Grace to You Resources
Grace to You - Resource

این اولین پیغام از مجموعۀ مختصری است که به آموزه دربارۀ خدا اختصاص دارد. «آیا خدا وجود دارد؟ خدا کیست؟ خدا به چه می‌ماند؟»

معمولاً، در موعظه‌ها، کتاب‌مقدس را کتاب به کتاب مطالعه و بررسی می‌کنیم. ولی، در این بررسی مختصر، این بار، الهیات را مطالعه می‌کنیم. پس کتاب‌مقدس را جلوی دست داشته باشید تا با هم به آیات مختلف، که در این بررسی مد نظر است، نگاه بکنیم.

آقای ویل دورانت [تاریخ‌نویس آمریکایی] چنین گفته است: «بزرگ‌ترین پرسش زمان ما این نیست که جهان‌بینی کُمونیست بهتر است یا فردگرایی، قارۀ اروپا بهتر است یا آمریکا، شرق بهتر است یا غرب. بزرگ‌ترین پرسش زمان ما این است که آیا انسان می‌تواند بدون خدا زندگی بکند.» بله، من هم با گفتۀ ایشان موافقم. به اعتقاد من، بزرگ‌ترین مسألۀ دنیا وجود داشتن خدا است. البته که بر مبنای کتاب‌مقدس این یک امر مسلم است که خدا وجود دارد. ما، ایمانداران، به خدا ایمان داریم. ایمان به خدا قلب تپندۀ ایمان ما است. کتاب‌مقدس، در مزمور ۹۰، در توصیف خدا می‌گوید: «قبل از آنکه کوه‌ها به وجود آید و زمین و ربع مسکون را بیافرینی. از ازل تا به ابد، تو خدا هستی.» این آیه یک آموزۀ مهم دربارۀ خدا است. این آیه اعلام می‌کند خدا تنها خدای عالم است: «تو خدا هستی.» این آیه به ما می‌گوید خدا خدای ازلی و ابدی است: «از ازل تا به ابد، تو خدا هستی.» این آیه به ما می‌گوید خدا خدای خالق است: «قبل از آنکه کوه‌ها به وجود آید و زمین و ربع مسکون را بیافرینی.» اینها بیانیۀ قاطع و محکم دربارۀ خدا است. خدای عالم هستی تنها خدای حقیقی است، خدا خدای ازلی و ابدی است، خدا خدای خالق است.

می‌دانیم که مزمور ۹۰ را موسی نوشته است. در این مزمور، او کیستی خدا را با ضعف و سستی انسان مقایسه می‌کند. برای نمونه، در آیۀ ۱۰، موسی می‌گوید عمر آدمیزاد هفتاد سال است و اگر خیلی زیاد عمر بکند به هشتاد سال می‌رسد، ولی، حتی، پس از هشتاد سال عمر، همۀ قوت و زحمت و محنت و اندوه او به زودی تمام می‌شود یا به قول کلام اندیشمند موسی، «پرواز می‌کنیم.» موسی ضعف و زوال انسان و گناهکار بودن او را نشان می‌دهد و در نقطۀ مقابل ازلی و ابدی بودن خدا را نشان می‌دهد که می‌توانیم به او پناه ببریم و در او امنیت داشته باشیم. برای نمونه، موسی در آیۀ ۱ می‌گوید: «ای خداوند، مسکن ما تو بوده‌ای، در جمیع نسل‌ها.» بله، ای خداوند، پناه همیشگی ما تو هستی. بی‌کفایتی و ضعف و زوال ما همیشه جلوی چشم ما است، اما همیشه این را می‌دانیم که تنها قوت ما خودت هستی و قوت تو قوت ما است. بله، خدای عالم هستی تنها خدای ازلی و ابدی است، خدای خالق است، قوت قومش است. در واقع، خدا چنین خدایی است.

در شروع این مطالعه، اولین موردی که به ذهن می‌آید این است که عده‌ای می‌گویند این مسیحیان هستند که این خدا را اختراع کردند. این عده می‌گویند، «در واقع، در این دنیا، هر آدمی که به دین و مذهب اعتقاد دارد آن دین و مذهب را واقعی و راستین می‌داند و یا اینکه کورکورانه پیروِ مذهب نیاکانش است که نسل به نسل به آن دین و مذهب اعتقاد داشتند، در حالی که واقعیت این است که اصلاً خدایی وجود ندارد.» از این‌رو، ما اولین پرسشی که مطرح می‌کنیم این است که آیا خدا وجود دارد یا نه؟ آیا خدایی که کتاب‌مقدس ادعا می‌کند وجود دارد آیا واقعاً وجود دارد؟

آقای زیگموند فروید، که البته معمولاً از او نقل‌قول نمی‌کنم، چنین گفته: «خدا مخلوق انسان است.» بسیار خوب، این حرف آقای فروید دقیقاً برعکس کتاب‌مقدس است که می‌فرماید خدا انسان را آفرید. می‌دانید که فروید روان‌شناس اهل اتریش است که با بنیان گذاشتن دانش روانکاوی نام خودش را سر زبان‌ها انداخت. او در کتابش به نام «آیندۀ یک پندار» چنین می‌گوید: «انسان بسیار محتاج امنیت و ایمنی است. چون ترس و هراس به شدت در وجود انسان نفوذ کرده و ریشه گرفته، چون انسان در دنیایی زندگی می‌کند که خطر از هر طرف او را تهدید می‌کند، چون انسان بر اوضاع و شرایط خویش کمترین کنترلی ندارد، انسان خدا را اختراع کرد تا به وقت نیاز به داد او برسد.» آقای فروید، در همین کتاب «آیندۀ یک پندار» ادعا می‌کند که انسان به سه دلیل خدا را اختراع کرد. دلیل اول این است که انسان از بی‌رحمی طبیعت و قابل پیش‌بینی نبودن طبیعت می‌ترسد و از اینکه طبیعت یک شخص نیست که با او طرف بشود هراس دارد. به عبارتی، بیماری و قحطی و فاجعه از راه می‌رسد و آدمیزاد می‌داند دفاعی در مقابل هیچ‌یک از اینها ندارد. از این‌رو، فرض بر این قرار می‌دهد که کسی در یک جایی وجود دارد که می‌تواند او را نجات بدهد.

تصور بکنید یک نفر در یک جزیرۀ آتشفشانی و دورافتاده، که راه به جایی ندارد، زندگی می‌کند. او در سرپناه یا کومه‌ای که آن را با مصالح بومی جزیره برای خودش ساخته نشسته و سرگرم هر کاری است که باید در چهاردیواری کومه انجام بدهد. قطعاً، زمین را جارو نمی‌کند، اما، به هر حال، خودش را سرگرم می‌کند. ناگهان، یک صدای مهیب می‌شنود و همزمان زمین هم کمی تکان می‌خورد. آنجا یک جزیرۀ آتشفشانی است و هرچند وقت یکبار از این اتفاق‌ها می‌افتد. این آقا هر کاری که باید بکند انجام می‌دهد. برای محکم‌کاری، پایه‌های کومه را محکم می‌کند که مطمئن بشود همه‌چیز سر جای خودش است. او خیالش جمع می‌شود که بچه‌ها امن و امان هستند و همزمان همسرش را هم دلداری می‌دهد. اما، ناگهان، لرزه‌ها شدیدتر می‌شوند. او از کومه خارج می‌شود و دوردست را نگاه می‌کند و گدازه‌ها را می‌بیند که از آتشفشان فوران کردند. همان لحظه متوجه می‌شود دیگر نه محکم کردن پایه‌های خانه فایده دارد و نه دلداری بچه‌ها. به محضی که گدازه‌ها سرازیر بشوند، دیگر راه گریز وجود ندارد. اما یک راه باقی است. در این زمان است که این آقا بی‌درنگ به فکر یک قدرت متعال یا یک اَبَرانسان می‌افتد، به فکر یک چیزی که او را با یک قلاب از روی زمین بلند بکند و به یک جای امن ببرد. در این شرایط است که به گفتۀ آقای فروید انسان خدا را اختراع می‌کند.

اما دومین دلیل، که فروید ادعا می‌کند چرا انسان خدا را اختراع می‌کند، این است که آدمیزاد از ارتباط با همنوع خودش هراس دارد. چون انسان معمولاً احساس می‌کند دیگران در حق او ناجوانمردی می‌کنند و از پشت به او خنجر می‌زنند، برای همین، آدمیزاد همیشه می‌خواهد یک نفر را داشته باشد که در مسابقۀ زندگی نقش داور را داشته باشد. او خدایی را می‌خواهد که وسط مسابقۀ زندگی، از کائنات، سوت خودش را به صدا دربیاورد، بازی را متوقف بکند، و به هر کسی هرچه لایقش است بدهد و حق کسی را که به کسی بدی کرده کف دستش بگذارد. انسان دنبال خدایی است که همه‌چیز را درست بکند، حتی اگر خودتان نتوانستید در مسیر زندگی کارها را درست بکنید.

حالا به سومین دلیل فروید می‌رسیم که چرا انسان خدا را اختراع کرد. از نظر فروید، انسان به این دلیل خدا را اختراع کرد که از مرگ و نیستی می‌ترسد. برای همین، انسان می‌خواهد یک پدر آسمانی داشته باشد، یک فرد شاد و خوشحال در یک گوشۀ کائنات، که سرانجام او را به یک منزلگاه دلپذیر می‌برد. چون آدمیزاد نمی‌تواند واقعیت نیست و نابود شدن خودش را تحمل بکند، برای خودش یک بهشت می‌آفریند.

بسیار خوب، این نظر آقای فروید دربارۀ خدا است. از نظر او، خدا وجود ندارد و خدا ساخته و پرداختۀ تخیل انسان است. البته فروید هرچه گفت و هرچه ادعا کرد اصلاً نتوانست آن را ثابت بکند. همۀ این عقاید فقط زاییدۀ ذهن فاسد او بودند، همان‌طور که همۀ حرف‌ها و نظریه‌های دیگر فروید زاییدۀ ذهن فاسد او هستند. آقای فروید اصلاً نتوانست از آنچه ادعا می‌کرد دفاع بکند، هیچ‌یک از گفته‌ها و نظریه‌های او قابل دفاع نیستند. با این حال، هزاران نفر طرز فکر او و حرف‌های او را باور می‌کنند.

حالا به این نکته توجه بکنیم که این دیدگاه فروید، که معتقد است خدا ساخته و پرداختۀ انسان است، از دین و مذهب یک پدیدۀ ساده‌لوح و از همه‌جا بی‌خبر می‌سازد. منظورم این است که اگر مذاهب را بررسی بکنید، متوجه می‌شوید، در این مذاهب، وقتی انسان خدایی را برای خودش اختراع می‌کند، خیلی کم پیش می‌آید یک خدای رهاننده و کمک‌حال باشد. خدای مذاهب معمولاً یک خدای ستمگر است که انسان مدام باید از او دلجویی بکند تا کمتر به انسان ستم روا بدارد. آیا تا به حال به این موضوع توجه کردید؟ با این حساب، من با فروید موافق نیستم که معتقد است خدا مخلوق انسان است. خیر، برعکس، من اعتقاد دارم انسان اصلاً دنبال این نیست که خدایی را برای خودش اختراع بکند. در واقع، اگر به اختیار انسان بود، آدمیزاد ترجیح می‌داد خدا وجود نداشته باشد، انسان ترجیح می‌داد خدا را حذف بکند.

اگر تاریخ را مطالعه بکنید، متوجه می‌شوید انسان، چه آن کسی که به فلسفه اعتقاد دارد و چه انسان باورمند به مکتب عمل‌گرایی، در کل، بدون خدا زندگی می‌کند. انسان هر کاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد تا خدا را حذف بکند. آدمیزاد حتی تا جایی پیش می‌رود که یک الهیات درست بکند و ادعا می‌کند خدا مرده است. در این میان، حتی کسانی هم که نمی‌توانند از نظر فلسفی با این دیدگاه کنار بیایند که خدا وجود ندارد، باز هم، به شکلی زندگی می‌کنند که انگار اصلاً خدایی وجود ندارد. نمونۀ آن باغ عدن است.

پس به باغ عدن بازگردیم. در باغ عدن، با وجودی که آدم و حوا با خدا راه می‌رفتند و با خدا گفتگو می‌کردند، اما آنها گناه کردند و در گناه سقوط کردند. پس از آنکه آدم و حوا گناه کردند و سقوط کردند، بی‌درنگ، چکار کردند؟ بی‌درنگ خودشان را از چه کسی پنهان کردند؟ آنها خودشان را از خدا پنهان کردند و آرزو کردند ای کاش خدا وجود نمی‌داشت. این آرزوی وجود نداشتن خدا آرزوی همیشگی انسان‌ها در طول تاریخ بوده است. در واقع، رسالۀ رومیان فصل ۱ به ما می‌گوید خدا وجود دارد و انسان‌ها در دل خودشان می‌دانند خدا وجود دارد. آیۀ ۲۱: «هرچند خدا را شناختند.» اما آیۀ ۲۸ می‌گوید: «روا نداشتند که خدا را در دانش خود نگاه دارند.» پس خدا مخلوق انسان نیست، در واقع، آرزوی انسان این است که ای کاش خدا وجود نمی‌داشت.

بنابراین، حرف فروید از اساس و بنیان غلط است. انسان خدا را اختراع نکرد. این را هم اضافه بکنیم که هر کجا انسان یک خدای کاذب اختراع کرده، در همۀ مذاهب کاذب، هر زمان انسان خدای کاذب اختراع کرده، این خدای کاذب خدایی نبوده که مراقب و نگهدار بندگانش باشد. در اصل، انسان از خدای کاذبی که خودش آن را اختراع کرده وحشت دارد. آیا به نظرتان آن زن هندی که کودکش را داخل رودخانۀ گَنگ پَرت می‌کند خدای ساختگی خودش را یک منجی بزرگ می‌داند، یک داور عادل، یک نفر که او را از مشکلاتش نجات می‌دهد؟ خیر. آن خدای کاذب برای آن زن یک موجود ظالم و دیوصفت و غول‌پیکر و ترسناک است که باید مدام از او دلجویی بشود که مبادا دِق و دلی خودش را سر بندگانش خالی بکند. پس، اگر انسان خدا را اختراع هم کرده باشد، قطعاً یک خدای درست و حسابی اختراع نکرده است. واقعیت این است که چنین خدایان کاذب، که دست‌پروردۀ مذاهب کاذب می‌باشند، کپی برابر اصل دیوها و ارواح پلید هستند که در مذاهب دنیا جولان می‌دهند.

بنابراین، انسان آرزو ندارد خدا وجود داشته باشد. اگر دست انسان بود، آرزو داشت خدا اصلاً وجود نداشته باشد. اما سند و مدرک فراوان است که گواهی می‌دهد خدا وجود دارد. به نظرم، نمی‌توانید همۀ شواهد را نادیده بگیرید و فرض را بر این قرار بدهید که خدا وجود ندارد. سپس نظریه صادر بکنید که خدا ساختۀ ذهن انسان است. در این صورت، اگر می‌خواهید بر این نظریۀ ساختگی خودتان پافشاری بکنید، باید یک سری حقایق بدیهی و مسلم را انکار بکنید و آنها را نادیده بگیرید.

الهیدان‌ها دلایلی را که نشان می‌دهند خدا وجود دارد و ما، ایمانداران، آنها را باور داریم به روش‌های مختلفی دسته‌بندی کردند. آنها با دلایل زیادی نشان می‌دهند چرا به خدا ایمان داریم. الهیدان‌ها شاید نتوانند وجود خدا را ثابت بکنند، ولی قطعاً می‌توانند به ما نشان بدهند برای باور داشتن خدا بیشتر از باور نداشتن او دلیل وجود دارد. ما، ایمانداران، به یک معجزۀ بزرگ ایمان داریم که خود خدا می‌باشد. وقتی به خدا ایمان داریم، همه‌چیز معنی می‌دهد. اما کسی که به خدا ایمان ندارد و وجود خدا را انکار می‌کند برای همه‌چیز چشم او دنبال یک معجزه است. کسانی که وجود خدا را باور ندارند ادعا می‌کنند برای باور داشتن به خدا یک دنیا ایمان لازم است. آنها این را می‌گویند، در حالی که برای ایمان داشتن به خدا یک دنیا گواه وجود دارد.

برای نمونه، الهیدان‌ها به یک برهان الهیاتی معتقدند که ریشۀ آن به واژۀ یونانی teleios «تِلیوس» بازمی‌گردد که به این معنا است: «تکمیل، نتیجه، پایان، تمام.» یعنی ما به حقیقتی نظر داریم که کامل شده، تمام شده، انجام شده است. استدلال ما این است که اگر یک طراحی می‌بینید، این طراحی باید یک طراح داشته باشد. شما به قول معروف دل و رودۀ ساعت مچی خودتان را بیرون بریزید و قطعه‌های آن را در جیبتان بگذارید و ساعت‌ها منتظر بمانید. آیا انتظار دارید صدای تیک‌تاک ساعت به گوشتان برسد؟ شما می‌دانید، اگر قرار است وسیله‌ای کار بکند، یک نفر باید آن را به کار بیندازد. شما یک پیانو می‌بینید، اما فرضتان بر این نیست که یک فیل رفته و زیر یک درخت نشسته، یک نفر هم روی شاخه‌های درخت نشسته و چنگ می‌نوازد. بعد، ناگهان، عاج فیل و چوب درخت و ریسمان چنگ، همه با هم سر هم می‌شوند و به یک پیانو تبدیل می‌شوند. این یک طرز فکر مُضحک و بی‌معنی است. هر طرحی یک طراح دارد.

اما دومین برهان برای اثبات وجود خدا «برهان هستی» نام دارد. این اصطلاح به واژۀ یونانی ontos «اونتُس» بازمی‌گردد که به فعل اِسنادی «بودن» اشاره دارد، یعنی بودن خدا، هستی خدا. این واقعیت که انسان می‌تواند به خدا و صفت‌های خدا، که به راستی کیستی او را به ما نشان می‌دهند، فکر بکند ثابت می‌کند خدا وجود دارد.

سومین برهان برای اثبات وجود خدا به زیبایی‌شناسی بازمی‌گردد. مردم معتقدند چون در دنیا زیبایی وجود دارد، چون حقیقت وجود دارد، پس یک جایی در این عالم هستی باید یک معیار برای زیبایی و حقیقت وجود داشته باشد.

برهان دیگر «برهان اختیار» نام دارد. چون انسان در زندگی هزار و یک انتخاب و گزینه پیشِ رو دارد، چون انسان برای انتخاب آن گزینه‌ها اختیار دارد، چون انسان این توانایی را دارد که شخصاً اراده و انتخاب بکند، پس یک ارادۀ بی‌کران باید وجود داشته باشد و این دنیا در واقع حاصل همان ارادۀ بی‌کران است.

سپس به «برهان اخلاق» می‌رسیم. این واقعیت، که می‌دانیم در دنیا درست و غلط وجود دارد، نشان می‌دهد یک معیار مطلق در دنیا وجود دارد. یک آقایی امروز به من گفت: «دوستی دارم که معتقد است در دنیا درست و غلط وجود ندارد. دوستم می‌گوید اصلاً چیزی به نام درست و غلط وجود ندارد. حالا به این دوستم چه بگویم؟» جواب من این بود: «از این دوست بپرسید آیا کار درستی است که یک مسلسل دستش بگیرد و برود داخل یک مدرسه و بچه‌های کوچولو را که در حیاط مدرسه بازی می‌کنند قتل عام بکند؟ از او بپرسید این کار درست است یا غلط.»

پس یک نفر باید خیلی ابله باشد که درست و غلط را تشخیص ندهد. بنابراین، اگر درست و غلط وجود دارد، حتماً یک معیار مطلق برای درست و غلط وجود دارد و اگر این معیار مطلق وجود دارد، چه بهتر که ما هم بنا بر این معیار تصمیم بگیریم که چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. این یعنی برهان اخلاق.

بعد، می‌رسیم به «برهان کیهان‌شناسی.» در این برهان، موضوع علت و معلول مطرح است. به هر حال، در این عالم، بیشتر از دو دیدگاه وجود ندارد. یک دیدگاه این است که خدا وجود دارد و در این صورت همه‌چیز معنی دارد. دیدگاه دیگر این است که خدا وجود ندارد و اینجا است که به مشکل برمی‌خوریم. برای مثال، طرز فکر کسانی که معتقدند خدا وجود ندارد مثل این معادلۀ ریاضی است که «هیچ‌کس ضرب در هیچ‌چیز مساوی است با همه‌چیز.» اما باور چنین منطقی کمی سخت است. شما به عالم هستی نگاه می‌کنید، سپس می‌گویید: «هیچ‌کس ضرب در هیچ‌چیز مساوی است با همه‌چیز.» اما مگر امکان دارد؟ حالا احتمال دیگر این است که بگوییم: «یک نفر ضرب در چیزی وجودآمده از نیستی مساوی است با همه‌چیز.» این یک احتمال معنی‌دار است. پس می‌بینید که کیهان‌شناسی برهانی است که به علت و معلول می‌پردازد. در زبان یونانی، kosmos «کازموز» به معنی دنیا و عالم هستی است، یعنی همان معلول. ما به این دنیا و عالم هستی نگاه می‌کنیم و می‌گوییم: «بله یک نفر این دنیا را آفرید.» وقتی جهان و عالم هستی را تعریف می‌کنیم و آن را توضیح می‌دهیم، دربارۀ آن کسی که جهان را آفرید اطلاعات بیشتری فرا می‌گیریم.

در این مورد، مثال می‌زنم. در علم فیزیک، این حرکت دائمی و همیشگی که در طبیعت وجود دارد باید یک علت قدرتمند داشته باشد. پیچیدگی‌های عالم هستی باید یک علت همه‌چیزدان داشته باشد. هوش و آگاهی آدمیزاد باید یک علتی داشته باشد که آن علت خودش یک شخص باشد. احساسات باید یک علت عاطفی داشته باشد. علت اراده و اختیار انسان باید خودش صاحب اراده و اختیار باشد. علت ارزش‌های اخلاقی باید خودش پایبند به اصول اخلاقی باشد. علت ارزش‌های معنوی باید خودش معنوی باشد. علت زیبایی باید خودش زیبا و خوش‌سلیقه باشد. علت راستی و عدالت باید خودش قدوس باشد. علت درستی و انصاف باید خودش درست و باانصاف باشد. علت محبت باید خودش بامحبت باشد. علت حیات باید خودش حیات باشد.

پس فقط کافی است به آنچه در دنیا وجود دارد نگاه بکنید و با دقت هم نگاه بکنید تا ببینید که باید خدا وجود داشته باشد، خدای بی‌نهایت، خدای ازلی، خدای ابدی، خدای قادر مطلق، خدای حاضر مطلق، خدای دانای مطلق، خدایی که شخص است، خدایی که احساس و عاطفه و اختیار و اراده دارد، خدایی که پایبند به اخلاق و روحانی‌مدار است، خدایی که زیبا و خوش‌سلیقه است و قدوس و عادل و باانصاف و بامحبت و خدای زنده است. همۀ صفت‌های خدا را در دنیا می‌بینید. سپس کتاب‌مقدس را می‌خوانید و کتاب‌مقدس ذره‌ذرۀ آنچه که الان دربارۀ آن صحبت کردیم اثبات می‌کند. بله، خدا وجود دارد.

حالا شما می‌گویید: «با این حساب، یک نفر باید خیلی جاهل و بی‌فهم باشد که به وجود خدا ایمان نداشته باشد.» بسیار خوب، کتاب‌مقدس در مزمور ۱۴:‏۱ و ۵۳:‏۱ به روشنی می‌گوید: «احمق در دل خود می‌گوید که خدایی نیست.» بله، این حرف آدم احمق است.

حالا لازم است این را بگویم که من باور دارم خدا وجود دارد، چون برای وجود همه‌چیز توضیح دیگری جز این ندارم که بگویم خدا وجود دارد. علاوه بر این، باور دارم خدا وجود دارد، چون خیلی زیاد به خدا محتاجم.

یک نفر، که به وجود خدا اعتقاد نداشت، یکبار، که در تنگنای شدید قرار می‌گیرد، از خدا کمک می‌خواهد. یک نفر به او می‌گوید: «آیا می‌فهمی چکار می‌کنی؟ از خدا کمک می‌خواهی؟» آن شخص در جواب می‌گوید: «اگر هم خدا وجود ندارد، ولی حتماً باید برای چنین مواقعی وجود داشته باشد.» بسیار خوب، گویا همۀ ما چنین حسی داریم که ته دلمان می‌گوییم: «اگر هم خدا وجود ندارد، ولی حتماً باید برای چنین مواقعی وجود داشته باشد.» بله، وقتی همه‌چیز به هم می‌ریزد و زندگی آشفته‌بازار می‌شود، این را می‌گوییم.

یکی از دلایل قانع‌کننده‌ای که مرا متقاعد می‌کند خدا وجود دارد این است که از اینکه می‌دانم خدا وجود دارد سر شوق می‌آیم. من به زندگی کسانی که منکر وجود خدا هستند نگاه می‌کنم که چطور زندگی کردند! اگر تاریخ را مطالعه بکنید و زندگی فیلسوفان معروفی را بخوانید که به وجود خدا اعتقاد نداشتند و سِیر زندگی آنها را تا پایان عمرشان مطالعه بکنید، در این مطالعۀ بسیار جالب، متوجه می‌شوید آنها دلگیرترین، بی‌امیدترین، و ترسان‌ترین آدم‌ها بودند.

از نمونۀ این آدم‌ها، یک مثال می‌زنم. آقای وُلتر [فیلسوف فرانسوی] در پایان عمرش می‌گوید: «اگر همین چند مرد حکیم و فرزانه و خِرَدمند را حذف بکنید، تنها چیزی که از تودۀ مردم باقی می‌ماند یک جمعیت انبوه مجرمان و تبهکاران بدبخت است. این کرۀ زمین فقط حاوی توده‌های جنازه‌ها است. تن و بدنم می‌لرزد که مجبورم یکبار دیگر از وجود اینها شکایت بکنم. وقتی به این تصویر هولناک چشم می‌اندازم، آرزو می‌کنم ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم.»

این هم یک جمله از آقای رِنان [فیلسوف فرانسوی]: «ما در خیال بوی خوش یک گلدان خالی زندگی می‌کنیم.» اِچ. جی. وِلز، یکی دیگر از آدم‌های خداناباور گفته است: «هیچ راهی وجود ندارد، نه این طرف، نه آن طرف، نه هیچ طرف، همه‌چیز تمام است.» رابرت اینگِرسول [سیاستمدار و سخنران آمریکایی] می‌گوید: «زندگی یک پردۀ باریک است میان قله‌های بی‌روح و بی‌حاصل دو ابدیت. ما تقلای بیهوده می‌کنیم که بخواهیم فراسوی این ارتفاعات را بنگریم. فریاد می‌زنیم و تنها صدایی که به گوشمان می‌رسد بازتاب ناله و شیون خودمان است.» مارک تواین [نویسندۀ آمریکایی] گفته است: «هزاران نفر زاده می‌شوند و برای لقمه‌ای نان زحمت می‌کشند و عرق می‌ریزند و تقلا می‌کنند. آنها با هم کلنجار می‌روند و به هم پرخاش می‌کنند و با هم می‌جنگند. این هزاران نفر حاضرند برای ذره‌ای ترفیع و ترقّی از روی همدیگر رد شوند. کم‌کم، سالخوردگی از راه می‌رسد و پیر و نحیف و رنجور می‌شوند. شرمساری و خواری و زبونی غرور و تکبر آنها را کم می‌کند. عزیزانشان از آنها دور می‌شوند و از شور و شادی زندگی چیز نمی‌ماند جز غم و اندوهی که آه از نهادشان بلند می‌کند. سال به سال، درد و رنج و فکر و خیال و مصیبت و بدبختی، بیشتر از قبل، بر دوش آنها سنگینی می‌کند. سرانجام، زمانی می‌رسد که دیگر خبری از بلندپروازی نیست. سرانجام، مرگ غرور و تکبر از راه می‌رسد و آنها آرزویی جز رها شدن از این وضعیت ندارند. عاقبت، مرگ، این تنها هدیۀ بی‌زهر که دنیا پیشکش آنها می‌کند، از راه می‌رسد. آن‌گاه، ایشان از دنیایی ناپدید می‌شود که هیچ نتیجه‌ای از آن نگرفتند، هیچ دستاوردی نداشتند. آنها از دنیایی رخت می‌بندند که در آن یک گزینۀ اشتباه بودند، یک غفلت بودند، یک حماقت بودند. آنها از دنیا می‌روند، بی‌آنکه نشانه‌ای از خود جای بگذارند، گویی اصلاً وجود نداشتند. آنها از دنیایی می‌روند که دیگران یک روز برای ایشان به سوگ می‌نشینند و روز بعد، تا ابد، به فراموشی سپرده می‌شوند. سپس، جمعیت دیگری جای آنها را می‌گیرند و آن جمعیت تازه همان کارهای پیشینیان را تکرار می‌کنند. آنها نیز در همان جادۀ بی‌فایده قدم می‌گذارند و مثل درگذشتگان از صفحۀ روزگار ناپدید می‌شوند تا برای جمعیت تازه جا باز کنند. میلیون‌ها میلیون نفر، هزاران هزار نفر، در همان جادۀ بی‌آب و علف قدم می‌گذارند و همان بیابان را طی می‌کنند و به همان دستاوردی می‌رسند که هزاران نفر قبل از آنها به آن رسیدند، دستاوردی که هیچ است و بس.» این پایان گفتۀ مارک تواین بود.

و حالا به این نقل‌قول از آقای بِرتراند راسِل [فیلسوف انگلیسی] توجه بکنید. «انسان محصول علت‌هایی است که هیچ‌گونه پیش‌بینی ندارد از پایانی که در پی آن می‌کوشد. خاستگاه او، رشد و پیشرفت او، امیدها و ترس‌های او، علاقه‌ها و باورهای او چیزی نیست جز حاصل همنشینی تصادفی اتم‌ها. هیچ عمل آتشین و هیچ دلاوری و قهرمانی و هیچ تفکر عمیق و احساس پرشور نمی‌تواند حافظ و نگهدار زندگی یک نفر باشد زمانی که در قبر نهاده می‌شود. همۀ زحمت‌ها در طی اعصار و دوران‌ها، همۀ سرسپردگی‌ها، همۀ الهام‌هایی که آدمی از دیگران می‌گیرد، همۀ درخشندگی نبوغ بشر، که مثل آفتاب نیمروز می‌درخشند، تقدیرشان این است که در مرگ دامنه‌دار منظومۀ شمسی نیست و نابود شوند و کل معبد دستاورد انسان، بی‌چون و چرا، زیر آوار خرابه‌های دنیا دفن شود. همۀ اینها، اگر هم واقعیت‌های قطعی نباشند، ولی آن‌قدر به واقعیت نزدیکند که هر مکتب فلسفی که آنها را قبول نکند نمی‌تواند به پابرجا ماندن خویش امیدوار باشد.» این پایان گفته‌های آقای راسِل بود که زندگی را این‌چنین دلگیر و ناخوشایند توصیف می‌کند.

اما واقعیت این است که همه‌چیز گواهی می‌دهد خدا وجود دارد. هر آدم درمانده و ناامید، وقتی بداند اگر خدا را نشناسد، عاقبتش مثل این فیلسوفان خواهد شد، حتماً که به دنبال شناخت حقیقت می‌رود. حال آنکه، ثمرۀ ایمان به خدا درخشان است. مزمورنویس می‌گوید: «چون در وادی سایۀ مرگ نیز راه بروم، از بدی نخواهم ترسید، زیرا تو با من هستی.» آقای تی. بی. لاریمور [مبشر آمریکایی در قرن بیستم]، در آخرین روزهای عمرش، چنین نوشت: «ایمانم هیچ‌گاه به این اندازه قوی نبوده، امیدم هیچ‌گاه به این اندازه درخشان نبوده، ذهنم هیچ‌گاه به این اندازه شفاف نبوده، دلم هیچ‌گاه به این اندازه آرام نبوده، زندگی‌ام هیچ‌گاه به این اندازه پاک نبوده. همه را دوست دارم، هیچ تنفری ندارم. محبتم برای عده‌ای به اندازه‌ای است که روحم را عرش اعلا می‌برد. همین امروز، آماده‌ام چشم از دنیا ببندم، اما آماده‌ام هزار سال عمر بکنم تا این کهن‌ماجرای عیسی و محبتش را بارها بازگو بکنم. حالا دوستانم برایم عزیزند، همنشینی با آنها برایم دلپذیر است. حالا بیشتر می‌توانم با رنجدیدگان همدردی بکنم. محبتم برای همه ناب است، واقعی است، زیبا است، والا و پسندیده است. محبتم جوانه می‌زند، شکوفه می‌دهد، و به او می‌رسد که همۀ برکت‌ها از خودش جاری می‌شود. محبتم واقعی‌تر است، لطیف‌تر است، شیرین‌تر از قبل است. خوب می‌خوابم، خواب شیرین می‌بینم، و شادمانم، تا همیشه.» این پایان کلام آقای لاریمور بود. بسیار خوب، شما را نمی‌دانم، اما من دلم می‌خواهد با این روحیه از دنیا بروم.

قبلاً هم گفتیم که ما در مسیحیت یک معجزۀ بزرگ را قبول داریم که وجود خود خدا است. وقتی خدا وجود دارد، همه‌چیز معنی دارد. اما به این معجزۀ بزرگ ایمان نداشته باشید تا همه‌چیز بی‌معنی بشود. بله، خدا وجود دارد.

حالا به دومین موضوع می‌پردازیم. خدا کیست؟ بله، خدا وجود دارد. اما این خدا کیست؟ ما به گوشه‌چشمی از آن اشاره کردیم. الان وقتش است آن را بیشتر توضیح بدهیم. خدا کیست؟ اول از همه اینکه او شخص است. خدا شخص است. خدا یک سلول الکتروشیمیایی شناور در کائنات نیست. آقای اَنشتین گفته است: «بله، می‌دانیم یک نیروی کیهانی در کائنات وجود دارد، ولی او یک نیروی ناشناخته است.» خیر، آقای اَنشیتین اشتباه فکر می‌کرد. ما باور داریم خدا شخص است. یکی از دلایلی که باور داریم خدا شخص است این است که شخص بودن ما آدمیان باید از یک شخص منشأ بگیرد. ما شخص هستیم و صاحب همۀ جنبه‌هایی هستیم که از ما یک شخصیت می‌سازد. پس همۀ ابعاد شخصیت ما باید از منبعی بیاید که خودش شخص است.

کتاب‌مقدس به ما می‌گوید خدا شخص است، چون کتاب‌مقدس، در توصیف خدا، عنوان‌ها و لقب‌های متعلق به شخص را به کار می‌برد. خدا با چنین نام‌هایی خوانده می‌شود، برای نمونه، او پدر خوانده می‌شود، شبان خوانده می‌شود، دوست و مشاور و بسیاری عنوان‌های دیگر خوانده می‌شود. هر لقب و عنوانی که برای خدا به کار می‌رود او را شخص معرفی می‌کند. این هم ناگفته نماند که در اشاره به خدا ضمیر شخصی استفاده می‌شود. در متن کتاب‌مقدس به زبان عبری و یونانی، خدا همیشه با ضمیر شخصی او خطاب می‌شود، نه ضمیر این و آن. خدا شخص است، چون خدا فکر می‌کند، عمل می‌کند، احساس دارد، سخن می‌گوید. خدا ارتباط برقرار می‌کند. همۀ اینها خصوصیات یک شخص می‌باشند. همۀ شواهد کتاب‌مقدس گواهی می‌دهند خدا شخص است. همۀ شواهد در خلقت و در شخصیت ما گواهی می‌دهند ما آفریدۀ چنین شخصی می‌باشیم.

اما چگونه شخص بودن خدا را تعریف می‌کنیم؟ با اشاره به سه مورد، شخص خدا را تعریف می‌کنیم. مورد اول این است که خدا روح است. کتاب اعداد ۲۳:‏۱۹ در عهدعتیق می‌گوید: «خدا انسان نیست.» بله، خدا روح است. در انجیل یوحنا ۴:‏۲۴، عیسی مسیح می‌فرماید: «خدا روح است و هر که او را پرستش کند می‌باید به روح و راستی بپرستد.» عیسی مسیح در انجیل لوقا ۲۴:‏۳۹ می‌فرماید: «روح گوشت و استخوان ندارد.» خدا بدن ندارد. حالا شما می‌گویید: «ولی کتاب‌مقدس می‌گوید: چشمان خداوند در تمام جهان تردّد می‌کند. دست خداوند کوتاه نیست تا نرهاند. بازوی تو با قوت است.» بله، درست است. ولی این یک صنعت ادبی است، به این معنا که ویژگی‌های مخصوص انسان را به خدا نسبت بدهیم. منظور این است که خدا را با اندام‌های بدن انسان توصیف بکنیم، انگار خدا انسان است. اما این کار چه دلیلی دارد؟ چون، اگر کتاب‌مقدس بگوید: خدا با راشنیا در تمام جهان تردّد می‌کند، شما معنی آن را درک نمی‌کنید، چون اصلاً این جمله معنی ندارد. اما، وقتی می‌گویید: «خدا می‌شنود،» اندام گوش جلوی چشم شما می‌آید، چون با گوش آشنا هستید. برای همین، خدا را با اندام‌های انسان تصور می‌کنید. خود کتاب‌مقدس این آرایۀ ادبی را به کار می‌برد. اما حواستان باشد، به بهانۀ استفاده از این صنعت ادبی، خدا را تبدیل به انسان نکنید، مثل شماری از بدعت‌ها که این کار را کردند. چون، در این صورت، به مشکلات فراوانی برمی‌خورید. برخی از آیات کتاب‌مقدس عنوان می‌کنند که بال‌های خدا شما را می‌پوشاند. بسیار خوب، خدا پرنده نیست، همان‌طور که خدا انسان نیست. خدا روح است.

حالا به رسالۀ اول تیموتائوس ۱:‏۱۷ نگاه بکنیم که خدا را خدای نادیده می‌نامد. هیچ انسانی خدا را نخواهد دید، هیچ انسانی هرگز خدا را ندیده است. برای اینکه خدا را ببینید باید خدا باشید. خدا می‌فرماید: «انسان نمی‌تواند مرا ببیند و زنده بماند.» هیچ انسانی هرگز نمی‌تواند به آن سطح برسد که با چشمانش خدا را ببیند. در عهدعتیق، خدا خودش را در شِکیناه آشکار کرد [یعنی ابر بسیار نورانی و درخشان جلال خدا که نمودار حضور خدا در عهدعتیق بود.] خدا خودش را در نور و در آتش آشکار نمود. خدا خودش را در جسم عیسی مسیح به جهان آشکار نمود و ما مسیح را دیدیم. عیسی مسیح می‌فرماید: «کسی که مرا دید پدر را دیده است» (یوحنا فصل ۱۴). پس خدا را نخواهیم دید، چون خدا را نمی‌توان به چشم دید، چون خدا نادیدنی است. شاید خدا اراده بکند خودش را به شکل‌ها و طریق‌هایی آشکار بکند و شخص خودش را در یک پدیدۀ قابل مشاهده آشکار بکند و به این شکل خودش را مکشوف بسازد، اما همۀ کیستی خدا در آن پدیدۀ قابل مشاهده که خدا در آن خودش را آشکار می‌کند خلاصه نمی‌شود، چون خدا روح است و من خیلی خوشحالم که خدا روح است، چون خدا روح حاضر مطلق است. در موعظۀ هفته بعد، به این موضوع می‌پردازیم.

پس حقیقت شماره یک این است که خدا روح است. مورد دوم این است که خدا یکی است. ما صد تا خدا نداریم. آیا این را می‌دانستید؟ فقط یک خدا وجود دارد. کتاب تثنیه ۶:‏۶ یک بیانیۀ عالی است که برای یهودیان کلید راهگشای همه‌چیز بود. «ای اسراییل، بشنو، یهوه، خدای ما، یهوه واحد است.» یهودیان در جامعه‌ای زندگی می‌کردند که مردم به چند خدا اعتقاد داشتند و هزار و یک بت را پرستش می‌کردند. در این میان، کلام خدا به یهودیان می‌فرماید: «فقط یک خدا وجود دارد.» شما می‌پرسید: «بله، ولی عیسی مسیح چطور؟ او آمد و ادعا کرد خدا است. آیا او خدای دوم است؟ یعنی دست‌کم دو خدا وجود دارد؟» خیر. به انجیل مرقس فصل ۱۲ نگاه بکنیم تا موضوع خیلی جالبی را به شما نشان بدهم. این موضوع جالب دربارۀ نگاه عیسی به خودش است.

در انجیل مرقس ۱۲:‏۲۹، در بافت و محتوای این حقیقت، که یک خدا وجود دارد، عیسی مسیح می‌فرماید: «اول همۀ احکام این است که بشنو، ای اسراییل، خداوند خدای ما خداوند واحد است و خداوند خدای خود را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما.» اینجا، مسیح کلام تثنیه را بازگو می‌کند. حالا دقت بکنید چه می‌گویم. اگر عیسی به مردم می‌گفت: «علاوه بر اینکه خدا وجود دارد، من هم که عیسی هستم خدا می‌باشم. ما دو خدا هستیم،» دیگر هیچ‌گاه نمی‌گفت: «بشنو، ای اسراییل، خداوند خدای ما خداوند واحد است.» عیسی مسیح پس از این جمله می‌فرماید: «خداوند خدای خود را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما.» اگر عیسی خودش را با خدا مقایسه می‌کرد و می‌گفت: «من هم یک خدای دیگر هستم،» در این صورت، باید می‌گفت: «پیروی خودتان از خدا را میان ما دو خدا تقسیم بکنید.» اما، وقتی مسیح می‌فرماید: «خدا را با همۀ وجودتان دوست بدارید،» حرفش این است که خدا واحد است و همزمان خود مسیح ادعا می‌کند خودش همان خدای واحد است. آیا متوجه هستید؟ این آیه یک بیانیۀ عالی و بی‌نظیر دربارۀ الوهیت مسیح است. در حالی که مسیح اعلام می‌کند خودش خدا است، همزمان، اعلام می‌کند: «با اینکه دو شخص وجود دارد، اما فقط یک خدا وجود دارد و باید از این خدای واحد پیروی بکنید.» برای همین، او می‌فرماید: «به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود،» چون فقط یک خدا وجود دارد، رقابت وجود ندارد. لازم نیست وفاداری و پیروی خودتان را بین دو خدا تقسیم بکنید. جانِ کلام آیۀ یادشده این است که خدا یکی است.

وقتی به رسالۀ اول قرنتیان نگاه می‌کنیم، در فصل ۸، پولس قصد دارد یکی دیگر از مشکلات کلیسای قرنتس را برطرف بکند. آنها در یک جامعۀ بت‌پرست زندگی می‌کردند که مردم انواع و اقسام خدایان را می‌پرستیدند و در هر گوشه و کنار بت‌ها جلوی چشم بودند. برای همین، مردم برای بت‌ها قربانی می‌کردند و رسمشان این بود که برای بت‌ها گوشت نذری می‌دادند. شما به بتکده می‌رفتید و هر بتی را که دلتان می‌خواست عبادت می‌کردید. شاید طرفدار بت مارس بودید یا بت دیانا و آرتمیس. شما به معبد می‌روید و گوشت نذری را هم دست می‌گیرید و می‌روید و جلوی بت خودتان زانو می‌زنید. بعد هم، چون کسی خانه نیست، گوشت را همان‌جا می‌گذارید و می‌روید. پس از رفتن شما، کاهنان معبد می‌آیند و گوشت را برمی‌دارند، به فروشگاه کوچک معبد می‌برند تا آن را بفروشند. چرا که نه؟ این هم یک راه کاسبی است. مردم اینجا برای عبادت می‌آیند، ما هم از این راه کمی سود می‌کنیم. پس گوشت نذری شما را در فروشگاه معبد انبار می‌کنند.

در این فاصله، مسیحیان به مرکز شهر می‌روند و چشم آنها دنبال گوشت با تخفیف است. خلاصه، یک فروشگاه با قیمت مناسب پیدا می‌کنند و گوشت را می‌خرند، حال آنکه، آن فروشگاه گوشت را از فروشگاه بتکده گرفته و به مردم می‌فروشد. از این‌رو، عده‌ای از ایمانداران دلخور بودند که چرا ایمانداران گوشت نذری بت‌ها را مصرف می‌کنند. سپس، یک ایماندار برای صَرف شام به خانۀ یک ایماندار دعوت می‌شود و از میزبان می‌پرسد: «این گوشت را از کجا تهیه کردید؟» آنها هم می‌گویند: «از مغازۀ فلانی!» بعد، مهمان می‌گوید: «خیلی ببخشید، ولی من گوشت نذری بت‌ها را لب نمی‌زنم.»

به این ترتیب، در مشارکت‌های ایمانداران قرنتس چنین مشکلی وجود داشت. برای همین، پولس برای آنها نامه می‌نویسد و توضیح می‌دهد چکار بکنند. او در رسالۀ اول قرنتیان فصل ۸ آیۀ ۴ می‌گوید: «پس، دربارۀ خوردن قربانی‌های بت‌ها، می‌دانیم که بت در جهان چیزی نیست.» کل حرف پولس این است که بت چیزی نیست، سخت نگیرید. اگر فروشگاهی گوشت با تخفیف می‌فروشد، آن را بخرید و لذتش را ببرید. گوشت گوشت است، مهم نیست گوشت نذری باشد، بت چیزی نیست.

سپس انتهای آیۀ ۴ می‌گوید: «و اینکه خدایی دیگر جز یکی نیست.» بله، فقط یک خدا وجود دارد. پولس در ادامه می‌گوید: «زیرا هرچند هستند که به خدایان خوانده می‌شوند، چه در آسمان و چه در زمین، چنان که خدایان بسیار و خداوندان بسیار می‌باشند، ولی ما را یک خدا است، یعنی پدر، که همه‌چیز از او است و ما برای او هستیم و یک خداوند، یعنی عیسی مسیح.» حالا شما می‌پرسید: «یک خدا و یک عیسی مسیح، یعنی یک با یک مساوی می‌شود با دو؟» خیر. این آیه می‌فرماید: «ما را یک خدا است، یعنی پدر، که همه‌چیز از او است و ما برای او هستیم و یک خداوند، یعنی عیسی مسیح که همه‌چیز از او است و ما از او هستیم.»

حالا با دقت به این گفته‌ام توجه بکنید. چطور می‌شود همه‌چیز از خدای پدر باشد و همه‌چیز از خداوند عیسی باشد و ما برای خدا باشیم و برای خداوند عیسی باشیم؟ این فقط در صورتی ممکن است که خدای پدر و عیسی مسیح یک باشند. پس می‌بینید که این هم آیۀ دیگری در تأیید الوهیت مطلق عیسی مسیح می‌باشد، بی‌آنکه خدا را به دو قسمت تقسیم بکند. بله، خدا یکی است.

رسالۀ اول تیموتائوس ۲:‏۵ همین را می‌گوید. خدا واحد است، یک خدا وجود دارد، نه صد تا خدا. پس زندگی معنوی شما پیچیده نیست، چون فقط یک خدا وجود دارد که باید او را بپرستید. شما می‌گویید: «اما مزمور ۸۲ یعنی چه که به حاکمان اسراییل می‌گوید شما خدایانید؟» عده‌ای هم می‌گویند: «خدا خودش اعلام می‌کند شما خدایانید.» بسیار خوب، اما منظور خدا چیست که می‌فرماید: «شما خدایانید»؟ آیا منظور این است که خدایان زیادی وجود دارد؟ خیر. در مزمور ۸۲، روی سخن خدا با داوران اسراییل است. خدا دربارۀ ذات و جوهر وجود آن داوران صحبت نمی‌کند، حرف خدا دربارۀ مقام آن داوران است. خدا می‌فرماید: «شما، که بر مسند داوری اسراییل تکیه زدید، گویی در جای خدا نشستید.» پس حالا منظور این آیه را متوجه شدید! خدا می‌فرماید: «شما انگار در جای خدا داوری می‌کنید، شما در جایگاه اقتدار خدا نشستید و این جایگاه را بیراهه بردید.» سپس، در آیۀ بعد، خدا می‌فرماید آن داوران را نیست و نابود خواهد کرد. بنابراین، واضح است که آن داوران با خدا برابر نیستند و خدایان قدوس نیستند، وگرنه خدا این را به آنها نمی‌گفت. آیۀ بعد می‌گوید: «ای خدا، برخیز و داوری فرما.»

و اما حقیقت شماره سه دربارۀ خدا، که چقدر هم بِجا و مناسب است که شماره سه باشد، این می‌باشد که خدا سه شخص است. پس خدا روح است. خدا واحد است. خدا سه شخص است. مردم همیشه می‌گویند: «شما نمی‌توانید تثلیث را ثابت بکنید.» بسیار خوب، ساده‌ترین راه ثابت کردن تثلیث این است که کتاب‌مقدس را از اول تا آخر بخوانید تا عملکرد سه شخص تثلیث را همه‌جا ببینید. این حقیقت را در کل کتاب‌مقدس شاهد هستیم. ولی الان چند آیۀ جالب به شما نشان می‌دهم. کتاب پیدایش فصل ۱ می‌گوید: «در ابتدا، خدا.» واژه‌ای که در این آیه برای خدا به کار رفته است، در زبان عبری، اِلوهیم می‌باشد. در زبان عبری، هر زمان، کلمه‌ای با حروف «ایم» تمام می‌شود، یعنی آن کلمه جمع می‌باشد. این حروف همان کاربرد نشانۀ جمع را در یک کلمه دارد، مثل اینکه بگوییم: «گل‌ها، گلدان‌ها.» به عبارتی، در زبان عبری، حروف «ی و میم» در انتهای یک کلمه کاربرد «های» جمع را دارد و علامت جمع می‌باشد. پس آیۀ پیدایش را این‌طور می‌خوانیم: «در ابتدا خداها.» این یک کلمۀ جمع است، با این حال، معنی آن خدای واحد است، یعنی فقط یک خدا. پس حتی، از همان ابتدا، تثلیث به ما معرفی می‌شود.

در انجیل متی فصل ۳، در رویداد تعمید عیسی، کتاب‌مقدس می‌گوید، در لحظۀ تعمید عیسی، روح‌القدس چون کبوتر نازل می‌شود و پدر آسمانی می‌فرماید: «این است پسر حبیب من که از او خشنودم.» در یک فصل کتاب‌مقدس، در یک صحنه، پدر، پسر، روح‌القدس، با هم، حضور دارند. در انجیل یوحنا فصل ۱۴، مسیح می‌فرماید: «من می‌روم. من می‌روم تا با پدر آسمانی سخن بگویم. او روح‌القدس را می‌فرستد.» اینجا، باز هم، هر سه شخص حضور دارند (یوحنا ۱۴:‏۱۶، ۱۷).

در رسالۀ اول قرنتیان فصل ۱۲، پولس رسول دربارۀ عطیه‌های روحانی صحبت می‌کند. او می‌گوید: «روح‌القدس به شکل‌های مختلف کار می‌کند. خداوند خدمت‌های گوناگون را به کار می‌گیرد. ولی، در همۀ این خدمت‌ها، خدا همان خدا است.» در اینجا نیز در سه آیه به هر سه شخص تثلیث اشاره می‌شود. آیا تا به حال به رسالۀ دوم قرنتیان ۱۳:‏۱۴ و انتهای آیه توجه کردید؟ «فیض عیسی خداوند و محبت خدا و مشارکت روح‌القدس با جمیع شما باد. آمین.» باز هم هر سه نفر در یک آیه حضور دارند. به رسالۀ اول پطرس ۱:‏۲ نگاه بکنیم، در آنجا نیز هر سه شخص تثلیث در یک آیه حضور دارند: «برگزیدگان بر حسب علم سابق خدای پدر، به تقدیس روح، برای اطاعت، و پاشیدن خون عیسی مسیح.» حقیقت تثلیث در سراسر کتاب‌مقدس دیده می‌شود. خدا یک خدا در سه شخص می‌باشد.

شما می‌پرسید: «چگونه ممکن است یک خدا در سه شخص؟» پاسخش را نمی‌دانم و راستش را بخواهید کاملاً بی‌اطلاعم! کل این آیه‌ها در مقایسه با واقعیت کیستی خدا مثل یک دانه شن یا سنگ‌ریزه در مقابل کل عالم هستی است. من نمی‌توانم کیستی خدا را کاملاً بفهمم. سر در آوردن از آموزۀ تثلیث همان و کلاف سر در گم شدن همان! شما نمی‌توانید تثلیث را بفهمید. راهی برای فهمیدن تثلیث وجود ندارد. اما آموزۀ تثلیث حقیقت دارد و تنها کار شما این است که به آن ایمان داشته باشید.

بله، خدا یکی است، اما در سه شخص. البته، وقتی می‌گوییم یک خدا در سه شخص، منظورمان آن سه شخصی نیست که بدعت مودالیزِم یا حالت‌گرایان و یگانه‌باوران یا بدعت سابِلیانیزِم آن را ترویج می‌دهند [سابِلیانیزِم بدعتی شبیه مودالیزِم است که عیسی مسیح را فقط یک نبی مقدس می‌داند و الوهیت عیسی مسیح را انکار می‌کند و تثلیث را اصلاً باور ندارد.] اینها یک بدعت قدیمی هستند که ادعا می‌کنند یک خدا در سه شکل یا سه حالت وجود دارد و می‌تواند به سرعت تغییر شکل و تغییر حالت بدهد. از نظر این بدعت، خدا هنرمندی است که می‌داند چطور به سرعت تغییر شکل بدهد. خدا می‌رود داخل کمد، بعد، از داخل کمد درمی‌آید و در مقام خدا کارهایی را انجام می‌دهد. سپس سریع داخل کمد بازمی‌گردد و کت و شلوار روح‌القدس را می‌پوشد و می‌آید و کمی کارهای روح‌القدس را انجام می‌دهد و دوباره داخل کمد بازمی‌گردد. این دقیقاً تعلیم بدعت‌های نامبرده است.

خیر، خدا یکی است. خدا یک خدا است، اما همزمان در سه شخص. مردم می‌گویند: «تثلیث مثل تخم‌مرغ است که زرده و سفیده و پوسته دارد.» راستش، این از نظر من بی‌معنی است. من نمی‌توانم خدا را با تخم‌مرغ مقایسه بکنم. عده‌ای می‌گویند: «تثلیث مثل آب است که می‌تواند یخ بشود، مایع بشود، بخار بشود، در یک آن، در همان لحظه.» خیر، این هم از نظر من معنی نمی‌دهد. واقعیت این است که در این دنیا چیزی وجود ندارد که با آن بتوانید تثلیث را مقایسه بکنید. عده‌ای هم می‌گویند: «تثلیث مثل نور است که روشنایی می‌دهد و گرم می‌کند و انرژی تولید می‌کند.» در پاسخ، باید بگوییم: خیر، خدا خدا است و هیچ لامپ برقی در دنیا و هیچ تخم‌مرغ در دنیا و هیچ حالتی از آب در دنیا شبیه خدا نیست. خدا خدا است و او یک خدا است در سه شخص. من تثلیث را نمی‌فهمم، اما آن را باور می‌کنم و به آن ایمان دارم و البته خوشحالم که تثلیث را نمی‌فهمم، چون، روزی که از کیستی خدا سر در بیاورم، خودم با خدا برابر می‌شوم و زمانی که با خدا برابر بشوم، همۀ مردم دچار یک دنیا مشکل می‌شوند!

دوباره مرور بکنیم خدا کیست؟ خدا شخص است، خدا روح است، خدا یک خدا در سه شخص است. حالا به آخرین مورد می‌رسیم و خیلی خوشحالم که این پیغام را با این مورد آخر تمام می‌کنم. مورد آخر این است که خدا به چه می‌ماند؟ قرار است ده صفت از صفت‌های خدا را برای شما توضیح بدهم. البته الان، فقط با بررسی یک صفت، این موعظه را تمام می‌کنیم.

خدا به چه می‌ماند؟ اول از همه اینکه، خودمان و تشبیهات خودمان را کنار بگذاریم و ببینیم خود خدا به چه می‌ماند؟ شماره یک، که بسیار مهم است، این می‌باشد که خدا تغییرناپذیر است. به این موضوع فکر بکنید. این مفهوم خیلی مهم است. نویسندۀ مزمور در مزمور ۱۰۲:‏۲۶ می‌گوید: «آسمان‌ها را تبدیل خواهی کرد و تبدیل خواهند شد. اما تو همان هستی.» خدا هرگز تغییر نمی‌کند. در کتاب ملاکی ۳:‏۶، خدا به یعقوب [یعنی قوم اسراییل] نگاه می‌کند و می‌فرماید: «ای یعقوب، [یعنی اسراییل] باید تو را هلاک بکنم، ولی هلاک نمی‌کنم، زیرا من که یهوه می‌باشم تبدیل نمی‌پذیرم و عهدهای خودم را نگه می‌دارم.» رسالۀ یعقوب در عهدجدید می‌گوید: «هر بخشندگی نیکو و هر بخشش کامل از بالا است و نازل می‌شود از پدر نورها که نزد او هیچ تبدیل و سایۀ گردش نیست.» خدا حتی یک ذره هم عوض نمی‌شود. خدا تغییر نمی‌کند.

الان یک لحظه به این موضوع فکر بکنید: تغییر پیدا کردن معمولاً برای این است که یک چیزی بهتر بشود یا بدتر. حال آنکه، هیچ‌یک از این دو گونه تغییر در مورد خدا قابل تصور نیست. خدا از آن که هست بهتر و بدتر نمی‌شود. خصوصیتی در خدا وجود ندارد که لازم به تغییر باشد. همین ویژگی منحصر به فرد خدا را از همه‌چیز جدا می‌کند، چون همه‌چیز قابل تغییر است و تغییر پیدا می‌کند. آسمان‌ها تغییر می‌کنند. شما به آسمان نگاه می‌کنید و حرکت و تغییر را در آسمان می‌بینید. اما، در همۀ این تغییرات، آسمان محکم و پابرجا به قوت خودش باقی است. با این حال، به گفتۀ کتاب مکاشفه فصل ۶ تا ۱۹، روزی می‌رسد که خداوند آسمان‌ها را متزلزل می‌کند، مثل درخت انجیر رسیده که آن را تکان بدهید. در آن روز، ستاره‌ها سقوط می‌کنند و آسمان مثل طومار پیچیده می‌شود. خورشید تاریک می‌شود و ماه به رنگ خون می‌شود و همه‌چیز در آسمان به هم می‌ریزد. پس آسمان تغییر خواهد کرد.

حالا سراغ زمین برویم که آن هم تغییر می‌کند. البته منظورم این است که انسان زمین را تغییر می‌دهد. آدمیزاد با ماشین بولدوزر به جان زمین می‌افتد و سیمای زمین را عوض می‌کند. انسان، با آلودگی‌هایی که به وجود می‌آورد، اتمسفر زمین را تغییر می‌دهد. کرۀ زمین مدام در حال تغییر است. اما، روزی، به گفتۀ کتاب مکاشفه فصل ۶ تا ۱۹، خدا چهرۀ زمین را تغییر می‌دهد و خیلی چیزها را از اساس و بنیان عوض می‌کند. دریاها آلوده می‌شوند، آب‌های شیرین آلوده می‌شوند، بخش عمده‌ای از طبیعت و فضای سبز از بین می‌رود، و انسان‌ها می‌میرند. یک کشتار هولناک از راه می‌رسد و دانه‌های تگرگ پنجاه کیلویی از آسمان می‌بارد. بله، چهرۀ زمین عوض خواهد شد. البته آن سیل عالمگیر، یعنی طوفان نوح، یکبار، چهرۀ زمین را تغییر داد، اما زمین دوباره تغییر خواهد کرد. عناصر زمین با حرارت شدید ذوب می‌شوند و زمین می‌سوزد.

حالا به انسان‌ها می‌رسیم. مردمی هم که خدا را نمی‌شناسند تغییر می‌کنند. البته آنها همیشه در حال تغییرند. کسانی که خدا را نمی‌شناسند مثل موج در نوسان هستند. درجۀ وفاداری آنها تغییر می‌کند و روحیه و خُلق و خوی آنها عوض می‌شود. اما روزی می‌رسد که کل هویت آنها تغییر خواهد کرد، یعنی زمانی که در پیشگاه خدای قدوس می‌ایستند. در آن روز، هر راه و رسم زندگی که در حال حاضر پیش گرفتند و با آن خوش هستند به روز عزا و مصیبت تبدیل می‌شود زمانی که می‌فهمند باید کل ابدیت را بدون حضور محبت خدا سپری بکنند.

ولی آیا می‌دانستید مقدسان نیز تغییر خواهند کرد؟ حتی بهترین مقدسانی که آنها را می‌شناسیم تغییر خواهند کرد. بله، ما عوض می‌شویم. این تغییر را دوست دارید یا اینکه ترجیح می‌دهید جان مک‌آرتور دیروز، امروز، و تا ابد همان باشد؟ خیر، این همان بودن خیلی هم جالب نیست! من دیروز، امروز، و تا ابد همان آدم نخواهم بود. فکرش هم خنده‌آور و مُضحک است. بله، من عوض می‌شوم. یک زمان‌هایی، شعلۀ محبتم برای مسیح بسیار فروزان است و از او اطاعت می‌کنم. یک زمان‌هایی، آتش محبتم بدون شعله می‌سوزد و نااطاعتی می‌کنم. حتماً شما نیز همین‌طور هستید. پس من تغییر می‌کنم. حتی بهترین مقدسان عوض می‌شوند. در کتاب دوم سموییل ۲۲:‏۳، داوود می‌گوید: «خدای صخرۀ من که بر او توکل خواهم نمود.» با خواندن این آیه، می‌گوییم: «آفرین به داوود نبی!» سپس همین داوود در جای دیگر می‌گوید: «روزی، به دست شائول هلاک خواهم شد.» بعد، می‌گوییم: «آقای داوود، یا خدا مراقب تو است یا نیست. خلاصه، حرفت کدام است؟» داوود نبی هم انگار می‌گوید: «راستش، کمی نوسان دارم.» ما هم می‌گوییم: «بله، درست است، می‌دانیم.» همه می‌دانیم خدا بزرگ‌ترین حلَّال مشکلات است، اما، بیشتر مواقع، فقط زمانی که مشکل حل می‌شود، با خیال راحت می‌گوییم خدا حلّال مشکلات است. «معما چو حل گشت آسان شود!»

حالا، وقتی نوبت فرشته‌ها می‌رسد، می‌بینیم که حتی فرشته‌ها تغییر می‌کنند. آیا می‌دانید به گفتۀ رسالۀ یهودا آیۀ ۶ فرشتگان جایگاه اول خودشان را حفظ نکردند؟

بنابراین، همه‌چیز در این عالم هستی تغییر می‌کند، جز خدا. خدا هرگز تغییر نمی‌کند و عیسی مسیح هرگز تغییر نمی‌کند که معنی‌اش این است که عیسی مسیح خدا است. عیسی مسیح دیروز، امروز، تا ابد همان است. این یکی از عالی‌ترین بیانیه‌های کتاب‌مقدس در توصیف الوهیت عیسی مسیح می‌باشد. در کل عالم هستی، فقط یک چیز تغییر نمی‌کند و آن هم خدا است.

حالا به اینجا می‌رسیم که این تغییرناپذیر بودن خدا برای مردمی که خدا را می‌شناسند به چه معنا است؟ این واقعیت، که خدا تغییر نمی‌کند، برای ما، ایمانداران، به چه معنا است؟ الان معنای آن را توضیح می‌دهم. تغییرناپذیر بودن خدا یعنی تسلی برای من. اگر خدا مرا دوست دارد، یعنی تا ابد مرا دوست دارد. اگر خدا مرا بخشیده، یعنی تا ابد بخشیده است. اگر خدا مرا نجات داده، یعنی تا ابد مرا نجات داده است. اگر خدا به من وعده داده، یعنی تا ابد به آن وعده وفادار می‌ماند. خدای من در وعده‌اش تأخیر نمی‌کند. به گفتۀ رسالۀ رومیان فصل ۱۱، «در دعوت خدا بازگشتن نیست.» خدا تغییر عقیده نمی‌دهد. آیا از این حقیقت خوشحال نیستید؟ خدا به من نگاه می‌کند و می‌گوید: «ای مک‌آرتور، باید تو را از صحنۀ روزگار پاک بکنم، ولی من خداوندم و تغییر نمی‌کنم.» در این خصوص، یکی از قدرتمندترین آیات کتاب‌مقدس را برای شما می‌خوانم. رسالۀ دوم تیموتائوس ۲:‏۱۳ می‌گوید: «اگر بی‌ایمان شویم، او امین می‌ماند، زیرا خود را انکار نمی‌تواند نمود.»

آیا می‌دانید نجات شما و امنیت نجات شما بر چه پایه‌ای استوار است؟ بر پایۀ شخصیت تغییرناپذیر خدا، بر پایۀ ذات مطلق او. خدا در کتاب ارمیا ۳۱:‏۳ می‌فرماید: «با محبت ازلی، تو را دوست داشتم.» اگر خدا شما را دوست دارد، تا ابد دوست دارد. اشعیای نبی می‌گوید: «کوه‌ها زایل خواهد شد، اما احسان من از تو زایل نخواهد شد و عهد سلامتی من متحرک نخواهد گردید.» خداوند می‌گوید: «ارادۀ من برقرار خواهد ماند» (اشعیا ۴۶:‏۱۰).

اما یک نکتۀ جالب اینجا است که این ما هستیم که برای آنکه بتوانیم با خدا رابطۀ درست داشته باشیم باید از اساس و بنیان تغییر بکنیم! این تغییر و تحول اساسی ما تنها راه ارتباط ما با خدا است. برای اینکه با خدای تغییرناپذیر رابطۀ درست داشته باشیم، باید از اساس و بنیان تغییر بکنیم. عیسی مسیح به نیقودیموس می‌فرماید: «باید دوباره متولد بشوی.»

حالا شما می‌گویید: «اما، آقای مک‌آرتور، شما از چندین و چند آیه گذشتید و به آنها اشاره نکردید. یکی از این آیه‌ها کتاب عاموس فصل ۷ است و یکی کتاب پیدایش ۶:‏۶ و آیۀ دیگر هم در کتاب یونس ۳:‏۱۰. این آیه‌ها می‌گویند خدا پشیمان شد.»

بله، حق با شما است، درست است. اما کتاب اعداد ۲۳:‏۱۹ می‌گوید: خدا «از بنی‌آدم نیست که به ارادۀ خود تغییر بدهد.» پس چطور ممکن است این آیه می‌گوید خداوند ارادۀ خودش را تغییر نمی‌دهد، ولی سه آیۀ دیگر می‌گویند خدا پشیمان می‌شود؟ بسیار خوب، باید متوجه باشید این آیه‌ها در چه موقعیت و بافت و محتوا بیان شدند. این حق مطلب را اَدا نمی‌کند که بدون توجه به زمینۀ آیات همه را با هم یک‌جا معنی بکنیم.

پس حواسمان باشد که خدا تغییر نمی‌کند. این را خوب به گوش بسپریم که خدا تغییر نمی‌کند. واضح است که خدا تغییر نمی‌کند. خدا هرگز تغییر اراده نمی‌دهد. با این حال، در چارچوب اراده‌اش، خدا ممکن است، بنا بر شرایط و موقعیت خاص، تغییری ایجاد بکند. برای نمونه، خدا به شهر نینوا می‌گوید: «تو، ای نینوا، سرنگون خواهی شد.» چرا؟ چون اهالی نینوا گناهکاراند. سپس خدا می‌فرماید: «ای یونس، آیا حاضری به آنجا بروی؟» ادامۀ ماجرا را که حتماً می‌دانید. یونس سفر کوتاهی را در درون یک ماهی بلندبالا طی می‌کند و سرانجام به نینوا می‌رسد. وقتی یونس به آنجا می‌رسد، موعظه می‌کند و کل اهالی شهر توبه می‌کنند و خدا به آنها می‌نگرد و کتاب‌مقدس می‌فرماید: «خدا از بلایی که گفته بود که به ایشان برساند پشیمان گردید و آن را به عمل نیاورد و در عوض آنها را برکت داد.» در این خصوص، آیا خدا واقعاً ارادۀ خودش را تغییر داد؟ خیر، این خدا نبود که تغییر کرد، این نینوا بود که تغییر کرد. خدا می‌فرماید: «ای نینوا، تو مجازات می‌شوی.» آنها به راستی مجازات می‌شدند اگر که به راه خودشان ادامه می‌دادند.

قبل از طوفان نوح، خدا به آدمیان نگاه می‌کند و می‌فرماید: «متأسفم شما را آفریدم. شما مرا غمگین کردید. همۀ شما را هلاک می‌کنم.» اما چرا خدا این را می‌گوید؟ خدا آدمیان را آفرید تا برکت باشند، اما انسان به خدا پشت کرد و از اصول خدا سرپیچی کرد، بنابراین، خدا باید آنها را لعنت می‌کرد.

به این گفته توجه بکنید. خدا هرگز ارادۀ خودش را تغییر نمی‌دهد. ارادۀ خدا همیشه ثابت است. خدا همواره خوبی را پاداش می‌دهد و بدی را کیفر. اما این آفریده‌های خدا هستند که تغییر می‌کنند. شما نمی‌توانید خورشید را سرزنش بکنید که چرا موم را ذوب می‌کند و خاک رُس را سخت می‌سازد. اینجا بحث بحث این دو عنصر است، نه خورشید. اینکه انسان با چه خوی و مَنشی در پیشگاه خدا بایستد سرنوشت او را تعیین می‌کند و مشخص می‌کند خدا برای او چه تصمیمی می‌گیرد. ولی، از دیدگاه انسان، چنین به نظر می‌رسد که خدا تغییر کرده است. فرض بکنید خلاف جهت باد در حال دوچرخه‌سواری هستید. شما رکاب می‌زنید و جلو می‌روید و باد هم شدیدتر می‌شود و شما، که تقلا می‌کنید تعادل خودتان را حفظ بکنید، با شتاب پیش می‌روید و زمین می‌افتید. بعد، می‌گویید: «جهت باد عوض شد.» خیر، باد اصلاً عوض نشده، شما عوض شدید.

پس خدا هرگز تغییر نمی‌کند. خدا همیشه همان خدا است. خدا خوبی را پاداش و بدی را کیفر می‌دهد. همه‌چیز به این وابسته است که شما چگونه خودتان را در مسیر فیض خدا و ارادۀ خدا قرار می‌دهید.

بنابراین، وقتی کتاب‌مقدس می‌گوید: «خدا پشیمان شد،» منظور این نیست که خدا می‌گوید: «ای وای، به نظرم، اشتباه کردم. راه دیگری را امتحان می‌کنم.» این آیه به آن معنا است که به خاطر رفتار مردم خدا اراده می‌کند کاری انجام بدهد، اما مردم رفتارشان را تغییر می‌دهند و در نتیجۀ تغییر رفتار آنها خدا کاری را که از پیش اراده کرده بود انجام نخواهد داد. اما این به آن معنا نیست که ارادۀ خدا تغییر کرده است. خیر. ارادۀ خدا همیشه همان است که بوده، یعنی شرارت را مجازات می‌کند و خوبی را پاداش می‌دهد. خدا تغییر نمی‌کند. خدا مسیر و جهت خودش را عوض نمی‌کند. خدا عوض نمی‌شود.

ایمانداران عزیز، نمی‌دانم تغییرناپذیر بودن خدا روی شما چه تأثیری می‌گذارد، اما برای من که بسیار هیجان‌انگیز است. من متعلق خدا هستم و او مراقبم است. اگر خدا به من وعده‌ای داده، تا ابد به آن وعده وفادار است. اگر کتاب‌مقدس می‌فرماید: «خدای من همۀ احتیاجات شما را رفع خواهد نمود،» به این معنی نیست که خدا تا سال ۱۹۵۰ میلادی برای رفع نیازهای ما اندوخته داشته و حالا برای تأمین نیازها به مشکل برخورده است. خیر، خدا همیشه برای همه اندوخته دارد. من، در این امنیت، خاطرجمع هستم، شما چطور؟

اما تغییرناپذیر بودن خدا برای غیرایمانداران به چه معنا است؟ تغییرناپذیر بودن خدا برای غیرایمانداران به این معنا است: اگر خدا می‌فرماید: «هر که گناه کند خواهد مرد،» پس حتماً خواهد مرد، چون خدا حرفش را عوض نمی‌کند. اگر خدا می‌فرماید: «مزد گناه مرگ است،» پس حتماً مرگ است، چون خدا حرفش را عوض نمی‌کند. اگر خدا می‌فرماید: «جهنم ابدی وجود دارد،» پس حتماً وجود دارد، چون خدا حرفش را عوض نمی‌کند. اگر خدا الان حرفی می‌زند، قبلاً نیز همان حرف را زده و در آینده نیز دقیقاً حرفش همان خواهد بود و آنچه گفته انجام خواهد داد. کتاب‌مقدس در مزمور ۱۱۹:‏۸۹ واژۀ «ابدلاباد» را به کار می‌برد. «ای خداوند، کلام تو تا ابدالاباد در آسمان‌ها پایدار است.» پس کلام خدا چه مدت پایدار است؟ تا ابدالاباد.

بله، خدا تغییر نمی‌کند. این حقیقت برای عده‌ای از ما شادی سُروربخش است. اما عده‌ای از ما باید با شنیدن این حقیقت بترسیم و بلرزیم.

با هم دعا بکنیم.

ای پدر آسمانی، برای این فرصت از تو ممنونیم. برای اینکه خودت را که خدای واقعی هستی در کلامت مکشوف کردی از تو ممنونیم. ای پدر آسمانی، از تو ممنونیم که خدای رحمت هستی. به ما، ایمانداران، که در مسیر فیض و ارادۀ تو قرار داریم، به ما، که در مسیر بادی که تو آن را وزیدی و در مسیری که تو در نظر داری حرکت می‌کنیم، کمک بکن درک بکنیم که تا ابد از چه امنیت و پناه و برکتی برخورداریم! به ما کمک بکن با حس سپاس و قدردانی زندگی بکنیم.

ای پدر آسمانی، برای کسانی دعا می‌کنم که خلاف جهت باد پیش می‌روند و خودشان را در مسیر خلاف فیض و ارادۀ تو نابود می‌کنند. ای پدر آسمانی، دعا می‌کنم، چون آنها ساز مخالف می‌زنند و در مقابل ارادۀ تو خودشان را تغییر دادند، تو هم در پاسخ به تغییر جهت آنها عمل بکنی تا آنها نیز در مسیح خلقت تازه بشوند و رابطۀ آنها با تو سالم بشود.

در همین حال، که سرهایتان پایین است، اگر کسی از شما هنوز خودش را به مسیح نسپرده و هنوز قلبش را برای مسیح باز نکرده، دعای من این است که همین حالا خودتان را در موقعیتی قرار بدهید که رابطۀ شما با خدای تغییرناپذیر صحیح و سالم بشود تا شما هم بتوانید از همۀ بخشندگی خدا بهره بگیرید.

شما می‌پرسید: «باید چکار کرد؟» جواب شما این است که کتاب‌مقدس می‌گوید: «اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازه‌ای است. چیزهای کهنه درگذشت، اینک، همه‌چیز تازه شده است.» وقتی به مسیح ایمان می‌آورید و باور می‌کنید او خداوند و منجی شما است، رابطۀ شما با خدا درست می‌شود و بازوی امن خداوند شما را برای ابدیت در امان می‌دارد. دعای ما این است که همین الان در دلتان این اتفاق روی بدهد.

اما برای شما، که مسیح را می‌شناسید، الان وقتش است برای همۀ کیستی خدا و همۀ وعده‌هایی که تا ابد از آن شما است از خدا شکرگزار باشید.

ای پدر آسمانی، برای این مشارکت از تو ممنونیم، برای تک‌تک این عزیزان از تو ممنونیم، برای حضور الهی خودت از تو ممنونیم. از تو درخواست می‌کنیم به قوت روح خودت به این عزیزان توجه خاص بنمایی و آنچه لازم است انجام بدهی تا رابطۀ آنها با تو درست بشود و همۀ برکت‌های وعدۀ تغییرناپذیر تو را به راستی پذیرا بشوند. در نام عیسی دعا می‌کنیم. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize