تقصیر قرار داده است. فرض بکنید چه مصیبتی می‌شد اگر در زندگی روحانی هیچ‌گاه احساس تقصیر نمی‌کردید! این دقیقاً مثل زمانی است که در بدنمان درد را احساس می‌کنیم. واویلا می‌شد اگر در بدنمان هیچ دردی احساس نمی‌کردیم! در این مورد یک مثال می‌زنم که شاید برایتان جالب باشد.

در مطالعات و تحقیقاتی که به تازگی در مورد بیماری جذام انجام شده است، به نتیجه‌هایی رسیدند که با تصوراتی که قبلاً دربارۀ این بیماری هولناک داشتند فرق می‌کند. قبلاً اعتقاد بر این بود که بیماری جذام یا همان بیماری خوره گوشت بدن را می‌خورد، یعنی صورت را می‌خورد، بینی را می‌خورد، انگشت‌ها را می‌خورد، و کل بدن را می‌خورد. اما، در مطالعاتی که به تازگی انجام شده، به این نتیجه رسیدند که مشکل جذام در اصل این است که اندام‌های بدن را بی‌حس می‌کند. کسی که جذام دارد اندام‌های بدنش بی‌حس می‌شوند و چون هیچ دردی را در اعضای بدنش احساس نمی‌کند، اندام‌ها به مرور زمان ساییده و به قولی خورده می‌شوند. در کتابی به نام «خدایا کجایی وقتی درد می‌کشم؟» به قلم آقای فیل یانسی، اطلاعات مفیدی در این زمینه پیدا می‌کنید.

به هر حال، بنا بر این تحقیقات، یک آقای جذامی به خاطر پوشیدن کفش تنگ همۀ انگشتان پایش را به شکلی ناگوار از دست می‌دهد، چون انگشت‌ها به خاطر جذام بی‌حس بودند و او هیچ‌گونه درد و فشار را احساس نمی‌کرد. ابتدا، تصور بر این بود که جذام اندام‌های بدن را می‌خورد. اما واقعیت این است که کفش تنگ باعث شده بود انگشت‌ها ساییده و به قولی خورده بشوند. اما آن آقا هیچ دردی احساس نکرده بود. برای مثال، کسی که جذام دارد، به بینی خودش دست می‌زند، اما بینی هیچ حسی ندارد. او، در همین حال، هر قدر بیشتر به بینی‌اش دست بزند، بیشتر ساییده می‌شود. در واقع، جذام بینی را نمی‌خورد، بلکه در اثر ساییدگی، کم‌کم، بینی از بین می‌رود.

بله، خدا احساس درد را در بدن ما قرار داده است. اما در بیماری جذام این حس درد از بین می‌رود و همۀ اندام‌های بدن، رفته‌رفته، از بین می‌روند. حالا، وقتی به زندگی روحانی می‌رسیم، می‌بینیم که خدا در وجود ما احساس تقصیر قرار داده است. احساس تقصیر مثل یک زنگ کوچک یا یک دستگاه است که وقتی گناه می‌کنید به صدا درمی‌آید. زمانی که گناه می‌کنید و احساس تقصیر به شما دست می‌دهد و واقعیت گناه را درک می‌کنید، آن‌وقت است که باید بی‌درنگ به گناهتان اعتراف بکنید. خدا به این روش به شما نشان می‌دهد که روحتان دردمند است. در این لحظۀ دردناک است که شما دست روی گناهتان می‌گذارید و به آن اعتراف می‌کنید و به خدا می‌گویید: «می‌دانم گناه کردم، می‌دانم به تو و ضد تو گناه کردم، می‌دانم تقصیر گردن خودم است، دلم نمی‌خواهد گناهم را دوباره تکرار بکنم، از گناهم روی می‌گردانم، به من قوت بده تا در مسیر درست قدم بردارم.»

وقتی به این راه و روش زندگی بکنید، خودتان را در مسیر عالی و بی‌نظیر رشد روحانی قرار می‌دهید. واقعیت صریح و آشکار این است که تا وقتی موانعی را که سد راه رشد شما است و بلوغ شما را عقب می‌اندازد از جلوی پا برندارید، هرگز نمی‌توانید از نظر روحانی رشد بکنید.

حالا مرور بکنیم و ببینیم تا الان چه درس‌هایی آموختیم. ما یاد گرفتیم که رشد روحانی فرآیندی است که در آن خدا را جلال می‌دهیم. مادامی که در چارچوبی زندگی می‌کنیم که خدا را جلال می‌دهیم، از نظر روحانی رشد خواهیم کرد. در مسیر جلال دادن خدا، اولین قدم این است که اعتراف بکنیم عیسی خداوند است. سپس هدف زندگی را جلال دادن خدا قرار می‌دهیم، به هر قیمتی که برای ما تمام بشود. در قدم بعدی، با درد خدا درد می‌کشیم. آن‌گاه، قانع خواهیم بود وقتی دیگران در زندگی از ما جلو می‌زنند و همان کاری را که ما انجام می‌دهیم بهتر از خودمان انجام می‌دهند.

در نهایت، در این پیغام، بررسی کردیم که زندگی کردن برای جلال خدا به این معنی است که حاضر باشیم گناهمان را قبول بکنیم و با کمال میل بپذیریم خدای عادل هر تأدیبی که برای ما در نظر بگیرد عادلانه است، چون گناه کردیم و خدا قدوس و عادل است و در عدالت و قدوسیتش عمل می‌کند. در این سبک زندگی و در این چارچوب است که از نظر روحانی رشد خواهیم کرد.

ناگفته نماند که تا الان فقط سه کلید از دوازده کلید رشد روحانی را بررسی کردیم. البته توضیح نُه کلید باقیمانده به اندازۀ این سه کلید طولانی نخواهد بود، چون این سه کلید اصول پایه می‌باشند.

با هم دعا بکنیم.

ای پدر آسمانی، برای این وقت مطالعه از تو ممنونیم. دعا می‌کنیم این زیربنا و شالوده بنا بشود که این کلیدها را دست بگیریم و گنجینه‌های برکت‌های تو را باز بکنیم، گنجینه‌هایی که برای کسانی در نظر داری که از نظر روحانی بالغند. برای درس‌های بعدی به ما کمک بکن. در نام مسیح. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize