Grace to You Resources
Grace to You - Resource

اکنون، این افتخار را داریم که یک مجموعه پیغام را دربارۀ موضوع رشد روحانی شروع بکنیم و با نگاه به کلام خدا این موضوع را بررسی بکنیم. به اعتقاد من، برای ایمانداران موضوعی مهم‌تر از رشد روحانی وجود ندارد.

همین ابتدا، دو آیۀ مهم را برای شما می‌خوانم تا با اهمیت این موضوع آشنا بشوید. در آخرین آیه از رسالۀ دوم پطرس، در فصل ۳ آیۀ ۱۸، چنین می‌خوانیم: «بلکه در فیض و معرفت خداوند و نجات‌دهندۀ ما عیسی مسیح ترقّی کنید که او را از اکنون تا ابدالاباد جلال باد. آمین.»

در این رسالۀ عالی، خلاصۀ کلام پطرس به ما این است که در فیض رشد بکنیم. تقریباً در ابتدای رسالۀ اول پطرس، در فصل ۲ آیۀ ۲، او می‌گوید: «چون اطفال نوزاده، مشتاق شیر روحانی و بی‌غش [کلام خدا] باشید تا از آن برای نجات نموّ کنید.»

بنابراین، پطرس در واقع رساله‌های کاربردی خودش را با این حکم شروع و تمام می‌کند که از نظر روحانی رشد بکنیم. رشد روحانی برای حیات یک ایماندار بسیار اهمیت دارد، همان‌طور که رشد جسمانی برای ادامۀ حیات انسان اهمیت دارد.

بله، خدا به ما فرمان می‌دهد رشد بکنیم. هیچ‌چیز غم‌انگیزتر از این نیست که یک ایماندار در رشد روحانی درجا بزند. این مصیبت است که یک عمر از ایمان یک نفر گذشته باشد، اما نشانه‌ای از بلوغ روحانی در او دیده نشود. همۀ ما بچه‌هایی را دیدیم که به هر دلیلی رشد آنها عقب افتاده یا کُند و آهسته پیش رفته است. این یک مصیبت غم‌انگیز است که یک نفر را می‌بینیم که عمری از او گذشته، اما از نظر جسمی یا ذهنی رشد نکرده یا نمی‌تواند از لحاظ عاطفی و اجتماعی با دیگران ارتباط برقرار بکند.

اما جدی‌تر از کندذهنی و کمبود رشد جسمانی، معضل اینجا است که آدم‌هایی را می‌بینیم که سال‌ها است نام مسیح را بر خود دارند، اما هرگز از نظر روحانی رشد نکردند.

از این‌رو، در این مجموعه پیغام، قصد داریم موضوع رشد روحانی را بررسی بکنیم و ببینیم چطور باید در فیض رشد بکنیم و بفهمیم ایماندار بالغ به چه معنا است.

همین ابتدا، لازم است چند مورد را توضیح بدهیم. مورد اول این است که رشد روحانی با موقعیت ما در مسیح فرق دارد و دو حقیقت متفاوت است. منظورم این است که چنین نیست که شما با رشد روحانی مسیحی بشوید. ایماندار شدن معجزه‌ای است که در یک آن و یک لحظه اتفاق می‌افتد. تولد تازه اتفاقی است که در یک دَم در زندگی شما روی می‌دهد و آن هم لحظه‌ای است که خدا شما را در بدن مسیح جای می‌دهد، دقیقاً در لحظه‌ای که به عیسی مسیح ایمان می‌آورید. تولد تازه یک فرآیند نیست. تولد تازه یک معجزۀ شگفت‌انگیز است که در یک لحظه اتفاق می‌افتد. البته ممکن است بشارت انجیل یک روال را طی بکند، یعنی مدت‌ها طول بکشد تا یک نفر که پیغام انجیل را می‌شنود ایمان بیاورد. اما نجات یافتن یک لحظۀ معجزه‌آسا است که در یک آن از مرگ به حیات وارد می‌شوید. به قول پولس رسول، از قلمروی تاریکی به ملکوت پسر عزیز خدا منتقل می‌شوید.

بنابراین، رشد روحانی شما و موقعیت شما در مسیح با هم فرق دارد. شما، لحظه‌ای که ایمان می‌آورید، در مسیح قرار می‌گیرید. در این خصوص، پولس به کلیسای قرنتیان چنین می‌گوید: «اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازه‌ای است.» پس شما بی‌درنگ خلقت تازه می‌شوید. پولس در رسالۀ کولسیان ۲:‏۱۰ می‌گوید: «شما در او [یعنی عیسی مسیح] تکمیل شدید.» این موقعیت شما است: «کامل در مسیح.» پطرس می‌گوید، وقتی ایماندار می‌شوید، «همۀ چیزهایی را که برای حیات و زندگی خداپسندانه لازم است» دارا می‌شوید (دوم پطرس ۱:‏۳).

بنابراین، وقتی ایماندار می‌شوید، در مسیح قرار می‌گیرید. مسیح در شما زندگی می‌کند. شما صاحب هر برکت روحانی در جای‌های آسمانی می‌شوید. شما همۀ چیزهایی را که برای حیات و زندگی خداپسندانه لازم است دارا می‌شوید. شما در مسیح کاملید. از نظر جایگاه و موقعیت، در بهترین شرایط هستید. بنابراین، رشد روحانی با موقعیت شما در مسیح فرق دارد.

مورد دوم این است که با رشد روحانی محبت خدا به شما بیشتر نمی‌شود و این‌طور نیست که اگر بیشتر رشد بکنیم، لطف خدا بیشتر شامل حالمان می‌شود. گاه، پدر و مادر به بچه می‌گویند: «به شرطی دوستت دارم که این کار را بکنی.» خیر، خدا هرگز چنین حرفی به ما نمی‌زند. این‌طور نیست که خدا ما را به خاطر کارهایی که انجام می‌دهیم دوست داشته باشد. به گفتۀ رسالۀ رومیان فصل ۵، خدا ما را محبت نمود زمانی که گناهکار بودیم، دشمن خدا بودیم، با خدا غریبه بودیم. حتی، قبل از آنکه به مسیح ایمان بیاوریم، خدا ما را محبت نمود. وقتی ایماندار می‌شوید، خدا همچنان شما را بی‌کران و بی‌انتها دوست دارد، چون محبت خدا اندازه ندارد، میزان ندارد، درجه ندارد، محبت خدا کم‌کم زیاد نمی‌شود. خدا همۀ مردم را تمام و کمال دوست دارد و به یک اندازه دوست دارد، حتی غیرایمانداران را این‌چنین دوست دارد که البته چه واقعیت عجیب و حیرت‌آوری است که خدا همه را به یک اندازه محبت دارد!

از این‌رو، وقتی ایماندار می‌شوید، محبت خدا به شما که عضو خانوادۀ الهی هستید تمام و کمال است. بحث سر این نیست که دل خدا را بیشتر به دست بیاورید تا شما را بیشتر دوست داشته باشد. لطف خدا به شما از این مقداری که هست بیشتر نمی‌شود. این محبت، در یک آن، در لحظۀ نجات شامل حالتان می‌شود.

پس توضیح دادیم که رشد روحانی با جایگاه و موقعیت شما در مسیح فرق دارد. رشد روحانی به میزان محبت خدا وابسته نیست. اما مورد سوم این است که رشد روحانی به زمان بستگی ندارد. هستند ایماندارانی که مدت طولانی از ایمانشان می‌گذرد، اما خیلی کم رشد دارند. اما یک تعداد از ایمانداران مدت کوتاهی از ایمانشان گذشته، ولی رشد قابل توجهی دارند. البته ناگفته نماند که نمی‌توان نقش زمان را در رشد روحانی نادیده گرفت. قطعاً، کسی که زمان بیشتری برای رشد کردن داشته باشد بالغ‌تر از کسی است که زمان کمتری برای رشد داشته است. اما موضوع این است که زمان به خودی خودش در رشد روحانی نقش اصلی ندارد، بلکه این ما هستیم که باید پیگیر اصول و قواعد رشد روحانی باشیم تا ثمرۀ آن را به چشم ببینیم. ما میزان رشد روحانی خودمان را با نگاه کردن به تقویم و گذشت زمان اندازه‌گیری نمی‌کنیم.

مورد چهارم این است که رشد روحانی فقط به دانش و معلومات ما بستگی ندارد. به نظرم، گاه، میزان معلوماتمان را نشانۀ بلوغ روحانی می‌دانیم، در حالی که معلومات ما کلید اصلی رشد روحانی نیست. دانش و معلومات، به تنهایی، کارساز نیست. نکتۀ کلیدی کاربرد آن دانش و معلومات است که چطور و چگونه آنها را به کار می‌برید. در واقع، به فرمودۀ کتاب‌مقدس، دانش و معلومات می‌تواند زمینه‌ساز فخر فروختن بشود و سر و کلۀ غرور پیدا بشود. وقتی هم که یک ایماندار گرفتار غرور بشود، رشد روحانی کُند می‌شود. دانش و معلومات به معنی رشد روحانی نیست. فقط، زمانی که آن دانش و معلومات به ما کمک بکنند بیشتر شبیه مسیح بشویم، آن زمان است که می‌تواند عامل رشد روحانی بشود.

حالا در مورد رشد روحانی به یک مورد دیگر نگاه بکنیم. رشد روحانی به فعالیت‌های روحانی ما بستگی ندارد. عده‌ای از مردم تصور می‌کنند اگر کلیسا بیایند و در کلیسا فعال و پویا باشند، از نظر روحانی رشد می‌کنند. تصور برخی از ایمانداران این است که اگر در کلیسا عضو این شورا و آن جلسه باشند یا عضو گروه سرود کلیسا باشند یا خلاصه دستشان به یک خدمتی در کلیسا بند باشد، همین کافی است که از نظر روحانی رشد بکنند. از نظر آنها، به هر حال، عمرشان را در کلیسا گذراندند و در کلیسا مو سفید کردند. پس، اگر سرشان در کلیسا شلوغ است، حتماً که خیلی روحانی هستند.

حالا به آنچه می‌گوییم توجه بکنید. در زمینۀ فعالیت‌های مذهبی، هیچ‌کس مشغول‌تر از فریسیان نبود و البته که هیچ‌کس به اندازۀ فریسیان از حقیقت دور نبود. در انجیل متی فصل ۷، عیسی مسیح می‌گوید: «بسیاری در آن روز مرا خواهند گفت: خداوندا، ما کارهای عالی کردیم. به ایشان خواهم گفت: هرگز شما را نشناختم! از من دور شوید.» پس دقت بکنید که مشغول بودن در کلیسا حتی شما را برای نجات ابدی واجد شرایط نمی‌کند، چه برسد به رشد روحانی!

اما مورد آخر این است که رشد روحانی به توانایی مالی شما بستگی ندارد. برای من جالب است که خیلی از مردم موقعیت اقتصادی خودشان را مدیون لطف خدا می‌دانند که شامل حالشان شده است. آنها خیال می‌کنند حتماً مسیحیان خیلی خوبی هستند که خدا آنها را از نظر مالی برکت داده و این‌همه دارایی و ثروت دارند. بسیار خوب، شاید خدا شما را از نظر اقتصادی برکت بدهد، ولی لزوماً برکت مالی نشانۀ این نیست که از نظر روحانی بالغ هستید. پس خیال نکنید موقعیت مطلوب شما مُهر تأیید خدا برای بلوغ روحانی‌تان است.

حالا، اگر همۀ این موارد نشانۀ رشد روحانی نیست، پس رشد روحانی چیست؟ اگر موقعیت شما در مسیح و محبت خدا به شما نشانۀ رشد روحانی نیست، اگر زمان و دانش و معلومات شما ربطی به رشد روحانی ندارد، اگر فعالیت‌های شما در کلیسا و ثروت و دارایی شما نشانۀ رشد روحانی نیست، پس رشد روحانی در اصل چه می‌باشد؟

ابتدا، خیلی ساده، رشد روحانی را تعریف می‌کنیم و در ادامه آن را بیشتر توضیح می‌دهم. رشد روحانی یک مقولۀ پرراز و رمز و وابسته به احساسات نیست. رشد روحانی این نیست که با خودتان و با خدا عهد ببندید که از نظر روحانی رشد بکنید. رشد روحانی مقوله‌ای نیست که ریشۀ روان‌شناسی داشته باشد. این‌گونه نیست که به قول معروف با کشف یک سری اسرار نهان به رشد روحانی برسید. این‌گونه نیست که یک فرمول و دستور مشخص و حساب‌شده را در زندگی به کار ببرید تا رشد روحانی شما در آینده تضمین بشود. رشد روحانی را می‌توانیم در این جملۀ ساده خلاصه بکنیم: رشد روحانی یعنی «هماهنگی عملکردمان با موقعیتمان.»

من ایماندار موقعیتم در مسیح کامل و بی‌نقص است. من در مسیح کاملم. من همۀ چیزهایی را که برای حیات و زندگی خداپسندانه لازم است دارا می‌باشم. من صاحب هر برکت روحانی در جای‌های آسمانی هستم. حالا تنها کاری که باید بکنم این است که در این حیات روحانی پیشرفت بکنم و زندگی‌ام با موقعیتم در مسیح متناسب باشد.

یادم می‌آید یکبار از آقای بابی ریچاردسون [بازیکن بِیس‌بال] شنیدم که می‌گفت وقتی لباس تیم بِیس‌بالِ یانکیزِ شهر نیویورک را به تن می‌کرد، کیفیت بازی‌اش تا پنجاه درصد بهتر می‌شد. عضو بودن در تیم بِیس‌بالِ یانکیز از او بازیکن بهتری می‌ساخت.

خاطرم هست مربیان فوتبال آمریکایی به من می‌گفتند: «مک‌آرتور، کاری که از تو می‌خواهیم این است که در زمین بازی درخور جایگاهت بازی بکنی. جای خودت را در زمین بازی حفظ بکن.»

بسیار خوب، همین اصل در زندگی روحانی صادق است. سکونت مسیح در شما هویت شما را تعریف می‌کند. حرف خدا با شما این است که با توجه با این معیار که مسیح در شما ساکن است زندگی بکنید. در عمل، متناسب با جایگاهتان زندگی بکنید.

با این توصیف، قصد من این است که شما همین اصل و قاعده را متوجه بشوید. درک رشد روحانی و رسیدن به رشد روحانی در واقع یک شاه‌کلید دارد. این شاه‌کلید همۀ قفل‌ها را باز می‌کند. در اصل، رسالۀ دوم پطرس ۳:‏۱۸، ظریف و موشکافانه، این شاه‌کلید را معرفی می‌کند: «در فیض و معرفت خداوند و نجات‌دهندۀ ما عیسی مسیح ترقّی کنید که او را از اکنون تا ابدالاباد جلال باد. آمین.»

برای من جالب است که در این آیه رشد کردن در فیض برابر است با جلال دادن خدا. خیلی مهم است این حقیقت را درک بکنیم. کل مقولۀ رشد کردن در فیض به جلال دادن خدا پیوند دارد. دوستان، واقعیت این است که اگر این نکته را درک بکنید، مسیر بلوغ روحانی را بهتر متوجه می‌شوید. شاه‌کلید رشد روحانی این است که بفهمیم جلال دادن خدا یعنی چه.

حالا وقتش است این موضوع را توضیح بدهیم. البته قبل از آن لازم است پیش‌زمینه‌ای را توضیح بدهم. یادمان باشد که مهم‌ترین امر در کل عالم هستی جلال خدا است. جلال خدا نقطۀ عطف است. جلال خدا امر واجب است. جلال خدا جانِ کلام است. جلال خدا رفیع‌ترین است. جلال خدا اوج مکاشفۀ خدا است. جلال دادن خدا دلیل هستی ما است.

در قرن هفدهم میلادی، یک مجموعۀ پرسش و پاسخ الهیاتی به قلم مسیحیان معروف به «خالصان» تهیه و تنظیم شد. در این مجموعه پرسش و پاسخ، یکی از سوال‌ها این است: «هدف نهایی انسان چیست؟» پاسخ این می‌باشد: «هدف نهایی انسان این است که خدا را جلال دهد و تا ابد از او حظّ برد.»

واقعیت این است که این فقط هدف نهایی انسان نیست، بلکه هدف نهایی کل آفرینش است. برای نمونه، به این عالم هستی نگاه بکنید. به گفتۀ مزمور ۱۹، «آسمان جلال خدا را بیان می‌کند.» بله، وسعت آسمان و این سپهر باشکوه جلال خدا را اعلام می‌کند. خداوند در کتاب اشعیا ۴۳:‏۲۰ از زبان اشعیا چنین می‌گوید: «حیوانات صحرا مرا تمجید خواهند نمود [یعنی جلال خواهند داد.]» بله، این عالم هستی با همۀ وسعتش خدا را جلال می‌دهد. حیوانات صحرا خدا را جلال می‌دهند. همۀ مخلوقات آفریده شدند تا خدا را جلال بدهند. در انجیل لوقا فصل ۲، وقتی فرشتگان تولد مسیح را مژده می‌دهند، چنین می‌گویند: «خدا را در عرش برین جلال.» پس همۀ مخلوقات آفریده شدند تا خدا را جلال بدهند.

در واقع، وقتی تاریخ دنیا به سمت آخر زمان پیش می‌رود، وقتی به کتاب مکاشفه می‌رسید و تاریخ جهان به پایانش نزدیک می‌شود، وقتی خدا قومش را رستگار می‌کند، زمانی که خدا در آستانۀ برقرار نمودن ملکوت ابدی و پرجلالش می‌باشد، نوای این سرود عالی به گوش خواهد رسید: «خدا را جلال باد، برّه را جلال باد!» بله، هدف آفرینش همه‌چیز جلال خدا می‌باشد.

در همین راستا، داوود در مزمور ۱۶:‏۸ به حق و بِجا چنین می‌گوید: «یهوه را همیشه پیشِ روی خود می‌دارم. از این‌رو، دلم شادی می‌کند.» به عبارتی، داوود می‌گوید: «در همۀ کارهایم به جلال خدا فکر می‌کنم و خدا دلم را شاد می‌سازد.» خدا این داد و ستد را انجام می‌دهد: شما خدا را جلال می‌دهید و خدا به شما شادی می‌بخشد. «یهوه را در جلالش همیشه پیشِ روی خود می‌دارم. از این‌رو، دلم شادی می‌کند.» جلال دادن خدا دلیل هستی ما است. برای همین، کتاب‌مقدس بارها می‌گوید: «خدا را جلال دهید.» در کتاب اول تواریخ فصل ۱۶، چندین بار تکرار می‌شود: «خدا را جلال دهید.» در مزمورها می‌خوانیم: «خدا را جلال دهید.» فرشتگان که تولد مسیح را مژده دادند گفتند: «خدا را جلال دهید.» رسالۀ افسسیان فصل ۳ می‌گوید: «هر کاری می‌کنید همه را برای جلال خدا انجام بدهید تا خدا در کلیسا جلال بیابد.» کتاب مکاشفه می‌گوید: «برّه را جلال باد، خدا را جلال باد.» رسالۀ دوم پطرس ۳:‏۱۸ در دعای برکت پایانی می‌گوید: «او را از اکنون تا ابدالاباد جلال باد. آمین.»

پس می‌بینیم که جلال خدا موضوع همیشگی کتاب‌مقدس است. در رسالۀ اول تیموتائوس ۱:‏۱۷ دوباره موضوع جلال خدا را می‌بینیم: «باری، پادشاه سَرمَدی و باقی و نادیده را، خدای حکیم وحید را اِکرام و جلال تا ابدالاباد. آمین.» بنابراین، هدف اصلی آفرینش ما جلال دادن خدا است.

حالا به این نکته توجه بکنید: وقتی برای جلال خدا زندگی می‌کنیم، خودمان را در مسیر رشد روحانی قرار می‌دهیم. با جلال دادن خدا، از نظر روحانی رشد می‌کنیم. برای اینکه این حقیقت را از کلام خدا به شما نشان بدهم، به رسالۀ دوم قرنتیان ۳:‏۱۸ و این آیۀ خاص و به یادماندنی در عهدجدید نگاه بکنیم: «اما همۀ ما [یعنی ایمانداران،] چون با چهرۀ بی‌نقاب جلال خداوند را در آینه می‌نگریم، از جلال تا جلال به همان صورت تبدیل می‌شویم.»

دربارۀ این آیه به این نکته توجه بکنید که در دوران عهدعتیق ایمانداران با نقابی به چهره به شریعت خدا نگاه می‌کردند، به این معنی که همۀ حقایق کلام خدا برای آنها آشکار نبود. اما در دوران عهدجدید، به خاطر مکاشفۀ شگفت‌انگیز عهدجدید، نقاب از چهرۀ ایمانداران کنار رفته است، یعنی دیگر هیچ‌چیز برای ما ایمانداران مخفی نیست. ما مثل انبیای عهدعتیق نیستیم که باید کندوکاو می‌کردند تا آنچه را نوشتند درک بکنند. برای ما، پرده کنار رفته است. ما همه‌چیز را در آینه شفاف می‌نگریم. در این آینۀ شفاف چه چیزی می‌بینیم؟ جلال خداوند را می‌بینیم.

بله، در عهدجدید نقاب برداشته شد و ما با چهرۀ بی‌نقاب می‌نگریم و حقایق عظیم عهدجدید را درک می‌کنیم و بر جلال خدا تفکر و تأمل می‌کنیم. سپس چه اتفاقی می‌افتاد؟ از جلال به جلال تبدیل می‌شویم. ما به قوت روح خداوند از یک جلال به جلال بعدی می‌رویم.

با این توصیف، به این نکته توجه بکنید که قدرت رشد روحانی از روح‌القدس می‌آید. روح‌القدس رشد ما را تقویت می‌کند. روح‌القدس حیات می‌بخشد و این حیات عامل رشد است. پس، همزمان که روح‌القدس با قدرتش به زندگی ما جان تازه می‌بخشد، ما را رشد می‌دهد تا شبیه مسیح بشویم و از یک جلال به جلال برویم. بنابراین، شرط رشد روحانی ما این است که به جلال خداوند خیره بشویم. جانِ کلام این است که مادامی که به جلال خدا تمرکز بکنیم، روح خدا رشد روحانی ما را سرعت می‌بخشد.

پس همۀ حرف این است که برای رشد روحانی باید بر جلال خدا تأمل و تمرکز بکنید، باید فقط به جلال خدا فکر بکنید و کار روح‌القدس را تجزیه و تحلیل نکنید. تعدادی از ایمانداران همۀ فکر و ذکرشان روح‌القدس است. اما بهتر است از خودکاوی و خویشتن‌نگری و چگونگی کار روح‌القدس در خودتان دست بردارید و به جلال خداوند چشم بدوزید. بحث سر جلال خدا است. هدف نهایی زندگی ما جلال خدا است. شاه‌کلید رشد روحانی جلال خدا است.

حالا، برای اینکه اهمیت جلال دادن خدا را به شما نشان بدهم، لازم است توضیح بدهم که در پایان تاریخ محکومیت بشر به این دلیل است که خدا را جلال نمی‌دهد. در این خصوص، به رسالۀ رومیان ۱:‏۲۱ نگاه بکنید. حتماً یادتان می‌آید که پولس رسول در این رساله برای کل بشر کیفرخواست صادر می‌کند، چون از حقیقت رویگردانند. او در رومیان ۱:‏۲۱ می‌گوید: «زیرا، هرچند خدا را شناختند، ولی او را چون خدا تمجید و شکر نکردند.» این مشکل اصلی انسان است.

الان لازم است دربارۀ این عبارت کمی توضیح بدهیم: «هرچند خدا را می‌شناختند.» آیا منظور پولس این است که همۀ انسان‌ها خدا را می‌شناسند؟ بله، می‌شناسند. آیۀ ۱۹: «چون که آنچه از خدا می‌توان شناخت در ایشان ظاهر است.» انسان در وجدانش خدا را می‌شناسد. آیۀ ۲۰: «زیرا که چیزهای نادیدۀ او از زمان آفرینش عالم به وسیلۀ کارهای او فهمیده و دیده می‌شود.» انسان با نگاه کردن به خلقت و عالم هستی می‌فهمد خدا وجود دارد. پس انسان در وجدانش می‌داند خدا وجود دارد و خلقت و عالم هستی نیز شهادت می‌دهد خدا وجود دارد. ولی، به گفتۀ رسالۀ رومیان ۱:‏۲۱، «هرچند خدا را شناختند [یعنی از طریق وجدان و جهان خلقت]، ولی او را چون خدا تمجید و شکر نکردند.» این کیفرخواست اصلی در مورد کل بشر است. آدمیزاد خدا را جلال نمی‌دهد. در عوض، کاری می‌کند که آیۀ ۲۳ به آن اشاره می‌کند: «جلال خدای غیرفانی را به شبیه صورت انسان فانی و پرندگان و چهارپایان و حشرات تبدیل نمودند.» به عبارتی، انسان دین و مذهب اختراع کرد و در واقع بت‌پرست شد.

با این توصیف، حالا به این نکته توجه بکنید. انسان از جلال خدا رویگردان شد و به این ترتیب خودش را از حیات روحانی و رشد روحانی محروم کرد. در واقع، تاریخ انسان یک سِیر نزولی و رو به پایین را طی می‌کند. انسان رو به زوال و فرسایش است. انسان نمی‌تواند صعود بکند، نمی‌تواند رشد بکند، چون به جلال خدا دست رد زده است. حال آنکه، جلال دادن خدا عامل رشد روحانی است.

الان لازم است با نگاه به کتاب‌مقدس این موضوع جلال خدا را مختصر و مفید توضیح بدهیم. به قول یک نفر که گفته: «اگر این اصل مطلب را فهمیدید، یعنی کل مطلب را فهمیدید.» برای همین، لازم است بررسی بکنیم که چطور در طول تاریخ جلال خدا موضوع اصلی فکر خدا بوده است. در طول تاریخ بشر، هدف خدا این بوده که انسان جلال او را ببیند.

هدف خدا این است که لعنت گناه را از کرۀ زمین برچیند، واقعیت آنچه رسالۀ رومیان فصل ۱ دربارۀ انسان بیان می‌کند تغییر بدهد تا انسان‌ها از جلال خدا رویگردان نباشند، بلکه به جلال خدا روی بیاورند. بنابراین، در سراسر تاریخ کتاب‌مقدس، خواست خدا این است که انسان جلال او را ببیند.

حالا وقتش است این حقیقت را از کتاب‌مقدس خیلی ساده به شما نشان بدهم. به گفتۀ کتاب پیدایش، می‌دانیم که آدم و حوا در هوای خنک روز با خدا قدم می‌زدند (پیدایش ۳:‏۸). یک واقعیت بی‌نظیر دربارۀ باغ عدن قبل از سقوط انسان این بود که آدم و حوا در حضور خدا زندگی می‌کردند. در زبان عبری، برای واژۀ «حضور» کلمه‌ای استفاده می‌شود که به معنای «ساکن شدن» یا «اقامت نمودن» می‌باشد. این واژۀ عبری «شِکیناه» نام دارد. از این‌رو، آدم و حوا در حضور شِکیناه زندگی می‌کردند. آنها در این شِکینای جلال با خدا قدم می‌زدند. می‌دانیم که خدا روح است (یوحنا ۴:‏۲۴). پس، در باغ عدن، خدا بدن جسمانی نداشت. اما چگونه خودش را به آدم و حوا آشکار کرد؟ من معتقدم خدا خودش را در نور درخشان و پرجلال شِکیناه آشکار نمود. در واقع، شِکیناه نور جلال خدا است، یک درخشندگی تابناک و پرشکوه، پُر از نور و پُر از جلال. من معتقدم خدا در باغ عدن خودش را به این شکل مکشوف کرد، چون در سایر آیه‌های کتاب‌مقدس خدا در همین نور شِکیناه خودش را ظاهر می‌کند.

پس آن جلال ابدی و بی‌کران و درخشان، که نمودار حضور خدا بود، در باغ عدن با آدم و حوا بود. آنها به این شکل با خدا مشارکت داشتند. ولی، زمانی که آدم و حوا گناه کردند، به گفتۀ پیدایش ۳:‏۲۴، بی‌درنگ، از باغ بیرون افکنده شدند. آنها از جلال خدا جدا شدند، از جلال شِکیناه جدا شدند. سپس خدا یک فرشتۀ نگهبان را با شمشیری بر دست جلوی ورودی باغ گماشت تا مانع ورود آدم و حوا به باغ عدن بشود.

بنابراین، همۀ حرف این است که انسان سقوط‌کرده نمی‌تواند جلال خدا را ببیند. انسان سقوط‌کرده نمی‌تواند در حضور خدا ساکن بشود. انسان سقوط‌کرده نمی‌تواند خدا را جلال بدهد، نمی‌تواند در حضور جلال خدا باشد. آدم و حوا از جلال خدا جدا شدند. این جدایی از جلال خدا مصیبتی است که در تاریخ بشر اتفاق افتاد.

اما به این نکته دقت بکنید که پس از سقوط انسان و جدا شدن از جلال خدا همواره تا امروز خواست خدا این بوده که انسان جلالش را ببیند.

حالا ببینیم آن قدیم‌ها چطور خدا کاری کرد تا انسان جلالش را ببیند. پس به کتاب خروج فصل ۳۳ نگاه بکنیم. در این زمان، مرد بزرگی به نام موسی اسراییلیان را رهبری می‌کرد. قوم اسراییل در یک بِزنگاه تاریخی قرار داشتند. آنها از مصر بیرون آمده و در راه سرزمین موعود بودند. اگر فقط قرار بود خدا از آنها بخواهد یک حقیقت را باور بکنند و از یک حقیقت آگاه باشند، این بود که او خدایی است که جلالش عظیم است. خدا می‌خواست قوم اسراییل جلالش را ببینند. خدا می‌خواست آنها به زمان قبل از سقوط انسان بازگردند تا حضور خدا با آنها باشد، تا کیستی خدا را درک بکنند.

از این‌رو، در کتاب خروج ۳۳:‏۱۲، خدا با موسی گفتگو می‌کند و به او می‌فرماید: «ای موسی، قوم مرا رهبری بکن. قوم مرا ببر. از اینجا به بعد، رهبر و پیشوای آنها باش.» البته خدا قبلاً این رسالت را به موسی عطا کرده بود. ولی اینجا دوباره آن را برای موسی بازگو می‌کند. اما موسی هراس دارد و از ناتوانی خودش می‌ترسد. برای همین، موسی در آیۀ ۱۲ به خدا می‌گوید: «اینک، تو به من می‌گویی: این قوم را ببر. و تو مرا خبر نمی‌دهی که همراه من کِه را می‌فرستی.» به عبارتی، موسی به خدا می‌گوید: «خدایا، تو تکلیف بزرگی روی دوشم گذاشتی. اما حتی به من نمی‌گویی چه کسی قرار است در این تکلیف به من کمک بکند. این کار فقط از عهدۀ یک نفر برنمی‌آید.» همین‌جا این را بگوییم که تخمین می‌زنند جمعیت قوم اسراییل در آن زمان دو میلیون نفر بود.

به هر حال، موسی در آیۀ ۱۳ چنین می‌گوید: «الان، اگر در حقیقت منظور نظر تو شده‌ام، طریق خود را به من بیاموز تا تو را بشناسم.» موسی می‌گوید: «خدایا، می‌دانم و ایمان دارم تو وجود داری. اما به من علامتی نشان بده که بدانم در این تکلیف بسیار دشوار با من هستی.» سپس، در آیۀ ۱۴، خدا می‌فرماید: «روی من [یعنی حضور من] خواهد آمد.» حواسمان باشد که این کلمۀ «روی» یا «حضور» همان واژه‌ای است که در کتاب پیدایش دربارۀ آن توضیح دادیم. اما حضور خدا یعنی چه؟ برای موسی مشخص بود که حضور خدا یعنی چه. موسی در آیۀ ۱۸ به خدا می‌گوید: «تمنا آنکه جلال خود را به من بنمایی.» موسی جلال خدا را درخواست می‌کند، نه حضور خدا را. در واقع، حضور خدا یعنی جلال آشکار و هویدای خدا. سپس خدا می‌فرماید: «من تمامی احسان خود را پیشِ روی تو می‌گذرانم و نام یهوه را پیشِ روی تو ندا می‌کنم و رأفت می‌کنم بر هر که رئوف هستم و رحمت خواهم کرد بر هر که رحیم هستم.»

بنابراین، خدا به موسی می‌فرماید: «تو نیکویی مرا خواهی دید. تو نام مرا خواهی دید که مظهر همۀ صفت‌های من است. تو فیض مرا خواهی دید. تو رحمت مرا خواهی دید.»

پس جلال خدا چیست؟ جلال خدا مظهر همۀ صفت‌های خدا است که خودش را در نور تابناک و درخشان مکشوف می‌کند. البته که ما معنی جلال خدا را تمام و کمال درک نمی‌کنیم. من فقط آنچه کتاب‌مقدس در این مورد بیان می‌کند برای شما توضیح می‌دهم.

در واقع، خدا برای نشان دادن جلالش صفت‌های خودش را به یک نور پرجلال محدود می‌کند و به موسی می‌گوید: «جلالم را نشانت می‌دهم.» سپس خدا موسی را در شکاف صخره قرار می‌دهد و در آیۀ ۲۲ چنین می‌فرماید: «واقع می‌شود که چون جلال من می‌گذرد، تو را در شکاف صخره می‌گذارم و تو را به دست خود خواهم پوشانید تا عبور کنم. پس دست خود را خواهم برداشت تا پشت مرا ببینی، اما روی من دیده نمی‌شود.»

به این نکته توجه بکنید که کسی نمی‌تواند جلال کامل خدا را ببیند و زنده بماند. خدا به موسی می‌گوید: «فقط اجازه می‌دهم پرتوِ جلالم را ببینی. در هر حال، جلالم را خواهی دید.»

به این ترتیب، خدا جلالش را به موسی نشان می‌دهد. بعد، چه می‌شود؟ جلال خدا چهرۀ او را می‌پوشاند. صورت موسی مثل یک لامپ روشن می‌شود. سپس، وقتی موسی از کوه پایین می‌آید، قوم اسراییل از دیدن او شوکه می‌شوند. چهرۀ موسی، که جلال خدا بر آن تابیده، مثل یک لامپ نورانی، درخشان و تابناک است.

در واقع، خدا از زبان موسی به قوم اسراییل می‌گوید: «ای قوم اسراییل، شما جلالم را خواهید دید.» یادمان باشد که این قوم همان قومی هستند که وقتی در بیابان راهی سرزمین موعود می‌شوند، روزها، یک ابر سفید بزرگ راهنمای آنها است و شب‌ها ستون آتش. این ابر و ستون آتش نمودار جلال خدا بودند. خدا جلالش را بر چهرۀ موسی تاباند. خدا جلالش را روزها و شب‌ها برای قوم اسراییل به شکل یک ابر در آسمان آشکار کرد. به این ترتیب، خدا می‌گوید: «جلالم را ببینید. همۀ کیستی مرا و همۀ صفت‌های مرا در این نور درخشان ببینید.»

با این حال، اتفاق غم‌انگیز این است که هرچند قوم اسراییل جلال خدا را در چهرۀ موسی دیدند، اما غُر زدند، گلایه و شکایت سر دادند، و نااطاعتی کردند. با اینکه هر روز و هر شب جلال خدا را دیدند و جلال خدا راهنمای آنها در بیابان بود، به قدری بی‌اعتقاد و بی‌ایمان بودند که کل آن نسل در بیابان عمرشان تمام شد. بله، خدا به آنها می‌گوید: «جلالم را ببینید.» اما انسان به جلال خدا پشت می‌کند.

حالا به کتاب خروج فصل ۴۰ نگاه بکنید که خدا یکبار دیگر جلالش را بر چهرۀ انسان می‌تاباند. در این زمان، خیمۀ عبادت ساخته شده بود. در آیۀ ۳۴ چنین می‌خوانیم: «آن‌گاه، ابر خیمۀ اجتماع را پوشانید و جلال یهوه مسکن را پُر ساخت.»

یادمان باشد که خیمه محل پرستش بود. هر یک از طایفه‌های قوم اسراییل چادرهای محل سکونت را دور خیمه و رو به خیمه برپا می‌کردند و در واقع دور خیمه حلقه می‌زدند. حالا جلال خدا خیمۀ عبادت را پُر کرده و همۀ مردم شاهد بودند که وقتی بنای خیمۀ عبادت تمام شد، چگونه جلال خدا خیمه را پُر ساخت و جلال خدا در خیمه ساکن شد. اما، زمانی که جلال خدا از خیمه برمی‌خاست و به آسمان می‌رفت، به شکل ابر و ستون نورانی در روز و شب قوم اسراییل را هدایت می‌کرد. هرگاه خدا می‌خواست قوم اسراییل در مسیر راه توقف بکند، جلال خدا می‌آمد و در بالای خیمه ساکن می‌شد و قوم اسراییل همان‌جا چادرهای خودشان را برپا می‌کردند و به جلال خدا می‌نگریستند.

بنابراین، خدا جلالش را در چهرۀ یک انسان آشکار نمود. خدا جلالش را در آسمان و در خیمۀ عبادت مکشوف نمود. اما، هر بار، قوم اسراییل غُر زدند و نافرمانی کردند و شکایت سر دادند و جنگ و دعوا کردند و هیچ‌گاه واقعاً آن‌طور که شایستۀ خدا است او را جلال ندادند.

سرانجام، قوم اسراییل به سرزمین موعود می‌رسند و خدا به آنها می‌گوید: «می‌خواهم معبد بسازید.» بسیار خوب، آنها معبد را بنا می‌کنند. اما به کتاب اول پادشاهان فصل ۸ نگاه بکنیم تا ببینیم بعد از آن چه می‌شود. آیۀ ۱۰: «واقع شد که چون کاهنان از قدس بیرون آمدند، ابر خانۀ یهوه را پر ساخت و کاهنان به سبب ابر نتوانستند به جهت خدمت بایستند، زیرا که جلال یهوه خانۀ خداوند را پُر کرده بود.»

دوباره مرور بکنیم خدا جلالش را در چهرۀ یک انسان آشکار نمود. خدا جلالش را در آسمان و در خیمۀ عبادت مکشوف نمود. سپس خدا جلالش را در معبد آشکار کرد. آن عمارت باشکوه معبد را که در دنیا همتا نداشت سلیمان بنا کرد. به این ترتیب، خدا باز هم در سرزمین موعود به قوم اسراییل می‌گوید: «جلالم را ببینید. به جلالم فکر بکنید. ببینید من کیستم و مرا به درستی پرستش بکنید و مرا درخور و بِجا حرمت و احترام بگذارید.»

اما ببینیم قوم اسراییل چکار کردند. از زمان ساخت معبد مدت‌ها می‌گذرد تا اینکه حزقیال نبی دربارۀ معبد رویا می‌بیند. او چه می‌بیند؟ حزقیال در رویا مشاهده می‌کند در آن معبد که جلال خدا ساکن بود چه اتفاقی می‌افتد. در قدس‌الاقداس معبد، که صندوق عهد در آن بود و بر فراز آن جلال خدا قرار داشت، چه روی می‌دهد؟ در این خصوص، حزقیال در کتاب حزقیال فصل ۸ آیۀ ۷ در رویا چنین می‌گوید: «پس مرا به دروازۀ صحن آورد و دیدم که اینک سوراخی در دیوار است. و او مرا گفت: ای پسر انسان، دیوار را بکن. و چون دیوار را کندم، اینک، دروازه‌ای پدید آمد. و او مرا گفت: داخل شو.» حزقیال در رویا به معبد داخل می‌شود. «پس، چون داخل شدم، دیدم که هر گونه حشرات و حیوانات نجس و جمیع بت‌های خاندان اسراییل بر دیوار از هر طرف نقش شده بود.»

در معبد چه اتفاقی افتاده بود؟ معبد خدا را به بت‌خانه تبدیل کرده بودند. آن مردمان دقیقاً کاری را کرده بودند که رسالۀ رومیان فصل ۱ آن را توصیف می‌کند. به جای پرستش خدا و جلال دادن او، جلال خدا را با حشرات و حیوانات و چیزهای فانی و سایر چیزها عوض کرده بودند. سپس حزقیال در آیۀ ۱۱ از کسانی حرف می‌زند که جایگاه کاهنان را تصاحب کردند. در آیۀ ۱۶، حزقیال از کسانی که آفتاب را می‌پرستند نام می‌برد. در آیۀ ۱۴، او به عبادت بت بَعل یا تَموز اشاره می‌کند. جانِ کلام حزقیال این است که معبد را به بتکده تبدیل کردند. این در حالی است که خدا به قوم اسراییل گفته بود: «جلال من اکنون در معبد ساکن است، نه در چهرۀ یک انسان، نه در آسمان، نه در خیمه.» اما یهودیان نخواستند جلال خدا را ببینند.

حالا به حزقیال فصل ۱۰ نگاه بکنید که جلال خدا از بالای آستانۀ معبد بیرون می‌آید، به آسمان و بعد بر فراز کوه می‌رود و ناپدید می‌شود. در زبان عبری، عبارت «ایخابُد» به این معنا است: «جلال از اسراییل رخت بست.» خدا می‌فرماید: «اگر مرا جلال نمی‌دهید، این فرصت را از شما می‌گیرم که جلالم را ببینید.»

البته یادمان باشد که خدا بسیار صبور است. خدا جلالش را در باغ عدن نشان داد، جلالش را زمانی که قوم اسراییل در بیابان بودند نشان داد، جلالش را در سرزمین کنعان نشان داد. اما، هر بار، امت اسراییل نخواستند خدا را جلال بدهند. ولی خدا یکبار دیگر به آدمیان فرصت داد جلالش را ببینند. در این خصوص، به انجیل یوحنا فصل ۱ و آیۀ شگفت‌انگیز ۱۴ نگاه بکنید: «و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد و جلال او را دیدیم.» توجه بکنید که یوحنا در توصیف جلال خدا می‌گوید: «جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر.»

پس عیسی کیست؟ عیسی جلال خدا در جسم انسان است. عیسی تجسم شِکیناه می‌باشد. در انجیل لوقا فصل ۹، عیسی مسیح بر فراز کوه می‌رود و آنجا که چهرۀ او تبدیل می‌شود، حجاب جسم را کنار می‌زند و کلام خدا می‌گوید کسانی که در آن کوه حاضر بودند جلال عیسی را دیدند. عیسی مسیح کیستی خودش را به آنها نشان داد. اینجا، برای بار آخر، خدای مهربان ما به بشر می‌گوید: «این جلال من است. آیا مرا جلال می‌دهید؟»

بله، جلال خدا در باغ عدن مکشوف نیست، در چهرۀ یک انسان مکشوف نیست، در آسمان مکشوف نیست، در خیمه مکشوف نیست، در یک عمارت مکشوف نیست، بلکه جلال خدا در عیسی مسیح مکشوف است. اما دنیا دربارۀ این جلال مکشوف چه می‌گوید؟ «نمی‌خواهیم این شخص بر ما سلطنت کند. او از شیطان است. او رییس دیوها، بَعل‌زَبوب، است. او را مصلوب بکنید.» چقدر مصیبت‌بار است که آنها باز هم به جلال خدا پشت کردند!

اما در آینده روزی از راه می‌رسد که انسان دیگر نمی‌تواند جلال خدا را نادیده بگیرد. وقتی عیسی مسیح بازمی‌گردد، به گفتۀ متی ۲۴:‏۳۰، او «با قوت و جلال عظیم می‌آید.» در آن روز، انسان‌ها راهی جز جلال دادن او ندارند. بله، سرانجام، همگان عیسی مسیح را جلال می‌دهند و کل خلقت سرود می‌خوانند: «برّه را جلال باد، خدا را جلال باد.» در نهایت، جلال از آنِ عیسی مسیح خواهد بود.

از ابتدای این پیغام همۀ تلاش من این است که برای شما توضیح بدهم خواست خدا همواره این بوده که انسان‌ها جلالش را ببینند. اما، در آینده، خدا جلالش را به طریقی آشکار می‌کند که برای انسان‌ها واقعاً راه دیگری باقی نمی‌ماند، جز اینکه او را جلال بدهند.

اما در حال حاضر چطور؟ الان و هم‌اکنون جلال خدا کجا آشکار می‌باشد؟ در رسالۀ افسسیان فصل ۳ آیۀ ۱۹ تا ۲۱، پولس می‌گوید: «می‌خواهم پُر شوید تا تمامی پُری خدا. می‌خواهم بی‌نهایت زیادتر از هرچه می‌خواهید یا فکر می‌کنید انجام بدهید.» چرا؟ «تا او در کلیسا جلال باد.»

الان دقت بکنید چه می‌گویم: در عهدعتیق، جلال خدا در یک عمارت و در خیمه و در چهرۀ یک انسان و در آسمان و در باغ عدن مکشوف بود. در آینده، جلال خدا در بازگشت مسیح آشکار خواهد شد. اما، در حال حاضر، اگر قرار باشد جلال خدا مکشوف بشود، در کلیسا مکشوف است. این حرف پولس به کلیسای کولسیان است: «مسیح در شما امید جلال است.» برای همین، پولس در رسالۀ دوم قرنتیان ۴:‏۶ چنین می‌گوید: «زیرا خدایی که گفت تا نور از ظلمت درخشید، همان است که در دل‌های ما درخشید تا نور معرفت جلال خدا در چهرۀ عیسی مسیح از ما بدرخشد.» بله، اگر قرار باشد جلال خدا در چهرۀ عیسی مسیح دیده بشود، باید این جلال از طریق ما بدرخشد.

از این‌رو، اصلی‌ترین خواندگی یک ایماندار این است که خدا را جلال بدهد. اصلی‌ترین خواندگی یک ایماندار کلامی است که پولس به تیطس می‌گوید: «تعلیم خدا را زینت دهند.» اصلی‌ترین خواندگی ما این است که حواسمان باشد جلال مسیح از ما بدرخشد (دوم قرنتیان ۴:‏۶). بله، در این عصر حاضر، خدا ما را خوانده تا جلالش را آشکار بکنیم. اگر قرار است دنیا جلال خدا را ببیند، باید بداند که مسیح در ما امید آن جلال است که برای آنها آشکار شده است. همین جلال دادن خدا کلید رشد روحانی ما است.

الان می‌خواهم به یک نکتۀ خیلی مهم اشاره بکنم. در واقع، برای خدا موضوعی مهم‌تر از این وجود ندارد. این یک موضوع کاملاً حیاتی است. در کتاب اشعیا ۴۸:‏۱۱، خدا می‌فرماید: «جلال خویش را به دیگری نخواهم داد.» خدا می‌گوید: «جلالم از آنِ من است، چون دلیل وجود همه‌چیز این است که مرا جلال بدهد.»

با این حساب، اگر کسی خدا را جلال ندهد، انگار دارد با قصد و هدف جهان هستی ساز مخالف می‌زند و به قول معروف خودش را با خدا درمی‌اندازد و خیلی جدی با خدا وارد جنگ می‌شود. در این خصوص، به کتاب ارمیا فصل ۱۳ آیۀ ۱۱ نگاه بکنید که آیۀ جالبی است. در این فصل از کتاب ارمیا، خدا در توضیح جلالش از ارمیا می‌خواهد یک سری کارهای نمادین انجام بدهد. حالا، در انتهای آیۀ ۱۱، صحبت از جلال خدا است. ارمیا به فکر جلال خدا است و در آیۀ ۱۵ چنین می‌گوید: «بشنوید و گوش فرا گیرید و مغرور مشوید، زیرا یهوه تکلم می‌نماید. برای یهوه، خدای خود، جلال را توصیف نمایید.»

در اینجا دقت بکنیم که آنچه همیشه سد راه جلال دادن خدا است غرور و تکبر می‌باشد. انسان به فکر جلال دادن خودش است و به قولی وقتش آزاد نیست که خدا را جلال بدهد. اما ارمیا می‌گوید: «خدا را جلال بدهید. مغرور نباشید.» ارمیا در ادامه می‌گوید: «قبل از آنکه [خدا] تاریکی را پدید آورد و پای‌های شما بر کوه‌های ظلمت بلغزد و چون منتظر نور باشید، آن را به سایۀ مرگ مبدّل ساخته، به ظلمت غلیظ تبدیل نماید.» آنچه ارمیا توصیف می‌کند یک موقعیت جدی است. در واقع، ارمیا می‌گوید: «یا خدا را جلال می‌دهید یا خدا شما را در ظلمت و تاریکی و لغزش و سقوط و مرگ می‌افکند.»

البته نه ارمیا از این وضعیت خوشحال است و نه خدا. به آیۀ ۱۷ نگاه بکنید: «و اگر این را نشنوید، جان من در خفا به سبب تکبر شما گریه خواهد کرد و چشم من زار زار گریسته، اشک‌ها خواهد ریخت.» بله، دل خدا و دل نبی خدا می‌شکند وقتی مردم خدا را جلال نمی‌دهند، چون خودشان را زیر داوری خدا قرار می‌دهند.

حالا به کتاب دانیال فصل ۴ نگاه بکنیم که در آیۀ ۳۰ به همین موضوع اشاره می‌کند. در اینجا، نبوکدنصر پادشاه خیال می‌کند به قول معروف به هر کجا خواسته رسیده و نه فقط در بابِل بلکه در دنیا همتا ندارد. او که به دستاوردهای بزرگی رسیده است در آیۀ ۳۰ چنین می‌گوید: «آیا این بابِل عظیم نیست که من آن را بنا نمودم؟» به عبارتی، او می‌گوید: «من چقدر بزرگم، چقدر باشکوهم، چقدر عظمت دارم، چقدر قدرت دارم! ببینید چکار کردم!» سپس در آیۀ ۳۱ چنین می‌خوانیم: «این سخن هنوز بر زبان پادشاه بود که آوازی از آسمان نازل شده، گفت: ای پادشاه نبوکدنصر، به تو گفته می‌شود که سلطنت از تو گذشته است.» به عبارتی، «دیگر بس است. تو پایت را از گلیمت خیلی بیرون گذاشتی. تو نمی‌توانی با خدا رقابت بکنی. تو مثل عُزیای پادشاه هستی که کلام خدا در توصیفش چنین می‌گوید: چون زورآور شد، دل او برای هلاکتش متکبر گردید.» و البته که خدا او را به جذام مبتلا کرد و این بیماری جان عُزیا را گرفت.

حالا به سراغ نبوکدنصر برویم و ببینیم خدا با او چکار کرد. دانیال فصل ۴ آیۀ ۳۲: «و تو را از میان مردم خواهند راند و مسکن تو با حیوانات صحرا خواهد بود و تو را مثل گاوان علف خواهند خورانید تا بدانی که حضرت متعال بر ممالک آدمیان حکمرانی می‌کند.» در واقع، خدا به او می‌گوید: «تو مثل حیوانات خواهی بود، تا زمانی که بفهمی چه کسی واقعاً بر تخت سلطنت نشسته است.» همین اتفاق هم افتاد. آیۀ ۳۳: «در همان ساعت، این امر بر نبوکدنصر واقع شد و از میان مردمان رانده شده، مثل گاوان علف می‌خورد و بدنش از شبنم آسمان تر می‌شد تا موی‌هایش مثل پرهای عقاب بلند شد و ناخن‌هایش مثل چنگال‌های مرغان گردید.» در اصل، او به یک مجنون و شیدا در صحرا و بیابان تبدیل شد. اما آیۀ ۳۴ می‌گوید: «و بعد از پایان آن روزها، من، که نبوکدنصر هستم، چشمان خود را به سوی آسمان برافراشتم و عقل من به من برگشت و حضرت متعال را متبارک خواندم و آن زندۀ سَرمَدی را تسبیح و حمد گفتم، زیرا که سلطنت او سلطنت جاودانی و ملکوت او تا ابدالاباد است.» بله، سرانجام، نبوکدنصر فهمید، اگر خدا را جلال ندهد، خدا با او بد معامله‌ای خواهد کرد.

در راستای همین موضوع غرور و تکبر، به یک نمونۀ دیگر در کتاب اعمال رسولان فصل ۱۲ نگاه بکنیم. این فصل توصیف مردی است که لقبش هیرودیس است. او در زمان عیسی مسیح پادشاه یهودیه بود. در آن زمان، این هیرودیس در شهر قیصریه ساکن بود، شهری که در کنارۀ دریا و غرب اورشلیم قرار داشت. هیرودیس یک روز را به نام خودش نامگذاری کرده بود. در این روز خاص، «هیرودیس لباس مُلوکانه در بر کرد و بر مسند حکومت نشسته، ایشان را خطاب می‌کرد.» هیرودیس واقعاً می‌خواست همه را شیفتۀ خودش بکند. حالا به آیۀ ۲۲ توجه بکنید: «و خلق ندا می‌کردند که آواز خدا است، نه آواز انسان.» به قولی، مردم گفتند: «چقدر عالی، به‌به، چقدر بی‌نظیر! ای هیرودیس، هیچ‌کس مثل تو نیست.» آیۀ ۲۳: «که در ساعت [یک] فرشتۀ خداوند او را زد، زیرا که خدا را تمجید نکرد [یعنی خدا را جلال نداد] و کِرم او را خورد که مُرد.» واقعاً که آن روز عید هیرودیس چقدر غم‌انگیز و ملالت‌آور تمام شد! قطعاً که یک لحظه هم در ذهن هیرودیس نمی‌گنجید که خوراک کِرم‌ها بشود! اما چرا آخر و عاقبت هیرودیس چنین شد؟ چون جلال را به خدا نداد.

دوستان، این یک اصل پایه و ابتدایی است: شما یا خدا را جلال می‌دهید یا بهای جلال ندادن او را پرداخت می‌کنید. آن نسلی که نخواستند جلال خدا را در چهرۀ موسی ببینند، آن نسلی که نخواستند جلال خدا را در آسمان ببینند، آن نسلی که نخواستند جلال خدا را در خیمۀ عبادت ببینند عمرشان در بیابان به سر رسید. آن نسلی که نخواستند جلال خدا را در معبد ببینند از دنیا رفتند و از صحنۀ روزگار خارج شدند. آن نسلی که نخواستند جلال خدا را در عیسی مسیح ببینند از برکت خدا محروم ماندند. آن نسلی که نمی‌خواهد، در حال حاضر و قبل از آنکه عیسی مسیح سرانجام در جلال درخشانش بازگردد، خدا را جلال بدهد ابدیت را بدون حضور پرمهر مسیح و بدون حضور پرمهر خدا سپری خواهد کرد. این یک واقعیت بسیار جدی است. وقتی نخواهید خدا را جلال بدهید، به گفتۀ رسالۀ رومیان فصل ۱، خدا شما را «به ذهن مردود» وامی‌گذارد، به این معنی که باقیماندۀ عمرتان را در این دنیا محکوم و ملعون سپری می‌کنید. پس جلال دادن خدا یک امر واجب و حیاتی است.

یادمان باشد که باید خدا را جلال بدهیم، چون به ما حکم شده خدا را جلال بدهیم، علاوه بر این، نمی‌خواهیم عواقب جلال ندادن خدا گریبانمان را بگیرد. از این‌رو، در این عصر حاضر، مادامی که به جلال خدا تمرکز می‌کنیم، به تصویر مسیح تبدیل می‌شویم و از یک جلال به جلال می‌رویم. فرآیند رشد روحانی به همین شکل است.

در این مقدمه دربارۀ رشد روحانی، یک متن دیگر را بررسی می‌کنیم. سپس به چند کلید مشخص برای رشد روحانی نگاه می‌کنیم.

متن مورد نظرمان رسالۀ اول یوحنا ۲:‏۱۲-‏۱۴ می‌باشد. اینها آیات خیلی مهمی هستند. در اینجا با سه مرحلۀ رشد روحانی آشنا می‌شویم که باید آنها را به خوبی متوجه بشویم. حتی خداوندمان با یک مثال دربارۀ زمین کشاورزی به این سه مرحله اشاره می‌کند: «بذر، دانه، و خوشه.» حالا، در رسالۀ اول یوحنا، او از مراحل رشد آدم‌ها مثال می‌زند: «ای فرزندان، به شما می‌نویسم، زیرا که گناهان شما به خاطر اسم او آمرزیده شده است.» در اینجا یوحنا کل ایمانداران را «فرزندان» می‌نامد. واژه‌ای که در اینجا «فرزندان» ترجمه شده است، در زبان یونانی، به کسی اشاره دارد که فرزند والدین باشد. این واژه ربطی به سن و سال ندارد، یعنی یک شخص هشتاد و پنج ساله می‌تواند جزو این فرزندان باشد، چون هر کسی در هر سنی که باشد فرزند والدینش است. واژۀ «فرزندان» به کودکی و بچگی ربط ندارد.

سپس یوحنا عبارت فرزندان خدا را به سه دسته تقسیم می‌کند. آیۀ ۱۳: «ای پدران، به شما می‌نویسم، زیرا او را که از ابتدا است می‌شناسید. ای جوانان، به شما می‌نویسم، از آنجا که بر شریر غالب شده‌اید. ای بچه‌‌‌ها، به شما نوشتم، زیرا که پدر را می‌شناسید.» همین‌جا بگوییم واژه‌ای که یوحنا برای «بچه‌ها» به کار می‌برد به معنی «کودکان» می‌باشد.

بعد، یوحنا در آیۀ ۱۴ همان جملۀ قبلی را تکرار می‌کند: «ای پدران، به شما نوشتم، زیرا او را که از ابتدا است می‌شناسید. ای جوانان، به شما نوشتم، از آن جهت که توانا هستید و کلام خدا در شما ساکن است و بر شریر غلبه یافته‌اید.»

پس در این آیه‌ها با سه مرحله از رشد روحانی آشنا می‌شویم: «کودکان، جوانان، پدران.» حالا ببینیم این کودکان از نظر روحانی چه کسانی هستند. آیۀ ۱۳: «ای بچه‌‌‌ها، به شما نوشتم، زیرا که پدر را می‌شناسید.» یک بچه اول از همه چه کسانی را می‌شناسد؟ والدینش را می‌شناسد، مامان و بابا را می‌شناسد و با گفتن مامان و بابا زبان باز می‌کند. البته متأسفانه بچه‌ها معمولاً اول مادرشان را می‌شناسند و بعد از شش ماه تازه بابا را صدا می‌زنند! از شوخی که بگذریم، یک کودک اول از همه والدینش را می‌شناسد.

حالا، در بُعد روحانی، یک ایماندار اول از همه می‌فهمد فرزند خدا است. فرزند خدا، اول از همه، با گفتن مامان و بابا، از نظر روحانی زبان باز می‌کند. همۀ بچه‌ها اول از همه این سرود را یاد می‌گیرند و تا وقتی کودکند از این مرحلۀ سرود خواندن جلوتر نمی‌روند: «عیسی دوستم داره.»

حالا به دومین مرحلۀ رشد روحانی می‌رسیم: «ای جوانان، به شما می‌نویسم، از آنجا که بر شریر غالب شده‌اید.» اما شریر چه کسی است؟ عبارت «آن شریر،» که در زبان یونانی ho poneros «هوپونِروس» می‌باشد، به معنی شیطان است. ولی چطور بر شیطان غالب می‌شوید؟ آیۀ ۱۴: «از آن جهت که توانا هستید و کلام خدا در شما ساکن است و بر شریر غلبه یافته‌اید.»

الان به یک نکته توجه بکنید. کلام خدا در کودکان یا بچه‌ها خیلی قوی ساکن نیست. آنها فقط اصول پایه و ابتدایی را بلدند. در نتیجه، این کودکان همان اطفال هستند که به گفتۀ رسالۀ افسسیان فصل ۴ از باد هر تعلیم رانده می‌شوند و جنبش می‌خورند. به عبارتی، آنها خدا و عیسی مسیح را می‌شناسند، اما کتاب‌مقدس را زیاد بلد نیستند. برای همین، به شما می‌گوییم وقتی مسیح را به کسی بشارت می‌دهید، اولین کار شما این است که به آنها کمک بکنید در کلام خدا ریشه بگیرند تا با هر تعلیم غلط از این سو به آن سو نروند.

دوباره به کسانی بازگردیم که از نظر روحانی جوان می‌باشند. جوانان در کلام خدا قوی هستند و بر شریر غالب آمدند. اما ببینیم جوانان از چه نظر بر شریر غالب می‌آیند. می‌دانیم که شیطان دروغگو است. شیطان خودش را به شکل فرشتۀ نور ظاهر می‌کند. شیطان استاد دین و مذهب کاذب است. اما کسی که از نظر روحانی جوان است کلام خدا را می‌شناسد و دیگر فریب دین و مذهب کاذب را نمی‌خورد.

در تجربۀ روحانی خودم، فرق جوانی و کودکی را تشخیص می‌دهم. زمانی که از نظر روحانی کودک بودم، نمی‌توانستم فرق میان درست و غلط را چندان تشخیص بدهم. من در روزهای ماه عسل محبتم به خداوندم سرخوش بودم و درک زیادی از الهیات نداشتم. برای همین، خیلی راحت گول کسی را می‌خوردم که از نظر الهیاتی خیال‌پرداز و دمدمی‌مزاج بود.

اما زمانی رسید که الهیات را درک کردم و کلام خدا را شناختم. آن‌وقت بود که دیگر فریب آموزه‌های کاذب را نخوردم. ولی البته که از تعلیم کاذب برآشفته می‌شوم. من کسانی را که اسیر تعالیم کاذب بودند شاگردسازی کردم. سپس این شاگردان، وقتی از نظر روحانی به مرحلۀ جوانی می‌رسند، دلشان می‌خواهد با بدعت‌ها و آموزه‌های غلط مبارزه بکنند، می‌خواهند بروند و سایر ایمانداران را تقویت بکنند.

حالا، در مراحل رشد روحانی، به یک مرحلۀ عالی‌تر می‌رسیم. یوحنا در ابتدای آیۀ ۱۳ و ۱۴ چنین می‌گوید: «ای پدران، به شما می‌نویسم، زیرا او را که از ابتدا است می‌شناسید.»

الان به این نکته دقت بکنید. خیلی خوب است که بدانید عضو خانوادۀ الهی هستید. خیلی خوب است که کلام خدا را بلد باشید. اما اینکه خدا را عمیق و صمیمانه بشناسید اصلاً انگار یک بُعد دیگر است و با آن دو مرحلۀ قبلی خیلی فرق دارد. خیلی عالی است که کتاب‌مقدس را بشناسید، ولی زمین تا آسمان فرق دارد وقتی خدا را که نویسندۀ آن است می‌شناسید. این بی‌نظیر است که هر ورق از کتاب‌مقدس را می‌خوانید درک بکنید، اما به کل تجربۀ دیگری است وقتی با ضربان قلب نویسندۀ این کتاب آشنا می‌شوید.

بنابراین، رشد روحانی این مراحل را دارد: ابتدا، می‌فهمید ایماندارید، سپس کلام خدا را می‌شناسید. آن‌گاه، خدا را به پُری می‌شناسید.

حالا به این گفته‌ام توجه بکنید. راه شناخت خدا این است که همۀ عمرتان به جلال خدا فکر بکنید و روی آن متمرکز باشید. این تمرکز و تأمل است که شما را به سومین مرحلۀ رشد روحانی می‌رساند. وقتی زندگی یک ایماندار بر جلال خدا متمرکز باشد، وقتی هدف یک ایماندار جلال دادن خدا باشد، وقتی کیستی خدا را به پُری درک بکند، وقتی جلال خدا را به پُری درک بکند، وقتی به جلال خدا چشم بدوزد، آن‌گاه، آن ایماندار چنان مجذوب و شیفتۀ جلال خدا می‌شود که فقط به این بسنده نمی‌کند که بداند فرزند کیست، فقط به اعتقادات و باورهایش در کتاب‌مقدس بسنده نمی‌کند، بلکه می‌خواهد آن کسی را که به او ایمان آورده یا ایمان دارد، یعنی خود خدا را کاملاً، بشناسد. روند رشد روحانی به این صورت است.

پولس همین حقیقت را به این شکل بیان می‌کند: «همه به وسیلۀ او [یعنی عیسی مسیح] و برای او آفریده شد.» خدا حتی ما را برای عیسی مسیح آفرید تا او را به کمال بشناسیم. به گفتۀ رسالۀ رومیان ۱۱:‏۳۶، «زیرا که از او و به او و تا او همه‌چیز است و او را تا ابدالاباد جلال باد.»

بسیار خوب، درس اولمان را با این گفته تمام می‌کنیم: زمانی که به جلال خدا تمرکز می‌کنید و به جلال خدا می‌نگرید و خدا را آن‌طور که شایسته است جلال می‌دهید، کم‌کم و آهسته‌آهسته، در این نگریستن و تمرکز به جلال خدا خویشتن را گم می‌کنید و روزافزون به تصویر مسیح تبدیل می‌شوید و از یک جلال به جلال می‌روید. این یعنی رشد روحانی.

در پیغام بعدی و درس بعدی، این را بررسی می‌کنیم که چطور کلید را در قفل بیندازید و آن را به سمتی بچرخانید که بتوانید روی جلال خدا تمرکز بکنید و به رشد روحانی برسید.

با هم دعا بکنیم.

ای پدر آسمانی، برای این وقت و این درس از تو ممنونیم. تو را سپاس می‌گوییم که به ما کمک کردی این موضوع عظیم، یعنی جلالت را درک بکنیم و بفهمیم جلال تو چطور به رشد روحانی پیوند دارد. به ما کمک بکن تا این حقیقت را به شکل و شیوۀ خاص و عملی به کار ببریم و بفهمیم چگونه و چطور جلالت بدهیم.

ای خداوند، می‌دانیم که ابتدا باید درس‌های پایه را یاد بگیریم تا بتوانیم به کلاس بالاتر برویم. برای این حقایق عظیم از تو ممنونیم. در نام عیسی. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize